«بیچارگان» داستایفسکی؛ رنج بیچارگی در شاهکاری ادبی

رمان «بیچارگان» اولین اثر نابغه‌ی ادبیات جهان، فئودور داستایفسکی است. او این رمان را در بیست و چهار سالگی‌اش نوشت. مترجمان بیچارگان به زبان فارسی، خشایار دیهیمی و سروش حبیبی است. داستایفسکی با نوشتن این رمان، وارد محافل ادبی و‌ روشنفکران مطرح زمان خود در روسیه شد و در مدت زمان اندکی جایگاه ویژه‌ای را در ادبیات جهان برای خود کسب کرد. داستان این‌که چگونه این رمان کشف شد هم، یکی از ماجراهای مشهور در تاریخ ادبیات روسیه است. شرح اندکی از کشف این رمان در پشت ترجمه‌ی فارسی آن آمده است.

بیچارگان، رمانی کوتاه در قالب مکاتبه، در زمستان ۴۵—۱۸۴۴ نوشته و باز نویسی شد. در ماه می، داستایفسکی نسخه‌ی دست‌نویس رمان را به گریگاروویچ به امانت داد. گریگاروویچ دست‌نویس را نزد دوستش نکراسوف برد. هر دو با هم شروع به خواندن دست‌نویس کردند و سپیده‌دم آن را به پایان رساندند و ساعت ۴صبح رفتند داستایفسکی را بیدار کردند و برای شاهکاری که آفریده بود به او تبریک گفتند. نکراسوف آن را با این خبر که «گوگول تازه‌ای ظهور کرده است» نزد بلینسکی برد و آن منتقد مشهور پس از لحظه‌ای تردید بر حکم نکراسوف مهر تأیید ‌زد.

روز بعد بلینسکی در دیدار با داستایفسکی فریاد زد: «جوان! هیچ می‌دانی چه نوشته‌ای؟… تو با بیست سال سن ممکن نیست خودت بدانی». داستایفسکی سی سال بعد این صحنه را «شعف‌انگیزترین لحظه‌ی حیاتش» خواند. سبک رمان بیچارگان ناتورالیستی است. ناتورالیست­ها آدمی­زادگان را قربانی وضعیتی می­دانند که خودشان نقشی در به وجود آوردنش ندارند و اسیر نیروهایی خارج از توان و وضعیت خود هستند و هیچ راه گریزی هم برای­شان نیست. وضعیت فعلی دو شخصیت اصلی داستان آن‌قدر غم‌انگیز است که بارها مخاطب خود را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

تا این‌جای کار نه در مضمون و نه در سبک رمان، هیچ شاخصه‌ی ویژه‌ای وجود ندارد که بشود این رمان را با سایر آثار داستایفسکی مقایسه کرد. رمان نامه‌نگارانه را داستایفسکی ابداع نکرده و پیش از او بارها دیگر نویسندگان هم در همین قالب نوشته‌اند. ضمن این‌که پیش از داستایفسکی دیگر نویسندگان هم نوشتن از مضمونِ فقر و مردم عادی را آغاز کرده بودند، اما داستایفسکی با نوشتن گیرا و شرح حال زیبا از حالت روحی قهرمان و توصیف‌های بی‌همتا از داستان، که شاید کم‌تر کسی پیش از او چنین قلم زده باشد، این رمان را ویژه می‌سازد.

