آهو و آیینه | داستان کوتاه | زکیه شفایی

خروس که سر بام شروع به خواندن کرد، ناظرِ خان، بعد از خواندن نماز صبح به بیرون آبادی برای سرکشی‌ زمین‌های خان رفت. آسمان آبی و صاف بود و آفتاب از مشرق کم‌کم بالا می‌آمد، گویا که طوفان شب قبل خواب و خیالی بوده است. اگر شاخه‌های شکسته درختان سپیدار، تنه نیم‌سوخته توت پیر و تکه‌و‌پاره‌های شکسته از هر چیزی روی زمین نمی‌بود، ناظر به وجود طوفان شب قبل شک می‌کرد.

زمین اما هنوز گل‌آلود بود. او با آنکه با احتیاط راه می‌رفت، باز گه‌گاهی پاهایش درون گل و لای فرو می‌رفت. دو هفته از بهار و پایان چله خرد گذشته بود و تا همین دیروز و دیشب که طوفان بود، هیچ نشانی از آمدن بهاری راستین در آبادی دیده نمی‌شد و هوا سردِ سرد بود، اما حالا نسیم دل‌پذیری می‌وزید و اشعه‌ی آفتاب که تازه از پس کوه سَرَک می‌کشید‌، نوید روزی گرم‌تر را می‌داد.

ناظر دست‌هایش را در پشتش گره زده و روی زمین‌ها قدم می‌زد و خرابی‌ها را برآورد می‌کرد. از دور چنار تناور سر کاریز را دید. خالی از برگ بود، اما استوار ایستاده بود و طوفان نتوانسته بود قامتش را خم کند. اما این طرف‌تر طوفان به کاریز رحم نکرده بود. ناظر می‌دید که دیوار کاریز فرو ریخته است و گل غلیظی از همان دور در پای دیوار فروریخته، دیده می‌شد. ناظر به کاریز چشم دوخته و به‌سوی آن قدم برمی‌داشت. در دلش آرزو می‌کرد که کاش کاریز کور نشده باشد.

به یک‌باره زاغی از بالای آخرین شاخه چنار قارقار‌کنان پر زد و رفت. با نگاهش زاغ را تعقیب کرد تا زمانی که در آبی آسمان گم شد. سرش را که پایین کرد، نگاهش از پشت دیوار فروریخته کاریز، هیکلی را به روی افتاده، زیر چنار تنومند کنار کاریز دید. لباس بلند دراز فیروزه‌ای و تکه‌های ریشه‌ریشه‌شده‌ی گاجی که بین موهای سیاه بافته‌شده‌ای در نسیم قصد گریز داشت، ناظر را نگران کرد که زنی آن‌جا افتاده است. آشفته به طرفش دوید. در دلش گفت، حتماً زنی از اهالی آبادی است که به هر دلیلی شب در را بیرون مانده و شکار طوفان شده است. با رویش به زمین افتاده بود، یعنی مرده بود. پیش‌تر رفت. خم شد. دستش را لمس کرد. گرم بود. آه! هنوز زنده بود. بازویش را تکان داد: «همشیره! همشیره! بخیز! اینجه چه می‌کنی؟ جور استی؟»

زن تکانی خورد. روی دست‌هایش سریع نیمه‌خیز شد. با یک خیز خودش را برگرداند و رویش را به طرف ناظر چرخاند. نگاه تند و مستقیمی به چشمان ناظر انداخت. با حرکتی سریع خودش را به طرف چنار کشید و ایستاد. ناظر دقیق نگاهش کرد. چه چشم‌های وحشی و زیبایی داشت! صورتش گل‌آلود شده بود، اما نتوانسته بود جوانی و زیبایی‌اش را مخفی سازد. ناظر او را نشناخت. گویا از زن‌های قریه آن‌ها نبود. چادر گاج به سر داشت، اما پیراهن دراز بلندش با آن یخن مردانه، از نوع لباسی نبود که زنان قریه‌ی آن‌ها می‌پوشیدند. زن بلند‌قامت و زیبا بود، شاید بلند‌قامت‌تر از خود ناظر بود.

