بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت اول

در میان متون چپ و مارکسیستی، سترگ‌ترین آن‌ها «دیالکتیک روشنگری» است. این کتاب، پروژه‌ای بلندپروازانه در تمام تاریخ غرب به‌حساب می‌آید که بزرگ‌ترین پدیده‌ی انسانی برحال دنیا، روشنگری، را مورد مطالعه و نقادی قرار داد. دیالکتیک روشنگری، متن فلسفی-اجتماعی قهاری‌ست و فهم آن نیاز به دانش فلسفی عمیقی دارد، چه این‌که نویسندگان آن تسلط بالایی بر فلسفه‌های یونان باستان و اساطیر و تاریخ آن داشتند. ارجاع‌های بی‌‌شمار آن‌ها به فلاسفه‌ی یونان باستان، نشان‌گر تأثیر زیاد این فلاسفه بر آن‌هاست. بستر زایش این متن سترگ، مؤسسه پژوهش‌های اجتماعی یا مکتب فرانکفورت است که در -آلمان آن روز- قلب اروپای فرورفته در فاشیسم، یهودستیزی، کشتار  و جنگ‌های جهانی بنیاد گذاشته شد.

مکتب فرانکفورت به‌نوعی میراث‌دار مارکسیسم است و برای دفاع از بشریت و حقوق انسانی، پروژه‌های فکری فلسفی-جامعه‌شناختی باارزشی را روی دست گرفت. شروع کار این مکتب به‌عنوان یک مؤسسه‌ی تحقیقاتی و کانونی برای اندیشه‌گران آن دوران، از هفته کار مارکسیستی بود که سخنرانی‌ای به مناسبت گشایش این مؤسسه بود. چنان‌که یارانی چند از روشنفکران آن روز اروپا چون لوکاچ، کرش، پولوک و ویتفوگل در این سخنرانی اشتراک داشتند که بعدها کم‌وبیش فعالیت‌ها و پژوهش‌هایی را زیر چتر این مؤسسه انجام دادند. با روی‌کارآمدن هورکهایمر و به‌دست‌گرفتن مدیریت مؤسسه توسط وی، رویکرد مؤسسه به‌سوی فلسفه‌ی اجتماعی و پرسش حول امور و مفاهیم عام متمایل شد.

مکتب فرانکفورت دستاوردهای چشم‌گیری در زمینه‌ی‌ فلسفه و جامعه‌شناسی داشته است. اغلب این دستاوردها، شامل طرح مفاهیمی چون صنعت فرهنگ، جامعه‌ی مدیریت‌شده، دیالکتیک منفی، اسارت انسان، خِرد ابزاری و طرحی تازه از مفهوم دیالکتیک، و به‌دنبال آن اثر مشهور این مکتب به‌نام «دیالکتیک روشنگری» می‌باشند. در این میان اما آن‌چه که بر حوزه‌های گسترده‌‌ی علوم اجتماعی از فلسفه تا جامعه‌شناسی تأثیرگذار بوده‌، طرح نظریه‌ی انتقادی می‌باشد، تزی که مشهورترین دستاورد یاران این مکتب بوده و گاهی مکتب‌شان به همین نام یاد می‌شوند. نفوذ این مکتب را با قضیه‌ی سخن قصار آدورنو می‌توان درک کرد که باری گفته بود: «شعر سرودن پس از آشویتس بربریت است». همین جمله برای ده‌ها سال جامعه‌ی مدنی آلمان را از پا انداخته بود؛ کسی به خود این جرأت را نمی‌داد تا درباره‌ی رویدادها و جریان‌های فرهنگی و مدنی اظهار نظر یا فعالیت کند، چرا که این سخن آدورنو ناظر و منتقد بر آن فرهنگ و ارزش‌هایش بود که اجازه‌ داد آشویتس و شرور آن اتفاق بیافتد.

