بحثی در باب «انسان تک‌ساحتی»، نوشته‌ی هربرت مارکوزه

مقدمه

«انسان تک‌ساحتی» یکی از مهم‌ترین آثار هربرت مارکوز، فیلسوف و نظریه‌پرداز اجتماعی مکتب فرانکفورت است. نویسنده‌ی کتاب به‌عنوان یکی از مؤثرترین اندیشمندان مکتب انتقادی، در این کتاب، سلطه و استیلای تکنولوژی‌های مدرن بر انسان را به‌چالش می‌کشد و تک‌بعدی‌شدن خرد، جامعه و انسان را نتیجه‌ی منطقی مدرنیته در تمام ابعاد آن می‌داند؛ امری که «انسان تک‌ساحتی» را بازتولید می نماید.

این کتاب شامل سه فصل است. در فصل نخست، هربرت مارکوزه موضوع «جامعه‌ی تک‌ساحتی» را ذیل مباحثی چون نظارت نوظهور، جهان محدود سیاست، پیروزی وجدان تیره‌بخت و اندیشه‌ی بسته، نقد می‌کند. در فصل دوم، تحت عنوان «تفکر تک‌ساحتی»، به مباحثی چون اندیشه‌ی منفی، ناکامی منطق تضاد؛ از منفی تا مثبت و پیروزی اندیشه‌ی مثبت و فلسفه‌ی تک‌ساحتی می پردازد. فصل آخر نیز با عنوان «دگرگونی‌های تاریخی» شامل موضوعاتی چون فلسفه و درگیری تاریخی، جامعه‌ای برای آزادی، و استنتاج است.

اما هربرت مارکوزه در کتاب انسان تک‌ساحتی از عقلانیت تکنولوژیکی بحث می‌کند که از نظر وی و دیگر اعضای مکتب فرانکفورت، تسلط بر طبیعت از طریق دانش و تکنولوژی، شکل جدیدی از تسلط بر بشریت را ضروری می‌کند. انسان تک‌ساحتی محصور و محدود در «قفس آهنین» جدیدی به نام تکنولوژی و صنعت شده است.

هربرت مارکوزه

مکتب فرانکفورت در فرهنگی‌کردن اندیشه و فرهنگی‌دیدن مسائل به لوکاچ و گرامشی مدیون است. نبردگاه مارکسیستی آنقدر در اقتصادی‌کردن تحلیل‌هایش پیش رفته بود که فرهنگ را به انزوا سوق داده بود. انتقادی‌ها تقلیل‌گرایی آرتدوکسی را برنتافتند و با عریان‌نمایی سرمایه‌داری از زاویه و پارادایمی منفک، نقشی دیگر در حوزه‌ی جامعه‌شناسی ایفا کردند.

این مکتب با نام کسانی چون هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه، اریک فروم و هابرماس شناخته می‌شود. اندیشمندانی که پوزیتوسیم، مارکسیم اقتصادی، ایدئولوژی، و حتی خود متد جامعه‌شناسی را نقد کردند. از منتقدان و متفکران بزرگ این مکتب، هربرت مارکوزه است و یکی از شاهکارهای او «انسان تک‌ساحتی». او یکی از رهبران مکتب فرانکفورت است. در «انسان تک‌ساحتی» تمام سعی نویسنده در جهت برجسته‌کردن معایب و خلأهای جامعه سرمایه‌داری است.

جامعه تک‌ساحتی

از نظر مارکوزه به همان نسبت که وضع اقتصادی جوامع بشری بهبود یافته است، آزادی، اعتبار خود را از دست داده و از معنای کلی خود فاصله گرفته است. بدون شک استقلال فکری، خودمختاری، حق مخالفت سیاسی، بی‌آن‌که از لحاظ نقش انتقادی‌شان در یک جامعه در نظر گرفته شوند، عواملی هستند که پیوسته صلاحیت خود را در برآوردن نیازهای طبیعی انسان‌ها آشکار می‌سازند. جامعه‌هایی که از این ویژگی‌ها برخوردارند، توجیه اصول و نهادهای‌شان به‌صورت قابل پذیرش مسیر است. در این جامعه‌هاست که انگیزه‌ی رویدادهای سیاسی را در درون باید جست.

