«راه آزادی»؛ روایتی سوسیالیستی از لغو برده‌داری در آمریکا

رمان «راه آزادی» اثر رمان‌نویس مشهور کمونیست آمریکایی «هاوارد ملویل فاست» است. این رمان در کنار رمان «مادرِ» ماکسیم گورکی، از جمله شاه‌کارهای ادبیات داستانی سوسیالیستی جهان است. اما به‌دلیل مغایرت با سیاست‌های بوروکراتیک شوروی، و عدم چاپ‌های زودهنگام، کتاب مذکور در شرکت‌های بزرگ نشرات انحصاری آمریکا زیاد مورد توجه ‌جریانات ادبی چپ‌اندیش قرار نگرفته و از دیده‌ها پنهان مانده است. این رمان برای بار نخست در سال ۱۹۴۴ نشر شد. مترجم فارسی آن «مینا سرابی» است و توسط انتشارات «علم نوید» چاپ شده است.

رمان پرشور «راه آزادی» روایت دوران پرشور جنگ داخلی و مبارزات ایالات شمالی آمریکا برای لغو برده‌داری علیه جنوبی‌های طرف‌دار نظام برده‌داری است. گرچه قبل از هوارد فاست، مارگارت میچل هم رمانی درباره‌ی این انقلاب بزرگ آمریکا نوشته بود. اما خانم میچل به‌نمایندگی از و از نگاه طبقه‌ی اشراف ایالات جنوبی می‌نویسد. او از نوشتن درباره‌ی طبقه محروم تحت ستم و زحمتکش برده‌های سیاه‌پوست ابا می‌ورزد. ملت بزرگ سیاه‌پوست همواره یکی از ملت‌های ستم‌دیده و تحت ستم و استثمار جهان بودند. خانم میچل برای تمدنِ ازدست‌رفته و برده‌های آزادشده و اشرافیتِ به‌فنارفته اشک ریخته و از زمین‌های پر از بوته‌های پنبه با شور و هیجان یاد می‌کند. او به‌شکل حیله‌گرایانه‌ای این جنگ بزرگ شمالی‌ها را که برای آزادی و لغو برده‌داری علیه جنوبی‌ها -طرف‌داران و پاسداران نظام کهنه و فرسوده‌ی برده‌داری- را جنگ خانمان‌سوز، بیهوده و این انقلاب تاریخی را یک جنگ احمقانه جلوه می‌دهد.

مخصوصاً جلد دوم رمان «بربادرفته»ی مارگارت میچل پر از لفاظی و مغلطه‌گری‌های روشنفکرانه و خیرخواهانه است. اکثر برده‌های آزادشده در کتاب خانم میچل دوباره درِ صاحبان و مالکان سابق‌شان را می‌زنند و دوباره برای کار پیش اربابان‌شان می‌روند و حتی خواهان آزادی‌شان نیستند. آن‌ها این آزادی را انکار می‌کنند و به گذشته‌های نه‌چندان دور متأسف هستند و دل‌شان لک می‌زند برای دوران بربادرفته‌ی برده‌داری و اشرافیت.

در حقیقت رمان گران‌سنگ «راه آزادی»، روی دیگر رمان «بربادرفته» است که بدون اولی، درک کامل بربادرفته تقریباً ناممکن است. این رمان از نگاه سوسیالیستی و از نقطه‌نظر بردگان و جان‌باختگان نوشته شده است. تا زمانی که رمان «راه آزادی» منتشر نشده بود، اکثریت غالب به این نظر بودند که کامل‌ترین و بهترین کتاب ادبی همین رمان بزرگ «بربادرفته» است که نویسنده‌اش با نهایت صداقت توانسته چنین اثر گران‌بهایی را خلق و درباره‌ی دوران پرشور جنگ‌های داخلی آمریکا و لغو برده‌داری نوشته شده است.

