بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت پنجم

نوع بشر در سیر تاریخی ـ جهانی روشنگری بیش از پیش از خاستگاه‌های خود فاصله گرفته است و با این‌همه نتوانسته است دغدغه‌ی بازگشت اسطوره را از میان بردارد. جهان مدرن و یکسره عقلانی‌شده فقط به ظاهر از خودْ افسون‌زدایی کرده است اما در باطن گرفتار نفرین شیطانیِ شی‌وارگی و انزوا و تنهایی کشنده شده است. آثار فلج‌کننده‌ی این رهاییِ کور و بی‌سامان گویای انتقام‌جویی نیروهای ازلی در حق آدمیانی است که می‌خواستند خود را رها سازند اما ناکام ماندند. دغدغه‌ی چیرگی بر نیروهای طبیعیِ بیرونی، ذهنیت را در مسیری سازنده قرار داده است که نیروهای مولد را صرفاً در خدمت صیانت نفس به اوج می‌رساند. حال آن‌که نیروهای آشتی و هم‌زیستی را که از صِرف صیانت نفس فراتر می‌روند تحلیل می‌برد. نماد روشنگری همواره عبارت بوده است از چیرگی بر طبیعت و محیطِ بیرونی تبدیل شده به اُبژه و طبیعت درونیِ سرکوفته.

بدین‌سان هورکهایمر و آدورنو همان مضمون گفته‌ی مشهور ماکس وبر را تکرار می‌کنند که می‌پنداشت ایزدان عهد باستان که از آن‌ها افسون‌زدایی شده است در سیمای نیروهای غیر شخصی از گورهای‌شان سربرمی‌آورند تا کشمکش سازش‌ناپذیر میان اهریمنان را از سر گیرند.

کتاب دیالکتیک روشنگری شامل چهار مقاله عمده (و دو ضمیمه بر مقالـه اول) اسـت. مقاله نخست که با دو ضمیمه آن نیمی از حجم و محتـوای کتـاب را بـه خـود اختصـاص می‌دهد عنوان «مفهوم روشنگری» دارد که در آن، پس از تشـریح ایـن مفهـوم، بـه نقـد بـر پوزیتیویسم و علم و فنّاوری مدرن می‌پردازد، سپس به بحث درباره ایدئولوژی می‌انجامد که به طور کلی زمینه شکل‌گیری نوعی جدید از سلطه را فـراهم می‌کند. نویسـندگان در پیشگفتار نخستین نشر کتاب می‌نویسند: «مقاله نخست که شالوده نظری را برای مقالات بعدی فراهم می‌آورد، تلاشی است برای فهم بیشتر و بهترِ درهم‌تنیدگی عقلانیت و واقعیت اجتماعی و هم‌چنین، درهم‌تنیدگی طبیعت و سلطه بر طبیعت که از اولی جدایی‌ناپذیر است.

استدلال بنیادین یاران مکتب فرانکفورت، به‌ویژه آدورنو و هورکهایمر، ایـن بـود کـه اندیشه سلطه بر طبیعت گسترش می‌یابد و به سلطه کامل بر انسانیت می‌انجامد که بـه نظـر آن‌ها حاصل فرهنگ روشنگری میراث قرن هجدهم بود. آدورنو و هورکهایمر، پس از مقاله اول «مفهـوم روشـنگری»، دو بحـث ضـمیمه یکـی داستان اساطیری اُدیسئوس (هادیس هومر) و دیگری داستان ژولیت یا روشنگری و اخلاق را می‌آورند، ولی پیش از این‌که اصل مقاله به پایان برسد، در بخشی انتقادی بـه دو تـز اشـاره می‌شود که اشاره به سرِ دوراهی قرار گرفتن انسان متمدنِ تحت سلطه روشنگری دارد. «کار بشری، تحت اجبارِ سلطه همواره راهی به سوی دور شـدن از اسـطوره گشـوده اسـت، امـا تحت نظام سلطه همواره از نو اسیر طلسم اسطوره شـده اسـت». ایـن دو تـز منطبق با مراجعه تمثیلی نویسندگان به دو داستان بالاست. نویسندگان در پیشگفتـار چـاپ نخست کتاب می‌نویسند: «ضمیمه نخست رد پای دیالکتیـک اسـطوره و روشـنگری را در داستان اُدیسه [هومر]، به منزله قدیمی‌ترین گواه و سند تمدن بورژوایی مغرب‌زمـین، دنبـال می‌کند».