تنها در این شرایط از زمینه‌ی مخالفت‌ها می‌توان کاست. نظام حکومت‌ها هرچه باشد، خواه در چارچوب آزادی‌های فردی و خواه دیکتاتوری، برآوردن نیازمندی‌های روزافزون مردم به‌صورت کامل در صورتی عملی خواهد بود که استاندارد زندگی مترقی آشکارا با نظام اقتصادی و اجتماعی و سیاسی حاکم بر مقدرات آنان تطابق داشته باشد؛ نه آن‌که در سرنوشت افراد زیان‌بخش و بی‌اثر باشد. ناهماهنگی وقتی بیشتر خواهد بود که دشواری‌های سیاسی و اقتصادی مانع پیشبُرد کار جمعی در یک اجتماع گردد و برنامه‌های سودمند به حال مردم به‌خوبی اجرا نشود. در این صورت باید پرسید به چه علت توزیع ثروت باید تابع رقابت‌های ناشی از آزادی‌های فرد باشد درحالی‌که نیازمندی‌های حیاتی گروهی همچنان به‌قوت خود باقی است؟ در ابتدا آزادی عمل در جوامع بشری به نتایج موفقیت‌آمیزی نرسیده و به آزادی کارکردن یا از گرسنگی‌مردن و خلاصه قبول کارهای دشوار محدود و منحصر بوده است.

در این جامعه‌ها، فرد با آن‌که از آزادی اقتصادی بهره‌مند بوده، نقش تولیدکننده‌ای در بازارکار نداشته است. از این‌رو اضمحلال این‌گونه آزادی‌ها از بزرگترین رویدادهای تمدن بشری به‌شمار آمده است. تکامل تکنولوژیکی ماشین و هم‌آهنگی و شباهت انواع آن بر نیروی فعال بشر افزوده و چه‌بسا که آینده در پیش چشم او در دریچه‌ای از آزادی‌هایی که در خیال هم نپرورانده، برتر از حدود نیازمندی‌های روزمره‌اش خواهد گشود.

ساخت زندگی بشر پیوسته در حال دگرگونی است. در جوامع امروز فرد در این حدود آزاد است تا به کاری که نیاز زندگی بدو تحمیل کرده و او را به‌سوی از خودبیگانگی کشانده، تن در دهد. کار تمام زندگانی او را اشغال کرده است در حالی‌که اگر وسایل تولید بر مبنای نیازمندی‌های راستین زندگانی فرد سازمان یابند و نیازمندی‌های حیاتی عامل بهره‌گیری از این وسایل بوده باشد، به‌سادگی می‌توانند نقش خود را در صیانت از آزادی و اختیار انسان ایفا کنند؛ نه آن‌که این حق را در معرض نابودی قرار دهند.

ارزیابی هدف مورد نظر تکنولوژی معاصر، وسیله‌ای است که می‌تواند موجودیت جامعه‌ی صنعتی و توسعه‌یافته‌ی امروز را توجیه کند. اندیشه‌ای که امروزه در جامعه‌های صنعتی حاکم است همانا ربط‌دادن زمان کار و فراغت انسان‌ها به نیازمندی‌های اقتصادی، سیاست، توسعه، یا دفاع ملی و خلاصه حاکمیت ارزش‌های مادی است که البته این طرز فکر به‌کلی نادرست و زیان‌بخش است. جامعه‌ای صنعتی که بر پایه‌ی این نظر سازمان‌های تکنولوژیک خود را بنیان نهاده باشد، کارش به توتالیتاریسم خواهد کشید.

توتالیتاریسم تنها روشی وحشتناک سیاسی نباید تلقی شود؛ دستگاهی اقتصادی-تکنولوژیک نیز هست که به‌نام تأمین منافع عمومی در تمام شئون یک کشور آشکارا اعمال نفوذ می‌کند و مسلم است که در شرایط وحشت‌انگیزی که توتالیتاریسم در یک سرزمین پدید آورده است مخالفت با این سیستم ممکن نیست. توتالیتاریسم به رفتاری که از دولت یا حزب سر می‌زند منحصر نیست و قبل از هر چیز باید این سیستم را در امر تولید و توزیع مؤثر بدانیم. از این بابت کاملاً به سیستم پلورالیسم احزاب و روزنامه‌ها شباهت دارد.