زن بازهم تند و مستقیم به چشمان ناظر نگریست. به یک‌باره به اطرافش با کنجکاوی توأم با ترس و نگرانی چیزی را می‌جست. ناظر خیال کرد که چادری‌اش را جست‌وجو می‌کند. او هم به اطراف دید. به غیر از خار و خاشاک و شاخه‌های شکسته و پلاستیک‌های کهنه که باد از هر طرف با خود آورده بود، چیزی ندید. زن با یک جهش خود را پیش پاهای ناظر انداخت. ناظر تکان خورد و یک قدم پس رفت. به زن دید. نیم‌خیز نشسته بود و از روی زمین چیزی را برداشت. با گوشه‌ی دامنش آن را پاک کرد. ناظر خم شد و نگاهی کرد. یک آیینه کوچک گِرد و دسته‌دار بود. زن سرش را بلند کرد و نگاه مستقیمی به چشمان ناظر انداخت. ناظر دلش از نگاه وحشی و نافذ او فرو ریخت و باز یک قدم پس‌تر رفت. زن برخاست و بی‌تفاوت دوباره به آیینه خیره شد و با گوشه‌ی آستین، صورتش را پاک کرد.‌

ناظر هم به آیینه و هم به دستان زن دید. ناخن‌های بلند انگشتانش سرخ و براق بود و این به سفیدی دست‌هایش بیشتر جلوه می‌داد. ناظر دقیق‌تر به طرف آیینه نگریست. عجیب بود. آیینه پاک بود و اثری از گل و لای در او نبود. گرداگرد آیینه، نگین‌های سبز و آبی و سرخ در نور آفتاب صبحگاهی می‌درخشید. ناظر دوباره به قد و بالای زن نگاه کرد. لباس فیروزه‌ای زن پاره‌پاره و کمی گل‌آلود بود. یخن لباسش اما مردانه بود و با رنگ سفید خامک‌دوزی شده بود. دکمه یخنش باز بود. گاج حریر کوچکی به سر داشت که موهای مشکین بافته‌شده و گلوی سفیدش را نمی‌پوشاند. زن هم برای پوشاندن سر و گردنش یا پار‌گی‌های لباسش که سفیدی تنش را نمایان می‌کرد، تلاشی نمی‌کرد؛ فقط با دو دستش آیینه را محکم گرفته بود. ناظر با خود گفت: «چه زن بی‌پروایی است. شاید تازه‌عروس خوش‌خیالی است و یا زنی بی‌باک از خانواده‌ای ثروتمند.» زن هم‌چنان بی‌حرکت ایستاده بود و آیینه را می‌دید. ناظر دقیق‌تر او را نگاه کرد تا مبادا طوفان به او صدمه زده باشد، اما به نظر زخمی و افگار نمی‌رسید؛ ولی چه اندام پری‌مانندی داشت! ناظر نگاهش را دزید و در دلش لاحولی خواند و از او پرسید: «افگار که نیستی؟ … می‌توانی راه بروی؟»

زن بازهم با آن چشمان سیاه وحشی به چشم‌های ناظر دید و چیزی نگفت. ناظر با صدای بلندتر پرسید: «جایت که افگار نیست؟ راه رفته می‌توانی؟» باز سکوت جواب ناظر بود.

ناظر سرش را تکان داد و باز پرسید: «خانه‌ات کجاست؟ نامت چیست؟ دختر کی استی؟»

پاسخی نشنید. زیر لب استغفراللهی گفت و پس به طرف قریه حرکت کرد. زن هم در پی او راه افتاد. ناظر که هم‌چنان می‌رفت و صدای قدم‌های زن را در پشت سر خود می‌شنید، به او گفت: «راه که رفته می‌توانی، افگار هم که نیستی، خَی برو خانه‌ات.»

