بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت چهارم

دیالکتیک روشنگری چیست؟

دیالکتیک روشنگری کتابی عجیب و غریب است. بخش اصلی کتاب مشتمل است بر یادداشت‌های گرتل آدورنو از مباحثات ماکس هورکهایمر و آدورنو در سانتامونیکا در کالیفرنیا. دست‌نوشتِ کتاب در ۱۹۴۴م. آماده شد و سه سال بعد به همت بنگاه انتشاراتی کوریدو در آمستردام چاپ و منتشر شد. نسخه‌هایی از نخستین چاپ تقریباً تا بیست سال بعد در بازار کتاب موجود بود. تاثیر عظیمی که هورکهایمر و آدورنو با انتشار این کتاب بر تحولات فکری در جمهوری فدرال آلمان، به‌ویژه در یکی دو دهه‌ی نخست انتشار آن، به جا نهادند با تعداد خریدارانش تناسب ندارد. ترکیب مطالعه کتاب هم غیر عادی است. کتاب مشتمل است بر یک مقاله‌ی اصلی در بیش از پنجاه صفحه، دو مقاله‌ی همراه و سه پیوست. پیوست‌ها خود بیش از نیمی از کتاب را شامل می‌شود. ترکیب غیر عادی کتاب تقریباً مانع از آن می‌شود که سیر فکری آن را در نگاه نخست به روشنی دریابیم.

تزی که در این‌جا به بررسی آن خواهیم پرداخت بدون تردید معتبرترین نظریه‌ی انتقادی مکتب فرانکفورت اولیه است. مطالعه‌ای است جاه‌طلبانه درباره‌ی کل تاریخ جامعه‌ی غرب: نظریه‌ی انقادی تاریخ غرب. این مطالعه قصد دارد تا جامعه را نسبت به خود آگاه کند. در واقع از آن‌جا که اعضا مکتب فرانکفورت اولیه جامعه‌ی خود را نمونه‌ی «روشنگری» می‌دانستند، این مطالعه قصد داشت تا به قول خودشان «دست به روشنگری درباره‌ی خود روشنگری بزند».

این نظریه‌ی انتقادی دیالکتیک روشنگری نام دارد و آن را هورکهایمر و آدورنو مشترکاً تألیف کرده‌اند. هر دو مسؤولیت تک‌تک کلمات این اثر را به عهده گرفته‌اند. هورکهایمر و آدورنو که شاهد ظهور فاشیسم در اروپا و توحش نازی‌ها در جنگ جهانی دوم بودند دیالکتیک روشنگری را نوشتند که به مطرح‌ترین سوال زمانه‌ی‌شان پاسخ می‌داد: چرا جامعه‌ی غربی قرن بیستم، که محصول روشنگری بود، تا سطح نازیسم به انحطاط کشیده شد؟ چرا سرزمین مادری‌شان آلمان که روشنگری، خِرد، دانش، آزادی، صلح، ثبات و پیشرفت را سر لوحه‌ی خود قرار داده بود به جامعه‌ای منتهی شده که آغوشش را به روی جهل، سلطه، سبعیت، جنگ و انحطاط گشوده است؟ کتاب دیالکتیک روشنگری، مهم‌ترین دستاورد فکری مکتب فرانکفورت، با چنین جمله‌ای آغاز می‌شود:

روشنگری در مقام پیشروی تفکر در عام‌ترین مفهوم آن، همواره کوشیده است تا آدمیان را از قید و بند ترس رها و حاکمیت و سروری آنان را برقرار سازد. با این حال، کره خاک که اکنون به تمامی روشن گشته است، از درخشش ظفرمند فاجعه تابناک است.

قسمت‌های پیشین

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت نخست

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت دوم

بحثی در باب دیالکتیک روشنگری -قسمت سوم

همین جمله نخست را می‌توان خلاصه‌ای از کل کتاب، به خصوص فصل اول آن، دانست. دغدغه اصلی آدورنو و هورکهایمر ایستادن در درون شکاف‌ها و حفره‌هایی است که در کلیت آن چیزهایی بسته است که روشنگری در گریز از آن‌ها تلاش می‌کند.

برای این‌که پاسخ هورکهایمر و آدورنو به این پرسش را دریابیم باید ابتدا منظور آن‌ها از مفهوم «روشنگری» را روشن کنیم. مورخان و متخصصان علوم انسانی از اصطلاح روشنگری برای اشاره به قرن هجدهم و حوالی آن و نیز فرهنگ خِرد (در مقابل با ایمان مذهبی) استفاده می‌کنند. عقلانیت به مثابه‌ی بنیان سیاسی، قانون، دانش، عمل، اخلاق و جز این‌ها برجسته‌ترین ویژگی‌های روشنگری به حساب می‌آید. هورکهایمر و آدورنو بی‌تردید موافق این نگرش‌اند. در عین حال شاهد این هستند که خصیصه‌ها و ویژگی‌های روشنگری تا آن‌سوی قرن هجدهم و تا جامعه‌ی معاصرشان نیز گسترده شده‌اند. از نظر آن‌ها این ناشی از آن است که تاریخ هدفی واحد دارد. بدین ترتیب، از نظر آن‌ها روشنگری به جامعه‌ای اطلاق می‌شود که دارای مجموعه‌ای از اهدافی باشد که به اعتقاد آن‌ها نه تنها در قرن هجدهم بلکه در روزگار حاضر نیز حاکم باشند.

