بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت سوم

ج) شرایط برونی (تاریخی-اجتماعیِ) آفرینش دیالکتیک روشنگری     

اگر تأثیر افکار و اندیشمندان پیشین را بر نویسنده‌ای یا در شکل‌گیری اثری، از جمله‌ی عوامل بیرونی آفرینش اثر به‌شمار آوریم، آدورنو و هورکهایمر تحت تأثیر آموزه‌های کانت، هگل، مارکس، ماکس وبر، فرویـد و لوکـاچ بودنـد؛ به‌ویژه لوکاچ و پدیدارشناسان، که در نقد بنیادی آن‌ها بر پوزیتیویسـم تـأثیر انکارناپـذیر داشـتند. می‌دانیم که در اثر قدرت فراگیـر و بـی‌چـون‌وچـرای پـارادایم نیوتـونی-دکـارتی، علـم تجربه‌گرای پوزیتیویستی یگانه پارادایم علم در دنیای سرمایه‌داری اروپـای غربـی آن زمـان شناخته می‌شد و به‌گفته «توماس کوهن» آن را «علم نُرمال» می‌نامیدند. به ایـن ترتیـب، شاید بی‌دلیل نباشد که هورکهـایمر از نظریـه‌ی «سـنتی»، کـه محـور اصـلی آن پوزیتیویسـم )زیربنای فکری علم نُرمال) است، به‌طور بنیادی و جدی انتقاد می‌کند. شاید غیر منتظره نباشد که شرایط تاریخی-اجتماعی نیمه‌ی نخست قرن بیسـتم را عامـل عمده‌ی ایجاد انگیزه و چگونگی شکل‌گیری تدوین کتاب «دیالکتیک روشنگری» بدانیم.

در نظر اول گفته می‌شود که شرایط سیاسی-اجتماعی اروپـای دوران نازیسـم و مخالفـت جـدی آدورنو و هورکهایمر با فاشیسم هیتلری و ترس از بازتولیـد آن در آینـده و در جـای‌جـای جهان، نیرومندترین و شاید بی‌واسطه‌ترین عامل بیرونی مؤثر در آفرینش این اثر بوده اسـت. البته نویسندگان این اثر، هم‌چون دیگر یـاران مکتـب فرانکفـورت، اوضـاع تـاریخی دوران نازیسم را دهشتناک و تحمل‌ناپذیر معرفی می‌کنند و به تحلیل پیامدهای زیان‌بـار آن، یعنـی اشاعه‌ی سلطه، جامعه‌ی مدیریت‌شده‌ی توده‌ای، و صنعت فرهنگ می‌پردازند و به همـین علـت، همچون فیلسوف رمانتیک فرانسوی، ژان ژاک روسـو، عقلانیـت و تمـدنی را کـه ارمغـان رنسانس و روشنگری است به‌طور ریشه‌ای به‌نقد می‌کشند.

می‌دانیم که هورکهایمر و آدورنو، مانند بسیاری از روشنفکران آلمانی، به‌ویژه آن‌هایی کـه یهودی بودند و ایدئولوژی مارکسیستی داشتند، بـرای ایـن‌کـه جـان خـود را از سـرکوب و خشونت حکومت تمامیت‌خواه (توتالیتاریستی) و فاشیستی نجات دهند از آلمان گریختند. نخست، به برخی کشورهای اروپایی و سپس، عموماً به امریکـا مهـاجرت کردنـد و پـس از جنگ جهانی دوم و پایان‌یافتنِ کار هیتلر به میهن خود بازگشتند؛ هر چنـد برخـی هـم ماننـد مارکوزه در امریکا ماندند. ولی اگر انگیزه‌ی عمده‌ی تدوین «دیالکتیک روشنگری» را فقط متـأثر از مخالفت آن‌ها با نازیسم هیتلری بدانیم، شاید اشتباه باشد. بلکه این انگیـزه ناشـی از جریـانی کلی است که موجب روی‌کار‌آمدن نازیسم و تداوم فاشیسم و تمامیت‌خـواهی، بـه‌ویـژه از نوع نهفته‌ی آن، گردید.

