روزها را بالا و پایین می‌روم | داستان کوتاه | عصمت الطاف

تنهایی‌ام را قدم می‌زنم، بی‌کسی‌ و ویرانی‌ام را، اندوه‌ها و حسرت‌هایم را، دیروز و امروز و فردا و زندگی‌ام را قدم می‌زنم. کابل را، کوچه‌های متعفن پر از لجن و خیابان‌های پر از لای و لوشش را قدم می‌زنم. زندگی‌ام شده قدم زدن، هستی‌ام تقلیل یافته است به رفتن و نایستادن. روزها و شب‌ها، در خواب و بیداری، ایستاده و نشسته، تمام ساعات عمرم را قدم می‌زنم، قدم می‌زنم، قدم می‌زنم، قدم… نشستن در توانم نیست، اصلاً زنده نیستم وقتی قدم نمی‌زنم. اکنون هستی‌ام با قدم زدن گره خورده است و به جد می‌توانم بگویم قدم می‌زنم پس هستم. جریان خون رگ‌هایم به خیابان‌ها بسته است، بسته بود و به کوچه‌های خاکی و کَپَرَک آن، به دیوارهای باران‌خورده، گلی و حقیر آن، به جویچه‌ها و آب‌روهای بدبوی آن، به ازدحام و خلوت همین کوچه‌ها در ساعت‌‌های مختلف شبانه‌روز، به ردیف‌های کاج و عرعر همیشه ایستاده‌ی آن، به قمری‌هایی که در شاخه‌های آن می‌نشینند، تخم می‎گذارند و زندگی‌ای را آباد می‌کنند. به کوچه‌ها و خیابان‌ها اگر نروم، خون در رگ‌هایم می‌ایستد، آرامشی در وجودم خانه نمی‌کند، لبخندی مهمان لب‌هایم نمی‌شود و دل‌خوشی با من قهر می‎کند. قدم که نمی‎زنم، تنها لبخند و آرامش به من پشت نمی‌کنند، در آن لحظه اصلاً روحی در بدنم جاری نیست، آنگاه کالبد محض می‎شوم با چشمان و دهان باز، احساس و دردی که در زیر پوست و مغز استخوان‎هایم خشکیده‌اند. در حالی‌که خودم فکر می‌کنم مرده‌ای بیش نیستم؛ زیرا آدم فقط در حالت مرگ است که به چنین وضعیتی می‌رسد و چنین حالتی را تجربه می‎کند. اما دیگران زنده می‌پندارندم، پس می‌شوم مرده‌ی متحرکی که جوانه‌های زندگی در وجودم خشکیده و خورشید و ماه و ستارگان حیات در رگ‌هایم غروب کرده‌اند. سهم زندگان را می‌خورم و ادای زنده ‌بودن را درمی‌آورم. اما کوچه‌ها و خیابان‌های کابل را که قدم می‌زنم، جریان خونم تند می‌شود، قلبم تیزتر می‌تپد، نفسم بی‌امان می‌شود. احساس زندگی و زنده بودن می‌کنم. در این حالت آرامش عجیبی در رگ‌هایم می‌دود، احساس خرسندی می‌کنم، می‌کردم، احساس بودن و غرور می‌کنم، می‌کردم. می‌دانست که چقدر دل به خیابان‌های کابل بسته‌ام و چه اندازه می‌خواهم دست‌هایش را بگیرم، بفشارم و گرمی تنش را بقاپم. می‌دانست که از هیچ‌ کاری به اندازه‌ی قدم زدن با او در هوای آزاد لذت نمی‌برم. فهمیده بود وقتی از کنارش راه می‌روم حس و غرور عجیبی دارم. پارسال در یکی از روزهای بارانی ماه جوزا وقتی از دانشگاه کابل به سوی پل‌سرخ می‌رفتیم، این را برایم گفت. در خیابان‌های شهر که سَم می‌شوم، گردنم را راست می‌گیرم و بدنم را استوار نگه می‌دارم، در حالی که جیب‌های بغلی شلوارم مانند لاشخواران دست‌هایم را تا بندش می‌قاپند، با فرو دادن هوای شهر درون ریه‌هایم، زندگی‌ام را معنا می‌بخشم. این‌گونه راه رفتن، نفس کشیدنم را خوش‌آیند می‌کند. ماندن در کنج اتاق، خود مرگی است دردآور، بی‌سر و صدا، در خاموشی و تاریکی، و در نبود آرزوها و خاطره‌های گذشته و رؤیاهای آینده. تکرار این وضعیت هم می‌شود مرگ مضاعف. برای همین، در این نه سال و سه ماه خود را در هیچ صورتی متقاعد ساخته نتوانسته‌ام تا در خانه بمانم و سر به کوچه و خیابان ندهم و تن به گرد و خاک نسپارم. چقدر سخت و آزاردهنده باید باشد این‌که هم در خانه باشی و هم نباشی؛ هم در بسترت دراز کشیده باشی و لحافت را تا فرق سرت بالا آورده باشی و هم چنین کاری را نکرده باشی یا نتوانسته باشی؛ اما در خیابان باشی و در سرما و گرما، بارانی و آفتابی راه بروی و راه بروی و لحظه‌ای آرامش نداشته باشی. نمی‌توانم دست از این کار بردارم و هم نمی‌خواهم. چرا چنین چیزی را بخواهم؟ مگر خیلی چیزها در همین سرک‌های کابل برای از دست دادن ندارم؟ مگر زندگی‌ام، حیاتم و فرصت نفس کشیدنم در همین سرک‌ها نیست؟ وقتی به خانه می‌آیم، از کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها و جاده‌های شهر خود را محروم می‌کنم، وقتی دیگر پارس سگان یله‌گشت شهر گوش‌هایم را نمی‌آزارند، وقتی ناله‌های زنان گدای نشسته در هر یازده‌دوازده متری پرده‌ی گوش‌هایم را نمی‌خراشند، آنگاه زنده نیستم هرچند که در قافله‌ی زندگان راه می‌پیمایم و جایی را در گوشه‌ای از خانه می‌گیرم. نمی‌دانم در حضر چه باری سنگینی روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند که لحظه‌های عمرم را سوت کور می‌کند. با این وضعیت حتماً جسدی‌ام زنده‌ که حسرت یک لبخند در گوشه‌های لب‌های درزشده و پاره‌پاره‌اش خشکیده است. غرق سکوتم و دم زده نمی‌توانم. غرق رفتنم و اندیشیدن و خیال و تصور. بایستی وحشتناک و پر از ترس باشم با این حالت. باید همه از من بهراسند و فرار کنند. برعکس اما می‌بینم که نه کسی از من فرار می‌کند و نه می‌هراسد. شاید حق داشته باشند که نهراسند و نگریزند؛ زیرا آن‌ها نمی‌دانند که من مرده‌ام. اما من در همان بعد از ظهر مُردَم. مردم تنم را نه، نعشم را به شفاخانه‌ی استقلال بردند. مدتی در آن قبرستان ماندم و سپس هوای بیرون از این قبر در سرم زد. از قبرم برخاستم، راست‌راست از راهروهای آن بیرون زدم، بدون این‌که هیچ کسی ببیندم یا بخواهدم پس در قبرم دراز بکشم. هنوز هم که هنوز است روحم آواره‌ی کوی و برزن شهر کابل است و راه قبرش را گم کرده‌ است، در شهر پرسه می‌زند و دنبال گم‌شده‌اش می‌گردد. این فقط منم که جسدم را در میدان زندگی می‌بینم. روزگارم را که می‌بینم در می‌یابم مرده‌ام. در اصل شاید همان بخشی از وجودم مرده باشد که متعلق به