ضمیمه دوم که با توسل به اندیشه‌های کانت، نیچه، و مارکی دو سـاد )نویسنده قرن هجدهم که داستان تاریخ ژولیت را نوشته است) تهیه شده است که هـر سـه نفر پیامدهای بی‌رحمانه و غیر اخلاقی تحقق تام روشنگری را بـازمی‌نمایاننـد. نویسـندگان کتاب اشاره می‌کنند که: «در این بخش نشان می‌دهیم که چگونه گردن‌نهادنِ هر چیز طبیعی به سوژه حاکم نهایتاً، در سلطه کورکورانه امر عینی و طبیعی به اوج می‌رسد». ایـن گـرایش در نهایت همه تناقضات تفکر بورژوایی را صاف و یک‌دست می‌کند، به‌ویژه تنـاقض میـان صلابت و دقت اخلاقی [از یک سو] و اخلاق‌ستیزی مطلق به طور خلاصه اشاره می‌کنیم که اُدیسه، سروده هومر، روایتـی از بازگشـت اودیسـئوس )اُدیسه) به زادگاهش است.

اودیسئوس از جمله قهرمانـان حماسـه ایلیـاد و  زیـرک‌تـرین و عاقل‌ترین پهلوان سپاه یونان است. او به کمک تدبیر و حیله جنگی و اسب معـروف چـوبی شهر تروآ را فتح کرده و پیروزی یونانیان را قلم زده است. در حماسه مزبور، اودیسئوس پس از این پیروزی می‌خواهد به خانه و کاشانه خود برگردد که همسر و پسرش بی‌صبرانه منتظر اویند. حماسه اُدیسه شرح ماجراهای شگفت‌انگیـز و پرمخـاطره سـفری دریـایی اسـت کـه اودیسئوس پشت سر می‌گذارد.

بر اساس داستان، کشتی اودیسئوس در این سفر دریایی باید از آب‌راهه و نزدیکی جزیره‌ای عبور کند که در آن مسیر پریان دریـایی بـه نـام «سـیرن» (از موجودات افسانه‌ای اساطیری یونان) رویاروی کشتی‌ها ظاهر می‌شوند و با آواز فریبنده خود دریانوردان را افسون می‌کنند تا جایی که کشتی آن‌ها به صخره و امواج مـی‌خـورد و درهـم می‌شکند و سرنشینان کشتی غرق می‌شوند، ولی اودیسئوس از افسون سیرن‌ها آگاه بـود. بـا این همه، می‌خواست که هم آواز سحرآمیز سیرن‌ها را بشنود و هم دچار افسون آن‌ها نشـود.

به این سبب دستور می‌دهد پیکر او را به دکل کشـتی ببندنـد و پاروزنـانش کشـتی او را بـه سوی ایتاک (زادگاه اودیسئوس) برانند؛ و برای این‌که پاروزنان دچار افسـون آواز سـیرن‌هـا نشوند گوش آن‌ها را با موم پر می‌کند تا آن آواز دل‌انگیز را نشنوند و به سوی مقصد براننـد. به این ترتیب، اودیسئوس با این ترفند به دو هدف خود رسید ـ هم شنیدن آواز سـیرن‌هـا و هم پیشرفت به سوی خانه و کاشانه.