هوارد فاست زمانی‌که رمان تاریخی «راه آزادی» را نوشت، هنوز اتومبیلْ مغز مارگارت میچل را متلاشی نکرده بود و هزاران جلد کتابش به چند زبان و در سه قاره‌ی دنیا چاپ شده بود و بر اساس این کتابش فلم «بربادرفته»  ساخته شده بود. از این طریق ملیون‌ها دالر به جیب شرکت‌های فلم‌سازی و ‌بنگاه‌های نشراتی رفت و این مغلطه‌گری‌های خانم مارگارت میچل را حقیقت جلوه دادند و اذهان عموم را نسبت به آن دوره‌ی حساس و سرنوشت‌ساز لغو برده‌داری مغشوش کردند. ولی هوارد فاست آن‌چه را که در آن دوران و بعد از دوران جنگ داخلی اتفاق افتاد و درباره‌ی مشکلات عمده‌ی جامعه‌ی سیاه‌پوستان، گرفتاری‌ها و مشکلات فراروی برده‌های آزادشده، نوشت، نه چیزی را که خدایان زر و زور و تزویر می‌خواستند.

هوارد فاست نه جانب مالکان بزرگ و صاحبان برده‌داری را گرفته و نه درباره‌ی تمدن بربادرفته‌ی اشرافیتِ به‌فنا‌رفته اشک ریخته و نه از زمین‌های پر از بوته‌های پنبه با شور و‌ هیجان یاد کرده است. بلکه واقع‌بینانه از جانب آن برده‌های آزادشده نوشته است که در زیر یوغ استثمار مالکانْ خورد و خمیر می‌شدند تا برای اربابان شکم‌باره‌ی خود در مزرعه پنبه بکارند و عرق بریزند و در مزرعه‌ها نیز در حین کارهای طاقت‌فرسا از ضعف و ناتوانی بمیرند تا شکم صاحب‌مرده‌ی اربابان‌شان را پر کنند. هاوارد فاست از آن عرق‌های ریخته‌شده‌ی سربازان سیاه‌پوست نوشته که در جبهه‌های جنگ با اشرافیت می‌رزمیدند و در راه آزادی، عدالت و برابری مبارزه می‌کردند. از بردگانی که علیه نظام ناعادلانه و غیر انسانی برده‌داری مبارزه کردند و آزادی خویش را به‌دست آوردند.

رمان «راه آزادی»، روایت راه دشوار سیاهانی است که حتی امروز نیز مشکل است باور کنیم که سیاه‌پوستان حق و حقوق مساوی با سفیدپوستان دارند، اما پیوسته علیه برده‌داری و اشکال بی‌عدالتی مبارزه کردند. مارتین لوتر کینگ، رهبر جنبش سیاه‌پوستان آمریکا در قرن بیست مبارزه کرد و بالاخره در همین راه قربانی گردید و توسط گروه نژادپرست تروریستی ترور شد. هوارد فاست جانب خدایان و خدایگان زور و زر و تزویر «مسیحیت» را نگرفت و راه بانوی ادبیات آمریکا، مارگارت میچل، را شرم می‌دانست – ثنا و ستایش اشرافیت و خدایان زور و زر.

در «راه آزادی» اکثر قهرمان‌ها، سیاه‌پوستان و برده‌های آزادشده هستند. این قهرمان‌ها نه انسان‌های مظلومی هستند که بگذارند هر بلایی که سرشان بیاید و با شکیبایی آن را مشیت الهی و تقدیر و سرنوشت خود فرض و در پیشگاه ظلمْ سر خم کنند؛ و نه کسانی هستند تندخو، عصبی و عقده‌یی و وحشی که با غرایز حیوانی‌شان عمل کنند. قهرمان‌های رمان «راه آزادی» انسان‌های واقعی با تمام کم‌وکاستی‌هایی که دارند، برای خواننده، به تصویر کشیده شده‌اند. کسانی هستند که در جبهه‌های جنگ علیه نظام برده‌داری می جنگند و انسان‌های ستم‌دیده‌ای هستند که برای زندگی بهتر و جامعه‌ای بهتر به‌پا خاسته‌اند و به بردگی و غلامی «نه» گفته‌اند.