شیرین بود و هست و باقی وجودم هنوز در رگ‌هایش خون دوران می‌کند و رگ‌هایش می‌پرد. شاید هم تمام وجودم مرده باشد، نمی‌دانم. گاهی حتا ترسیده‌ام که مرگ همین طوری نباشد که هم بین مردم باشی و هم نباشی. هم کسی را نبینی و کسی نبیندت و هم همه را ببینی و ببینندت. هرچند در یکی از صبح‌ها و هنگامه‌ی تبدیل شدن داکتران موظف، از جایم برخاستم و در شهر در پی او گشتم؛ اما در حقیقت در آن بعد روز با او یکجا مرده بودم. اینک شاید این خود من نبود که در شهر دنبال شیرین می‌گشت، شاید روحم بود که روح شیرین را گم کرده بود و سرگردان به دنبالش می‌گشت. زمان در نظرم گویی می‌ایستد و آفتاب و ستارگان گویی یا پشت ابرهای تیره چهره می‌کشند یا پشت تپه‌های افق می‌روند که بمیرند. مرگ خورشید، یعنی مرگ من، مرگ کسی که حیاتش به قدم زدن وابسته است، زندگی‌اش با قدم زدن گره خورده است. خودم اما برای گریز از مردن و برای این‌که یک لحظه هم نمی‌خواهم برف دل‌خوشی‌ام آب شود، گاه و بیگاه، وقت و ناوقت، روز و شب، نه برف می‌گویم و نه باران، نه تاریکی می‌گویم و نه سرما، بی‌خیال همه چیز و همه کس، از خانه بیرون می‌زنم و در خیابان‌ها یله می‌گردم. نه بیم گزمه‌های شبانه‌ی پولیس و راهزنان سرک سیلو و دان‌باغ را دارم و نه هراس معتادان پل سوخته و پل لرزانک و آرتل را به دلم راه می‌دهم. نه از کوچه‌های تاریک و تنگ برچی می‌هراسم و نه از پیچ و خم سرک نوآباد. مگر یک مرده چرا از کسی یا چیزی بترسد؟ او چه دارد که از دستش بدهد؟ آیا این دیگران نیستند که از او بهراسند؟ گزمه‌های پولیس چندین جای و چندین بار پرسیدندم، با خون‌سردی از اشتیاقم به قدم زدن گفتم و از این‌که چه حس و حالی برایم دارد: «حیاتم، گذشته‌ و آینده‌ام با سرک‌ها و جاده‌های کابل گره خورده، باید راه بروم.» یادم است، اولین بار وقتی به پهره‌داری در گردنه‌ی باغ بالا برخوردم، از شغل و کارم در آن دل شب پرسید. به او وقتی از این اشتیاقم گفتم، او به جایی این‌که باورم کند، قهقهه زد. آن قدر خندید که سست شد تا که پس سر جایش روی چوکی سنگی‌ نشست و از گرده‌اش گرفت: «چه جالب!». می‌خواستم بی‌خیالش شوم، راهم را بگیرم و کاری به کارش نداشته باشم یا هم کاری به کارم نداشته باشد. هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدایم کرد: «هوی، کجا؟» پس چرخیدم و با اشاره‌اش پیشش برگشتم. در حالی‌که با سر آستین آب چشمانش را می‌گرفت، گفت: «کجا وطندار؟ نگفتُم بِری». در حالی که در روشنایی سیزدهم ماه سراپایم را از نظر می‌گذراند، خطاب به دو همکارش که داخل قرارگاه بودند و شاید خواب کرده بودند، گفت: «بشیر، تواب، بیایین این‌جا. ای بچه هزاره‌گی چه می‌گه؟». دوباره سر از نو خندید و سخنانم را تمسخرکنان تکرار کرد: «حیاتم، گذشته‌ و آینده‌ام با سرک‌ها و جاده‌های کابل گره خورده.» بدون این‌که جوابی از من بخواهد، به شکل خودگوی اضافه کرد: «مگه سرکای کابل چه داره، ها؟» به زعم این‌که لحنش سؤالی نیست، جوابی ندادم، سکوت کردم و کفش‌های ساق‌بلندی عسکری‌ سیاهش نگریستم. با سکوت او تا آمدن همکارانش، به حدسم باور کردم که پرسشی در کار نبوده است. تواب و بشیر زود از کلبه‌ی آهنی‌شان بیرون زدند. پولیسی که ایستادم کرده بود، به یکی از آن‌ها اشاره کرد: «تواب، بچیم بگردِش.» بچه‌ی لاغراندام بیست و هفت هشت سال، پیش آمد و تلاشی‌ام کرد. به جز تسبیح دانه بزرگ جگری‌رنگم چیز دیگری از جیب‌هایم پیدا نکرد. دیگری که به احتمال قوی همان بشیر بود، در کنار پهره‌دار اول ایستاده بود، فقط نگاهم می‌کرد و حرف نمی‌زد. تواب که تلاشی‌اش تمام شد، رو به همکارانش گفت: «قاری، بچیم بگذارش که راه شه بروه. هیچ چیزی نداره. کابل پر است از ای‌ رقم آدمای جیب خالی و یله‌گشت. تو کدام شانه ایستاد کده و سؤال و جوابش می‌کنی؟» بشیر با دستش به پشت سرم اشاره کرد: «لالا می‌تانی بری.» نفس راحتی کشیدم و بدون خداحافظی به راهم ادامه دادم. هنوز هم از کنار همان پسته که می‌گذرم، آن شب در خاطرم جان می‌گیرد چنان‌که به سرک وقتی می‌گردم تمام گذشته در خاطرم جان می‌گیرد. نگاهی می‌اندازم به سوی‌ سربازانی که اکنون جای آن‌ها را گرفته‌اند. با هراس از کنار آن‌ها رد می‌شوم. کسانی را که جای آن‌ها را پر کرده‌اند، آدم‌های خوبی‌ یافته‌ام، برای یکبار هم که شده پرس و جویم نکرده‌اند. نمی‌دانم، شاید هم پولیس‌های اولی به تیم دوم گفته بودند که آدم بی‌ضرری‌ام. از این رو، آن‌ها کاری به کارم نداشتند. بار دیگر در خزان همان سال عین همین ماجرا در سرک قوماندنی کابل از طرف گزمه‌های نیمه‌شبی قوماندانی برایم اتفاق افتاد. یکی از شب‌های سرد آخر پاییز بود و تازه شب‌سردی شب‌های کابل را ناخوش‌آیند کرده بود. جوانانی که سر و روی‌شان را بسته بودند، ایستادم کردند. آن‌ها در آن سردی گزمه می‌دادند. در نگاه اول دزدم پنداشته بودند و کمینم کرده بودند؛ اما وقتی بی‌خیالی و بی‌هراسی‌ام را دیدند حدس زدند، دزد نیستم. از جای‌شان برخاستند و ایستادم کردند. این‌ها هم از کارم پرسیدند که در این وقت شب به خاطرش به راه افتاده‌ام. این بار نیز از علاقه‌مندی و تمایلم به قدم زدن و خیابان‌گردی وقت و بی‌وقتم گفتم. از این‌که آرامشم در همین کار نهفته است و رضایت خاطر می‌دهدم. این‌که کار روزانه نمی‌تواند از قدم زدن بازم دارد یا مانعم شود. گفتم که اصلاً خیابان‌گردی خودش برایم خواب است و زندگی و آرامش. در تاریکی نیمه‌شب هردو خندیدند و مسخره‌ام کردند. نفر سومی از صدای خنده‌شان بیدار شد و سرش را از پنجره‌ی پهره‌خانه بیرون کشید و از علت خنده‌شان پرسید:«چه اس بچا؟»