الف) زمینه‌ی فلسفی و نظریه‌ی انتقادی

چنان‌که گذشت نظریه‌ی انتقادی محصول کار گروهی از نئومارکسیست‌های آلمانی است که از وضع نظریه‌ی مارکسیستی خاصه تکیه و گرایش‌ صرف‌اش به جبرگرایی اقتصادی، ناراضی بودند. آن‌ها این دسته از مارکسیست‌ها را مکانیکی و ماشین‌وار می‌دانستند و به همین دلیل به نقد و بازسازی نظریه‌های مارکسیستی مطابق با شرایط جدید زندگی اجتماعی پرداختند. برخی (مثل هابرماس ۱۹۷۱) جبرگراییِ تلویحی در بخش‌هایی از کار اصلی مارکس را نقد می‌کنند، اما اساساً از آن‌رو که نئومارکسیست‌ها مارکس را خیلی مکانیکی تعبیر می‌کنند، اکثراً کانون نقدشان نئومارکسیست‌هاست. نظریه‌پردازان انتقادی نمی‌گویند جبرگرایان اقتصادی در تکیه‌کردن بر قلمرو اقتصاد اشتباه می‌کنند، بل می‌گویند باید به ابعاد دیگر حیات اجتماعی هم پرداخت. همان‌طور که به میان می‌آید، مکتب انتقادی بر آن است که این عدم توازن را با تمرکز بر قلمرو فرهنگ تصحیح کند. مکتب انتقادی علاوه بر حمله به دیگر نظریه‌پردازان مارکسیست، از جوامعی مانند اتحاد شوروی سابق که علی‌الظاهر بر اساس نظریه‌ی مارکسیستی ساخته شده بودند، نیز انتقاد می‌کند.

پیشینه‌ی پروژه‌ی نظریه‌ی انتقادی به زمانی بسیار عقب‌تر از مکتب فرانکفورت باز می‌گردد که نمی‌توان به‌راحتی آن را نادیده گرفت. نظریه‌ی انتقادی نیز هم‌چون سایر فلسفه‌های علوم انسانی قاره‌‌ای در سنت‌هایی ریشه دارد که دغدغه‌های مشترکی با عصر باستان داشتند. البته هیچ‌کس مدعی نیست که در عصر باستان چیزی به‌نام «نظریه‌ی انتقادی» یا حتی نوعی تحلیل انتقادی وجود داشته است، اما باید به‌خاطر داشت که می‌توان صورت اولیه‌ی شبیه به آن را در آرای سقراط یافت. اول این‌که اندیشه‌ی سقراط تلاشی بود برای کشف حقیقت از طریق تفکر منطقی. بنابراین، از همان اصولی پیروی می‌کند که روشنگری متأخر از آن تبعیت می‌کرد. بهترین راه کشف حقیقت، توسل به قدرتِ خِرد است. دوم این‌که اندیشه‌ی سقراط، هم‌چون نظریه‌ی انتقادی، تلاشی بود برای این‌که «منطق» استدلال‌ها و مفروضات مختلف را به‌شکل درونی در معرض پرسش قرار دهد. افلاطون این روش را دیالوگ سقراطی نامید و به این ترتیب، برای اولین‌بار مفهوم «دیالکتیک» به کار گرفته شد. اگرچه گفت‌وگوی درونی و دیالکتیک در قرن بیستم با کاربرد آن‌ها در دوران باستان تا حدودی متمایز بود، اما منظور متفکران انتقادی قرن بیستم از آن‌ها به‌شکل قابل توجهی به یکدیگر شباهت دارند.

علاوه بر این تأثیر غیر مستقیم، یونان باستان مستقیماً نیز بر مکتب فرانکفورت اثر گذاشت. برای مثال، اعضای این مکتب مطالعات عمیق و مفصلی در حوزه‌ی آثار دوران باستان (تراژدی، اشعار یونانی، و در حوزه‌ی فلسفه آثار سقراط، افلاطون و ارسطو) به‌عمل آورده بودند. بیش‌تر آثار کلیدی آدورنو، چه آن‌هایی که در حوزه‌ی زیبایی‌شناسی‌اند و چه آن‌هایی که در حوزه‌های معرفت‌شناسی، اخلاق یا نقد فرهنگی نوشته شده‌اند، مملو از ارجاع به آثار دوران باستان‌اند. سرانجام، این‌که هورکهایمر و آدورنو در اثر انتقادی تاثیرگذارشان، دیالکتیک روشنگری، در تحلیل جامعه‌ی غربی آن را تلفیقی از دوران باستان و مدرن در طول تاریخ به‌شمار می‌آورند. این دو برای فهم جامعه‌ی قرن بیستم از اساطیر هومری کمک می‌گیرند. «اودیسه» در سرتاسر دیالکتیک روشنگریمظهر انسان قرن بیستم تصویر شده است.

هورکهایمر معتقد است که نظریه‌پردازی‌ای کاملاً متفاوت با نظریه‌پردازی سنتی وجود دارد. هدف این نوع نظریه‌پردازی کاملاً متفاوت با نظریه‌پردازی پیشین است. هدف نظریه‌های سنتی این بود که تلاش برای بقا را کارآمدتر کنند، اما نظریه‌ی جدید به این منظور تدوین می‌شود تا جامعه‌ای را عقلانی‌تر سازد. در حقیقت می‌توان نظریه‌پردازی‌ای جدید به‌وجود آورد که قصدش پیشرفت جامعه در جهت روشنگری باشد. چنین نظریه‌ای رهایی‌بخش خواهد بود.

