از موترشویی تا آموزگاری، روایت رنج و امید

در یک بعد از ظهر گرم تابستانی، پس از پرس‌وجوهای زیاد و طی طریق در کوچه-پس‌کوچه‌های اغلب متعفن شهر کابل، به کوچه‌ای رسیدیم که قبلاً آدرس‌اش را از او گرفته بودیم: «کوچه پنجشیری‌ها». از داخل یک حویلی، با دروازه‌ی چوبی، برآمد و دست راستش را بلند کرد. پس از احوال‌پرسی، باهم وارد حویلی‌ای شدیم که به نظر می‌رسید قبلاً ویرانه‌ای متروکه بوده و اکنون در دو گوشه‌ی آن اتاق‌های کوچک برای زندگی و کار ساخته شده‌اند. در وسط حویلی، جایی برای بازی فوتبالِ اطفالی دیده می‌شد که چندتای‌شان در اطراف ما دیده می‌شدند و چهره‌های بعضاً خاک‌آلودشان جلب توجه می‌کردند.

«اجمل» یکایک آن‌ها را معرفی کرد. دو خانم جوان دیگر را نیز؛ بانوانی که گفته می‌شد با اطفال آن‌جا در درس‌های مکتب‌شان همکاری می‌کنند. در اتاقی، دو پایه کمپیوتر، برای آموزش اطفال، و چند میز و چوکی بودند که به‌قول اجمل،‌ همان اطفال دور و بَر ما آن‌ها را ساخته بودند. در اتاق دیگر، یک تخته سیاه و یک میز کلان را به ما نشان دادند که ظاهراً روی همان میز، به اطفال، نجاری آموزش داده می‌شدند. اجمل، آموزگار آن‌ها در درس‌های کمپیوتر و نجاری است. فضای برادرانه و دوستانه‌ای را بین خود ایجاد کرده‌اند تا رنج‌های زیستن در کابل، و در خانه‌هایی با درآمد پایین و فقیر، را برای همدیگر تحمل‌پذیرتر کنند.

اجمل خالقی

سن اجمل خالقی بالاتر از سال دیگران است و حیثیت برادر بزرگ‌تر آن‌ها را دارد. اما وقتی او در سن و سال همین بچه‌ها بود، ۱۲ ساله، کار خیابانی‌اش را شروع کرد. وضعیت بد اقتصادی خانواده و فقر، پای اجمل را به «ریاست ترافیک» کشاند؛ جایی که هفت سال از عمرش را، روزانه در بدل هفت صد افغانی، صرفِ شستن موترهای کسانی کرد که هیچ نسبتی با رنجِ کودکی زیر سن، از طبقه و خانواده‌ای فقیر و کم‌درآمد، نداشتند. هفت سالِ پی‌هم، موترها آمدند، با دستان خورد و ضعیف اجمل پاک و تمیز شدند، و رفتند؛ روزی، در اواخر این هفت سال، موتری آمد و در جایی که اجمل در آن محکوم به حبس با اعمال شاقه شده بود، ایستاده شد. اجمل از مالک موتر پرسید: «بشویم؟» مالک گفت: «نه». این موتردار ریش‌سفید، مثل هزارانِ دیگر نبودند که بی‌اعتنا به رنج دیگران، فقط موترهای‌شان را شستند و رفتند؛ برعکس، اجمل را جدی گرفت، حال و احوال‌اش را پرسید، از وضعیت اقتصادی خانواده‌اش پرسید، و رفت. چندی گذشت و روزی، نزدیکی‌های ظهر، اجمل اطلاع یافت که همان موتردار ریش‌سفید، نزدیک به ۱۰۰ طفلِ هم‌سرگذشت و هم‌وضعیتِ او را در یک رستورانت گرد آورده و نان می‌دهد. «مرا هم صدا کرد؛ رفتم و نشستم. گفت اگر می‌خواهی درس بخوانی، خانه‌ام در خدمت‌ات است». این ریش‌سفید مهربان را اجمل و اطفالی که همراه‌شان صحبت می‌کنم، «استاد باقی» خطاب می‌کنند که در رسانه‌ها و نهادهای مدنی، به «باقی سمندر» شهرت دارد. در روزگاری که سرمایه‌داران خُرد و بزرگ، برای گردآوری پول بیشتر و انباشت سرمایه‌های هنگفت‌تر، «رستورانت‌های زنجیره‌ای» می‌سازند؛ استاد باقی، برای حمایت از و آموزش و پرورشِ اطفالِ خانواده‌های کم‌درآمد و کم‌بضاعت، در کابل «کاشانه‌های زنجیره‌ای» ساخته است. شرح آن، روایت مستوفی‌تری می‌طلبد.