همانی که قد بلندتر داشت، کلاهش را از سرش گرفت، دود سگرتی‌اش را به هوا پف کرد و خنده‌کنان گفت:«ای هزاره می‌گه از سرک‌گردی خوشش می‌یایه. آدم لوده باشه که ده ای سردی خانه نباشه، ده بغل زن خود نخوابه، سگ واری راه بیفته، یله‌یله بگرده.»

بوی سگرتی‌اش در مشامم پیچید، تند و مست‌کننده بود. حرفش که قطع شد، پک دیگر زد و پس از چند ثانیه‌ای رویش را به سوی آسمان کرد و دود را از درون سینه‌اش در تاریکی به هوا داد. سومی هنوز پس ننشسته بود، در حالی که سرش از پنجره بیرون بود، به نشانه‌ی تأسف سرش را تکان داد: «امین، بچیم چه می‌کنی، بان که گز کنه سرکا ره.»

خطاب به آن‌که سگرتی می‌کشید، این را گفت. سپس به طرفم رویش را برگرداند، در روشنایی کم‌رنگ شب نتوانستم نفرت یا ترحم را در چشمانش بخوانم و گفت: «برو لالا، از مه می‌شنوی ده ای وقت شَو ده خانه‌ی گرم بخوابی بیشتر لذت می‌بری. ده سرکا بگردی هیچ چیز دستگیرت نمیشه.»

با بی‌حوصلگی سرش را پس کشید. با خودم اندیشیدم، اکنون خودش را روی تختش انداخت و چشمانش را بست تا باز هم به خواب شیرینی برود که خنده‌ی همکارانش از آن بیرون شده بود. او رفت که از خوابش لذت ببرد؛ چنان که من از راه رفتنم لذت می‌برم. سگرتی امین تمام شده بود و پایش را روی کون سیگرتی‌اش می‌مالید. بوی چرس در هوا هنوز هم باقی بود و مستم می‌کرد. سخنان پولیسی که اکنون حتماً خودش را روی کت انداخته بود و کمپلش را به رویش کشیده بود، گویی حکم امری را داشت که به آن دو ابلاغ شد و نزد هیچ یکی از ما توان اعتراض نبود. در سکوت و روشنایی کم‌سوی نیمه‌شبی قبول کردیمش. مرا به رفتن امر کرده بود و آن دو را به ماندن و به دست برداشتن از توقیف من. هردو با رفتن سومی، به جایگاه‌شان رفتند و حتا نگفتندم که بروم. وقتی چنین دیدم، چیزی نگفتم و سرم را پایین انداختم و به سوی پارک زرنگار به حرکت کردم. در همه‌ی این موارد یا روانی پنداشتندم یا دیوانه. شاید هردوی این‌ها بودم، باشم که خودم نمی‌دانستم، نمی‌دانم. این کارم شاید در نظر هیچ کسی پذیرفتنی نیاید. فقط منم که از عقلم یاری نمی‌گیرم و حسم است که ریسمانی زمختی در گردنم انداخته، سرش را به دست گرفته است و در کوچه‌ها، سرک‌ها و خیابان‌ها هی می‌کشاندم و می‌کشاندم. در پاسخ گزمه‌های پولیس هم تا کنون حسم حرف زده و اظهار نظر کرده است، دریافت‌ها و تجربه‌هایش را بازگو کرده است. جسمم مانند قرت‌قوی وسط گندم، راست و خشک ‌ایستاده و عقلم سر در لاک خودش فرو برده است. وقتی کسی دست عقلش را از پشت ببندد و به جایش احساسش را میدان بدهد و دست او را به گرمی بفشارد، با پیشانی باز خواسته‌هایش را دانه‌دانه برآورده کند، معلوم است که به چنین سرنوشتی گرفتار می‌آید. من هم به امرش هر کاری کردم، هر راهی را رفتم و اکنون هم روانم. به هر خیابانی که بگویی راندم و از هیچ چیزی نهراسیدم. چرا بهراسم وقتی این حس همیشه با من است و هیج وقت تنهایم نمی‌گذارد. زیر کاج سرک سیلو، در بلندی گردنه‌ی باغ بالا و در کنار پارک زرنگار نصف شب نشستم، همان روز بارانی را مرور کردم. در کوچه‌ی اوارخم بغل کوه تلویزیون نشستم و قصه‌های آن روز را شنیدم. آخر این کارم این شد که زندگی‌ام در همین سرک‌های کابل، پیچ همین کوچه‌های تنگش، در پناه ردیفی از چنارهای پیرمرد سرک حقوق بشر، سرک کارته سه، در سایه‌ی ردیف کاج‌های باغ بالا، در حاشیه‌ی راهرو‌های سرک دارالامان و جاده‌ی کاتب هزاره و سرک بابه مزاری معنا پیدا کرده است. کی می‌داند شاید همیشه چنین معنایی داشته باشد یا شاید هم روزی به بی‌معنایی برسد.