بدین ترتیب، از نظر هورکهایمر و آدورنو، روشنگری معادل روشنگری تاریخی است و همان مجموعه باورهای روشنگری تاریخی را در برمی‌گیرد. این دو می‌نویسند: «روشنگری از نظر کانت عبارت است از درآمدن از نابالغی به تقصیر خویشتن. نابالغی یعنی ناتوانی از به کارگیری قوه‌ی فهم خویشتن بدون هدایت دیگری… فهم بدون هدایت دیگری یعنی فهمِ تحت هدایت خِرد». تفاوت برداشت آن‌ها از روشنگری این است که روشنگری امری فلسفی است نه تاریخی. وانگهی روشنگری برای آن‌ها مفهومی نظری است نه تجربی. «روشنگری» به جریانی فرهنگی اشاره دارد که به اعتقاد آن‌ها بنیان جامعه‌ی غربی‌شان را تشکیل می‌دهد.

تعریف روشنگری بر اساس اهدافِ خود روشنگری اولین مرحله در نظریه‌ی انتقادی است. هورکهایمر و آدورنو با تعریف روشنگری بر اساس اهدافش قادر خواهند بود تا آن را نقد درونی کنند (به‌خاطر داشته باشید که نقد درونی یعنی توجه به شکاف میان اهداف یک پدیده ـ یا اهداف ادعاییآن ـ با آن‌چه در عمل محقق شده‌ است). آن‌ها در توضیح می‌نویسند: «نکته این‌جاست که خود روشنگری باید خود را آزمون کند».

پروژه‌ی این دو آن است که چرایی و چگونگی عدم توفیق روشنگری در پایبندی به اهدافش را تحلیل کنند. فهم این نکته حائز اهمیت است که آن‌ها هیچ ایرادی در اهداف روشنگری نمی‌بینند. نقد آن‌ها متوجه این نکته است که روشنگری در تحقق این اهداف، که به تعبیر هورکهایمر و آدورنو این آرمان‌ها را به تمام و کمال تصدیق می‌کنند، ناموفق بوده است.

نقد هورکهایمر و آدورنو درونی است. آن‌ها بر اساس معیارهای خودِ روشنگری راجع به آن داوری می‌کنند و از هیچ معیار بیرونی استفاده نمی‌کنند. آن‌ها روشنگری را صرفاً روشنگری را بر اساس تلاش‌ها یا عدم تلاش‌هایش برای تحقق اهدافش ارزیابی می‌کنند. پروژه‌ی آن‌ها این است که روشنگری را از چنگ ناکامی‌هایش نجات دهند. هدف آن‌ها از نقد روشنگری دست‌یابی به رهایی است. رهایی روشنگری از فاشیسم به رهایی جامعه‌ی معاصر آن‌ها ـ رهایی از نازیسم ـ گره خورده بود.

نوشته‌های مرتبط

بحثی در باب «انسان تک‌ساحتی»، نوشته‌ی هربرت مارکوزه

هدف روشنگری تحقق خِرد، دانش، آزادی، صلح، ثبات و پیشرفت بود. اما در میانه‌ی قرن بیستم آلمان به ورطه‌ی نازیسم سقوط کرد که در آن جهل، سلطه، سبوعیت، جنگ و انحطاط بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌آمد. چگونه چنین اتفاقی رخ داد؟ هورکهایمر و آدورنو عنوان می‌کنند که مشکلاتی که آلمان در قرن بیستم با آن‌ها مواجه بود در سرتاسر تاریخ غرب حاضر بوده است. نازیسم پدیده‌ای منفک [از جامعه و فرهنگ غرب] نبود. نوعی نابهنجاری و اعوجاج نبود. نازیسم ذاتی پروژه‌ی روشنگری بود.

چطور چنین چیزی ممکن است؟ چگونه ممکن است نازیسم با روشنگری پیوند داشته باشد در حالی‌که اهداف‌شان از هر نظر در تقابل کامل با یکدیگر قرار دارند؟هورکهایمر و آدورنو معتقدند که روشنگری نقطه‌ی مقابل نازیسم است. روشنگری قصد داشت تا به نقطه‌ی مقابل نازیسم برسد اما شکست خورد. یکی از دلایل این امر آن است که روشنگری و نازیسم به یکدیگر مرتبط‌اند. این دو به شکل دیالکتیکی به یکدیگر مرتبط‌اند.