یکی از این قهرمان‌ها «گدئون جاکسون»، قهرمان اصلی رمان است از بردگان آزادشده‌ی سیاه‌پوست. خود جاکسون، داستان بردگی و استثمار و مبارزه و جان‌فشانی علیه نظام برده‌داری است. سرگذشت هزاران برده‌ی سیاه آفریقایی، که کیلومترها دورتر از زادگاه‌های‌شان برای استثمار آورده شده‌اند تا جیب اربابان‌شان را پر کنند. و بلاخره این برده‌ی پست و حقیر جامعه‌ی اشرافی مبتنی بر برده‌داری در آخرین لحظات غروب اشرافیت برخاست، تا بالاترین مقام قانون‌گذاری نائل آمد و طی دوران تکاملی برای ایجاد و تحکیم زندگی نوین و جامعه‌ای مبتنی بر آزادی و دموکراسی جنگید.

جاکسون دوست‌دار بشریت است، ولی به‌دور از عجز و تمنا خواهش و التماس. جاکسون نمی‌تواند با توسل به اصل اخلاقی «عدم خشونتِ» گاندی و موعظه‌های کشیشان و راهبه‌های بی‌مصرف، خدایان زور و زر و تزویر را از کار درپیش‌گرفته‌ی‌شان منصرف کند، ولی بالاخره فایق می‌آید. او با کسانی چون فرقه‌ی نژادپرست «کوکلوس‌کلان‌ها» و عناصر و نمایندگان اشرافیتِ طرفدار برده‌داری در مجلسِ بعد از دوران جنگ روبه‌رو است و در برابر آن‌ها مقاومت می‌کند.

در جایی از رمان آمده که نمایندگان مجلس اشرافیت می‌گویند «اگر شما در جامعه برای وکیل‌شدن و قانون وضع‌کردن تربیت شوید، امور زراعت را چه‌کسی انجام خواهد داد». برای اشرافیت و طبقه‌ی فرادست پذیرفتنی نیست که بردگان زرخرید، که برای خدمت به این‌ها خلق شده بودند، حالا حقوق مساوی با صاحبان قبلی‌شان داشته باشند. اشرافِ که در جنگ اشتراک داشتند، حق رای ندارند، اما بردگان و سیاهان که تا دیروز در مزرعه‌های‌شان کار می‌کردند، حق رأی، حق انتخاب‌کردن و حق انتخاب‌شدن را دارند. آزادانه در سرک‌ها راه بروند. فرزندان‌شان در‌ مدرسه‌ها با فرزندان اشراف در یک مدرسه و در یک کلاس درس بخوانند. این‌ها برای اشراف قابل پذیرش نیست.

جاکسون راهی را که انتخاب کرده، به آن مصمم و پابند و متقاعد است که بلاخره به نابودی شرایط موجوده تمام می‌شود. او شرایط جامعه را درک می‌کند و نمی‌خواهد که این فرصت استثنایی و تاریخی که پیش آمده است را از دست بدهد. در برابر مشکلات می‌ایستد و مبارزه می‌کند. رزمنده‌ای است که هم در میدان‌های جنگ نظامی جنگیده و هم در میدان مبارزات مدنی علیه برده‌داری مبارزه می‌کند. برای زندگی نوین و جامعه‌ای نوین، مبارزه‌ی جدی و قاطع می‌کند؛ برای جامعه‌ای که حقوق تمام شهروندانش یکسان و مساوی باشد.