اما حقیقت من چیز دیگری است، حقیقت این است که زندگی من همان سه سال بود و هست. پس از آن همه‌اش تکرار است، تکرار تمام لحظه‌های همان سه سالی که زندگی کردم، زندگی کردیم. اکنون که نفس می‌کشم به خاطر همان سه سال زندگی است که هرچند نیست، اما هست. هرچند از آن سه سال، دو بهار و یک تابستان فاصله گرفته‌ام؛ اما به گونه‌ای در خود خودش قرار دارم. تمام سال‌های اخیرم را در همان سه سال زندگی کرده‌ام و هنوز…؛ زیرا هنوز هم در همان کوچه‌ها قدم می‌زنم و در همان خیابان‌ها راه می‌روم و همان شعرهایی را زمزمه می‌کنم که در آن سه سال زمزمه کردم، خواندیم و راه رفتیم. همان آهنگ‌هایی را می‌شنوم که در همان سه سال گوش دادم و شنیدیم. اصلاً با وجود گذشتن این دو سال و سه ماه هنوز در همان سه سال متوقف مانده‌ام. پای خودم و احساسم در گل همان سه سال گیر کرده است. بارها شده که تا خرخره در آن فرو رفته‌ام؛ مرگ در برابرم قدبرافراشته و بزرگ شده و کلان شده. آن‌قدر کلان شده که دیگر من در حال نابودی حس کرده‌ام خودم را؛ اما مقاومت کرده‌ام، مانند غریقی دست و پا زده‌ام و تلاش کرده‌ام که این لای از سرم نگذرد و هم نگذشت. خودم را بالا کشیدم و لحظه‌ای نفس راحتی کشیدم. وقتی خودم را از سایه‌ی مرگ کنار کشیدم، چند شبانه‌روز به هیچ سرکی پا نگذاشتم و در هیچ کوچه‌ای قدم نزدم؛ اما هیچ‌وقت نشد که کاملاً تنم را از این گِل بیرون بکشم، آب بکشم‌اش و در آفتاب بگذارم‌ تا خشک و سبک شود و آن‌گاه راحت زندگی‌ کنم. روز چهارم یا پنجمش بازهم به راه افتادم. حتا نمی‌دانم، شاید نتوانستم خود را کنار بکشم یا شاید هم نخواستم. چه فرقی می‌کند که نتوانسته باشم یا نخواسته باشم. مهم این است که هنوز هم پایم در همان گل فرورفته است. چطور می‌توانم هستی‌ام را از این گل برون بکشم وقتی ریشه در همان گل دواند و بیخ و بن پیدا کرد. در همین پس‌کوچه‌ها سیر و عمیق خندیدیم، گریستیم و… در کوچه‌ی دوم کارته سه بودیم که رویش را برداشت به سویم، گفت: «سرور، آرام‌تر بُرو.»

پایم را روی بریک گذاشته و سرعتم را کاهش دادم، گفتم:«باید بعد از هر چند دقیقه‌ای یادآوری‌ام کنی که آرام‌تر بُرو».

لب‌هایش غنچه شد و چیزی نگفت. به راه‌مان ادامه دادیم، طرح ریختیم و نقشه کشیدیم، بعد از سر کشیدن بوتل‌های آب‌ معدنی‌مان، قلم برداشتیم، در حین رفتن حوادث را به دلخواه‌مان چیدیم تا نقشه‌ی راه‌مان کامل شود. زیر هرکدام از کاج‌های بلند سرک سیلو، باغ بالا، پارک زرنگار، پارک شهر، باغ بابر‌، باغ چهل‌ستون، و پارک علاوالدین نشستیم، رانی‌هامان را که سر کشیدیم و با ظرافت همه‌ی جزئیات این طرح و نقشه‌مان را هنرمندانه و جزئی‌نگرانه تکمیل کردیم. بدون خستگی خشت‌هایی ساختیم، دیوارهایی بنا کردیم، خانه‌‌‌ای با اتاق‌های بزرگ و کوچک آباد کردیم. سه طبقه‌ای بود با تهکوی کلانی برای مهمانان‌‌مان. در همان پایین دست‌شویی و حمامش را هم ساختیم و دیوارهایش را کِرِمی رنگ کردیم و شیشه‌های آسمانی رنگه‌ی پنجره‌هایش را با حوصله‌ی تمام هرازگاهی آب زدیم و با پارچه‌ی ستره گردگیری و جلجلی‌اش کردیم. شیشه‌ها جَلّ‌وبَل می‌شدند و به خوبی می‌توانستیم چهره‌هامان را و کوه‌های شیردوازه‌ را در آن‌ها ببینیم. نقش و نگار‌های دیوارهای خانه و الماری‌ها را قدم‌به‌قدم تکمیل کردیم تا دلربا و دوست‌داشتنی شدند. آشپزخانه‌ی بزرگی برایش در طبقه‌ی اول در نظر گرفتیم. چهار اتاق، یکی برای خودمان، یکی برای دیدار دوستان‌مان، یکی برای مطالعه‌ی کتاب‌، تماشای فیلم و در نهایت برای بحث و صحبت روی آثار نویسندگان، شاعران، هنرمندان و مسائل دیگر. یکی برای گل‌اندام، اولین دخترمان یا بهادر، اولین پسرمان، با یک دست‌شویی و حمام در همین طبقه‌ی اول ساختیم. طبقه‌ی دوم را با همین جزئیات، آباد کردیم، تزئین کردیم و راهروهایش را موکت جگری و اتاق‌هایش را قالین وطنی فرش کردیم. طبقه‌های سوم و پس از آن را گذاشتیم برای فرزندان‌مان و فرزندان‌شان که برای خود بنا کنند و بالا ببرند و اگر هم خواستند به خاک یکسان کنند و به قول شاعری طرح نو در اندازند. اندیشیدیم ما را همین اندازه کافی است حالا. درون‌ این اتاق‌ها جشن‌ها گرفتیم، شادی‌ها داشتیم و مهمانی‌ها برپا کردیم. روزها و شب‌های زیادی نشستیم، غذا خوردیم، خندیدیم، خوشی کردیم، صحبت‌ها و جر و بحث‌ها راه انداختیم؛ جر و بحث‌هایی که هرگز نه به سرانجام رسیدند و نه شکافی پدید آوردند که مایه‌ی رنجش ما شده باشند. گاهی آن‌قدر سر و صداها‌مان بالا گرفتند و تن صداهامان اوج، که گل‌اندام یا بهادر یا هم هردو ترسیده، از لای دروازه‌ی نیمه‌باز سرک کشیدند و کنجکاوانه و هراسان پاییدندمان. اما هیچ حادثه‌ی غیرمعمولی ندیدند. حال ما خوب بود و رفتار ما عادی. وقتی می‌دیدند به جان هم نیفتاده‌ایم، برمی‌گشتند. شب‌ها تا پاسی از شب بیدار ماندیم، فیلم دیدیم و کتاب خواندیم، خوابیدیم در آغوش همدیگر و لذت بردیم. گل‌اندام یا بهادر، اولین فرزندمان را در آن بزرگ کردیم و همین‌طور بهادر یا گل‌اندام، صفورا یا یزدان‌بخش، دوم، سوم و چهارم‌شان را. در همین‌ ساختمان بود که تصمیم گرفتیم دیگر فرزندی نداشته باشیم و به نزدیک‌ترین شفاخانه‌ی شهر رفتیم.