زن بی‌توجه به حرف‌های ناظر، در پی او راه می‌رفت. نزدیک آبادی‌های قریه که رسیدند، صدای عف‌عف سگ چوپان می‌آمد. به تعقیبش چوپان‌بچه را دیدند که چوب‌دستی‌اش را در هوا تکان می‌داد و بزها و گوسپندها را هی می‌کرد. همین که چشم چوپان به ناظر و زن بلند‌قامت افتاد، ایستاد و پرسید: «کاکا، این کی است؟» ناظر گفت: «نمی‌دانم. برو مال‌ها را به چرا ببر… به کاری که به تو مربوط نیست، غرض نگیر…»

چوپان‌بچه چوب‌دستش را چرخاند و هی‌هی‌کنان از کنارشان گذشت، ولی هر چند قدم بعد به پشت سرش نگاهی می‌انداخت. در آن صبح زود و بعد از آن طوفان، کوچه‌های آبادی تقریباً خالی از هیاهو و صدا بود. ناظر پیش می‌رفت و زن از پشت سرش. نزدیک قلعه خان از پشت دیوار چپه‌شده خانه قریه‌دار، ناظر میرغلام و خالق‌داد، پسران قریه‌دار را دید که ریسمانی بر گردن یک گاو نر قلبه‌ای انداخته بودند و کشان‌کشان آن را درون آغل می‌بردند. گاو پای بر زمین می‌کشید و با لجاجت و سختی داخل آغل شد. میرغلام سر ریسمان را آزاد کرد و خالق‌داد کلون دروازه آغل را انداخت.

در این وقت خالق‌داد نگاهش به ناظر افتاد و با لبخند مرموزی گفت: «توفان گاو را ترسانده و گریختانده بود. صبح از میدانی پس یافتیمش…» در این وقت چشمش به زن بالا‌بلند و سیاه‌موی که به‌دنبال ناظر راه می‌رفت، افتاد. نگاه شیطنت‌آمیزی کرد و گفت: «ناظر بچیش! آهو شکار کردی؟» ناظر نگاه خشکی به خالق‌داد انداخت و در دلش گفت: «شما کی گاو قلبه‌ای داشتید که بگریزد؟» میر‌غلام چشمانش را به طرف خالق‌داد کشید و پرسش‌گرانه به طرف ناظر و زن دید. دستی به ریش دراز و سیاهش کشید و گفت: «سلام علیک ناظر… ای زن کی است برادر؟». ناظر که بی‌توقف هم‌چنان می‌رفت و زن هم در پی‌اش بود، جواب داد: «نمی‌فهمم که کیست… سر کاریز نزدیک درخت کلان افتاده بود… گفتم افگار شده، کمکش کنم. افگار نیست، ولی به خیالم که گنگه است. می‌‌گویمش که برو خانه‌ات، چُپ است و گپ نمی‌زنه… از آن‌جا پشت سرم آمده راهی است.» خالق‌داد و میرغلام بی‌پرسشی دیگر از روی دیوار خراب به کوچه پریدند و در پی آن‌ها راه افتادند.

ناظر دیگر کنار دروازه قلعه خان بود. دروازه خان مثل همیشه باز بود. ناظر داخل شد. زن هم بلادرنگ به‌دنبال او داخل حویلی قلعه شد. به تعقیب آن‌ها، خالق‌داد و میرغلام وارد شدند. لطیف، پای‌دو خانه، از روی حویلی شاخه‌های شکسته درخت‌ها را جمع می‌کرد. خان که خود را در پتوی نسواری‌رنگش پیچیده بود و کلاه قره‌قل شتری‌رنگ به سر داشت، با حسرت به درخت سیبی می‌دید که باد آن را از ریشه در‌آورده بود. تند‌تند تسبیح می‌گرداند و نچ‌نچ‌کنان سرش را تکان می‌داد. ناظر سرفه‌ای کرد و خان رویش را به طرف دروازه گرداند. لطیف که چشمش به ناظر و همراهانش افتاد، شاخه‌هایی را که در دامن داشت، بر زمین گذاشت و روی تخته‌سنگی که آن‌جا بود، نشست. خان در جایش ایستاد بود و هم‌چنان تسبیحش را می‌گرداند. با تعجب به آن‌ها نگریست. ناظر سلام و علیکی کرد و گفت: «خان صاحب! این زن در پیش کاریز افتاده بود. تا این‌جا از پشتم آمده راهی است. نمی‌دانم که چه کنم!»