جاکسون نماد انسان تحت ستم است که راه مبارزه و رزمیدن در هر دو میدان جنگ نظامی و مبارزه‌ی مطبوعاتی و مدنی را می‌داند. او آزادی می‌خواهد، نه‌تنها برای سیاهان و بردگان، بلکه برای نوع بشر. در جایی از رمان می‌گوید «سیاه‌پوستی که نمی‌تونه بخونه، نمی‌تونه بنویسه، سیاه‌پوستی که از مرزعه‌ی پنبه راه افتاده اومده این‌جا؛ این من هستم: من از مجلس و قانون حق میخام. سواد می‌خام: اونو برای همه میخام. هم برای سیاه‌پوست هم برای سفیدپوست. آزادی میخام که مثل یک ستون محکم باشد. میخام کسی مرا توی کوچه کنار نزنه».

جاکسون متعقد است که ناانسان‌ها (اشراف)، انسان‌های پست، مغرور و احمق هستند، تا زمانی زنده‌اند که از گرده‌ی ما بردگان امرار معاش کنند. اگر ما علیه این‌ها برخیزیم، این‌ها با آن تمدنی که برایش می‌نازند، از هم فرو می‌پاشند. این‌ها قرن‌هاست که روی گرده‌ی برده‌ها سوارند و این بار روی دوش خیل عظیمی از بنی بشر سنگینی می‌کند. جاکسون علیه تمدن اشرافیت و برده‌داری و برای نابودی همان نظام کهن برخاسته است؛ علیه استثمار انسان از انسان، علیه جامعه‌ای نابرابر که سیاهان و بردگان را انسان نمی‌دانستند بلکه جانورانی برای استفاده‌ی خویش می‌پنداشتند.

جاکسون پیش از همه برای بردگان آزادشده چشم‌انداز دنیای جدیدی را باز می‌کند و برای رسیدن به آن دنیای جدید سخت تلاش می‌کند. برای هم‌فکران و هم‌طبقه‌هایش استدلال می‌کند. آن‌ها را متقاعد می‌کند. در مجلس با نماینده‌های متعصب اشرافی به مبارزه‌ی مدنی می‌پردازد. بارها توهین می‌شود، می‌شکند و دوباره به پا خاسته و به راهش ادامه می‌دهد.

اما در مقابل، اشرافیت نیز بی‌کار نمی‌نشینند و در برابر آزادی‌های بردگان آزادشده از قید برده‌داری می‌ایستند و بعد از شکست ارتش جنوب می‌خواهند به طریق خود شمالی‌ها به میدان بیایند. نماینده‌ی آخرین نسل اشرافیت برده‌دار، «استفان هلمس»، مردی واقع‌بین اما متعصب‌ترین نماینده‌ی روحیه‌ی اشرافیت بیمارگونه در مجلس است که به دیگر اعضا و عناصر اشرافی در مجلس راه نشان می‌دهد «می‌بینید که مجلس تقریباً ۹۰ روز است که تشکیل شده و طرح قانون اساسی را پی‌ریزی کرده است. مجلسْ تساوی نژاد و تساوی رنگ پوست را در هرجا قانونی کرده است. مجلس قانون سوادآموزی را به تصویب رسانیده است».

و در این صورت همه‌چیز اشرافیت و نجیب‌زادگان و کلیت نظام برده‌داری از کف می‌رود. آن‌ها خود را در شُرُف نابودی احساس می‌کنند و از تمام حربه‌های رذیلانه استفاده می‌کنند. به‌طور مثال، از هم‌پیمانان‌شان استفاده می‌کنند. مطبوعاتِ مزدور، بردگان زور و زر، خبرنگاران سفله و فرومایه، کرم‌های اشرافیت، خشمناک‌تر از خود اشرافیت فریاد می‌زنند:

«دیروز سیرکی که عنوان مجلس را بر خود نهاده، هرگونه ملاحظات را به یک‌باره کنار نهاد. پیشنهادی مطرح کرد که ویرانی و ورشکستگی این ایالت را به حد کمال رسانید. سیاه و سفید و فرزندان تمام طبقات باید مثل گله در یک مدرسه جمع شوند… زنان جنوب به ورطه‌ی تباهی و گمراهی رانده می‌شوند…مردمان محترم باید از گرسنگی جان بسپارند و زندگی آن‌ها متلاشی شوند برای این‌که مخارج مدرسه‌های مروج فساد را تأمین نمایند …».

