«آن‌قدر دعا می‌کنم که دریا نیز این را بداند»؛ یادداشتی بر کتاب «دعای دریا»

تا آ‌‌ن‌جایی که می‌دانم «دعای دریا» آخرین اثر داستانی خالد حسینی است که در سال ۱۳۹۷ خورشیدی به زبان انگلیسی نوشته و منتشر شد. سپس در همین سال توسط راضیه عبدلی در ایران ترجمه و با نقاشی دان ویلیامز، از سوی نشر روزگار در تهران منتشر شد. هرچند خیلی وقت بود که دلم می‌خواست به دست بیاورم و بخوانمش، اما تا امشب دستم نرسیده بود. امشب به محضی که گرفتم، با علاقه‌مندی خاصی خواندمش. داستان کوتاه با فضای غم‌آلودی است. که زبان ساده و صمیمی آن جذب می‌کند خواننده را.

خالد حسینی نویسندۀ افغانی‌الاصل آمریکایی است که از مردم افغانستان و دردهایی که می‌کشند، به زبان انگلیسی می‌نویسد. جنگ، خونریزی، کشتار، ناامنی و تبعیض‌های مختلف نژادی، زبانی، مذهبی و جنسیتی که واقعیت‌های زادگاه و وطن اصلی (افغانستان) او هستند، در آثار قبلی‌اش به خوبی بازتاب یافته‌اند. او پیش از این، رمان‌های موفقی چون: «کاغذپران‌باز/ بادبادک‌باز»، «هزار خورشید تابان» و «و کوه‌ها طنین انداخت» را به زبان انگلیسی نوشته و منتشر کرده است. خوشبختانه همۀ این‌ها به زودترین فرصت در ایران ترجمه شدند و در دسترس فارسی‌‌زبانان قرار گرفتند. شاید کتاب‌های دیگری هم نوشته باشد، نگارنده از آن‌ها اطلاعی ندارد.

«دعای دریا»ی وی این بار روایتی است از تلخی‌های دنیای مهاجرت و راه‌های سخت و دشوار آن. حسینی هرچند به شیوۀ ایجاز؛ اما زیبا از «هیولایی» سخن گفته است که چنین راه‌های دور و دراز و پرخطری را بر «مروان»های سوری، عراقی، افغانستانی، سومالی و… تحمیل کرده است. این داستان بنابر تذکر نویسنده ملهم از حادثۀ غم‌انگیز غرق شدن «ایلان کردی»، پسربچۀ سه سالۀ مهاجر سوری است که در سال ۲۰۱۵ میلادی هنگام تلاش برای رسیدن به اروپا در دریای مدیرانه غرق شد و جسد او را آب به ساحل آورد و بدین‌سان مرگ این کودک مهاجر رسانه‌ای و جهانی شد و وجدان‌های بیداری را در سراسر جهان تکان داد.

بنابراین، می‌توان ادعا کرد که «دعای دریا»ی خالد حسینی عکس‌العملی است در برابر این مرگ غم‌انگیز و واکنشی است در برابر جنگ و انفجار و انتحاری که مسبب آن هستند و کسانی که پشت این قضایا حضور دارند. بدون تردید، در این جنگ‌ها تنها آن‌هایی که سلاح می‌گیرند و عملاً وارد میدان می‌شوند، مقصر و دخیل نیستند، بلکه کشورهای پیش‌رفتۀ تمامیت‌خواه و سلطه‌جوی بیرونی نیز دست بالایی در دامن زدن به این آتش‌ها و خشونت‌ها دارند.

خلاصۀ روایت

پدر «مروان»، کودک مهاجر سوری، با هزاران خانوادۀ مهاجر دیگر از سرزمین‌های دیگر که مانند مروان و پدرش خانه و کاشانه‌شان ویران شده‌ است، لذا فقط جان‌شان را گرفته، از جنگ گریخته‌اند و اکنون در پی خانه‌اند، شبی در کنار دریای بی و سروتهی نشسته‌اند و منتظرند که خورشید طلوع کنند و آن‌ها خود را به دریا اندازند تا به مقصد برسند. او خطاب به پسرش که مادر وی نیز در کنارشان است، از گذشته‌های شیرین گذشته، با حسرت و اندوه یاد می‌کند. برایش می‌گوید که چگونه آن روزهای خوش دود شدند و به هوا رفتند. جنگ یگانه عاملی است که این خوشی ها را از آن‌ها گرفت. به جایی باران‌های خوب گذشته، اینک بمب‌های خوشه‌ای و گلوله باریدند و خواب‌های شیرین شب‌های گذشته را از آن‌ها گرفت. آن‌ها بخشی از عزیزان‌شان را از دست دادند. شادی و خوشحالی، خانه و کاشانه‌شان را از دست دادند و راه مهاجرت در پیش گرفتند. او از این‌که برای کودکش کاری نمی‌تواند و سلامتی او را تضمین نمی‌تواند، احساس ناتوانی و ضعف می‌کند و می‌گوید جز دعا دیگر هیچ کاری از دستش بر نمی آید. ازاین‌رو، نام داستان هم از خود داستان گرفته شده است.