قبل از داستایفسکی، در این زمینه آثار درخشانی در ادبیات روسیه خلق شده بود. خصوصاً که شخصیت کارمند پایین‌رتبه و تجسم فقر او از شخصیت‌های همیشگی ادبیات آن روز روسیه بود. شاید شاخص‌ترین و مهم‌ترین اثر با این مضمونْ داستانِ «شنلِ» گوگول باشد. به قول معروف که می‌گوید «ما همگی از زیر شنلِ گوگول بیرون آمده‌ایم»؟ پیش از داستایفسکی، این گوگول بود که مردم عادی را وارد دنیای داستان‌ها کرده بود. تا پیش از گوگول، قهرمان داستان‌های افسانه‌ای و اسطوره‌ای دور از دسترس بودند. اما با نوشته‌های گوگول بود که مردم عادی این فرصت را پیدا کردند وارد دنیای ادبیات داستانی شوند، قهرمان یک ماجرا باشند و دنیای‌شان واقعی و ملموس باشد و مخاطبین بیشتر با نویسنده احساس نزدیکی کنند.

در رمان‌های ناتورالیستی، صحنه‌ی داستان به‌جای مکان‌های خیالی یا دوردست در زمانی بعید، مکان‌ها و زمان واقعی است. زنِ قهرمان داستان تقریباً بدون استثناء از طبقات پایین جامعه هستند. شعار این مکتب ادبی چنین است «ستم‌دیده‌ترین و پست‌ترین افراد بشر هم بشرند و خود را برادر تو می‌دانند». در رمان بیچارگان، چنان‌چه از اسمش هم روشن است، مضمون اصلی داستانْ اثر فقر و بیچارگی روی مردم طبقات پایین جامعه است. در حقیقت کلام بیچارگان داستان زندگی آدم‌های تهیدست، سرخورده، بیچاره، فلاکت‌زده، بدبخت و‌ درمانده‌‌ای‌ست که از فرط بیچارگی به مرگ‌شان راضی‌اند. مثل این‌که رمان، داستان خیلی‌های که در دنیای واقعی زندگی می‌کنند، داستان خیمه‌نشینان پایتخت کشور خودمان باشد.

این رمان زیبا تماماً شامل نامه‌هایی است که یک پیرمرد به نام ماکار آلکسییویچ به معشوقه‌اش واروارا آلکسییونا، که نسبت فامیلی دوری هم دارند و بنا بر بعضی ملاحظات اجتماعی نمی‌توانند باهم ملاقات حضوری کنند، می‌فرستد و پاسخ آن نامه‌ها را نیز پیوسته دریافت می‌کند. نامه‌هایی که در آغاز از خودشان و زندگی‌ روزمره‌شان برای یکدیگر می‌نویسند که این روایت از خود، ناخودآگاه به روایت از فقر و وضعیت فلاکت‌باری که در آن به سر می‌برند، می‌انجامد. کم‌کم با توصیفِ خاطراتِ کودکی دختر و شرح شرایط دردناکی که پیرمرد در آن به‌سر می‌برد، ادامه می‌یابند. از مرگ پدرِ واروارا و کوچ‌کردن ناگهانی و اجباری خانواده‌اش از یک روستای زیبا به سن‌پترزبورگ و بی‌سرپناه‌شدن آن‌ها برای پس‌دادن قرض پدر واروارا می‌گویند. در نهایت، مثل اکثر شه‌کارهای داستایفسکی با یک اتفاق تلخ تمام می‌شود.

شأن آدمی، بخشش، ملاحظات و سرخوردگی‌های اجتماعی و‌ مناسباتی که بین طبقات مختلف اجتماعی روسیه‌ی آن دوران وجود دارد، از دیگر مضامین رمان‌اند که در کارهای بعدی‌اش، خصوصاً «جنایت و مکافات» و «آزرده‌گان» با تفصیل بیشتر تکرار می‌شوند. در رمان، آدم‌های بیچاره‌‌تری نیز در هم‌جواری پیرمرد زندگی می‌کنند که هیچی ندارند، و از شدت بی‌پولی، تهیدستی و بیچارگی و ‌ناتوانی‌شان در بستر بیماری به‌سر می‌برند و شاهد مرگ عزیزان‌شان هستند، اما دست از مطالعه بر نمی‌دارند؛ کتاب‌ می‌خوانند و به هم قرض می‌دهند. گویی که داستان نویسندگان و فریختگان کشور خود ما باشد: در تنگدستی و بیچارگی می‌نویسند و در فقر اقتصادی مطالعه می‌کنند.