اما تکلیف اشرافیت چیست؟ آیا اشرافیتِ در حال انقراض موفق خواهد شد که بتواند نسل اشرافیت را نجات بدهد؟ هلمس، نماینده‌ی معتصب اشرافیت در مجلس، به این گمان است که تمام تحولات و تغییرات از آن‌جا ناشی می‌شود که مبلغان یانکی به سود بردگان به تبلیغ برخاسته‌اند. آن‌ها آوازه‌ی مطلوبیت بردگان سیاه را در سراسر آمریکا منعکس ساختند. حتی عطوفت توده‌های مردم را نسبت به آن‌ها برانگیختند. مردم را متقاعد کردند که غلامان سیاه، انسان‌های ستم‌دیده‌ای استند که ستم بر آن‌ها تحمیل شده و باید زنجیر بردگی را از دست و پای آن‌ها برداشت. تأثیر این تبلیغات بود که مردم به یاری بردگان برخاستند و اشرافیت مغلوب شد.

از نظر هلمس، اشرافیت شکست‌خورده هم باید از همین حربه‌ی مغلوبیت استفاده کند. باید به دنیا نشان دهد که غلامان آزاد شدند و انسانیت، اخلاق، تمدن و همه ارزش‌های اشرافیت به خطر افتاده است. هلمس مطلب را کوتاه می‌کند «اگر ما اکنون به دنیا وانمود سازیم که آن‌ها به ما تجاوز می‌کنند، وانمود کنیم که سیاه‌های وحشی تمام چیزهایی را که ارزش دارد، انسانی، خوب و پسندیده است، از جنتلمن‌ها، از خانم‌ها و بانوان باز ستانده و سلب کرده‌اند، چه صورتی به خود می‌گیرد؟»

اما چگونه می‌توان بر آن‌ها غلبه کرد؟ هلمس بر آن است که در وهله‌ی نخست بین سیاهان آزادشده و انسان‌های طبقات پست (سفیدپوستانی که جزء طبقه‌ی اشراف نیستند) باید جدایی انداخت و اختلاف ایجاد کرد. اما با کدام حربه؟ کدام دست‌آویز؟ این حربه، تحریک احساسات کاذب مذهبی است که در طول تاریخ نقش عظیمی در حیات بشر ایفا کرده است (دو قرن جنگ‌های صلبی و حملات اعراب به اروپا و آسیا، و جنگ‌های فعلی خاور میانه با لباس مقدس مذهب پوشانده شده است).

اکثریت سیاه‌پوستان پیرو و در کیش مسحیت بودند. در عصر برده‌داری، سیاه‌پوستان آمریکا اجازه‌ی ورود به کلیساها و اجتماعات سفیدپوستان را نداشتند و تعالیم مسحیت برای برده‌ها تا آن‌جا مجاز بود که خللی در اصول اخلاقی برده‌ها برای پیروی از اوامر اربابان‌شان ایجاد نکند. اکثر بردگان در دخمه‌های کثیف، فضای باز زمین‌های کشاورزی و جمع‌های کوچک، مناسک مذهبی‌شان را انجام می‌دادند. کشیش‌های مذهبی، طبقه‌ی اشراف و آزاد را به‌نام مسیح غسل تمعید می‌دادند و بردگان را به‌نام آمرزش مسیح؛ و خواهان پاداش در دنیای خیالی بعد از مرگ برای بردگان بودند.

اشرافیت، از این حربه‌ی مذهبی میان پیروان کیش مسحیت نمی‌توانست به اهداف شوم خویش برسد، چون نزدیکی و احساس شفقت کیش مسحیت برای هم‌کیش‌های‌شان (مسیحیان آمریکا اکثریت کاتولیک بودند و آرتدوکس و پروتستان‌ها در آن زمان در اقلیت قرار داشتند) این حربه را ناکارآمد می‌کرد. بنابراین، نمی‌شد به این حربه متوسل شوند.

