بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت ششم و پایانی

کتاب دیالکتیک روشنگری بیشتر بیانی فلسفی و حتی محتوایی فلسفی دارد و بعضی گفته‌انـد که با نظریه‌پردازی اجتماعی رابطه‌ای مستقیم ندارد، به طوری که باید از لابه‌لای سـطور بـه بینش اجتماعی آدورنو و هورکهایمر پی برد. با این همه، آن‌ها تحـت تـأثیر نظریـه کـالایی مارکس و نگرش‌های رادیکال والتر بنیامین بودند و جهت‌گیری جامعه‌شناختی آن‌ها متأثر از این زمینه است. بر همین پایه، کوشش می‌کنیم برخی از محورهای اندیشـه‌هـای اجتمـاعی آن‌ها را که در این کتاب کمابیش به تکرار آمده‌اند استخراج کنیم:

الف) یکی از موضوع‌های اصلی کتاب «درهم‌تنیدگی دیـالکتیکی روشـنگری و سـلطه« است. نویسندگان کتاب برخلاف این ادعا که روشـنگری پیـام‌آور پیشـرفت، خردورزی، و دموکراسی است، به صورت رویدادی منفی و توهمی به آن می‌نگرند.

ب) بنا بر استدلال آدورنو و هورکهایمر، عصر خرد یا روشنگری که می‌خواست ذهنیت تاریخی اروپایی را اسطوره‌زدایی کند، به دست خود و یا به دست شارحان و مدافعان آن به اسطوره تبدیل شد. به بیانی دیگر آن‌ها استدلال می‌کنند، روشنگری که می‌خواست پایه‌های اسطورهای اندیشه اروپایی را متزلزل کند، خود تحت تأثیر نظام سلطه اسیر طلسـم اسـطوره شد.

ج) به دنبال دو نکته پیش، نویسـندگان کتـاب تـز ابـداعی و انتقـادی خـود بـا عنـوان »دیالکتیک منفی» را مطرح می‌کنند. در حـالی کـه، بـه نظـر مـی‌رسـد ایـن مفهـوم معنـای گسترده‌ای در ذهن آن‌ها داشته است، ولی شاید بتـوان دو برداشـت توأمـان را در ایـن‌جـا تلخیص کرد. یکی این‌که هر چند نویسندگان خود را به روشنی پیرو هگل جوان مـی‌داننـد، ولی در نگاه دیالکتیکی خود از نظام هگلـی فراتـر مـی‌رونـد و حتـی بـه ضـد آن نزدیـک می‌شوند. به این معنی که، با فراتر رفتن از جهان‌بینی ایدئالیستی هگل، به این اعتقـاد ندارنـد که سیر دیالکتیکی (خرد) ضرورتاً به دموکراسی و جامعه مدنی می‌انجامد، بلکه ممکن است به «بربریت مدرن» برسد. از سوی دیگر، نظریه دیالکتیکی انتقادی آن‌ها از دیالکتیک مارکس هم بنیان‌براندازتر از آب درآمد و نوعی «دیالکتیک بدون سنتز» بود، که بـه نظـر اسـتیوارت هیوز این معنای دقیق دیالکتیک منفی است.

د) این کتاب در برابر عقلانیت ابزاری دکارتی عصر روشنگری موضع انتقاد بنیادی دارد، زیرا همین عقلانیت است که راه را بر سلطه و تحقق «جامعه توده‌ای مدیریت‌ شده» همـوار می‌کند و به جای آن به عقلانیت هگلی، که دلالت بـر کیفیتـی دارد کـه در آن شناسـنده و شناختنی (ذهن و عین یا سوژه و اُبژه) اشتراک بالقوه دارند، تأکید می‌کند.

هـ (دیالکتیک روشنگری بر پارادایم علمی میـراث رنسـانس، یعنـی پوزیتیویسـم، نقـد بنیادی دارد. هدف عمده علم پوزیتیویستی غلبه و سلطه بر طبیعت است و این بنیان تمدنی است که رنسانس به ارمغان آورد. به استدلال آن‌ها، سلطه بر طبیعت به سلطه بر انسان، کـه خود جزئی از همین طبیعت است، می‌انجامد. بر پایه همـین اسـتدلال، اندیشـمندان نظریـه انتقادی موضوع «بربریت مدرن» را پیش می‌کشند.