خان نگاهی به قد و بالای زن انداخت و از ناظر پرسید: «کی است این زن؟ از کجاست؟»

ناظر نگاهی به زن انداخت و به خان گفت: «نمی‌فهمم خان صاحب. گپ نمی‌زند. شاید گنگه است. ولی گمان نمی‌کنم که از زن‌های قریه خود ما باشد.»

خان به طرف زن رفت. سرش را موقرانه پایین انداخت. دوـ‌سه دانه تسبیح را گرداند و با سیاستی نرم گفت: «سلام همشیره، به‌خیالم در طوفان گم شده باشی… نامت چیست؟ خانه‌ات کجاست تا ترا کمک کنیم به خانه‌ات بروی؟» خان منتظر پاسخ ماند، اما جز سکوت چیزی نشنید. سرش را بلند کرد و نگاهی به زن انداخت. زن بی‌تفاوت به آیینه‌اش می‌دید و چهره‌اش آرام و بی‌هیچ معنا و احساسی بود. خالق‌داد پیش آمد و گفت: «به‌خیالم گوش‌هایش کر است… نمی‌شنود… کسی که کر باشد، گنگه هم است…» میرغلام دستش را به ریشش کشید و متفکرانه گفت: «شاید از زن‌های قریه بالا باشد… حتمی راه خوده در طوفان دیشب گم کرده…» خان سرش را تکان داد و گفت: «شاید همین‌طور باشد…» بعد به طرف ناظر چرخید و ادامه داد: «ناظر، یکی را به طرف قریه بالا روان کن … برود سوال کند که کس‌و‌کار این زن کی است. بیایند و او را ببرند… یا نی، نی، خودت برو… بهتر است که خودت بروی.» ناظر گفت: «به چشم خان صاحب! همین لحظه… ولی خان صاحب ای زن حتماً گشنه است. خانه پیش زن‌ها و مادر اولادها برود و چای صبح بخورد…»

خالق‌داد چشمانش را گرد کرد و گفت: «اوه… معلوم نیست که این زن کی است… چه رقم زن است… طرف سر و پایش سیل کنید… کدام زن خراب نباشد… ای رقم زن خوب نیست که بین دخترها و مادر اولادهای خان صاحب باشه…» خان رگ غیرتش بالا زد. نگاه غیظ‌آمیزی به خالق‌داد کرد. خالق‌داد خودش را جمع‌و‌جور کرد و خاموش شد. خان لطیف را با تحکم صدا کرد: «او بچه لطیف، ای همشیره را خانه پیش مادر اولادها ببر که برایش نان و چای بدهد… به مادر اولادها بگو که برش یک چادر و کالای صحیح هم بدهد…» لطیف چابک از جایش بلند شد و جواب داد: «چشم خان صاحب… به چشم!» خان بدون این‌که نگاهی به خالق‌داد یا میرغلام کند، تسبیحش را گرداند و گفت: «اینجا خانه خان است… هرکس که این دروازه را بزند، مهمان خان است و محترم… فهمیده شد؟»

میرغلام لبش را زیر دندان گرفت و با غیظ به خالق‌داد نگاه کرد. خالق‌داد سرش را خاراند و نگاهش را به زمین دوخت. ناظر خداحافظی کرد و از دروازه خارج شد. میرغلام هم به خالق‌داد اشاره‌ای کرد. با خان خداحافظی کردند و از دروازه سریع خارج شدند.

***

نزدیک دیگر شده بود. صدای خنده دختران خان و زن بیگانه از داخل خانه می‌آمد. آن روز هوا گرم‌تر شده بود. خان روی حویلی، زیر آفتاب، بالای تخت، بر پشتی تکیه زده بود و از آخرین لحظات تابش آفتاب پیش از غروب لذت می‌برد. تسبیح می‌گرداند و به گل‌های قالیچه روی تخت می‌دید. لطیف میوه خشک را از روی پتنوس روی تخت گذاشت و گیلاس خالی چای و چاینک را روی پتنوس جمع کرد و به طرف خانه راه افتاد. خان که ابروانش را گره کرده بود، به او گفت: «لطیف، این دخترها را بگو که این‌قدر خنده و غال‌مغال نکنند… صدای‌شان تا آن‌طرف قریه می‌رود…» لطیف چشمی گفت و به راهش ادامه داد. در این وقت ناظر و به تعقیب او میرغلام و خالق‌داد به همراه مولوی قریه وارد حویلی قلعه شدند. خان از جایش بلند شد و به طرف مولوی حرکت کرد. با لبخند و صدای بلند گفت: «سلام علیکم مولوی صاحب… خوش آمدید… بفرمایید… بفرمایید…» مولوی و خان بغل‌کشی کردند. بقیه مردها هم احوال‌پرسی کردند. خان لطیف را صدا زد: «او بچه لطیف، چای سبز هل‌دار بیاور…»