اصطلاح «دیالکتیکی» به نوع خاصی از رابطه‌ی میان دو پدیده اشاره دارد. چنین رابطه‌ای دو ویژگی خاص دارد. اول این که دو پدیده به شکل جدایی‌ناپذیری به یکدیگر پیوند خورده‌اند. به این معنا که نمی‌توان آن‌ها را از یکدیگر جدا کرد. ویژگی دوم رابطه‌ی دیالکتیکی این است که دو پدیده متضاد یکدیگرند. در چنین رابطه‌ای دو پدیده به شکل خصومت‌آمیزی به یکدیگر پیوند خورده‌اند. بسیاری تصور می‌کنند چنان‌که دو پدیده با یکدیگر تضاد داشته باشند نمی‌توانند به یکدیگر پیوند بخورند. مسئله همین‌جاست.

نازیسم و روشنگری از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند و در عین حال ضد یکدیگرند. شاید چندان از این حرف که روشنگری و نازیسم ضد یکدیگرند تعجب نکنیم، اما این‌که به طرز جدایی‌ناپذیری به یکدیگر پیوند خورده‌اند، مطمئناً تعجب‌آور خواهد بود. برای توضیح این‌ نکته باید بدانیم که نازیسم از نظر هورکهایمر و آدورنو مورد خاصی از یک پدیده‌ی به مراتب بزرگتر بود.

این دو ع‍ضو مکتب فرانکفورت اولیه معتقد بودند که نازیسم نمونه‌ای از اسطوره است. به نظر آن‌ها فرهنگ روشنگری تصویری از خود دارد که براساس آن نقطه‌ی مقابل نوع دیگری از «فرهنگ»، یعنی اسطوره، قرار می‌گیرد. آن‌ها می‌نویسند: «برنامه‌ی روشنگری ختم اسطوره‌ها و جایگزین کردن دانش به جای خیال و هوس بود».

البته منظور آن‌ها از اسطوره مانند مقصودشان از مفهوم روشنگری تا حدودی نامتعارف است. در فهم منظور آن‌ها از اسطوره باید مراقب بود که آن‌ را با مفهوم غیر غربی، فرهنگ «ابتدایی»، یا نوعی ژانر ادبی اشتباه نگیریم. مقصود آن‌ها از اسطوره برگرفته از تفسیری است که از فرهنگ غربی یا «کلاسیک» یا «باستان» دارند. معمولاً در تلقی عمومی‌ای که از فرهنگ کلاسیک غربی وجود دارد آن‌ را فرهنگی پیچیده‌تر و گسترده‌تر از اسطوره به‌شمار می‌آورند.

در این برداشت فرهنگ کلاسیک واجد عناصر غیر اسطوره‌ای است. برای مثال، حاوی عناصر روشنگری است. علاوه بر این به‌طور کلی حاوی عناصر ذاتاً مثبت و عناصر ذاتاً منفی به‌شمار می‌آید. اما در برداشت این دو، اسطوره پدیده‌ای به کلی منفی است. اسطوره تیپی مثالی محسوب می‌شود که واجد عناصری است که در فرهنگ کلاسیک غربی منفی ارزیابی می‌شوند. هورکهایمر و آدورنو معمولاً مفهوم اسطوره را با کمک برداشت خاصی که از هومر دارند به تصویر می‌کشند.

هورکهایمر و آدورنو از یک هم‌دستیِ پنهانی خبر می‌دهند تا تضاد بین روشنگری و اسطوره را که اندیشه‌ی روشنگری سخت بدان باور دارد به پرسش بکشند: «اسطوره، در گذشته، روشنگری بوده است؛ بازگشتِ روشنگری به اسطوره است». این ادعا که در پیشگفتار کتاب طرح شده در گفتار اصلی کتاب شرح و بسط یافته و با تفسیری از اودیسه برای تأیید مدعا همراه شده است.

ممکن بود واژه‌شناسان خرده بگیرند که نویسندگان دیالکتیک روشنگری با انتخاب روایتی متأخر از یک سنت اسطوره‌ای که به صورت حماسی بین گذشته و از قبل به دست هومر مشمول فاصله‌گذاری تاریخی شده است، مرتکب مصادره به مطلوب شده‌اند. اما نویسندگان کتاب این شبهه را به امتیازی روش‌شناختی بدل کرده‌اند: «اسطوره‌ها در لایه‌های گوناگون روایتِ داستانی هومر جای گرفته‌‌اند. اما طرز معرفی و ارائه‌ی آن‌ها در داستان و کوشش برای وحدت‌بخشیدن به رویدادهای داستانیِ پراکنده، خود بیانگر فاصله گرفتن آدمی از نیروهای اسطوره‌ای است».

ادامه دارد ….

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.