این همه در همین خیابان‌ها و پس‌کوچه‌ها اتفاق افتادند. چگونه می‌توانم که در خیابان نباشم، زندگی نکنم، نخندم، با غرور، سر به آسمان نسایم و راه نروم؟ چطور می‌توانم راکد و خاموش بمانم و گذشته و آینده‌ام را به یاد نیاورم؟ چگونه می‌توانم دستان بهادر یا گل‌اندام، و صفورا یا یزدان‌بخش را نگیرم و پابه‌پای‌شان راه نروم، نفس نکشم، قصه نکنم، نقشه نکشم برای‌شان، نخندم به چهره‌شان؟ چگونه می‌توانم گریه نکنم، حسرت نخورم و اشک نریزم؟

روزی که سیل حادثه تند و بی‌دریغ آمد و به کاشانه‌ی ما خورد، دیوارش را درهم شکست، سقفش را زمین زد و نقش و نگارها و زیبایی‌هایش را ویران کرد، بازهم در همین خیابان بودیم. زندگی و آینده‌ی ما را که با خود برد، با چشمان خودم دنبالش کردم، به کوه و کمرش زد، از تنگی‌ها عبور دادش و تکه‌هایش را از نظرم دور کرد. شاید جایی در کرانه‌ای تاریخ جا بگذارد یا در هامون زمان پیاده‌اش کند. شاید هم اصلاً نه به هامون برسد و نه در کناره‌های دریا بیرونش کند. ریزریزش کند و در چقوری‌های بستر رودخانه زیر لای و سنگ و چوب دفن‌شان کند تا هیچ‌وقت به چشم هیچ بنی بشری نخورد. وقتی این این اتفاق‌ها افتادند، در همین خیابان‌ها بودیم و سرخوشانه، بی‌هیچ غمی قدم می‌زدیم. قصه می‌کردیم و از هوای بارانی نزدیکی‌های غروب و جاده‌ی خلوت دارالامان لذت می‌بردیم. وقتی خودم را یافتم، درهم شکسته و جَوجَوشده یافتم. بندبندم می‌نالید. نه سر یار بود و نه پا، نه دست یار بود و نه کمر. غَژَه‌غَژَه شده بودم. در حاشیه‌ی این رود افتاده بودم و از خورشید خبری نبود. باد سردی می‌وزید و آسمان ابر تیره‌ای پوشیده بود. در خودم لرزیدم و از بوی سرُمی که در هوا پیچیده بود و سکوتی که می‌شنیدم، ویرانی حس می‌کردم. به سختی از جایم برخاستم، این‌سو و آن‌سو نگریستم و به راه افتادم. به راهرو پا گذاشتم، بوی الکلول و سرم و دارو تیره‎تر شده بود. از دیوارها تکیه داده، راهرو را به زحمت پشت سر گذاشتم. از حاشیه‌ی راهروها از شفاخانه دور شدم و به جاده زدم. هیچ کس نمی‌دانست کجا روانم و در پی چه چیزی می‌گردم. هنوز هم کسی نمی‌داند که در پی چه‎ام. پولیس‌های گردنه‌ی باغ بالا و پیش قوماندانی کابل هم نمی‌دانستند و سعی هم نکردند که بدانند. پنداشتندم که مریضم و عقلم را از دست داده‌ام. همه می‌پندارندم که هوشم را این حادثه با خودش برده است؛ اما نه، من هوشیار هوشیارم. مگر نگفته‌اند «دیوانه در کارش هوشیار است؟» می‌دانم که گفته‌اند، پس من هم در کارم هوشیارم و در بالا و پایین رفتن‌هایم هوشیارتر. سرک‌ها و کوچه‌ها هوشیاری‌ام را بیشتر می‌کنند و همین‌گونه بیداری‌ام را. در کوچه و خیابان‌ بیدارترم و هوشیارتر و سر حال‌تر.