نوشته‌های مرتبط

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت نخست

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت دوم

امروزه قدرت سیاسی بر فرایند سازمان فنی تولید تسلط دارد. دولت‌ها در جوامع صنعتی پیش‌رفته و همچنین جامعه‌های در حال توسعه نفوذ و حاکمیت خود را در امر توزیع و بهره‌برداری از تولیدات تکنولوژیک-علمی یا ماشینی که مورد نیاز جامعه‌هاست هم‌چنان حفظ می‌کنند. این شیوه‌ی تولید، قدرت جامعه را به‌صورت واحدی بزرگ و پیوسته به‌کار می‌گیرد و قبل از هر چیز منافع افراد و گروه‌ها را زیر پا می‌گذارد. در کلیه جوامعی که بر پایه‌ی ماشینیسم پدید آمده‌اند رفتار خشونت‌آمیز طبیعی ماشین، نقش مؤثرتری از رفتار فرد یا گروه‌های اجتماعی بر عهده دارد. از این قرار می‌توان دانست که ماشین وسیله و ابزار سیاسی نیرومندی برای دولت‌هاست. با این‌همه مفهوم سیاسی ماشین معروض دگرگونی‌هایی واقع شده است. نیرومندی ماشین باید اساساً نیرومندی انسانی درهم‌فشرده و مطرود امروز باشد. در قلمرو کار و تولید ماشین، نیروی جنبنده‌ای است که با جنبش خود می‌تواند آدمی را به آزادی برگرداند. اینک جامعه‌ی صنعتی به مرحله‌ای رسیده که فرد دیگر نمی‌تواند به‌راستی خود را با توجه به مفهوم سنتی آزادی (اقتصادی-سیاسی-فکری) آزاد بداند؛ نه از آن بابت که این آزادی‌ها مفاهیم خود را از دست داده‌اند، بلکه بالعکس در مفهوم سنتی خود گسترش بیشتری یافته‌اند. امروزه از طریق به‌کاربردن مفاهیم ضد آزادی می‌توان به تبیین انواع جدید آزادی پرداخت… (مارکوزه،۱۳۸۸، صص ۳۷-۴۰).

باید نیازهای واقعی افراد را شناخت و جهت تأمین آن‌ها کوشید؛ نیازهایی که منافع گروه معینی آن را به فرد تحمیل می‌کند و کار توان‌فرسا، فشار و خشونت بیدادگری و تیره‌بختی را به‌دنبال دارد. تأمین این نیازها ممکن است منشأ آسایش فرد باشد، ولی فرد را از درک بدبختی‌های عمومی باز می‌دارد و فرصت مبارزه را به او نمی‌دهد و باعث تیره‌بختی است. دوست‌داشتنِ هرچه دیگران می‌خواهند، خوشگذرانی‌ای که حاصل کار آگهی‌های بازرگانی است، غالباً نشانه‌ی نیازمندی‌های نادرست است….

هرگونه آزادی، نخست، مستلزم شناخت انواع بردگی است. درحالی‌که امروزه به‌خاطر تأمین نیازهای روزمره که شاید مهم‌تر از اندیشیدن درباره‌ی آزادی و بردگی به‌نظر می‌رسد، با یادآوری این مسائل خود را ناراحت نمی‌کنند. این طرز فکر بزرگ‌ترین اشتباه است زیرا تاریخ پیوسته در کار دگرگون‌ساختن شرایط و مقتضیات جوامع بشری است. تنها هدف ارزنده‌ی تاریخ، جانشین‌ساختن نیازهای صحیح به‌جای نیازهای غلط در یک جامعه است. به‌وجودآوردن شرایط تاریخی در صورتی میسر است که شیوه‌ی تأمین بازدارنده‌ی نیازها، بدان‌گونه که در جامعه‌های امروز متداول است، متروک گردد. ویژگی جامعه‌های صنعتی پیشرفته در سرکوب نیازهایی است که به‌خاطر نیل به آزادی و رهایی پدید آمده‌اند. از آن جمله است: نیاز آزادشدن از قید و بندهایی که آسایش و رفاه نامیده می‌شوند، و همچنین سرکوب نیازهایی که حمایت نیروی ویران‌سازنده‌ی نظام‌های سرمایه‌داری و جامعه‌های به‌اصطلاح مرفه را بر عهده گرفته‌اند… (همان، صص ۴۲-۴۳).

آزادی‌های گمراه‌کننده‌ای که فرد را مجبور می‌کند خارج از توان خود کار کند؛ آزادی رقابت در تعیین ارزش کالایی که قبلاً نسبت به نرخ‌گذاری آن توافق شده؛ آزادی مطبوعاتی که شخصاً مطالب خود را به‌سود دولت سانسور می‌کنند؛ و بالاخره آزادی انتخاب بین علائم تجارت گوناگون و اشیاء سرگرم‌کننده و بی‌ارزش.