و) شاید عمده‌ترین موضوع محـوری دیالکتیـک روشـنگری پـیشنهـادن تـز «صـنعت فرهنگ» باشد، که با توسعه کالایی‌شدن کار و زندگی، فرهنـگ نیـز کالایی، بی‌روح و سترون می‌شود و به صورت جزئی از صنعت، فنّاوری، و جهـان‌کـالایی درمی‌آید.

قسمت‌های پیشین

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت نخست

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت دوم

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت سوم

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت چهارم

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت پنجم

آیا می‌توان بر متن سترگ دیالکتیک روشنگری نقدی وارد کرد؟ پاسخ آشکار است. اما طبیعی است که نخست باید نقاط قوت این متن را برشمرد. دیالکتیک روشنگری به حق یکی از آثار مهم جهانی و کلاسیک به شـمار می‌آید که مطالعه آن برای دانشجویان علوم انسانی به منزلـه مرجعـی اصـلی توصـیه می‌شود. هر چند پارادایم علم تفسیری (پدیدارشناسی، هرمنوتیـک، جامعه‌شناسی پدیدارشناختی، روش‌شناسی مردم‌نگر، و غیره) به دست پیش‌کسوتان فکوری هم‌چون هوسرل و هیدگر توسعه داده شد و آنان نگاهی دیگر از  هسـتی‌شناسـی و معرفـت علمی را تدوین کردند و به طور بنیادی به مقابلـه بـا پـارادایم علـم تبیینـی (پوزیتیویسـم( پرداختند، ولی در واقع اندیشمندان نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت بودند که بـر پـارادایم علم پوزیتیویستی نقد جدی کردند و راه توسعه و گسترش علمی را بـاز کردنـد؛ به‌ویژه آدورنو و هورکهایمر برای نخستین بار، در تحلیلی منسجم و نوآورانه، تأثیر پوزیتیویسـم را در گشودن راه سلطه قدرت و نظارت بورژوایی بر جامعه توده‌ای و مـدیریت‌شـده نقادانـه پیش کشیدند. سوم و مهم‌تر از همه این‌که پیش‌نهادنِ فکرت‌های بدیع و پربـاری هم‌چـون صنعت فرهنگ، بربریت مدرن، دیالکتیک منفی و جامعه مـدیریت‌شـده از جملـه مفـاهیم نظری پویا، پرتوان و عمده‌ای است که حتی اندیشمندانی که بـه مکتـب فرانکفـورت نقـد دارند، بر کارایی آن‌ها مُهر تأیید زده‌اند. سرانجام این‌کـه در بحـران فکـری نیمـه دوم قـرن بیستم، تحلیل فکری یاران مکتب فرانکفورت روح تازه‌ای به پیکر جامعـه‌شناسـی معاصـر دمیده و بسیاری را از نو به ایـن علـم علاقمنـد کـرده اسـت. چنـان‌کـه برخـی مفسـران، پساساختارگرایی و پسانوگرایی (پست مدرنیسم) را هم روایتی دیگر از مکتب فرانکفـورت می‌دانند. فوکو در مقاله‌ای که یـک سـال پـیش از مرگش منتشر کرده است، می‌نویسد:

«اگر من [در دهه‌های ۱۹۵۰ و۱۹۶۰] با مکتب فرانکفورت آشـنا بـودم … مقـداری از ایـن چیزهای احمقانه‌ای را که گفته‌ام نمی‌گفتم و هنگامی که می‌کوشیدم کوره‌راهم را پیدا کـنم، از بسیاری از کژراهه‌ها پرهیز می‌کردم ـ آن هم وقتی کـه  خیابـان‌هـایی بـه دسـت مکتـب فرانکفورت گشوده شده بود».

در مورد نقاط ضعف دیالکتیک روشنگری و نقد آن، این قلم خود را در مقام نقد آن نمی‌داند. لذا به روایت انتقاد اندیشه‌گران و منتقدین این حوزه می‌پردازد.