یک شب پیش از آن که همه‌ی هستی‌ام قدم زدن شود در خیابان‌ها، کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های کابل، و زندگی‌ام گره بخورد با ازدحام روزها و خلوت شب‌هایش، مثل همیشه پای تلویزیون نشستم. در حالی که چای پس از غذایم را می‌خوردم، اخبار ساعت هشت رادیوتلویزیون کابل را دنبال می‌کردم. کاری که ایکاش نکرده بودم و ایکاش آن شب از دستم قضا می‌شد. اگر قضا شده بود، هیچ چیز مهمی را از دست نداده بودم؛ اما برعکس وقتی قضا نشد، برباد شدم. به جایی که چیزی دستگیرم شده باشد، همه چیز را از دست دادم. خواب، آرامش، خوشبختی، خوشحالی و فردا و فردهای پس از آن را یک‌سره از دست دادم. مگر زندگی همین بودن با دل خوش، خواب بدون کابوس، آرامش خدشه‌ناپذیر، کاری برای خوشبختی، امیدی برای فردا نیست؟ مگر زندگی همین لبخندهای پی‌درپی‌ای نیست که هر صبح و شام به چشمان‌ عزیزان‌مان تحویل می‌دهیم؟ من اما همه‌ی این‌ها را در یک آن از دست دادم؛ آنی که تبدیل به یک عمر شد و به درازی یک زندگی ادامه پیدا کرد؛ آنی که رنج مضاعفی هم روی شانه‌هایم گذاشت. همیشه به خاطر همان یک «آن» رنج کشیده‌ام و رنج می‌کشم و این رنج را تا لحظه‌ی مرگ پایانی هم نیست، می‌دانم این را. چه در بسترم یا سر کار و چه در سرک پل سرخ و کارته سه و سرک دارلامان و فیض‌محمد کاتب هزاره راه می‌روم‌، چه هنگامی که کتابی روی دست می‌گیرم، فیلمی که تماشا می‌کنم و چه زمانی که قلم و دفتری بر می‌دارم تا نکته‌ای بنویسم، این رنج و این «آن» با من هستند. بارها به آن شب اندیشیده‌ام و آرزوی عکس آن را کرده‌ام. اما چه سود؟ مگر می‌شود در حقیقتی که اتفاق افتاده تغییری پدید آورد؟ مگر می‌شود با این رنج‌های مضاعف دوباره به همان شبی برگردم که آخرین بارم شد که پای تلویزیون نشستم. این همه مگر ممکن است که تصمیم آگاهانه بگیرم؟ از اخباری که می‌شنوم، چشم بپوشم و پندارم که هیچ چیزی نشنیده‌ام؟ همه‌ی این‌ها را می‌دانم و می‌دانم که رنج من بیهوده است و در اتفاقی که در همان «آن» رخ داد، هیچ توفیری نمی‌کند و کمترین تأثیر در تلخی آن اتفاق ندارد؛ اما وقتی نتوان از این بیهودگی خود را رهانید، چه می‌توان کرد؟ اگر نتوان با این حقیقت مجاب شد، پس چه باید کرد؟ هزاران بار در ذهنم گفته‌ام، ایکاش آن شب خوابم برده بود و این برنامه‌ی خبری را ندیده بودم تا بعد از شنیدنش تصمیمی را که گرفتم، نمی‌گرفتم. اما علی‌رغم همه‌ی این همه عذاب همیشگی، خبرهای آن شب را شنیدم و آن تصمیمی را که نباید می‌گرفتم، گرفتم. برنامه که تمام شد، به سرعت برق برنامه ریختم، برنامه‌ام را ریزریز کردم و سپس شریکش کردم. شیرین هم گویی اخبار را دنبال کرده بود و می‌دانست که چه روزی در راه است. گویی با این آگاهی خودش را برای فردا آماده کرده بود و کارها و مصروفیت‌هایش را راست و ریست کرده بود و نشسته بود در انتظار پیام من. بدون هیچ درنگی در کمتر از یک دقیقه پاسخش را دریافت کردم: «حتما، خیلی عالی استه؟» این را هم می‌دانم که مقصر دانستنم اکنون هیچ گرهی را باز نمی‌کند، جز این‌که همین رنج مضاعفم را بیشتر و مضاعف‌تر کند و به اطرافیانم این جرئت را بدهد که پندارندم هوشیاری‌ام را از دست داده‌ام و آن حادثه از بالاترین کوه عالم به ته دره‌ی عذاب پرتابم کرده است. از بس جزئیات آن شب و فردایش را بار‌بار مرور کرده‌ام، هنوز هم همه‌اش مثل روز روشن در خاطرم مانده‌اند. خبرهای آن سرویس خبری روی سه محور می‌چرخیدند؛ حمله‌ی طالبان بالای چندین پُسته‌ی امنیتی در ولایت غزنی، هلمند، قندهار و میدان وردک و جان‌باختن سه سرباز امنیتی در غزنی، زخمی شدن پنج‌ تن دیگر در قندهار، بی‌آسیب بودن حمله‌ در هلمند و میدان وردک. سخنگوی طالبان جان‌باختن ده نفر از افرادشان را در هلمند و میدان وردک و زخمی شدن پنج نفر دیگرشان را در قندهار و دستگیر و زخمی شدن دو تن را هم در غزنی تأیید کرد. محور دوم خبرها ریزش باران شدید بهاری در حوزه‌ی غرب کشور و جاری شدن سیلاب‌های بهاری در فراه و نیمروز و هرات، خرابی پنج خانه و جان باختن هشت عضو این خانواده‌ها بود. محور سوم، انتقاد تند همیشگی دولت افغانستان از دولت پاکستان بود، این‌که دولت پاکستان از طالبان، حزب اسلامی، شبکه‌ی حقانی و ده‌ها گروه تروریستی دیگر حمایت می‌کنند. جای، پناه، اسلحه و تجهیزات می‌دهند. امکانات در اختیارشان قرار می‌دهند و دست‌شان را می‌گیرند که این‌ها آدم بخرند، مولوی استخدام کنند و شستشوی مغزی بدهند. آموزش بدهند و به افغانستان بفرستند تا در برابر دولت افغانستان و مردمی که حامی دلت هستند، بجنگند، خراب کنند، ماین فرش کنند، مکتب‌ها و شفاخانه‌ها را آتش بزنند، پل‌ها و سرک‌ها را منفجر کنند؛ آری سرک‌ها را انفجار بدهند و به خاک یکسان‌شان کنند. شب‌ها گاهی که فکرم نبوده، پایم در چقوری‌های انفجار در چهارراهی صدارت، سرک دارالامان، سرک فیض‌محمد کاتب هزاره و سرک چهارراهی شهید فرو رفته است و پیش‌پایی خورده‌ام، پیش از این‌که روی زمین بیفتم؛ اما به سختی دوباره تعادلم را حفظ کرده‌ام و به راهم ادامه داده‌ام. بارها وقتی به سرک دارالامان رسیده‌ام، در حاشیه‌ی سرک نشسته‌ام و به چقوری‌های ناشی از انفجار در خیالم چنگ زده‌ام. خون‌های جمع‌شده‌شان را با کف دستم گرفته‌ام، بر سر و صورتم پاشیده‌ام و مقداری هم به سمت ماه و ستارگان انداخته‌ام. شاید آن‌ها را شاهد گرفته‌ام؛ شاهد مرگ کسانی که خون سرخ‌شان در گودال‌های خرد و بزرگ این‌جا جمع شده‌اند. هرچند کارگران شاروالی کابل سرک را ترمیم کرده‌اند و حفره‌هایش را پر، اما در ذهن من هنوز هم آن حفره‌ها با همان عمق و خون و باروت‌شان وجود دارند و سیاه می‌زنند. بوی باروت و خون از آن‌ها برمی‌خیزد و مشام مرا و مشام خسته‌ی شهر کابل و کوچه‌های هراسناک آن را و مشاهم کوه‌های قوریغ، شیردروازه، تلویزیون، راه‌دار، پغمان و … را پر می‌کند. در کوچه‌هایش که راه می‌روم، بویش را حس می‌کنم و تیرگی‌اش را می‌بینم. حفره‌ها مملو از خون تیره‌ی جوشنده‌اند که من صدای بُلبُلاق‌شان را به وضوح می‌شنوم. می‌جوشند مثل دیگ شوربای خواهرم، هنگامی که گوشت مرغ ماشینی پاکستانی می‌پزد یا مثل دیگ جوشان پر از رنگ مادرم وقتی که در قریه پشم‌های سیاه و سفید گوسفندانش را برای گل‌های نمدش رنگ می‌کرد. پشم‌های بور و سیاه و سفید گوسفندانش را بین دیگ آبی که بُلبُلاق‌بُلبُلاق بالای دیدگو می‌جوشید، می‌انداخت و آتش زیرش را در یک حالت نگه می‌داشت تا رنگش پخته‌تر شود. خون حفره‌های سرک دارالامان نیز این سال‌ها از بس با دود و باروت جوشیده است، تیره‌تر و تیره‌تر شده است.

به دنبال گفت‌وگوی گرداننده‌ی برنامه با دو کارشناس مسائل سیاسی و نظامی درباره‌ی نقش پاکستان در ناامنی افغانستان، اوضاع جوی کابل و چند شهر بزرگ افغانستان اعلام شد. کابل و غزنی و قندهار بارانی و مزار شریف و هرات و بدخشان و بامیان ابری پیش‌بینی شدند. آن شب چیزی که این حفره‌های پر از خون جوشنده را در ذهنم کَند، بی‌ارتباط با خبر حمله‌ی طالبان بر پُسته‌های امنیتی هم نبود. پیشبینی وضعیت آب و هوا بهانه‌ای شد که این حفره هرچه عمیق‌ کَنده شود. سیلی که فردایش در کابل جاری شد، زندگی من و شیرین و ده خانواده‌ی دیگر را برد. وقتی سیل به دیوار زندگی‌مان خورد، سقفش فرو ریخت و تکه‌های آن ما را زیر گرفت. با ختم سرویس خبری آن شب، گوشی‌ام را برداشتم، به شیرین پیام گذاشتم: «یک روز خوبی در راه استه شیرینم.»

مانند همه‌ی آدم‌های دیگر از فردایی که در انتظار ما بود چیزی نمی‌دانستیم؛ روزی که حفره‌های ذهنم را عمیق‌تر کند، خون بیشتری در آن ریخت و آتش سوزنده‌ای به انبار کاه زندگی‌مان زد. حوادث فردا مانند ریزش برف و باران نبود که کارشناسی می‌آمد و پیش‌بینی‌اش می‌کرد. اکنون می‌فهمم که آن‌قدر دست‌مان از فردا کوتاه بوده و کوتاه است که حتا آدمی تصورش را نمی‌تواند. بی‌خبر از فردا، برایش از روز خوب نوشتم. کاش می‌نوشتم یک روز سیاه و شوم یا یک روز طوفانی و سیلابی. این طوری شاید در جای امنی پناه می‌گرفتیم، در پناه کوه بلندی که سیلاب به دلش می‌خورد و راهش را کج می‌کرد. این‌طوری دامن از سیل وحشتناکی که قرار بود راه بیفتد و زندگی‌هایی را در هم بکوبد، خشک نگه می‌داشتیم. جمله را ادامه دادم: «روزی که باید بی‌چتر بیرون زد، سنگ‌فرش‌های پیاده‌روها و سرک‌های دور دور کوه تلویزیون را زیر پا کرد و از تازگی هوا لذت برد.»