هورکهایمر این نوع جدید نظریه‌پردازی را نظریه‌ی انتقادی می‌نامد. هدف نظریه‌ی انتقادی روشنگری و رهایی است. البته نظریه‌ی انتقادی «مثبت» نیست، به این معنا که گزاره‌هایی راجع به ماهیت روشنگری، عقلانیت یا رهایی عرضه نمی‌کند. چیزی درباره‌ی این‌که چگونه زندگی کنیم، به ما نمی‌گوید. این امر در مورد نظریه‌های قدیمی مصداق دارد: نظریه‌هایی ایستا و بی‌تفاوت نسبت به تاریخ. نظریه‌ی انتقادی همان‌طور که از نامش برمی‌آید، در موضع مقابل قرار دارد و «انتقادی» است. نمی‌تواند به ما بگوید جامعه‌ی روشن‌نگر چگونه جامعه‌ای است، بلکه به ما نشان می‌دهد که چگونه جامعه‌ی‌مان از شیوه‌ی روشنگری دور افتاده است. نظریه‌ی انتقادی بر توهمات و عدم عقلانیت خود و جامعه‌ی‌مان انگشت می‌گذارد. به همین ترتیب، نمی‌تواند سخن منسجمی راجع به این‌که رهایی در جامعه‌ی‌مان چگونه خواهد بود، بگوید. اما می‌تواند نشان دهد چه شد که جامعه‌ی‌مان از رهایی بازماند. نظریه‌ی انتقادی می‌تواند نشان دهد که جهان ما در تحقق ایده‌آل‌هایش، از جمله رهایی، شکست خورده است.

نظریه‌ی انتقادی روش کاملاً خاص و متمایزی از سایرین دارد که به آن نقد درونی یا ذاتی گفته می‌شود. این رویکرد ملهم از تاریخ‌گرایی هگل است. اجازه دهید بیشتر روی این نکته تأمل کنیم.

هگل معتقد بود که فعالیت‌های بشر شامل نهادهای اجتماعی، سنت‌ها و جزء این‌ها هدفی را دنبال می‌کنند. به‌باور هگل، همان‌گونه که دانه‌ی بلوط بالقوه یک درخت بلوط است، نهادهای اجتماعی و تمامی انواع رفتار و اَعمال بشری، صورت‌های بالقوه‌ی حالت‌ ایده‌آل خود هستند. برای مثال یک کودکِ پایبند به اخلاق ممکن است بالقوه یک کشیش تمام‌عیار باشد؛ پی‌های یک ساختمان می‌توانند بالقوه یک صنعت جدید باشند، یک مؤسسه‌ی کُند و فاسد نیز بالقوه یک بیمارستان کارآمد و موثر است. چنان‌که خوش‌بینی هگل نسبت به جامعه را به یاد بیاوریم، همه‌ی ما در حال پیشرفت به‌سوی روشن‌نگری نهایی هستیم، یعنی زمانی که در یک جامعه‌ی به‌تمامی عقلانی زندگی کنیم. درست همان‌گونه که کل جامعه در حال پیشرفت به‌سمت روشن‌نگری است، تمامی جوانب زندگی آدمی نیز در حال پیشرفت به‌سمت کمال خودشان هستند. در هر جنبه‌ای از جامعه، همچون دانه‌ی بلوط، بذر این کمال وجود دارد که روزی جوانه زند.