آزادی تنها به دارابودن حق انتخاب محدود نمی‌شود. بهره‌مندی از آزادی واقعی هنگامی است که توانایی درک چگونگی انتخاب و ارزیابی چیزهایی را که باید انتخاب کند، داشته باشد. امکان هر گزینشی را نمی‌توان نشانه‌ای بر آزادی دانست. خریداری چیزهای مختلف یا قبول مشاغل محدود، هرگز نشانه‌ی آزادی بدون مرز نیست؛ زیرا با دخالت‌هایی که جامعه در کار او داشته است، زندگی‌اش را به تلخ‌کامی و اضطراب کشانده و غفلتی او را در بر گرفته است.

از طرفی، این یک‌دست‌شدن اجتماعی و توده‌ای‌شدن رفتارها، نشانه‌ی از میان‌رفتن اختلاف طبقاتی نیست. بالعکس، روشنگر این حقیقت است که گروه‌های سرکوفته تا چه حد، به ضرورت‌هایی که ضامن ادامه‌ی نفوذ حاکمیت و رهبری طبقات بالای جامعه است، گردن نهاده و تسلیم شده‌اند. در پیشرفته‌ترین جوامع صنعتی معاصر، چنان نیازهای اجتماعی و فردی طبقه‌ی حاکمه با حوائج و مصلحت‌های افراد در هم آمیخته که تفاوت آن‌ها صرفاً ذهنی و نظری است. آیا می‌توان بین اقداماتی که جهت منافع ملی صورت می‌گیرد و منافع تراست‌ها تفاوت گذاشت. یا لذت جنسی را از مقاصد بازرگانی و سیاسی که نتیجه هر دو، افزایش موالید است، مجزی ساخت. چنین شرایطی، نابخردی و غیر معقول‌بودن جامعه‌ی امروزی را برای ما هویدا می‌کند. در چنین جامعه‌ای است که نیاز واقعی افراد را غیر ضروری و ویرانی‌ها را آبادانی جلوه می‌دهند. چنین جامعه‌ای عامل ازخودبیگانگی انسان است. انسان‌های امروزه بر مبنای خریدوفروش کالاهایی‌که در جامعه موجود است، ارزش‌یابی می‌شوند. آن‌ها موجودیت‌شان را در اتومبیل و خانه‌های آن‌چنانی می‌یابند.

همان‌طور که قبلاً هم اشاره شد، عامل این دخالت در شئون افراد، تکنولوژی به‌معنای جدید آن است. سیستم تکنولوژیک امروز با نفوذ هرچه بیشتر، مردم را به پذیرش ضوابط نوظهوری در اصول تقسیم کار مجبور کرده است. تأثیر عوامل دیگر جهت کسب درآمد برای زندگی، وجود وحشت از پلیس و دادگستری نیرومند، مزید بر علت شده است. دخالت تکنولوژیک در همه شئون زندگی وجود دارد و مخالفت با آن ناممکن است.

ادبیات تک‌ساحتی

ادبیات هم دست‌خوش تغییر شده است. قهرمان در شکل ساحت تازه‌ای که به‌خود گرفته است، دیگر در شکل قهرمان دینی روحانی و اخلاقی نماینده نمی‌شود. غالباً ناظر به وضع موجود است؛ یعنی خلق‌وخوهای ناهنجار نظیر: زندگی هنرمند امروز، فاحشه، زن نابه‌کار، جنایت‌گر، محکوم، سرباز، شاعر مطرود شیطان، احمق؛ آنانی که زندگی‌شان نمی‌چرخد یا دست‌کم از راه مشروع و منظمی اعاشه نمی‌کنند. این‌گونه خلق‌وخوها در ادبیات جامعه‌ی صنعتی پیشرفته از میان رفته است ولی اصولاً زندگی نوی یافته و نمودارهای تازه‌ای پدید آمده‌اند: ستاره سینما، قهرمان ملی، بیتل، بانوی خانه‌دار عصبی، گانگستر، هنرپیشه. این نمودارها تصاویری از شیوه‌ی زندگی خاصی به‌دست نمی‌دهند و شکل تغییرپذیرفته‌ای از همان زندگی محسوب می‌شوند. آنان برای انکار نظام موجود به‌کار نمی‌روند، بلکه وسیله‌ای برای تأیید آن هستند (همان، صص ۹۰-۹۱).

هنر تک‌ساحتی

در این شرایط، هنر هم گرفتار تک‌ساحتی‌شدن گردیده است. تکنولوژی نه‌تنها بسیاری از سبک‌های هنری را از میان برده، بلکه جوهر هنر را نابود ساخته است و امکان جدایی هنرمند از جامعه را غیر ممکن کرده است.