می‌ماند یک حربه‌ی بزرگ و در هر حالتْ قابل استفاده: احساسات نژادی. این حربه‌ای است که سیاهان با آن توانستند آزادی‌شان را به‌دست آورند و می‌توانست خلاف آن هم استفاده شود. بناءً هلمس در تلاش تفاوت‌گذاری نژادی میان طبقه‌ی پایینی سفیدپوست و سیاه‌پوستان تازه آزادشده است و شکاف تمایزات نژادی را می‌خواهد بزرگ و برجسته کند. در جایی از متن کتاب می‌گوید «وامانده‌هایی که ما کار مباشری را به آن‌ها واگذار می‌کردیم، سفیدپوستان پستی که سیاهان را خریدوفروش یا جفت‌گیری می‌کردند، کسانی که هر موقع به امر ارباب برای تنبیه سیاه‌پوست‌ها تازیانه به دست می‌گرفتند، آدم بودند و چون تازیانه از دست آن‌ها گرفته می‌شد ذلیل و بی‌چاره بودند. همه‌ی آن‌ها یک امتیاز بر سیاه‌پوست دارند آن هم رنگ پوست‌شان است. آقایان محترم! ما از پوست سفید یک سمفونی خواهیم ساخت و آن را شاخص شرافت و امتیاز قرار خواهیم داد. ما همه کثافت‌های سفیدپوست را نامزد مقامات مختلف می‌کنیم و پوست سفید آن‌ها را وجه امتیاز آن‌ها قرار می‌دهیم».

این کار پایه‌ی تروریسم فرقه‌ی نژادپرست کوکلوس‌کلان‌ها بود. این یک جنگ صلیبی میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان است که توسط عناصر اشرافیت در مجلس راه‌اندازی می‌شود. این فرقه‌ی نژادپرست مولد انقلاب آزادی برای بردگان سیاه بود. یک ضدانقلاب که در خود انقلاب زمینه‌ی رشد خویش را پیدا می‌کنند. اعضای این فرقه را کسانی تشکیل می‌دادند که از تحتانی‌ترین و فرومایه‌ترین موجودات اجتماعی در یک دگرگونی اجتماعی از لایه‌های زیرین جامعه به سطح بالا کشیده شدند (لمپن‌ها). لمپن‌ها جز غریزه‌ی حیوانی خود به هیچ چیزی پابند نبودند. به‌قول هوارد فاست «عناصر پست، کثیف، … تازیانه‌دارها، انگل‌ها، مفت‌خواران، شکنجه‌گران، عربده‌کش‌های بدنام، و قماربازان».

در رمان «بربادرفته»‌ی مارگارت میچل، این‌ها پاسداران شرافت و عزت طبقه‌ی اشراف‌اند و فرانک کندی، همسر دوم اسکارلت اوهارا، شخصیت اصلی «بربادرفته»، نیز از عناصر این فرقه بود که در یک جنگ کشته می‌شود. بنا بر تأکید هلمس، باید این عناصر را به‌عنوان نمایندگان ادب و فرهنگ و نگهبانان تمدن تجهیز کرد و به میدان جنگ‌های صلیبی نژادپرستی فرستاد تا در زیر این پوشش با فریادها و شعارهای توخالی و منزجرکننده‌ی‌شان بکُشند، بسوزانند، خراب کنند، غارت کنند، و رعب و وحشت خلق کنند. اشراف جنوب در پیشبرد این هدف موفق شدند.