فصلِ هفت‌ساله‌ی کار شاقه‌ی زندگی اجمل ورق خورد و فصل تازه‌ای باز شد که خودش، خانواده‌اش و استاد باقی، در پربارکردن آن، هرکدام سهم به‌سزایی داشته‌اند. به اجمل، در بدل هفت صد افغانی دستمزد کار شاقه‌اش، رنج پایان‌ناپذیرش و آینده‌ی تاریک و مه‌آلودش، ماهانه ۱۵۰۰ افغانی پیشنهاد شد که با آن چرخ خانواده‌اش را بچرخاند و زمینه‌ی آموزش و پرورشی که در آن، فارغ از رنج کار شاقه، تصویر آینده‌اش را به دل‌خواه‌اش نقاشی کند. اجمل، در کنار درس‌های مکتب، نجاری و «کندن‌کاری نورستانی» یاد گرفت؛ «بخش کامره را پیش بهترین استاد آموختم: فیلم‌برداری، عکاسی».

پنج سال بعد، اجمل قادر شده بود آموخته‌هایش را در نجاری، کندن‌کاری نورستانی، عکاسی و فیلم‌برداری، به اطفال کم‌سن‌وسال‌تر و هم‌سرگذشت خودش، انتقال دهد. او که اکنون صنف دوازدهم مکتب است، به ده‌ها طفلی را که او و باقی سمندر از خیابان‌ها جمع‌آوری و تحت حمایت و پرورش قرار داده‌اند، نجاری، کندن‌کاری و کمپیوتر آموزش می‌دهد و چند استاد دیگر، در درس‌های مکتب همراه‌شان کار و کمک می‌کنند. اجمل در فصل تازه‌ی زندگی‌اش مهارت‌ها و آموخته‌هایی را اندوخته که می‌خواهد در آینده، در دانشگاه، آن را غنی‌تر سازد؛ از همین اکنون، عزمش را جزم کرده که پس از فراغت از مکتب، در دانشگاه، فوتو-ژورنالیسم بخواند. از گذشته‌اش نمی‌شرمد، به آینده‌اش امیدوار است، و زیستن در اعماق کوره‌ی کابل او را آب‌دیده‌تر و در برابر مصیبت‌ها توانمندتر ساخته است.

از «ادریس»، صنف ششم،‌ که در بغلان به‌دنیا آمده و یکی از ده‌ها طفلی است که در این کاشانه درس می‌خوانند، در مورد اجمل پرسیدم. گفت: «هم برادر ماست و هم استاد ما». در مدت یک سال، نجاری و کندن‌کاری را از اجمل آموخته است. دروازه‌ها و کلکین‌های دو-سه اتاقی که به‌تازگی در گوشه‌ای از این حویلی ایجاد شده‌اند، را همین اطفال، زیر نظر و با همکاری اجمل، ساخته‌اند که مایه‌ی مباهات همگی‌شان‌اند. در این جمع، دخترانی هم به‌چشم می‌خورند که روزگاری، سرگذشت تلخ کار خیابانی داشته‌اند. «سعدیه عزیزی» یکی از آن‌هاست. پیش از آمدن در این جمع، در خیابان‌ها، بوت پالایش می‌داد و روزانه بین ۱۰۰ تا ۵۰۰ افغانی کار می‌کرد. «ما مجبور بودیم… پدرم تکلیف اعصاب دارد و مادرم خانم خانه است». سعدیه با دو تن دیگر از خانواده‌اش تحت حمایت استاد باقی و اجمل قرار گرفته و آموزش می‌بینند. در کنار آموزش، ماهانه به این اطفال، مبلغی پرداخت می‌شود تا خانواده‌های‌ کم‌درآمدشان مجبور نشوند اطفال‌شان را از درس و مکتب محروم و به خیابان‌ها برای کار بفرستند. سعدیه صنف سوم است و نمره دوم. راه آینده برای او، و هم‌سرنوشت‌هایش طولانی و ناهموار است، اما امید مشهود در چشمان هریک‌شان، «باد شُرطه‌ای» است که کشتی‌های زندگی‌شان را به‌پیش می‌راند.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.