باید اختلاف و تمایز واقعیت هنری را با واقعیت اجتماعی بشناسیم. انقطاع از واقعیت اجتماعی و انکار عقلایی یا جادویی این واقعیت، ویژگی اصلی هنر محسوب می‌شود. حتی هنر سازنده با وجودی که با مردم گفتگو می‌کند، در عین حال از آنان فاصله می‌گیرد. چندین رابطه‌ی نزدیک و خویشاوندی می‌تواند بین ساختمان یک مسجد بزرگ یا پرستش‌گاه کهن، با مردمی که در اطراف این ابنیه‌ی هنری زندگی می‌کنند، وجود داشته باشد.

این آثار هنری با زندگی روزانه‌ی بردگان، دهقانان و صنعت‌گرانی که آن را پدید آورده‌اند، تفاوتی وحشت‌انگیز دارد. غایت هنر، ناسازگاری با وضع موجود و نشان‌دادن ناخشنودی و پرخاشگری است. راه‌ورسم هنر در شکل گفتگوها یا سرودهایی که همه‌جا طنین می‌افکند، افکار واقعیت و نوآفرینی زندگی تازه است.

جهان هنر به‌خاطر شکل‌های افکار و نفی خود، که به‌راستی در جامعه تجلی دارد، برتری خیال‌پردازی خود را آشکار ساخته است. هنر به زندگی خود، در شکل جدایی از جامعه، هم‌چنان ادامه داده است. با وجودی که در فاصله‌ی قرن نوزدهم تا آغاز قرن بیستم، دوران شکوفایی دموکراسی و گسترش روابط اجتماعی بوده است، فرهنگ عالی، این بیگانگی را در آیین و شیوه‌های خاص هنر پدید آورده است. پیدایش سالن، کنسرت اپرا، و هنرهای نمایشی بدان خاطر بوده که جامعه‌ی بشری را به ساحت دیگری، ورای واقعیت، رهنمون سازد. از این نظرگاه، شاهکار هنری به مراسم عید شباهت دارد. در این مراسم نیز آدمی از تجربه‌های عادی فاصله می‌گیرد. در روزگار ما، این بیگانگی اصولی بین هنرها و نظامات جاری، تدریجاً روبه‌کاهش نهاده و توسعه‌ی تکنولوژی، موجبات نابودی آن را فراهم ساخته است. امروزه گرایش‌ها به‌سوی طرد و انکار مطرود جامعه است.

ساحت معنوی انسان در دنیای مشاغل از میان رفته است و دیگر از آثار هنری عصیان‌گر و ناخشنود در جامعه‌ی امروز نشانی نیست. هنر نیز سیری چون امور مادی دیگر یافته است، رنگ بازاری به‌خود گرفته و عامل دلگرم‌ساختن یا انگیزش شهوانی انسان‌ها گردیده است (همان، صص ۹۴-۹۵).

ترمینولوژی تک‌ساحتی

در سخنرانی‌های سیاسی، کلمات، معانی مخصوص یافته‌اند؛ مثلاً آزادی، برابری، دموکراسی، در گفتن و نوشتن به‌کار می‌روند. هم‌چنین در کشورهای شرقی، کلماتی نظیر کارگران، دهقانان، سازندگی کمونیسم یا سازندگی سوسیالیسم، نابودی طبقات، معانی تازه‌ای یافته‌اند. در این کشورها هرگاه طی سخنرانی‌های عمومی، گوینده‌ای از مرز بسته‌ی مفاهیم جاری تجاوز کند، مرتکب گناه و اشتباه گردیده و به تبلیغات شخصی متهم می‌شود. از این جهت، وسایل القاء مطالب و هم‌چنین مجازات کسانی که در سخنوری  از واقعیت‌های جاری روی برتابند، در هر جامعه متفاوت است. در سخنوری‌های امروز، گفتگو عبارت است از استعمال بیهوده‌ی کلمات و تکرار غیر لازم آن‌ها. سخن‌گفتن مبتنی بر طرح حقیقت و بیان کیفیت نیست. ساخت تحلیلی بیان به‌گونه‌ایست که الفاظ مهم را از معانی حقیقی‌شان منفک می‌سازد و آن‌ها را نامفهوم جلوه می‌دهد یا دست‌کم در اعلامیه‌ها و گفتگوهای سیاسی وضع بدین منوال است. کلمات به‌زحمت بر معانی خود دلالت دارند. اندیشه‌ی فرد به‌جای درک تضادهای جامعه، حالت تسلیم و رضا به‌خود می‌گیرد. از این قرار، بهترین شکل آزادی در جامعه‌ی امروز، بردگی و اطاعت از بهترین شیوه‌ی برابری است.