شروع داستان

«مروان عزیزم،

در تابستان‌های طولانیِ دوران کودکی،

وقتی پسربچه‌ای به سن و سال تو بودم،

من و عموهایت،

تشک‌های‌مان را در پشت بام خانۀ روستایی

پدربزرگت در اطراف حمص پهن می‌کردیم.» (حسینی، ۱۳۹۷: ۳)

دیده می‌شود که داستان با خاطره‌ی شیرین و حسرت‌باری از گذشته‌های دور و پر از خوشی و شادمانی راوی، شروع می‌شود؛ خاطره‌ای از آن روزهایی که رفتند، روزهایی که خورشید سخاوت‌مندانه می‌تابیده، نسیم بی‌منت می‌وزیده، باران بی‌ناز می‌باریده، طوفانی در کار نبوده و هر سویی که روی می‌آورده، اقاقی‌ها و آلاله‌های ‌روییده و قشنگ را می‌دیده است؛ خاطره‌ای از همان روزهایی که چرخ زندگی بی‌هیچ نامتعادلی‌ای می‌چرخیده است.

زاویۀ دید داستان اول‌شخص است و پدر «مروان» که اهل «حمص»(شهری در سوریه) است راوی داستان است. او از گذشته‌های خوشش که در کنار برادران و عزیزانش گذرانده، خطاب به کودک سه‌ساله‌اش حرف می‌زند:

«و صبح‌ها

با صدای حرکت شاخ و برگ درختان زیتون در نسیم،

صدای بع‌بع بزغالۀ مادربزرگ،

صدای جرینگ‌جرینگ ظرف‌هایش،

با هوای دلپذیر و هالۀ خورشیدی

که هم‌چون خرمالویی زردرنگ در افق مشرق‌ زمین سر برمی‌آورد، از خواب برمی‌خیزیدیم [برمی‌خاستیم].

ما آنگاه که کودک نوپایی بودی، تو را به آن‌جا بردیم»، حسینی، ۱۳۹۷: ۵).

به پسرش نقل می‌کند که در کجا زندگی می‌کرده‌اند و با همسایگان‌شان چه هم‌زیستی مسالمت‌آمیز داشته است. چگونه با مادرش قدم می‌زده و چگونه خاطره می‌ساخته‌اند. حسرت از این خاطره‌ها می‌بارد. شاید هم در هر خاطرۀ خوشی چنین حسرت‌هایی نهفته باشد؛ اما برای پدر مروانی که راه دوری را در پیش گرفته و قرار است «مهمان ناخوانده‌»ای باشد، بیشتر است. آرزوی چنان روزهای آرام و پر از خوشی در خاطره‌های پدر مروان بازتاب یافته است:

«مروانم، ای کاش تو نیز همان‌گونه که من حمص را به خاطر دارم، به یاد بیاوری.

در هیاهوی قسمت قدیمی شهر،

مسجدی برای ما مسلمانان،

کلیسایی برای همسایگان مسیحی‌مان،

و بازار بزرگی برای چانه‌زنی‌هامان بر سر زیورآلات طلا،

محصولات تازه و لباس‌های عروس وجود داشت.» (حسینی، ۱۳۹۷، ۸).

اکنون که با هزاران خانوادۀ مهاجر سوری، عراقی، افغانی، ایرانی، سومالیایی و… در کنار دریایند و انتظار طلوع خورشید را می‌کشند تا از این ورطه رخت خویش را بیرون بکشند، همۀ آن زندگی خوش در نظرش «دروغی بیش نیست»(همان: ۱۰)؛ زیرا می‌داند که دیگر نیست و دارد از شهری که در آن، این همه خاطره دارد، فرار می‌کند. شهر کودکی‌های مروان و روزهای خوش پدرش، کوچه‌باغ‌ها، مسجد مسلمانان و کلیسای مسیحیان و بازار مزدحیمش ویران‌شده‌اند و یا در آتش می‌سوزند:

«تو یاد گرفته‌ای که مادرها

خواهرها و هم‌کلاسی‌ها می‌توانند

در میان شکاف‌های باریک و گداختۀ بُتُن و آجر،

در قطعات کوچکی از تکه‌پوست‌های مثلثی‌شکل

و آفتاب‌سوخته پیدا شوند

که در تاریکی می‌درخشند.» (همان: ۱۵).