تمثیل هورکهایمر و آدورنو از پاروزنان طبقه کارگر چشم و گوش بسته دنیای بورژوایی است که از شناخت زیبایی‌ها و مواهب موجود محروم نگـه داشـته شـده بودنـد. از سـوی دیگر، سردمداران لیبرال و اقلیت برخوردار از حق رهبری به قیمـت خوار داشـتن و کشـتن غریزه خود (انکار نفس ـ بستن خویش به دکل کشتی) به این حق دست یافته بودند. هیـوز می‌نویسد هورکهایمر و آدورنو عزم جزم کرده بودند که با همه مهارت خویش در دیالکتیک در برابر آنچه ماکس وبر به ناچار به آن رضایت داده بود [گرفتاری اجتناب‌ناپذیر در قفـس آهنین عقلانیت بورکراتیک] و فروید آن را در کتـاب تمـدن و ناخرسـندی‌هـای آن، بهـای اجتناب‌ناپذیر مهار کردن رانه‌های ویرانگر بشر بـه شـمار آورده بـود بـه اعتـراض برخیزنـد.

تمثیل افسانه اُدیسه و روشنگری در واقع، درآمیختگی اسـطوره، سلطه و کار است. روشنگری چشم‌انداز تمدنی را ترسیم می‌کند کـه اطاعـت و کـار راه رسیدن به آن است. در تفسیری که نویسندگان در دنبالـه این بحث می‌آورند با استفاده از تمثیل‌های داستان اُدیسه به بیشتر مفـاهیم انتقـادی خـود از جامعه بورژوایی، همچون جامعه مدیریت‌شده، دیالکتیک منفـی، سـلطه، ازخودبیگـانگی و کاذب‌بودن روشنگری و پیشرفت می‌پردازند.

در ضمیمه دوم، آدورنو و هورکهایمر به مارکی دو ساد و به‌ویژه به رمان او به نام تاریخ ژولیـت گریـز مـی‌زننـد. استیوارت هیوز در این باره می‌نویسد: «آلبر کامو، ساد را پیش‌نمودار شکنجه در اردوگاه‌های مرگ معرفی می‌کند، ولی آدورنو و هورکهایمر او را تجسم اندیشه‌برانگیزتر «فرد بـورژوای رها شده از قیمومیت» می‌دانند. آن‌ها باور داشتند که نهضت روشنگری قرن هجدهم از یافتن اساسی برای داوری‌های اخلاقی ناتوان ماند. آن‌ها با همه اهمیتی که برای کانت قائل بودند، باور داشتند او چیزی برای نظم بورژوایی به ارمغان نیاورد و این نیچه بود کـه خـوش‌بینـی اخلاقی سطحی و آرمان‌یاب بورژوازی را مردود شناخت. آدورنو و هورکهایمر رمان مارکی دو ساد را شاهدی بر جهت‌گیری انتقادی خـود قـرار دادند. هم‌چنین، در همین ضمیمه دوم، کانت را با نیچه مقایسه کرده‌اند؛ در حالی که، بر هر سه نفر نام‌برده با بیان متفاوت نقـد دارنـد.

بـرای نمونـه، در تفسـیری از دیالکتیـک منفـی می‌نویسند: «فلاسفه در مقام شهروندان راستین [بورژوایی] در عمل با همان قدرت‌هایی متفق می‌شوند که در عرصه نظر آن‌ها را محکوم می‌کنند. نظریه‌ها محکم و منطقی‌انـد، در حـالی که، آموزه‌های اخلاقی ماهیتی تبلیغاتی و احساساتی دارند، حتی زمـانی کـه دقیـق بـه نظـر می‌رسند یا آن‌که به لطف این آگاهی، که اخلاق خود اسـتنتاج‌ناپـذیر اسـت، در ترفنـدهای زورکی صرف خلاصه می‌شوند ـ نظیر ترفند کانت وقتی که با نیروی اخلاقی به منزله امـور واقع برخورد می‌کند. تلاش او برای استنتاج وظیفه اخلاقی احترام متقابل از قوانین عقل، هر چند محتیطانه‌تر از هر تلاشِ مشابهی در فلسفه غرب است، فاقد هر گونه پشتیبانی در نقـد عقل ناب است.