در قلمرو تجربه‌ی علمی، آنچه که فرد درباره‌ی آن به گفتگو می‌نشیند از معنای مجرد خالی است و کلمات جز درباره‌ی مفاهیم عادی و مبتذل سخن نمی‌گویند. از این قرار، گفتگو تنها به‌خاطر عمل صورت می‌گیرد و رسالت‌های پیشین آن از خاطر رفته است (همان، صص۱۰۱-۱۰۲).

کلمات در حوزه‌ی علم هم دچار تغییر محتوایی و مفهومی شده‌اند؛ مثلاً فیزیک ارسطو ماده را به یک معنا به‌کار می‌بُرد و فیزیک گالیله معنای دیگری از آن درک می‌کند. فیزیک ارسطو جزئی از فلسفه تلقی می‌شد و به‌عنوان مقدمه‌ای برای فلسفه‌ی اولی یا دانشی بحث‌الوجود به‌کار می‌رفت. مفهوم ماده در فیزیک ارسطو با آنچه گالیله می‌پنداشت و دانشمندان پس از او گفته‌اند، به‌کلی متفاوت بود. خردگرایی علمی از روش بهره‌گیری از ماده به‌خاطر سود عملی آن، به‌امید گسترش نفوذ و دخالت بیشتر در شئون مختلف زندگی، پیروی خواهد کرد و هدف‌های دیگری مطمح نظر نخواهد بود. مفاهیم انتزاعی را از یاد برده و ماده را در معنای محدود به‌کار می‌برد.

بر این اساس، فلسفه‌ی زبان در روزگار ما توانایی انجام رسالتی را در خود نمی‌بیند و بیان امروز بر محور مفاهیم عادی چیزها دور می‌زند و امکان تجربه‌ای تازه را در شیوه‌ی بیان مورد تردید قرار می‌دهد. جملات، تابع نظامی هستند که جهان امروز بدو تحمیل کرده است. زبان امروز، به مسائل روزمره محدود شده است. در گفتگوهای رایج امروز، واژه‌های بیان تجربه جهان در اندیشه انسان‌ها، معانی مبتذلی نظیر میز، چوکی و غیره دارند (همان، ص۱۸۴).

تک‌ساحتی‌شدن فلسفه

نخستین کوشش مغرب‌زمین این بود که اثبات کند حقیقت نظری یا عملی، امری عینی است، نه ذهنی؛ که نتیجه‌ی آن خردگرایی تکنولوژی است و توتالیتاریسم. در مرحله‌ی پیش از صنعتی‌شدن، نظریاتی راجع به انسان و طبیعت وجود داشته که در آن‌ها کشمکش  و تفاوت بسیار است. «مبانی سازنده‌ی خرد آدمی با مبانی ویران‌گر آن پیکار جسته‌اند». این اختلافات به پیروزی تفکر مثبت بر اندیشه‌ی منفی انجامیده است. تمدن صنعتی امروز، تسلط واقعیت تک‌ساحتی بر اندیشه‌ها، و به‌هیچ‌گرفتن تضادهای موجود، نشانه‌ی این پیروزی است.

دیالتیک، تضاد را در طبیعت و ذهن مشاهده می‌کند. بالعکس، واقعیت مستقر در جامعه، با منطق ما تعارض، تضاد، و پیکار می‌جوید و اندیشه‌هایی را که به زندگی عادی تسلیم شده و دریافتی سازگار با جهان موجود دارند، تأیید می‌کند. منطق و دیالکتیک با هر گونه روش مبتنی بر اصالت عمل و نگرش عینی مخالف است، با پوزیتویسم مخالف  است و ناشایستگی‌های جامعه‌ی کنونی را هویدا می‌کند که متأسفانه مقهور  اندیشه‌ی مثبت گشته است.