هـر چنـد از دیـدگاه اندیشـمندان نظریه انتقادی، وظیفه علم چیزی جز نقد و ارزیابی وضعیت موجود نیست و این حکم بـر دیدگاه خود آن‌ها هم جاری است. به هر حال، نقد کلی که بر این دیدگاه می‌شـود ـ بـرای نمونه، ارائه‌ ندادن یک نظام نظری مدون و مستقل یا یأس‌آلود بودن نهایی آن ـ بر آدورنو و هورکهایمر نیز وارد اسـت. هم‌چنـین، آنـدره بـویی در نقـد دیالکتیـک روشـنگری گـویی می‌خواهد بگوید که آدورنو و هورکهایمر بر پارادایم پوزیتیویستی و تجربه‌گرایی مسلط بـر این دیدگاه نقد بنیادین دارند، ولی به نظر او نمی‌توان در توسعه علم تجربه را به کلـی کنـار گذاشت و آن را بیهوده دانست. در تحلیل بویی (شارح اندیشه آدورنو)، یکی از نقدهایی که بر دیالکتیک روشنگری وارد است این است کـه ادعاهـای نظـری ارائـه شـده در کتـاب از پشتوانه تجربی کافی برخوردار نیست. او مـی‌نویسـد، مشـکل کتـاب در تحلیـل «صـنعت فرهنگ» از همین نقطه‌نظر آشکار می‌شود. اگر آگاهی مردم در واقع به کمک صـورت‌هـای تعیین‌ شده کالایی شکل می‌گیرد، وظیفه نظریه‌پردازان است که مضامین ویـران‌کننـده چنـین فرهنگی را علنی کنند.

در مـورد فقـر جنبـه تجربـی در آثـار اندیشـمندان مکتـب فرانکفـورت (از آدورنـو و هورکهایمر تا هابرماس) بسیار نوشته‌اند، ولی  نویمان که خود از اندیشمندان سـترگ نظریـه انتقادی فرانکفورت است و همچون آدورنو، هورکهایمر و مـارکوزه بـه امریکـا مهـاجرت کرده است، گویی به این نارسایی پی برده و به منزله روشنفکری آلمانی به خود ـ انتقادی پرداخته است. او بر اساس تجربه‌های  مهاجرتی خود در امریکا بـه نـوعی داوری منصـفانه روی آورده است و شرح می‌دهد که اگر ما مهاجران به امریکایی‌ها توجه به شک‌گرایی، نقد پوزیتیویسم تجربه‌گرایی و اهمیت جنبه‌های نظری را منتقل کردیم، ما نیز از جهت‌گیری‌ها و دغدغه‌های علوم اجتماعی و سیاسی آمریکایی این تأثیر را پذیرفتیم کـه کـار علـم نبایـد صرفاً نظری و تاریخی باشد و نقش دانشمند اجتماعی آشتی‌ دادن نظریـه و عمـل [تجربـه[ است. آدورنو نیز تحت تأثیر ایـن شـرایط قـرار گرفـت. او در تدوین و اجرای طرح پژوهشی شخصیت اقتدارگرا، که به ظاهر هورکهایمر در آن مشارکتی نداشت و آدورنو همراه با سه پژوهشگر دیگر که احتمالاً دوتای آن‌هـا امریکـایی بودنـد و پس از تألیف دیالکتیک روشنگری انجام شد، رفته‌ رفته نسبت بـه روش تجربـی امریکـایی احترام بیشتری پیدا کرد و به‌ویژه تحت تأثیر دقت و روحیه دموکراتیک همکاران این طـرح قرار گرفت. نقد دیگری که بر دیالکتیک روشنگری می‌شود واکـنش افراطـی نویسـندگان در قضـیه یهودستیزی است. به نظر استیوارت هیوز، یهودستیزی صـرفاً در زمـان هیتلـر و شخصـیت اقتدارطلب او به صورت مسئله سنگینی درآمد. بنابراین، شاید اشـاره بـه یهودیـان بـه منزلـه »قربانیان عادی زندگی مدیریت‌شده» کمی افراطی باشد و حتی رنگ سلیقه شخصی داشـته باشد. آدورنو و هورکهایمر هم پی برده بودند که این گونه موضـع یهودسـتیزی نمـی‌توانـد ادامه‌دار باشد. چنان‌که خود آن‌ها نیز پس از جنگ دوم با دعوت دانشـگاه فرانکفـورت بـه آلمان برگشتند و هر دو به مقام استادی ارتقا یافتند و حتی آدورنـو در سـال ۱۹۵۱م. بـا رأی همکارانش به ریاست دانشگاه فرانکفورت برگزیده شـد.