نویسندگان در پیشگفتاری که در چاپ سال ۱۹۶۹م. کتاب نگاشته‌اند می‌گویند: «ایـن اثـر در زمانی نوشته شد که پایان دهشت نازیسم مشاهده‌شدنی بود؛ با ایـن‌حـال، در مـواردی نه‌چندان معدود، نحوه‌ی بیان و صورت‌بندی مسائل، مناسب و گویای واقعیت امـروز نیسـت. با این‌همه، در همان زمان نیز الزامات فرایند گذار بـه جهـان مـدیریت‌شـده را دسـت‌کـم نگرفتیم. در دوره‌ی تقسیم سیاسی جهان به دو بلوک قدرت غول‌آسا که به‌صورت عینـی در مسیر تصادم و برخورد پیش می‌روند، دهشت تداوم می‌یابد. درگیری‌های کشورهای جهان سوم و رشد مجدد توتالیتاریسم چیزی بیش از میان‌پرده‌های تـاریخی صـرف‌انـد؛ درسـت همان طور که فاشیسم نیـز در زمـان خـود بـیش از یک رویـداد مـوقتی بـود».

د) دیالکتیک روشنگری

برداشت کلی‌ای که از نظریه‌ی انتقادی تا این‌جا به‌دست آمد، می‌تواند ما را در فهم کتاب دیالکتیک روشنگری کمک کند. مؤلفان این کتاب از پیش‌کسوتان نظریه‌ی انتقادی‌اند و در طرح‌افکنی این نظریه و ابداع مفاهیم محوری آن نقش بارزی داشته‌اند. هورکهایمر و آدورنو دیالکتیک روشنگری (پارادایم فکری و جهان‌بینی عصر خِرد یا مدرنیته) را که بر موضع خوش‌بینانه‌ی پوزیتیویستی استوار است، دیدگاهی توهم‌آمیز می‌دانند. به‌نظر آن‌ها مواضع عقلانی و فلسفی روشنگری قرن هجدهم، که پیام‌آور دموکراسی و جامعه‌ی مدنی بود، اساساً در جهت استقرار سلطه و توسعه‌ی جامعه‌ی مدیریت‌شده (نظارتی) کارکرد داشته است. نویسندگان این اثر در برابر دیالکتیک توهم‌آمیز روشنگری، پاردایم «دیالکتیک منفی» را پیشنهاد می‌کنند که ارزیابی و نقد مستمر ساختار قدرت مسلط موجود را توصیه می‌کند.

مفاهیم طرح‌شده در این اثر از بار فلسفی بالایی برخوردارند. چه این‌که نویسندگان به مهم‌ترین پدیده‌ی فلسفی دوران خود که همان روشنگری است، پرداخته‌اند و با نقد واردکردن بر بنیان‌های فلسفی آن، متن فلسفی سترگی را به‌جهان ارائه کرده‌اند که می‌تواند راه‌گشای وضعیت پساروشنگری جامعه‌ی انسانی باشد. از مفاهیم عمده‌ای که با بسامد بالایی در این اثر آمده‌اند و هر دو نویسنده درباره‌ی آن نگاشته‌اند، می‌توان به این‌ها اشاره کرد: تصویر دیالکتیکی، کل‌گرایی تاریخی، اسطوره، هویت و مفهوم روشنگری.

اولین فصل دیالکتیک روشنگری با پرداختن به مفهوم روشنگری، که عنوان این فصل نیز است، شروع می‌شود. هورکهایمر و آدورنو روشنگری را پروژه‌ای می‌دانند که برای از پا انداختن اسطوره و خرافات به میدان آمد و اهدافی چون انسان‌گرایی، آزادی، حقوق بشر و تساهل را برای خود تعریف کرد. آن‌ها معتقدند که:

روشنگری در مقام پیشرویِ تفکر در عام‌ترین مفهوم آن، همواره کوشیده است تا آدمیان را از قید و بندِ ترسْ رها و حاکمیت و سروریِ آنان را برقرار سازد. با این‌حال، کره‌ی خاک که اکنون به تمامی روشن گشته است، از درخشش ظفرمندِ فاجعه تابناک است. برنامه‌ی روشنگریْ افسون‌زدایی از جهان،‌ انحلالِ اسطوره‌ها و واژگونیِ خیالبافی به دست معرفت بود. فرانسیس بیکن، «پدر فلسفه‌ی تجربی»، این مضامین را قبلاً  گرد هم آورد. او مبلغان سنت را خوار می‌شمرد، همان کسانی که ایمان را جانشین معرفت ساختند و نسبت به شک‌ورزیدن همان‌قدر بی‌میل بودند که در ارائه‌ی پاسخ‌ها، بی‌مهابا.