نویسندگان دیالکتیک روشنگری در همان ضمیمه دوم، که برای نقد خود از روشـنگری و توتالیتاریسم هیتلری، مکرراً به رمان مارکی دو ساد ارجاع می‌دهند درباره میراث فلاسـفه عقل‌گرای اروپایی و به‌ویژه هگل و کانت می‌نویسند: «آن یوتوپیایی که منشأ امیدهای انقلاب فرانسه بود، به صورتی هم‌زمان بارور و سـترون، جذب موسیقی و فلسفه آلمانی شد و از آن پس نظام بورژوایی مستقر عقل را به امری سراپا کارکردی بدل کرد. عقل به نوعی قصدیتِ بدون قصد بدل شد که دقیقـاً بـه همـین سـبب می‌توانست در خدمت هر غایتی به کار گرفته شود. عقل چیزی نیست جز برنامه‌ریـزی در مقام غایتی فی‌نفسه. دولت توتالیتر ملت‌ها را دست‌کاری می‌کند و بـازی مـی‌دهـد و مجدداً برای تأیید این ادعا به مارکی دو ساد و شاهزاده ژولیت ارجاع می‌دهند که می‌توان در متن اصلی آن را مطالعه کرد.

در این‌جا جا لازم است اشاره شود که هر چند آدورنو و هورکهایمر برای تفسـیر و اثبـات دیدگاه خود در این ضمیمه به طور مکرر به ساد و نیچه ارجاع می‌دهند، ولی بر آن‌ها نقـد اساسی هم دارند. برای نمونه نیچه، برخلاف کانـت، بـر روشـنگری و عمـوم اندیشـمندان مدرنیته نقد دارد، ولی نویسندگان دیالکتیک روشنگری استدلال نیچه درباره «اَبَرانسان» را با حکم اخلاق ارادی کانت یکسان مـی‌داننـد و از دیـدگاه آن‌ها خواسـت و اراده ابرانسـان )اندیشه خواست قدرت، نیچه) به هیچ وجه کمتر از دستور مطلق (کانت) مستبدانه نیست؛ و حتی بر نیچه نقد دارند که وی «خودْ معرفت را نفی می‌کند».

دربـاره ساد، نقد آدورنو و هورکهایمر بر او به صورتی نبود که او را به نفی معرفت متهم کنند، بلکه برداشت آن‌ها این است که نقد ساد بر روشنگری به نقطه‌ای هم‌چـون اعـلام آنارشیسـم (و تفسیرهای او به تمثیل نمـودی از سادیسـم هیتلـری) مـی‌رسـید. بـا ایـن همـه، آدورنـو و هورکهایمر در سطور پایانی و استنتاجی ضمیمه دوم می‌نویسند که ساد و نیچه به شـیوه‌ای متفاوت از پوزیتیویسم منطقی حرف خـود علـم را جـدی گرفتنـد. قصـد نهفتـه آن‌ها از دنبال‌کردن نتایج عقل، به شیوه‌ای مصممانه‌تر از پوزیتیویست‌ها، عیان‌ کردن یوتوپیایی بود که در هر فلسفه بزرگ، از جمله در مفهوم کانتی عقل، نهفته است، اما به نظر آن‌ها آموزه‌هـای بی‌رحمانه نیچه و ساد به هنگام اعلام این‌همانی عقل و سلطه همدردی بیشـتری را بیـان می‌کنند تا آموزه‌های چاکران اخلاقی بورژوازی.