فلسفه‌ی اجتماعی هگل واجد ایده‌ی دیگری نیز هست. او باور داشت که می‌توان این بذر کمال یا هدف، در درون تمامی جنبه‌های جامعه‌ بشری، را به روش خاص شناخت. آدورنو هنگامی که می‌گفت گویی هگل مدعی بود که یک مؤسسه یا نهاد می‌تواند درباره‌ی خودش «سخن‌ بگوید»، به همین ایده‌ی شناخت کمال درونی پدیده‌ها متوسل شده بود. اگر نهاد یا مؤسسه‌ای می‌توانست خود را توصیف کند، این کار را بر اساس هدفش انجام می‌داد. برای مثال هدف یک بیمارستان درمان تمامی بیماران است. در عمل ممکن است کارکنان بیمارستان تنبل یا ناکارآمد باشند. ممکن است پزشکان بیشتر به فکر حق ویزیت‌شان باشند تا درمان بیماران. ممکن است کارمندان بیمارستان به‌‌جای کارآمدبودن به شکل وسواس‌آمیزی نگران رویه‌های پیش‌پاافتاده و تنگ‌نظرانه‌ی اداری باشند. مدیران نیز احتمالاً به‌جای آن‌که دغدغه‌ی عملکرد صحیح بیمارستان‌شان را داشته باشند به‌دنبال پیروی از دستورعمل‌ها و بخش‌نامه‌های دولت باشند. آدمیان طی فرایند روزمره درک‌شان از هدف کلی سازمان و نهاد را از دست می‌دهند. در این نقطه می‌توان سازمان مذکور را «بیمارستان» خواند، چون دارای پزشک، مدیر، بودجه، ساختمان، ابزار و وسایل پزشکی و جز این‌هاست، اما فاصله‌ی زیادی با یک بیمارستان ایده‌آل دارد. با این‌حال، هسته‌ی یک هدف درون این مؤسسه وجود دارد. به همین دلیل چنان‌چه این بیمارستان سخن بگوید در پاسخ به سوال از هدف خود خواهد گفت: «درمان بیماران». درون خودِ مفهوم «بیمارستان» این ایده‌آل وجود دارد، که همان هدف آن است.

نظریه‌ی انتقادی اساساً به هدف درونی مؤسسه علاقه‌مند است. این تعریفی است که مؤسسه از خود دارد که هدفش را در برمی‌گیرد. کار نظریه‌ی انتقادی کشف این هدف و نشان‌دادن تفاوت میان هدف اولیه‌ی مؤسسه و آن چیزی است که عملاً هست. به‌عبارت دیگر، نظریه‌ی انتقادی وضعیت فعلی یک مؤسسه یا نهاد را نشان می‌دهد و تفاوت آن را با آن‌چه بر اساس هدفش باید باشد (در آن برهه‌ی زمانی) آشکار می‌کند.

به فرایند مواجه‌کردن یک پدیده با واقعیتش که در تقابل با هدفش قرار دارد «نقد درونی» گفته می‌شود. نقد درونی جوهره‌ی نظریه‌ی انتقادی است. برای مثال، ممکن است اختلاف میان درمان بیماران و این واقعیت را که پزشکان به‌دنبال درآمد بیش‌ازپیش هستند، نشان دهد، باید توجه داشت که این نقد، نقد من از بیمارستان، به علت این نیست که انتظارات من، شما یا دیگری را برآورده نکرده است.

نحوه‌ی عملکرد نظریه‌ی انتقادی به این ترتیب است که نهادهای اجتماعی، اَعمال یا در واقع افراد را با اختلافی میان هدف درونی‌شان و وضعیت عملی که در آن به‌سر می‌برند، رودررو می‌کند. به این ترتیب نظریه‌ی انتقادی یک پدیده را براساس معیار و تعریف درونی آن پدیده از خودش نقد می‌کند. این عمل در تقابل با نقد بیرونی است. در نقد بیرونی، فرد یا مجموعه‌ای از افراد یک پدیده را براساس آن‌چه آن‌ها فکر می‌کنند باید باشد، نقد می‌کنند. برای مثال، یک کاتولیک ممکن است از یک فردِ بدون باورهای مذهبی، به‌دلیل استفاده از وسایل پیش‌گیری از بارداری انتقاد کند. این نمونه‌ای از نقد بیرونی است، چون فرد بدون تعلقات و باورهای مذهبی هیچ هدفی دال بر عدم استفاده از وسایل پیش‌گیری ندارد. این نقد بیرونی کاتولیک‌ها بر افراد بدون باورهای مذهبی است. اما اگر یک کاتولیک از وسایل پیش‌گیری استفاده کند، می‌توانیم رفتار او را نقد درونی کنیم چون کاتولیک‌بودن مستلزم داشتن این باور و هدف است که نباید از وسایل پیش‌گیری استفاده کرد.

فرایند آشکارکردن شکاف و اختلاف میان هدف درونی و واقعیت بیرونی یک پدیده، بنیان نظریه‌ی انتقادی را تشکیل می‌دهد. هدف نظریه‌ی انتقادی از پرده‌برگرفتن از این شکاف‌ها، به‌جلوراندن جامعه در جهت رهایی، و روشنگری است. قصد دارد به ما کمک کند تا به‌نحو انتقادی درباره‌ی جامعه‌ای که در آن زندگی می کنیم تأمل کنیم و تمامی شکل‌های عدم عقلانیت از جمله توهمات، ریاکاری‌ها یا ایدئولوژی‌ها را آشکار کنیم. چه این عدم عقلانیت در قالب تبلیغات دروغین یک رژیم نفرت‌انگیز باشد یا در قالب ریاکاری‌های یک مؤسسه‌ی فاسد یا انحطاط افسون‌کننده‌ی رسانه‌های جمعی؛ هالیوود یا تبلیغات. با پیدایش این نظریه‌ی انتقادی، عمل رهایی‌بخشی آگاهی از ماهیت واقعی پدیده‌های اجتماعی اطراف‌مان شکل می‌گیرد: اطلاع از شکاف میان هدف جهان اجتماعی و آن‌چه در عمل هست، بدین ‌ترتیب، این مجال برای افراد فراهم می‌شود تا نهاد و اَعمال‌شان را با اهداف درونی‌شان تطبیق دهند.