خان، به گرمی مولوی را روی تخت کنار خود دعوت به نشستن کرد. به ناظر و بقیه هم اشاره کرد که روی تخت بنشینند. مولوی پهلوی خان، به پشتی ای تکیه داد. در حالی که تسبیحش را می‌گرداند، با حجب و وقار روحانی گفت: «در کوچه بودم که به طرف مسجد بروم. ناظرشان را دیدم. خالق‌داد برایم گفت که یک زن بیگانه عجیب با لباس‌های نامناسب پیدا شده و در خانه شماست.» خان تسبیح می‌گرداند و زیر چشمی نگاهی به خالق‌داد انداخت و به مولوی گفت: «بلی مولوی صاحب، امروز صبحِ وقت ناظر این زن را پهلوی کاریز دیده بوده… زن از پشت ناظر تا این‌جا آمده… بیچاره به خیالم گنگه و ناشنواست. گپ زده نمی‌تواند… به گمانم از قریه ما نیست… ناظر به قریه بالا رفته بود که کس‌و‌کارش را پیدا کند.» در این وقت خان رویش را به طرف ناظر کرد و با کنجکاوی پرسید: «ناظر، چه کردی؟ کس‌و‌کار این زن پیدا شد؟» ناظر که خستگی و ماندگی در چهره‌اش آشکار بود، سری تکان داد و گفت: «نی خان صاحب! هم قریه بالا و هم قریه پایین رفتیم. نشانی‌های زن را به هر کسی گفتیم، نشناخت. شاید از شهر آمده و شب را در طوفان گم شده… حالی هم زیاد مانده شدیم و هم بسیار ناوقت شده… صبح به خیر به طرف شهر می‌رویم و پرس‌و‌پال می‌کنیم…»

بوی چای هل‌دار در فضا پیچید. لطیف با پتنوس چای آمد و پیش هر کس گیلاسی ماند و دو شیرینی‌دانیِ چاکلیت هم روی تخت گذاشت. خان شیرینی‌دانی و میوه خشک را به طرف مولوی پیش کرد و گفت: «عجب… با آن لباس‌های عجیب حتماً از شهر آمده… خی صبا پرس‌و‌پال فامیلش را از شهر بکنید…» در این وقت صدای خنده بلند زن بیگانه آمد. زن خنده‌کنان و چرخ‌زنان از خانه خان به حویلی، روی صفه، بر‌آمد. آیینه هنوز در دستش بود. نور در آیینه انعکاس کرد و انعکاس نور به چشمان مولوی خورد. مولوی سرش را پایین کرد و زیر چشمی نگاهی انداخت. دختر مابینی خان هم از پشت زن چرخ‌زنان و خنده‌کنان بیرون برآمد. مردها را که کنار پدرش دید، لحظه‌ای ایستاد و با چشم غره پدر به‌سرعت به خانه برگشت. زن بیگانه هم ایستاد. خنده‌اش را متوقف کرد و نگاهی به مردها انداخت و دوباره به آیینه‌اش چشم دوخت. هنوز همان لباس و چادر خودش را به تن داشت. چادر کوچک گاجش سر و گردنش را نمی‌پوشاند. گلویش در آفتاب غروب سفید می‌نمود. از پارگی‌های پیراهنش، تنش دیده می‌شد. مولوی لاحولی گفت و چشم به زمین دوخت.