به جایی که از خفقان می‌نوشتم، از تازگی گفتم. به جایی که از ویرانی می‌نوشتم، از لذت سخن گفتم. پیامم را که دریافت کرد، نوشت: «چه عالی‌ یه پس.»

از خوشی در خود نمی‌گنجیدم. او هم مانند من نمی‌دانست که چه فردایی در انتظار ماست. چه تندبادی قرار است بوزد یا چه ژاله‌ای زالوواری قرار است از آسمان تقدیر ببارد. نمی‌دانست که چه سیلی وحشتناک و بنیان‌کنی از کوه‌های صوبه سرحد پاکستان کنده می‌شود، خانه‌ی ما و آینده‌ی ما را یکجا با خانه‌ها و آینده‌های تعدادی از باشندگان دیگر کابل، با خود می‌برد که به دریای سند بریزد. در پیام دومش نوشت:

«ای بار کجاها بگردیم؟»

از آن‌جایی که اندیشیده بودم و تعیین کرده بودم که کجاها را بگردیم، زود در جوابش نوشتم: «ای بار از سرک سیلو شروع مونیم، از گردنه‌ی باغ بالا تیر موشیم، سپس از پیش لیسه‌ی نادریه روی‌شِیو روی‌شِیو به سمت شار پیش موریم، سرک دان باغ را تا چارراهی صدارت طی مونیم. از اونجا از کمرکش کوه تلویزیون، از بین خانه‌ها بغل کوه و سرک مارپیچ، تنگ و اَوارخم آن به سرک آسمایی پایین موشیم. بعد سرک دهمزنگ ره گرفته، به سوی سرک دارالامان پیش موریم، به قصر دارالامان که رسیدیم، به راست می‌پیچیم و بازهم سرشِیو‌سرشِیو جاده‌ی کاتب هزاره ره تا پل سوخته طی مونیم. این‌جه که رسیدیم، فرمان ایست می‌دهیم و از روی کفش‌هامان پیاده می‌شویم.»

گویی قسمت آخر سخنم خنده‌اش داده بود که در جوابم نوشت: «خوبه. هههه».

این یعنی خندیده بود و خندیدنش را شریکم کرده بود. حالت لب‌ها و صدایش را هنگام خندیدن تصور کردم، زیبا و دیدنی می‌نمود. لب‌های یاقوتی‌رنگش از هم باز شده بودند و دندان‌های ریزریز سفیدش برق زده بودند. راه طولانی‌ای بود و خودم هم این را می‌دانستم. حس می‌کردم شاید از دهمزنگ موتر گرفتیم و به سر کاریز آمدیم یا شاید اصلاً سرک دهن قوای مرکز را مستقیم تا سر زیر زمینی رفتیم و از آن‌جا با تاکسی خود را به سر کاریز چهارقلعه رساندیم. بارها به فکرهای آن شبم چند باره اندیشیده‌ام و گفته‌ام:«کاش آن طوری شده بود. کاش سرک قوای مرکز ره مستقیم رفته بودیم تا سر زیرزمینی؛ از اونجه تاکسی‌ای کرایه کده خوده به خانه رسانده بودیم. این ره هم اگه نکده بودیم، کاش از دهمزنگ موتر گرفته کوته سنگی یا پل‌سوخته رفته بودیم.»

اما هیچ کدام این دو نشده بود. حتا اگر چنین چیزی را یکی از ما یا هردوی ما خواسته بود، بازهم بنابر دلایلی شریک نتوانسته بودیم. رفتن برای من و شیرین در کنار هم سخت نبود. کم نگشته‌ بودیم که از گشتن بهراسیم یا خسته شویم. شیرین هم با این نظرم مخالفتی نکرد، که ایکاش کرده بود یا مسیرمان را ایکاش تغییر داده بودیم. کاش گفته بود: «خوب، چرا کوه قوریغ نرویم ده ای وقت سال و با این همه سرسبزی؟» کاش گفته بود کوه چهل‌دختران برویم و برچی‌گشتی کنیم در میان قوم‌های خودمان؛ اما او برخلاف دفعه‌های دیگر هیچ انتخاب و نظری نداشت و مخالفتی هم نکرد. قبول کرد و آن شب از هم خداحافظی کردیم. آن شب باران سختی آمد و تمام شب بارید. تا صبح از ناوه‌ها آب غَرغَر رفت و شُرشُر باران در اتاق‌های ما پیچید. در تمام این سال‌ها بارها با خود گفته‌ام که اگر این باران تمام فردای آن شب با همان حدت و شدت ادامه پیدا می‌کرد، بازهم امکان کنده شدن حفره‌های ذهنم کم بود. احتمال برابر کردن در دم آن سیل بنیانکن ناچیز بود. اما با روشن شدن هوا، باران بند آمد و ابرها پراکنده شدند و کوه‌کوه در حاشیه‌های آسمان کابل روی کوه‌ رادار، کوه پغمان، کوه قوریغ، کوه تلویزیون و شیردروازه موضع گرفتند. این وضعیت تا ساعت‌ ده قبل از ظهر ادامه پیدا کرد و خورشید گاه گداری تابید و بیشتر خودش را پشت ابرهایی کوه‌کوه پنهان کرد. ساعت ده گُرگُردراغ شروع شد و باران دوباره سر رسید. بر خلاف شب این بار اما نم‌نمک‌نم‌نمک باریدن گرفت. از باران شدید شب خبری نبود؛ حالتی که بیشتر وسوسه‌ام می‌کرد تا آرزو کنم زمان تندتر به پیش برود و من و شیرین به زمان موعود برسیم. دوازده و ده دقیقه وقتی از دفتر تهییه‌کنندگی خبرهای تلویزیون بیرون زدم، باران هنوز هم نم‌نمک‌نم‌نمک می‌بارید. هوا گوارا و وسوسه‌انگیز بود.

***

دم دروزاه‌ی شمالی دانشگاه کابل ایستاده بود و پایَک می‌زد. چادر پرتقالی‌رنگ تیره به سر داشت و بولیز نخودی‌اش که تا زانویش کشیده می‌شد، با شلوار سیاهش خوب نشسته بود. حالتش تابلو بود که منتظر است. شاید همه‌ی دانشجویان و رهگذرانی که از کنارش گذشته بودند، این را دانسته بودند. شاید بچه‌های زیادی هم تکه پرانده بودش؛ اما او به رخش نیاورده بوده. به شیرین که رسیدم، نشانه‌ای از خستگی در چهره‌اش ندیدم. آرایش ناپیدایش شاید خشمش را خورده بود، گفتم: «می‌نگرُم که خوبی. از رنگ و رخت می‌تانُم بخوانُم ای ره.»

تبسمی روی لب‌های نازک و ظریفش رویید، روی پاهای باریک‌باریکش جابه‌جا شد: «اگه از اِی کده دیرتر آمده بودی، حتما ای خوبی ره نمی‌دیدی.»