چون داستان خطاب به یک کودک نوشته شده است، نویسنده این واقعیت را در نظر داشته است؛ بناءً صمیمی و ساده روایت کرده است. هرچند نارسایی‌هایی در ترجمه وجود دارند، اما به صورت عموم زبان داستان ساده و صمیمی است. با آن‌که داستان از لحاظ ایجازی که به کار برده و نوع نوشتن کلمه‌ها در کتاب، ساختار شعروار پیدا کرده است، اما بازهم روایتی است و داستانی. در عین ایجازش عالمی از حرف، درد و اندوه را انتقال داده است. قسمت‌هایی مانده را خواننده خود می‌تواند بازسازی کند؛ کاری که هنگام دیدن یک تابلو یا یک عکس نیز انجام می‌دهد:

«این‌ها تنها کلمات هستند،

حقه‌های صادقانۀ یک پدر.

این باور تو به من، پدر را تکه‌تکه می‌کند.

چرا که امشب به تنها چیزی که می‌توانم فکر کنم،

این است که دریا چقدر عمیق، وسیع و بی‌تفاوت است

و من چه ناتوانم برای حفاظت از تو در برابر آن.

تنها کاری که از دستان خالی‌ام برمی‌آید، دعا است.» (همان: ۲۰ تا ۲۱)

مهاجرت، غربت، آوارگی، بی‌خانمانی و سختی‌های آن مضمونی است که در ادبیات بسیاری از کشورهای دنیا بازتاب یافته‌‌اند. نویسندگان زیادی داریم که بر محور مهاجرت قلم‌ زده‌ و اثر خلق کرده‌اند. در ادبیات زبان فارسی حوزۀ افغانستان به خاطر جنگ‌ها و نابسامانی‌های داخلی در نیم قرن اخیر، بیشتر از حوزه‌های ایران و تاجیکستان، این مسائل بازتاب یافته و حضور پررنگ و چشم‌گیری دارند. اگر از داستان‌های کوتاه و شعرهای زیادی که از دهۀ شصت بدین‌سو در ایران، پاکستان، روسیه و اروپا و امریکا توسط نویسندگان و شاعران نوشته و سروده شده‌اند، بگذریم، ـ زیرا در این مقال پرداختن به همۀ آن‌ها ممکن نیست ـ رمان «سفر خروج» سلطان‌زاده یکی از آثار موفقی است که بر محور مهاجرت و تلخی‌های غربت آفریده شده است.

موسی، قهرمان داستان در کشور ایران مهاجر شده و در آن‌جا با سرنوشت غم‌انگیز و غم‌باری روبه‌رو شده است. دردها، سختی‌ها و طنعه‌هایی که موسی در کشور ایران می‌کشد، در حقیقت دردها، سختی‌ها و طعنه‌های همۀ موسی‌های مهاجر در ایران و همۀ کشورهای جهان است. هم‌چنین در رمان «کاغذپران‌باز/ بادبادک» خالد حسینی نیز غربت و سختی‌های آن بازتاب یافته‌اند. پدر قهرمان وقتی از کشورش مهاجر می‌شود، اول پاکستان و سپس امریکا می‌رود، قبل از ترک افغانستان مقداری از خاک افغانستان را با خود برمی‌دارد و آن را تا پایان عمر در امریکا با خود حفظ می‌کند و هرازگاهی بویش می‌کند.

هرچند «دعای دریا»ی خالد حسینی این بار به مهاجرت افغانها نپرداخته؛ اما بدون اشاره هم نمانده است. در جایی اشاره می‌کند که پدر و مادر «مروان» در کنار دیگر مهاجران سوری، عراقی، سومالی و… انتظار دمیدن طلوع را می‌کشد. در واقع آن‌چه را که خالد حسینی در این داستان به «مروان» و پدر و مادر نسبت می‌دهد، بین همۀ مهاجران جهان مشترک‌اند. هم‌چنین جنگ و ویرانی، خون‌ریزی، انفجار و انتحار پدیده‌هایی‌ مشترکی‌اند که باعث مهاجرت آن‌ها شده‌اند. خالد حسینی با همین اشارۀ کوچک می‌تواند گستردگی این درد مشترک را بیان کند:

«مروان، مادرت امشب این‌جاست.

با ما، در این ساحل سرد و مهتابی،

در میان هق‌هق کودکان و مادران نگرانی

که هم‌زبان ما نیستند.

افغان‌ها، سومالیایی‌ها، عراقی‌ها، اریتره‌ای‌ها و سوری‌ها.

همه بی‌تابانه در انتظار طلوع خورشیدیم

همۀ ما در هراس از طلوع سپیده‌دمیم.

همۀ ما در جست‌وجوی خانه‌ایم» (همان، ۱۷)

همۀ این‌ها هرچند هم‌زبان نیستند، اما هم‌درد هستند و همۀ این‌ها یک وجهه مشترک دارند و آن جست‌وجو خانه و مأمن و پناه‌گاه است؛ جایی که راحت بخوابند و بر سرشان گلوله و خمپاره به جای باران و تگرگ و برف از آسمان نبارد.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.