قسمت‌های پیشین

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت نخست

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت دوم

مؤلفان برنامه‌ی روشنگری را برانداختن معرفت‌شناسی کهنه‌ و غالب بر فهم انسانی می‌دانستند که قرار بود با تلنگر اثبات‌گرایی یا پوزیتیویسم که خود از پرورد‌گان روشنگری است، به حاشیه رانده شود. تا پیش از بیکن و شیوه‌های او در آزمایش‌های علمی‌اش، اساطیر تنها منبع شناخت جهان به‌شمار می‌آمدند. طبیعت و حوادث طبیعی ترسی را در وجود انسان‌ها زنده می‌کردند و آن‌ها را وا می‌داشت تا برای تسلی خاطر و جست‌و‌جوی راه‌حل به تخیلات و افکار خود پناه ببرند. انسان دوره‌ی اساطیری، نیروهای ماوراء‌الطبیعی یا به‌قول هورکهایمر و آدورنو «مانا» را بر زندگی خود و هستی تأثیرگذار می‌دانستند. به‌تدریج این شیوه‌ی برداشت از جهان شکل منسجم‌تری به‌خود گرفتند و آیین‌های ابتدایی بشری را به‌وجود آوردند که جاندار پنداری از آن جمله است. آن‌چه که روشنگری در بدو ورودش آن را نشانه رفت و مراد افسون‌زدایی، از پا انداختن چنین معرفت‌شناسی و اساطیری بود؛

افسون‌زدایی از جهان یعنی ریشه‌کن‌ساختن جان‌گرایی. کسنوفانس شمار کثیرِ ایزدان را به سخره می‌گیرد، زیرا آنان هیچ نیستند مگر نسخه‌های بدل آدمیانی که آنان را ساخته‌اند، آمیخته و همراه با هر آن‌چه در آدمیان شرّ و عَرَضی است….

چنان‌که گذشت، روشنگری به دوره‌ی زمانی سده‌ی هجدهم اطلاق می‌شود که خِردگرایی و پایبندی به خِرد شعار تمام فعالیت‌های انسان قرار گرفت. اما این خِردگرایی به کمند ریاضی‌وار نگریستن جهان گرفتار آمد و سبب شد تا ذهن انسان به حیث سوبژکتیویته و عامل خِرد‌گرایی خود نیز ماهیت کمّی یافته و جهان را نیز به چشم کمیتی قابل اندازه‌گیری بپندارد که می‌تواند در چارچوب عقل‌ابزاری به اندیشه و محاسبه اعیان بپردازد (ناصری، ۱۳۹۵). هورکهایمر عقلانیت سوبژکتیو را عقلانیتی می‌داند که تنها به ابزار می‌اندیشد و اهداف را بدیهی فرض می‌کند. در مقابل، او محور عقل ابژکتیو را بررسی اهداف می‌داند؛ یعنی نیرویی که نه‌تنها در ذهن فردی، بلکه به‌عنوان نیرویی در جهان عینی و در مناسبات بین انسان‌هاست.

از دید روشنگری هر آن‌چه به اعداد و نهایتاً به احد یا یگانه، تحویل نیابد، موهوم و خیالی است؛ پوزیتیویسم مدرن نیز این‌گونه امور را به قلمرو شعر تبعید می‌کند. از پارمنیدس تا راسل، وحدتْ شعار اصلی است و همگان به‌یکسان بر نابودیِ خدایان و کیفیاتِ ذاتی تأکید می‌ورزند.

چنین تحویل به اعداد، به‌زودی تبدیل به جان‌مایه‌ی روشنگری و راز درون‌ماندگاری آن شد. درآمیختن این رویکرد با خِردورزی، منجر به سلطه‌ی عقل یا خِرد خودبنیاد شد که از دیگر ارکان عصر روشنگری به‌شمار می‌آید. این نوع از خِرد در خدمت بُعد مادی و طبیعی انسان قرار گرفت و از ابعاد الوهی و روحانی او احتراز می‌جست. در مقابل یاران مکتب فرانکفورت، به‌خصوص هورکهایمر و آدورنو، با طرح و بسط نظریه‌ی انتقادی به بررسی روشنگری پرداختند. نظریه‌‌ی انتقادی -که شرح آن در فصل دوم گذشت- روشنگری را در رسیدن به مهم‌ترین آرمان و هدف خود که رهایی و رفاه انسان است، ناکام شمرد. هرچند روشنگری جوانب و عواقب نیکی نیز در پی داشته است اما جنگ‌های جهانی، رقابت‌های تسلیحاتی و هسته‌ای و شی‌وارگی انسان از عمده‌ترین نکات منفی این عصر می‌باشند.

ادامه دارد….

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.