در این‌جا به دو نمونه از نظریه‌ی انتقادی اشاره می‌شود. البته توجه داشته باشید که این‌ها مثال‌های خود هورکهایمر نیستند، اما نظریه‌‌های پر نفوذی هستند که ابعاد اساسی نظریه‌ی انتقادی را با خود دارند. مارکسیسم و روان‌کاوی در قرن نوزدهم و بیستم از تاثیر و نفوذ گسترده‌ای برخوردار بودند.

مارکس در مارکسیسم دیدگاهی به تاریخ را مطرح کرد که بر اساس آن تاریخ غرب هدفی درونی داشت. هدف آن برابری و عقلانیت شرایط مادی زندگی بود. پس از حصول این برابری و عقلانیت، دیگر اجزاء جامعه‌ی بشری نیز خواهند توانست عقلانی و عادلانه شوند. بدین ترتیب،‌ به عقیده‌ی مارکس، تاریخ هدف درونی خود را دارد؛ که همان هدف «روشنگری» از منظر مارکسیستی بود.

«روشنگری» مادی در قالب کمونیسم واقع می‌شود. این هدف درونی تاریخ غرب است. توجه داشته باشید که مارکس، کمونیسم را ترجیح شخصی خود نمی‌دانست بلکه آن را [سرنوشت نهایی] تاریخ غرب به‌شمار می‌آورد. از نظر مارکس، کمونیسم معیار درونی خود تاریخ است که می‌توان تمامی رویدادهای تاریخی را با آن قیاس کرد. رویدادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تا آن‌جا که مطابق هدف کلی‌تر تاریخ واقع می‌شوند، عقلانی هستند. در غیر این‌صورت غیر عقلانی‌اند. به عقیده‌ی مارکس، می‌توان کنش‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را بر اساس خودِ هدف درونی تاریخ داوری کرد. بدین ترتیب، رویدادها و اعمال اجتماعی را نقد درونی کرد. در این جا می‌توانیم از نظریه‌ی انتقادی استفاده کنیم.

علاوه بر این، خود مارکسیسم نیز یک نظریه‌ی انتقادی است. مارکس نگرشی از تاریخ ارائه می‌کند که براساس آن می‌توان درباره‌ی پدیده‌هایی همچون فئودالیسم و سرمایه‌داری بر اساس هدف کلی تاریخ، یعنی تحقق کمونیسم، داوری کرد. می‌توانیم سرمایه‌داری را براساس تطابق با هدف تاریخ -تحقق کمونیسم- تحلیل کنیم و آن را به‌سبب فاصله‌داشتن با هدفش -شکست در تحقق کمونیسم- نقد کنیم.

روان‌کاوی نیز عملکرد مشابهی دارد. در روان‌کاوی، اهداف و مقاصدی برای آدمی قائل هستند که انواع روان‌نژندی‌ها و نابهنجاری‌ها مانع از تحقق آن‌ها می‌شوند. با این‌حال، آدمیان به این روان‌نژندی‌‌ها متوسل می‌شوند و توهمات مختلفی را راجع به خود و دیگران خلق می‌کنند. روان‌کاوی سعی دارد تا شکاف میان هدف فرد و آن‌چه را هست، به او نشان دهد. روان‌کاو برای این منظور تلاش می‌کند تا به فرد آزادی داده و او را نسبت به خود آگاه کند.

روان‌کاوی نیز نوعی نظریه‌ی انتقادی است. هدف روان‌کاوی نیز رهایی‌بخشیدن و روشنگری است. هدف آن این است که به افراد کمک کند تا بهنجار و سالم باشند و بتوانند به اهداف زندگی‌شان برسند. چنان‌که خود روان‌کاوی مطابق با اهداف خود عمل نکند، می‌توان آن را نقد کرد. بدین ترتیب، روان‌کاوی هم طی فرایند نظریه‌ی انتقادی عمل می‌کند و خود نیز می‌تواند در معرض نظریه‌ی انتقادی قرار بگیرد.

ادامه دارد….

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.