خان با پیشانی ترش به لطیف گفت: «مگر نگفتم که مادر اولادها را بگو که به این زن چادر کلان و کالای صحیح بدهد؟ چرا باز ای کالای چیره‌چیره در جانش است؟» لطیف پتنوس خالی را با دو دست گرفت و گفت: «خان صاحب، به خدا گفتم… خاله جانم برایش هم چادر و هم کالا داد، ولی او نگرفت و نپوشید… همه را آن سو انداخت…»

خالق‌داد دستانش را به هم مالید، چشمانش را تنگ کرد و به خان گفت: «خان صاحب! حتماً به همین رقم کالا‌پوشیدن آموخته است… ولی خان صاحب کم‌کم شَب می‌شود… این زن شب کجا می‌ماند… او را با این وضعیت در خانه خود جای می‌دهید؟» خان ابروانش را در هم کشید و چیزی نگفت. ناظر به خالق‌داد گفت: «معلوم‌دار که خان صاحب مهمان خود را ولو که ناخوانده باشد از خانه نمی‌کشد… تو هم چه گپ‌هایی که نمی‌زنی.» میرغلام چشم غره‌ای طرف خالق‌داد رفت و گفت: «در غیرت و مهمان‌نوازی خان صاحب که شکی نیست، ناظر… ولی خان صاحب! مردم قریه عادت به گپ‌زدن دارند… خدای ناخواسته کدام بدنامی نداشته باشد…» خان لبانش را جمع کرد و سری تکان داد و با تفکر و خشم گفت: «یک زن غریب و بی‌کس‌و‌کار را شب در کجا راهی کنم؟ به مردم چه غرض؟ کشیدن یک زن بی‌کس از خانه، دور از غیرت ماست.» خالق‌داد سرش را به چپ و راست بسیار سریع تکان داد و گفت: «بلی بلی خان صاحب غیرتمند و مهمان‌نواز هستند… خدا را شکر ما مردم غیرت داریم… خان صاحب ما بی‌غیرت نیست که مهمانه از خانه خود بکشد…»

همه خاموش بودند. مولوی لنگی کلانش را روی سرش جابه‌جا کرد. یک نگاهی کوتاه به زن که رقص‌کنان به طرف دروازه می‌رفت، انداخت. بعد نگاهش را به طرف زمین چرخاند و در حالی که گیلاس چای را می‌گرفت، با نرمی گفت: «اینکه مردم قریه حق و ناحق گپ می‌زنند، درست است. کسی دهان مردم را گرفته نمی‌تواند… ولی بودن چنین زنی در خانه خان قریه هم چندان مناسب نیست. لطیف می‌گوید که برایش چادر و کالای مناسب دادند، ولی او نپوشیده و دور انداخته… بودن چنین زنی برای زن‌ها و دخترهای دیگر مفسده دارد… ببینید چه بی‌پروا بلند‌بلند خنده می‌کند و دختر دیگر را هم از پشت خودش می‌دواند… به هرحال از طرفی هم که نمی‌شود این زن بدبخت را که گنگه هم است، از خانه کشید…»

خان خواست چیزی بگوید، اما خالق‌داد با نیش تا بناگوش باز‌شده بی‌هیچ فکری گفت: «خوب… یک شب است… چرا در مسجد راهی‌اش نمی‌کنید… نی کسی پشت مسجد گپ می‌زند، نی به کس مَس…مَس… چه بود…. مسفده دارد». میرغلام لبش را دوباره زیر دندان گزید و دستش را به دهانش برد و به خالق‌داد اشاره کرد که چُپ باشد. خان باز خواست چیزی بگوید، اما این بار مولوی موقرانه و موذیانه گفت: «مسجد خانه خداست… دروازه‌اش به روی کسی بسته نیست…. اما خانه خدا حرمت دارد… این زن با این کالای پاره که نباید وارد مسجد شود…» این بار ناظر خواست چیزی بگوید، که باز مولوی ادامه داد: «ولی بهتر از این است که روی ناموس مردم ما تأثیر خراب بگذارد و آن‌ها را از راه بکشد… می‌شود که یک شب را در مسجد بماند، ولی به او یک چادر کلان بدهید که سر و پایش را بپوشاند و باز او را به مسجد بیاورید… یک شَب پروا ندارد… صبح حتماً فامیلش پیدا می‌شود…» خان سر خود را پایین انداخته بود و با تسبیح به گیلاس چایش می‌زد. چیزی نگفت.