در جایی از متن رمان آمده است: «آه، ادبیات چیز شگفتی است، وارنکا، یک چیز خیلی شگفت. من این را پریروز در کنار این آدم‌ها کشف کردم. ادبیات چیز عمیقی است! ادبیات دل آدم‌ها را قوی می‌کند و‌ به آن‌ها خیلی چیزها یاد می‌دهد –و در هر کتاب کوچکی که این‌ها دارند چیزهای شگفت زیادی هست. چه عالی نوشته شده‌اند! ادبیات یک تصویر است، یا به تعبیریْ هم یک تصویر است هم یک آینه؛ بیان احساسات است، شکل ظریفی از انتقاد است، یک درس پند‌آموز و یک سند است (ص ۸۴).

بیچارگان تنها شرح حال مردمان بیچاره و بی‌بضاعت سن‌پترزبورگ نیست. گویا تصویری واقعی‌ست از زندگی بسیاری از هم‌وطنان کشور خود ما که در فقر مطلق، در خیمه‌های پایتخت به‌شکلی بدوی زندگی می‌کنند و لای اشغال‌ها و پس‌مانده‌های هم‌وطنان ثروتمندشان برای گذراندن شب و روز پرسه می‌زنند. شاید هرگز نتوان درد و رنج‌شان را فهمید و درک کرد. شاید آن‌ها هم مثل پیرمرد داستان، با قدم‌زدن در خیابان‌های پُرزرق‌و‌برق مناطق عیان‌نشین شهر کابل، در حسرت زندگی تجملاتی هم‌وطنان‌شان می‌مانند.

اوج اختلاف طبقاتی در جامعه را زمانی متوجه می‌شویم که پیرمرد برای قدم‌زدن به یکی از خیابان‌های ثروتمندان می‌رود و آن‌جا را توصیف می‌کند: از ساختمان‌های مجلل گرفته تا زن‌های زیبایی که سوار کالسکه‌های اشرافی خود شده‌اند و زندگی تجملاتی که دارند و آن‌وقت آن‌ها را با مامکم‌اش مقایسه می‌کند… آدم‌های ثروتمند از فقیرهایی که به صدای بلند از بخت‌شان شکوه و شکایت می‌کنند خوش‌شان نمی‌آید –می‌گویند اینها سمج هستند و مزاحم‌شان می‌شوند! بله، فقر همیشه سمج است –شاید غرولُند این گرسنه‌ها خواب را از سر ثروتمند بپراند! (ص ۱۶۴).

آخرین نامه از طرف پیرمرد نوشته شده است که مالامال از غم واندوه است و داستان به نهایتش می‌رسد. ماکار بارها به زمین می‌خورَد و بارها و بارها از جانب اطرافیانش تحقیر می‌شود، توهین می شود، بی‌حوصله می‌شود، رانده می‌شود، درمانده می‌شود، اما تنها به عشق معشوقه‌اش زندگی می‌کند. گویی که تنها دری که به‌رویش باز است، همین درِ عشق باشد. ناگهان با خبری که از سوی او روبه‌رو می‌شود، دری که او را به زندگی وصل می‌کرد، بسته می‌شود و دنیایی که او در پی‌اش است، از هم می‌پاشد.

با وجود این‌که بعضی از منتقدان باور دارند که داستایفسکی تا قبل از رفتن به سایبری، نویسنده‌ی خامی بیش نبود، اما بیچارگان او را یک رمان مهم می‌دانند. در حقیقت بیچارگان مقدمه‌ای است بر دنیای اسرارآمیز داستایفسکی که بعداً ملموس‌تر شد و خصوصاً در شاهکارهای بعدی او -«خاطرات خانه اموات»، «ابله»، «برادران کارامازوف»- به اوجش رسید.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.