وانگهی به گفته نویمان که متعادل‌تر به نظر می‌رسد، موضع هیتلر صرفاً ضد یهود نبود، بلکه نازیسم به وضوح ضد مسیحی و شاید به‌ کلی ضد دین بود. نکته پایانی که آن نیز از هیوز اقتباس شده است این‌که نویسندگان دیالکتیک روشنگری در سراسر ۳۰ سال دوم زندگی خودشان (آدورنـو ۶۶ سـال و هورکهـایمر ۷۶ سال عمـر کردند)، در عین تسلیم به تنهایی و انزوایی که رویدادها بر آنان تحمیل کرده بود، پیوسـته  با رابطه دیالکتیکی بین جنبه‌های لیبرال و غیر لیبرالِ اندیشـه خـویش دسـت و پنجـه نـرم می‌کردند.

و اما پایان این رشته‌ی طولانی؛ روشنگری، جریان غالب و مولود قرن هجدهم، سلسله‌جنبان مجموعه حوادث عصر امروز ماست. روشنگری بر ضد قیمومیت خودخواسته انسان که ناشی از عدم آگاهی و ترس وی بود، به پا خاست. این دگرگونی، روشنی به دل اندیشمندان و روشنفکران آن دوره انداخت و آن‌ها را نسبت به آینده‌ای که در آن حقوق بشر، تساهل و مدارا، خِردگرایی و انسان‌محوری به بهروزی و سعادت و بالا رفتن کیفیت زندگی انسان منتهی می‌شود، امیدوار ساخت.

جانِ کلامِ برنامه‌ روشنگری این است که هر آن‌چه در مقابل تغییر به نفع سعادت انسان سخت است را دود کند و به هوا فرستد. این سختی همان جمودگرایی، جزم‌گرایی، خرافه‌پرستی و ابژه‌محوری بود. نخستین قدم، بی‌اعتبار کردن اساطیر بود که تا آن زمان تنها معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی انسان را شکل می‌داد. به باور نویسندگان کتاب سترگ دیالکتیک روشنگری، طی این براندازی و مبارزه، روشنگری خود به افسون دچار آمد و کم کم شاهد به میان آمدن در هم تنیدگی اسطوره و روشنگری شدیم. به عبارتی، روشنگری که مدعی افسون‌زدایی از جهان بود، خود به کمند افسون خِردابزاری و مادی‌گرایی  درافتاد و از رسیدن به اصلی‌ترین اهداف و مولفه‌هایش بازماند. هر چند رفاه نسبی امروز بشر و دیگر جنبه‌های مثبت روشنگری را نمی‌توان نادیده گرفت، اما نکات منفی آن که همان رویکرد تکنولوژیک افراطی به زندگی داشتن، رقابت‌های تسلیحاتی و جنگ‌های جهانی خود از بزرگ‌ترین مواضع وارد کردن نقد به روشنگری هستند.

هورکهایمر و آدورنو با نوشتن این کتاب می‌خواستند تا درباره‌ی خود روشنگری دست به روشنگری بزنند و برای این منظور به طرح نظریه‌ی انتقادی پرداختند. نظریه‌ی انتقادی توانست تاثیری بزرگ بر زادگاه خود؛ آلمان بگذارد و همچنان دامنه‌ی نفوذ خود را تا بیرون از مرزهای زادگاه سنتش نیز برساند. نظریه‌ی انتقادی، به انتقاد از خِرد انسان به حیث پایه و اساس پروژه‌ی روشنگری پرداخت و با رویکرد دیالکتیکی مبتنی بر سنت فلسفی هگل، می‌خواست تا صورت‌بندی روشنی از مسئله به دست دهد. اما در جریان کار، هورکهایمر و آدورنو متوجه شدند که خِرد به نتیجه‌ی خود خواسته‌اش نرسیده یا به عبارت هگلی آن، سنتزی از تز و آنتی‌تز روشنگری به وجود نیامده است. هورکهایمر و آدورنو این حالت را دیالکتیک منفی نامیدند.