سخن دیگر درباره‌ی تک‌ساحتی‌شدن فلسفه، تفکر مابعدالطبیعه است. تفکر مابعدالطبیعه، که در گذشته قلمرو اساسی و راستین اندیشه‌ی خردگرا را تشکیل می‌داد، اینک به‌صورت تفکری غیرمنطقی و غیرعلمی معرفی شده است. این طرز تلقی، باعث گردیده که خرد ما برتری‌جویی و استعلا را به‌دور افکند و در حوزه‌ی واقعیت توقف کند. در واپسین مرحله، مکتب تحصلی معاصر و پیشرفت دانش و فن عقل، نیرویی برای بلندپروازی اندیشه و گریز از واقعیت به‌شمار نمی‌رود. در این مرحله، اندیشه در مرزهای محدود واقعیت از آن بابت می‌ایستد که روش فلسفی امروز این مسیر قهقرایی را ایجاب می‌کند. سیر زمانه به‌دنبال آنست که قلمرو فلسفی را محدود سازد. حتی بسیاری از فیلسوفان امروز بانگ برداشته‌اند که ادعای فلسفه بیهوده است و از این راه به مقصدی نتوان رسید. فلسفه را یارای آن نیست که واقعیت موجود را لمس کند، زیرا بیم آن می‌رود که در نظام واقعیت تزلزلی پدید آورد.

محتوای کلام تفکر جدید این است که فلسفه نباید طوری باشد که همگان نتوانند آن را بفهمند و مردم عادی آن را درک کنند. آیا این محدودیت استعمال واژه‌ها امکان شناخت مفاهیم پیچیده‌ی شاعرانه را به ما می‌دهد؟ آیا ابتذال کلمات، خصوصیت عاطفی و روحیه‌ی طرد و افکار انسان را نابود نمی‌کند؟ اگر زبان از این مزیت‌ها عاری باشد، بی‌شک اوهام و کلمات بی‌معنی در آن بیشتر راه خواهند یافت و رسیدن به معرفت دشوارتر خواهد شد (همان، ص۱۹۳).

در این شرایط، علت‌نمایی هم فراموش شده است. اینک در جامعه‌ی تکنولوژی علت‌نمایی می‌تواند فعالیت‌های علمی و فنی را از حالت بی‌اعتقادی به سرنوشت بشر خارج سازد و مرحله‌ی تاریخی نوینی را به‌وجود آورد که با اندیشه‌های طارد و نافی از انسان‌ها هماهنگی داشته باشد. با چنین شیوه‌ای، انسان به نوعی آزادی علمی خواهد رسید و بشر را از متوقف‌ماندن در حوزه‌ی واقعیات نجات می‌دهد و شکاف میان هست و باید را پُر خواهد کرد.

دگرگونی کیفی؛ راه بیرون‌رفت از وضعیت تک‌ساحتی

ماکوزه بر آن است که دگرگونی بنیادین در وضع زندگی امروز بشر وقتی رخ می‌دهد که مناسبات تولیدی تغییر کند، زیرا «زیر و رو شدن این مناسبات، شرط لازم رسیدن به آزادی است». او جامعه‌ی آزاد آینده را جامعه‌ای می‌داند که در آن روابط جدیدی در تولید، جایگزین روابط موجود شود و نیروهای تولیدی بر پایه‌ی مناسبات جدید گسترش یابند و در نتیجه، شرایطی به‌وجود آید که تولید را بر بنیاد نیازمندی‌های راستین و طبیعی، نه کاذب و ساختگی، قرار دهد. اما این دگرگونی به‌آسانی محقق نخواهد شد چرا که «جامعه‌ی امروز، هر گونه تحول اجتماعی به‌معنای راستین آن را منع می‌کند. هرگونه دگرگونی کیفی، که به ایجاد نهادهایی کاملاً متفاوت با تشکیلات جامعه‌ی صنعتی منتهی شود و شناخت‌های تازه‌ای را در امر تولید و کیفیت زندگی به‌وجود آورد، مسلماً از سوی جامعه سرکوب می‌گردد». از جمله سیاست‌های اعمال‌شده در این خصوص، وضعی است که برای تفکر انتقادی به‌وجود آورده‌اند؛ به‌طوری که نگرش انتقادی مبتنی بر نفی و طرد و انکار ضعیف شده و استعمال این واژه، شکلی فریبنده و احیاناً سودپرستانه یافته است. مارکوزه بر این باور است که درک این حقیقت مسلم، محتوای نقدی مفاهیم متروک در جامعه‌ی امروز را به‌یاد می‌آورد و نخستین واکنشی است که می‌تواند مفهوم تاریخی انتقاد را دوباره به خاطره‌ها بازگرداند و اندیشه‌های مجرد را به‌سوی عمل فراخواند. او معتقد است: «تنها از این رهگذر، نقد اقتصاد سیاسی کنونی، رنگ فلسفی به‌خود خواهد گرفت و از ویژگی ایدئولوژیک، بهره‌مند خواهد شد».