در دوران انتخابات ریاست‌جمهوری، «گرافت» رئیس‌جمهور وقت از حزب جمهوری‌خواه کنار کشید، به‌جای او «راتر فورد هایس» نامزد ریاست‌جمهوری بود. حزب دموکرات که در آن دوران موضع ارتجاعی‌تر از حزب جمهوری‌خواه گرفته بود، «تیلان» را به میدان فرستاد. سرنوشت انتخابات را در مرحله‌ی آخر، آراء کارولینای جنوبی، فلوریدا و لوئیزیانا تعیین می‌کرد. این سه ایالت، در سابق زیر سلطه‌ی برده‌داران قرار داشت. آن‌ها در یک عمل عاقبت‌اندیشانه خواستند «هایس»، نامزد حزب رقیب، را به کاخ سفید بفرستند و در مقابل، از هایس خواستند که ارتش فدرال را از این سه ایالت جنوبی فرا خواند و اشرافیت را آزاد بگذارد تا با همان فرهنگ اشرافیت، طبق سنت دیرین‌شان، عمل کنند.

به همین دلیل، جاکسون در ملاقات با «گرافت» به او هوشدار داد «آن روز که راتر فورد هایس زمام امور را به‌دست گیرد، ارتش از جنوب فرا خوانده خواهد شد. بزرگ‌ترین ضربت خود را فرود خواهد آورد… چنان حکومت ترور و وحشتی برقرار خواهد کرد که نظیر آن را هیچ‌گاه این کشور به خود ندیده است. آدم کشی، انهدام، آتش سوزی، قتل و غارت، چنان شیوع پیدا خواهد کرد که سرانجام آخرین اثر دموکراسی را که ما به‌وجود آوردیم از بین خواهد برد».

این موضوع در میان حلقات و هم‌فکران جاکسون هم مورد بحث است. آن‌ها با استدلال‌های جاکسون با تردید نگاه می‌کنند. شمال صنعتی که خود پیش‌آهنگ و سردمدار این آخرین انقلاب بزرگ بوده است، چرا باید اینک از اهداف خود دست بردارد و جنوب اشرافی را با چنین سرنوشت مخوفی تنها واگذارد. اما جاکسون چنین استدلال می‌کند «استفاده‌ی که از ما سیاه‌پوستان برده و بردگان مزدور سفیدپوست می‌شود که شده است. ما پشت مالکان بزرگ را درهم شکستیم. کشور ما در عرض هشت سال اخیر مبدل به یک کشور صنعتی شده است. مبدل به بزرگ‌ترین ماشین صنعتی دنیا شده است. شمال کشور، جنوب و مغرب را در دست دارد، حتی در همین‌جا، در همین جنوب، کارخانه‌ها در شرف تاسیس‌اند. دیگر چه باک اگر مالکان و سرف‌ها، کشاورزان نیمه‌برده‌ی فاقد حقوق مدنی‌شان را بار دیگر در اختیار خود بگیرند».

و چنین شد که وضعیت ترور، دهشت و وحشت، بیداد، ستم و تجاوز به حقوق بردگان تازه آزادشده، در کارولینای جنوبی چنان گسترده شد که خرمن خیلی زندگی‌ها را نابود ساخت و خیلی خانه‌ها، از جمله خانواده‌ی جاکسون، را به باد فنا و خاکستر نشاند. چنین بود که هیولای اشرافیت لباس صنعتی را بر تن کشید و هیولای جهان‌خوار امپریالیسم جهانی در آمریکا پا به عرصه‌ی وجود گذاشت و رفته‌رفته به قدرت نخست جهانی دست می‌یابد.

از جامعه‌ی اشرافی و برده‌داری، به ماشین کشتار مدرن بورژوازی تبدیل می‌شود که روزانه صدها تن در کنار چرخ‌های تولید می‌میرند تا چرخه‌ی تولید سرمایه‌دارانه از تولید باز نایستد. تبدیل می‌شود به ماشین جهانی استثمار و استعمار، که می‌خواهد جهان را با صدور کالاهای صنعتی، از جمله تسلیحات نظامی و بم‌های هیدروژنی، ببلعد و در کشورهای جهان سومی، برای غارت و چپاول منابع طبیعی و دسترسی به منافع سیاسی خودشان، شطی از خون جاری کند.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.