در قرن بیستم، که به اقرار اندیشمندان و متخصصان علوم‌انسانی، هنوز روشنگری بر آن سایه افکنده، مکتب فرانکفورت از بهر نقد درونی روشنگری جهتِ‌ تازه‌ی فلسفی یافت. هورکهایمر و آدورنو، نظریه‌ی انتقادی را طرح کردند. بر اساس اصول نظریه‌ی انتقادی، روشنفکر یا ناقد باید با در نظر داشت اهداف و اصول درونی و خود ـ تعریف‌شده‌ی یک پدیده یا ساختار، دست به نقد آن پدیده بزند. نظریه‌ی انتقادی یک رویکرد ویرانگر برای ساختارهای ناکارآمد شمرده می‌شود؛ چون ایجابی و مثبت نبوده و هیچ راه‌حلی برای موضعِ نقد خود که دچار بحران ـ آشکار یا پنهان ـ شده، ارائه نمی‌کند.

تنها وضعیت فعلی و عملی ساختار را با آن‌چه که بنابر تعریف خودش باید باشد، مقایسه و نقد می‌کند. روی این ملحوظ، روشنگری که اهداف و مولفه‌های انسان‌محوری، تساهل و مدارا، حقوق بشر، آزادی و در کل سعادت انسان را دنبال می‌کرد، از دید یاران فرانکفورت و به‌خصوص طرح‌اندازان نظریه‌ی انتقادی، نتوانسته به این اهداف دست یابد. البته نمی‌توان دستاوردهای دیگر روشنگری را نادیده گرفت و به سودمندی آن‌ها اذعان نکرد. اما هورکهایمر و آدورنو در دیالکتیک روشنگری معتقدند که روشنگری خود به موضع خلاف خود؛ اسطوره تبدیل شده و با آن در هم تنیده است.

با مرگ مولفان دیالکتیک روشنگری، به نظر می‌رسید که کار مکتب فرانکفورت نیز به افول بگراید. هر چند، موضع نقد آن‌ها؛ روشنگری و خلف او مدرنیته، هنوز به حیات خود ادامه می‌دهند. (انتهای مطلب).

منابع

۱. ارشاد، فرهنگ. (۱۳۹۲). یک متن سترگ فلسفی ـ اجتماعی. پژوهشنامه انتقادی متون و برنامه‌های علوم انسانی.

۲. آدورنو، تئودور و ماکس هورکهایمر. (۱۳۸۹). دیالکتیک روشنگری. ترجمه مراد فرهادپور و امید مهرگان. چاپ چهارم.تهران: گام نو.

۳.خسروی، راضیه. (۱۳۹۳). عقل‌گرایی. سایت پژوهه.

۴. ریتزر، جورج. (۱۳۹۵). نظریه‌ی جامعه‌شناسی. ترجمه هوشنگ نایبی، تهران: نشر نی.

۵. شرت، آیون. (۱۳۸۷). فلسفه علوم اجتماعی قاره‌ای. (مترجم هادی جلیلی) تهران: نشر نی.

۶. کاپلستون، فردریک چارلز. (۱۳۹۰). تاریخ فلسفه (از دکارت تا لایب‌نیتس). ترجمه غلامرضا اعوانی. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

۷. کاسیرر، ارنست. (۱۳۸۹). فلسفه روشنگری. یدالله موقن،تهران: انتشارات نیلوفر.

۸. کهنسال، محمد. (۱۳۹۰). درس نظریه‌های انتقادی. وبلاگ درس نظریه‌های انتقادی.

۹. مگی، برایان. (۱۳۹۱). سرگذشت فلسفه. تهران: نشر نی.

۱۰. هابرماس، یورگن. (۱۳۷۵). در هم تنیدگی اسطوره و روشنگری: ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو. ترجمه علی مرتضویان، ارغنون.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.