مارکوزه راه رهایی از کمیت‌گرایی مسلط بر مناسبات اجتماعی انسان امروز را تحول و دگرگونی می‌داند، نه حذف و سانسور. او فناوری و صنعت و تولید را به‌کلی نفی و رد نمی‌کند، بلکه به مزایای غیرقابل انکار آن تصریح دارد و حتی برای فناوری، شایستگی آزادی‌بخشی به بشر قائل است؛ ولی فقط وقتی که دگرگونی کیفی لازم در این نظام تولیدی و صنعتی تکنولوژیک صورت پذیرد. به‌عبارت دیگر، روش انتقادی مارکوزه می‌خواهد به اصلاح جامعه‌ی امروز بینجامد، نه حذف و براندازی آن؛ ولی نباید فراموش کنیم که مقدمه‌ی اصلاح، تفکر منفی انتقادی و ارزیابانه است، چرا که به‌گفته‌ی مارکوزه: «تغییرات کمی در یک جامعه هنگامی به دگرگونی‌های کیفی مبدل خواهد شد که هیأت تألیفی (ساختار) نظام موجود در معرض انتقاد و ارزیابی قرار گیرد».

مارکوزه تحقق انقلاب در جوامع پیشرفته‌ی صنعتی، خواه تابع نظام کاپیتالیسم و خواه سوسیالیسم، را امری حتمی و ضروری می‌داند. تلاش این جامعه‌ها در سرکوب روشنفکران و پدیدآوردن شرایط زندگانی بهتر برای افرادی که آزادی‌شان دست‌خوش توسعه‌ی تکنولوژی واقع شده، بیهوده است. مارکوزه انقلاب آینده را از ناحیه‌ی گروه‌های کارگر نمی‌داند. به‌زعم او کارگران و کشاورزان و گروه‌های متوسط از این پس نباید نیروهای انقلابی جامعه به‌حساب آیند؛ زیرا این گروه‌ها در نظام تکنولوژی مستهلک شده و به‌خاطر افزایش دستمزد و رفاه نسبی زندگانی به تسلیم و رضا و سازش‌کاری تن در داده‌اند. با این حالت، تفکر انتقادی و جهش انقلابی مواجه به شکست و سرکوب می‌گردد.

با این‌همه، انسان‌های اندیشمندی که از نابخردی‌های جهان تک‌ساحتی به‌خود آمده و به حالتی از نفی و انکار رسیده‌اند، انسان‌هایی که سیطره‌ی تکنولوژی هنوز فردیت‌شان را کاملاً درهم نشکسته و وسایل ارتباط جمعی فرصت اندیشیدن، گریختن و فراتررفتن را از ایشان نگرفته است، هم‌چنان در مخالفت با ارزش‌های تکنولوژی و سرمایه‌داری پابرجا ایستاده‌اند. پایمردی و مقاومت این انسان‌های اندیشمند، سرانجام سیطره‌ی تکنولوژی و کاپیتالیسم را درهم خواهد شکست و جامعه‌ای که در آن از بازدارندگی، سرکوب و خشونت، کوچک‌ترین نشانی نیست، به تحقق آرمان انقلابی یا به‌اصطلاح خودش دگرگونی کیفی جامعه‌ی صنعتی در آینده وابسته است (مارکوزه، ۱۳۸۸، ص۱۴).

نتیجه‌گیری

انسان تک‌ساحتی مارکوزه، فاجعه‌ی انسان مصرف‌کننده و ناآرامی است که پیوسته در تلاش است تا بیشتر کار و مصرف کند و لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد تا به خود، به معنای زندگی و تکاپویش بیندیشد. او دیگر یک انسان متفکر نیست و عشق و آرامش و احساس همیشگی انسانی از زندگی‌اش رخت بربسته است. اما فروید، تحلیل‌گر «عشق سرکوفته»، به مارکوزه آموخت که جامعه‌ی بشری دیری است که با سرکوب امیال غریزی و طبیعی انسان‌ها و مهار عشق آزادانه پیشرفت داشته است و پیشرفت تمدن بشری به‌بهای سرکوبی جنسی و مهارکردن کشش جنسی به‌دست آمده است.

پانوشت: در نگارش این مقاله از ۱۵ منبع استفاده شده است که به‌خاطر طولانی‌شدن متن، از ذکر آن‌ها اجتناب می‌شود.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.