قسمت‌های پیشین

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت نخست

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت دوم

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت سوم

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت چهارم

در نسخه فارسی مقاله دوم کتاب، با عنوان «صنعت فرهنگ: روشنگری بـه مثابـه فریـب توده‌ای»، قسمت اول عنوان به صورت «صنعت فرهنگ‌سازی» ترجمه شده است. بـه نظـر می‌رسد هدف نویسندگان از ارائه این مبحث آن است که ثابت کنند روشـنگری بـه سـطح ایدئولوژی پسرفت کرده است. در اینجا روشنگری پـیش از هـر چیـز عبـارت اسـت از محاسبه تأثیرات و جلوه‌ها، و هم‌چنین فنّاوری تولید و توزیع؛ محتوای خاص ایدئولوژی در بت‌ساختن از واقعیت موجود و قدرتی خلاصه می‌شود که مهار فنّاوری را در دسـت دارد. آن‌ها می‌نویسند: «تحلیل ما معطوف به دعوی عینی نهفته در محصولات این صنعت است که خود را به منزله فرآورده‌های زیباشناختی و نتیجتاً بازنمودهای حقیقت معرفی می‌کنند. تحلیل ما با اشاره به بی‌اعتباری این دعوی، وضعیت وخیم اجتماعی را عیان می‌کند».

هیوز در خوانش و تلخیص خود از این فصل می‌نویسد که آدورنو و هورکهایمر عمـداً از فرهنگ توده‌ای به عنوان «صنعت» سخن می‌گفتند تا برسانند که جنبـه مـردم‌پسـندانه آن دروغین و ساختگی است و نه تنها به هیچ روی دموکراتیک نیسـت، بلکـه مبنی بر واقعیـات سلطه‌گری است. آن‌ها معتقد بودند که آثار هنری بزرگ در گذشته تجسم «حقیقتی سـلبی« بوده است، و موسیقی کلاسیک اصول و قواعد «سبکی بـی‌عیـب و نقـص و در کمـال» را محک می‌زند، ولی صنعت فرهنگ  معاصر هنر را به سطح «تقلید مطلق» تنزل می‌دهد و «به هر چیزی همان یک مهر را می‌زند» و با ترک تراژدی می‌خواهد به همه غذا برساند و از سر »تفریح» وسایلی را فراهم آورد که «آدمی خویشتن را به تمسخر بگیرد» و بـه «نقیضه‌ای از بشریت بپردازد».

اثر اقامت هورکهایمر و آدورنو در امریکا به آشـکارترین وجـه بـه چشـم می‌خورد. در مدتی که آن‌ها دیالکتیک روشنگری را می‌نوشـتند، نزدیـک هـالیوود زنـدگی می‌کردند و با برخی از مهاجران آلمانی، که با صنعت فیلم‌سازی رابطه داشـتند، رفـت وآمـد می‌کردند. در این اوضاع، طبیعی بود که سینما را بهترین نمونه اجبار و الزام مخفی‌ آن‌هایی تلقی کنند که «دنیای زندگی مدیریت‌شده» بر اساس آن مبتنی است.

از آن‌جا که «صنعت فرهنگ» از مفاهیم نظری عمده در مباحـث انتقـادی یـاران مکتـب فرانکفورت است ـ که آدورنو و هورکهایمر آغازگر این بحث بودند ـ هیوز گاه‌به‌گـاه و بـه کمک اقتباس‌هایی مسـتقیم از کلمـات و عبـارات کتـاب دیالکتیـک روشـنگری بـه شـرح جنبه‌های مختلف آن پرداخته است. او می‌نویسد هورکهایمر معتقد بود که پوزیتیویسم بیش از آن که بتواند عاملی برای حل مسائل اجتماعی باشد (که هم آگوست کنت و هم دورکـیم بر آن تاکید داشتند)، خود یکی از عوارض ناتوانی عمومی فرهنگ (بورژوایی) است».

«روح عینی»، یعنی روح حاکم بر «همه شئون اجتماعی»، پرستنده «صنعت، فنّاوری، و ملیت است، بدون هیچ اصلی که بتواند معنایی به این مقولات بدهد» و نشانه «فشار نظام اقتصادی» است که «هیچ‌گونه تخفیف یا گریزی» از حکم آن امکا‌ن‌پذیر نیست. او پیش از این نکته اشاره می‌کند که هورکهـایمر، آدورنـو، و مـارکوزه درصـدد کشـف رابطـه عقلانیـت تکنولوژیک با ارزش‌های هنری و اخلاقی توده‌های معاصـر برآمدنـد. هیـوز یادآوری می‌کند که بدیع‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین جنبه تفکر آدورنو و هورکهایمر باور راسخ و مستمر آن‌ها بر این‌ است‌ که بربریت مدرن قرن بیستم (و هم‌تـراز آن، صـنعت فرهنـگ( فرزند خلف نهضت روشنگری قرن هجدهم است).