میرغلام گفت: «حق با مولوی صاحب است… یک چادر کلان سرش کند و شب را در مسجد بماند تا صبا کس‌و‌کارش بیایند و او را ببرند…» خان باز چیزی نگفت، ولی سرش را به تأیید تکان داد. ناظر حیران و در حالی که چشمانش گرد شده بود، با دل‌سوزی به زن دید و با مهربانی گفت: «خی با اجازه خان صاحب و مولوی صاحب، نان شام را همین جا بخورد و بعد از نان به مسجد برود…» در این وقت خان گفت: «خی مولوی صاحب، نان را شما و بقیه هم همین جا مهمان ما باشید…» مولوی گفت: «ما همیشه نان خان صاحب را خوردیم… حال وقت نماز دیگر است… باشد کدام وقت دیگر… این همشیره را هم وقتی که نان خورد، یک چادر کلان داده به مسجد بیاورید که شبه همان جا بماند.»

***

شب از نیمه گذشته بود. ناظر خوابش نمی‌برد. شب بعد از نمازِ شام زن بیگانه را که به مسجد می‌برد، باز نگاهش به او افتاد. زن غریب بلندقامت، جوان و زیبا بود. وقتی از مسجد بیرون می‌شد، در سکوت بازهم به ناظر نگاهی کرده بود. چشم‌های زیبا و وحشی‌اش گویا او را تیر می‌زد. به یاد آن قد و قامت و آن چشم‌های زیبا بود و نمی‌توانست بخوابد. گویا شیطان به جلدش در‌آمده بود. این پهلو و آن پهلو می‌شد. شیطان را لعنت کرد، ولی باز خوابش نبرد. از جایش برخاست. بی‌اختیار گویا که مست باشد، لباس به تن کرد. سر و شانه‌هایش را با پتو پیچاند و مثل خواب‌گردی، بی‌اختیار به طرف مسجد روان شد.

در کوچه، وقتی که از نزدیک خانه قریه‌دار می‌گذشت، خان را از سر کوچه که با شتاب و وارخطا از روبه‌رو می‌آمد، دید. خودش را در گوشه دیوار، در تاریکی، مخفی ساخت و صورتش را با پتو پوشاند. خان او را اصلاً ندید. بدون هیچ توجهی با شتاب و نفس‌زنان به طرف قلعه‌اش رفت. ناظر از پشت سر خان نگاه کرد. وقتی خان داخل قلعه شد، آهسته چند قدم پیش‌تر رفت که دید میر‌غلام از پشت یخن خالق‌داد را گرفته و او را با زور داخل دروازه خانه‌شان می‌کند. ایستاد تا آن‌ها داخل خانه شدند و دروازه را بستند. به نظر ناظر در آن وقت شب کوچه شلوغ آمد.

تا نماز صبح یک یا دو ساعت وقت بود. از خم کوچه گذشت. به مسجد که نزدیک شد، مولوی را دید که خَم‌خَم اطرافش را دید و آهسته‌آهسته داخل مسجد شد. ناظر کمی احساس سرما کرد و ایستاد. از نیتش پشیمان شد. شب سردی بود. به طرف خانه برگشت. بی‌آنکه لباس تبدیل کند، به بستر رفت و خود را با کمپل پیچاند. گرمی کمپل او را به خواب برد.

ناظر آن صبح صدای اذان را نشنید. نماز صبحش قضا شده بود. از جایش برخاست. آفتاب بالا آمده بود. دست و رویش را شست و از خانه برآمد. برخلاف شب، کوچه خلوت و خالی از تردد بود. سریع خود را به مسجد رساند. دم دروازه مسجد آیینه زن بیگانه را دید که روی زمین افتاده و شکسته است. پیش‌تر رفت. داخل مسجد شد. زن آن‌جا نبود، اما چادر گاجش در یک گوشه مسجد افتاده بود و در گوشه دیگر چادری که زن خان برایش داده بود. در فاصله دو چادر، توته‌های تکه فیروزه‌ای‌رنگ بر زمین افتاده بود، ولی زن آن‌جا نبود.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.