باتامور نیز مقاله «صـنعت فرهنـگ» را بـه مثابـه محـور اشـتغال فکـری یـاران مکتـب فرانکفورت می‌داند و در شرح خود بر این مقاله بر جملـه قصـار نویسـندگان کتـاب، کـه »روشنگری به مثابه فریب توده مردم» است، تأکید می‌کند. او می‌نویسد، بحث ایـن فصـل از منظر مارکسی نیست که باور داشت «اندیشه حاکم بر هر جامعه در هر دوره، اندیشه طبقـه حاکم است»، بلکه بحث بر این است که فنّاوری و آگاهی تکنولوژیک پدیـده‌ای جدیـد در شکل‌گیری گونه‌ای «فرهنگ توده‌ای» فرومایه و یک‌شکل است که نقـد را سـترون و خفـه می‌کند.

مقاله سوم با عنوان «عناصر یهودسـتیزی: مرزهـای روشـنگری» اسـت کـه نویسـندگان دیالکتیک روشنگری در همان پیشگفتار نخستین چاپ کتاب در معرفی این فصل و هدف از نوشتن آن می‌نویسند: «بحثی که در «عناصر یهودسـتیزی» در قالـب مجموعـه‌ای از تزهـا مطرح می‌شود به تشریح پسرفت واقعی تمدن روشنگری به جانـب بربریـت مـی‌پـردازد». آن‌ها، ضمن اشاره به ریشه‌های تاریخی و اسطوره تخریب نفس، اشاره می‌کنند که هدف‌شان از تدوین مقاله سوم ارائه خطوط اصلی نوعی پیش‌تاریخ فلسفی یهودستیزی است.

گفتار هورکهایمر و آدورنو درباره این موضوع نه تنها ظریف‌ترین، بلکه تکان‌دهنده‌تـرین بحثی بود که از قلم مهاجران می‌تراوید و از حیث قدرت عـرض‌انـدام در برابـر معتقـدات بی‌دردسر روشنفکران لیبرال، حتی از بحث هانـا آرنـت نیـز پیشـی مـی‌گرفـت. مضـمون استدلال فیلسوفان فرانکفورت این بود که فرد بورژوای سطحی و پایبند به تقالید، به دلایل »قوی» ولو اذعان‌نشده، از یهودی متنفر است.

آن‌ها در واقع یهودیان را دسته‌ای از قربانیان زندگی «مدیریت‌شده» می‌دانند. یا در عبـارتی دیگـر بیـان می‌شود که فـرض اساسـی در شخصـیت اقتـدارطلب )نوشـته آدورنـو و همکـارانی جـز هورکهایمر) این بود که در ایالات متحده امریکا، و به ظاهر در سراسر غرب، نوعی «استعداد فاشیستی» وجود دارد که در افرادی خاص قابل تشخیص است. این سـندرم اقتـدارطلبی از رفع عقده ادیپی با دیگرآزاری و خودآزاری (سادیسم و مازوخیسم) سرچشمه می‌گیرد کـه آشکارکننده کینه‌ای ناخودآگاه به افراد ناتوان، و گاهی به زورمندان، اسـت کـه یهودسـتیزی یکی از نشانه‌ها و عارضه‌های این سندرم است.

سرانجام، مقاله چهارم و بخش پایانی کتاب شامل یادداشت‌ها و طـرح‌هـایی اسـت کـه بعضاً به فضای فکری مقالات قبلی کتـاب تعلـق دارد، بـی آنکـه دقیقـاً واجـد جایگـاهی مشخص در این فضاها باشد و بعضاً صورت‌بندی موقتی مسائلی است که باید در کارهـای بعدی بررسی شوند. بیشتر یادداشت‌ها به نوعی انسان‌شناسی دیالکتیکی مربـوط مـی‌شـوند.

ادامه دارد …

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.