با کمی مکث، ادامه داد:«می‌بینوم که تو ام بهتر از ما به نظر می‌رسی، مام ای ره می‌تانُم ده چیمای تو ببینوم.»

گفتم:«ما اَکیم بیخِت با همی خوبی و خوشی می‌یایوم.»

به ادامه‌ی سرک کارته سخی ـ کوته‌سنگی نگریستم و با این نگاهم دعوتش کردم به راه رفتن. با این گفت‌وگوی کم به راه افتادیم. از آخر سرک دانشگاه به راست پیچیدیم و وارد کوچه‌ی تنگی شدیم که به سرک سیلو منتهی می‌شود. از حاشیه‌ی سرک سیلو به سوی گردنه‌ی باغ بالا به پیش رفتیم. هوا دل‌انگیز بود و هنوز باران دانه‌دانه و آهسته‌آهسته می‌بارید؛ بارانی که نه چتر می‌خواست و نه هراسناک بود. لحظه‌های آرامش‌بخشی را تجربه می‌کردیم و یکی از روزهای به یادماندنی دیگر را در تاریخ دومین سال نامزادی‌مان ثبت می‌کردیم؛ ثانیه‌هایی که خوشی‌اش اندازه‌شدنی نبود. گرمی دست‌هایش زندگی می‌بخشیدم؛ گرمی‌ای که اکنون همیشه حسش می‌کنم وقتی قدم در جاده می‌گذارم. انگشتان ظریف و باریک‌باریکش را هنوز هم لای انگشتان زمخت و بلندبلندم حس می‌کنم وقتی راه می‌روم که حلقه‌ی وصل شده‌اند و هادی‌وار حرارت تنش را به من انتقال می‌دهد تا حرارت بدن من و او برابر شود. دستش را فشردم تا توجه‌اش را جلب کرده باشم:

«چترها را باید بست، زیر باران باید رفت.»

این شعر سپهری را شیرین همیشه می‌خواند و از حفظ داشت. تا این‌جایش که خواندم، بس کردم. شیرین ادامه‌اش داد:

«فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست.»

به سویش اشاره ‌کردم و می‌خواندم:

«زیر باران باید با زن خوابید. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت…»

آن‌گاه هردو یک‌جا شده، خواندیم:

«زندگی تر شدن پی‌در‌پی، زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه‌ی اکنون است. رخت‌ها را بکنیم: آب در یک قدمی است.»

طرف راستم به آب‌رو پر از آب اشاره کردم، تکرار کردم:

«آب در یک قدمی است.»

هردو خندیدیم. شیرین تبسم‌کنان گفت:

«همین طوری‌اش را هم کسی تحمل نمی‌تانه، فکرهایی در خیال‌شان می‌کنه…»

گفتم:«نشد یک‌یک پلاکارت جور کنیم، رویش نوشته کنیم: ما نامزادیم. وختایی که ده بیرونا یکجا راه موریم، با خود بگردانیم.»

گویی برایش خیلی خنده‌دار بود، با خنده‌اش گفت:

«آری، مجبوریم ده ای جامعه همی کاره کنیم تا فکر نکنه کسی، که ما دو ایلایی استیم و خوشگذرانی مونیم.»

دو سال پیش وقتی برای اولین بار پنجاب را به مقصد کابل ترک می‌کردیم، پدر شیرین تا دو صد متر دورتر از خانه بدرقه‌مان کرد. قبل از این‌که چشم‌هامان را ببوسد، گفت:

«هردوی شمو درسته که از نگاه شرعی مشکل ندارین، عقد شدین و حلالین، اما هنوزم عروسی نکدین و چیم و گوش سیال و ناسیال دنبال شماست. پس نشست و برخاست خوده ده نظر داشته باشین. چیم و دان مردم ره نموشه کوک کد، ولی موشه نشست و برخاست خوده فامید. خود ما به مردم زمینه‌ی حرف و حدیث ره جُور نکنیم، این عاقلانه استه.»

در سکوت هردو از دو طرف سردار خان راه می‌رفتیم و با تمام حواس به توصیه‌هایش گوش سپرده بودیم. ریش جوگندمی و صورت گوشی‌اش را زیر نظر داشتیم و حرکت لب‌های معمولی و بروت پرپشتش را هنگام صحبت می‌پاییدیم، سرهامان را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دادیم. وقتی بامان‌خدایی، اول چشم‌های شیرین و سپس صورت مرا بوسید:

«مواظب خود باشین.»

بازهم هردو همزمان تأیید کردیم و گویی تعهد سپردیم که مواظب خودمان هستیم:

«درسته.»

مادرش هم همین توصیه‌ها را به هردوی‌مان کرد. پدرم اما چیزی نگفت و او همواره ایمان داشته است که کار بدی از من سر نمی‌زند. این دفعه هم توصیه‌ای نکرد. اما مادرم چرا؟ چه وقتی از خانه بیرون می‌شوم برای مسافرت و چه وقتی تماس می‌گیرم، یک و نیم تا دو دقیقه توصیه‌هایش را تأکید می‌کند.

این‌ صحنه‌ها در خاطرم آمد، گفتم:

«اما اصلاً ده ای باره هیچ فکر نکنیم شیرین، بهِلیم هرچه فکر می‌کنن، بکنن. چیم و دان مردم ره نموشه کوک کد. نشست و برخاست ما درسته.»

به نشانه‌ی موافقت سرش را تکان داد و فقط به چشمانم نگریست، دستم را محکم گرفت و گام‌هایش را تندتر کرد:

«شیرین، مسابقه‌ی دوش که نگذاشته‌ایم، آهسته‌تر برو کمی.»

این بار مانند زمان‌های دیگر «لطفاً» اضافه نکردم. لحن امری را با آن تلطیف نکردم. هرچند که صورت امری داشت، اما بیشتر خواهش بود تا امر. گویی با این حرف مسابقه تازه شروع شد، گام‌هایش را تندتر از اول کرد:

«از همین اکنون گذاشتیم مسابقه، پس یا الله بدو.»

در این سال‌ها دریافتم که یکی از ویژگی‌های خاص صحبت کردن شیرین استفاده کردن قیدهای زمانی و مکانی در پایان جمله است. او بیشتر از مردم دیگر این کار را می‌کرد. هیچ وقتی این را به خودش نگفتم. ترسیدم که مبادا سانسور کند خودش را و این ویژگی منحصربه‌فردش را رها کند. از این کشفم همواره خوشحال بودم. با رها کردن دستم، گویی به مسابقه‌ی دوش ترغیبم می‌کرد. گفتم:

«شیرین، نمی‌خوایُم ای راه زودتر از آن‌چه که باید طول بکشه، تمام شوه امروز، پس وسوسه‌ام نکو که بدوُم.»

سرش را دور داد:

«مه می‌خوایُم زودتر تمام شوه اتفاقاً. کلی کار دارم برای پیش از غروب.»

ایکاش کار داشت و ما یا زودتر تمام کرده بودیم راهی را که در پیش گرفته بودیم یا پیش از رسیدن به سرک دارالامان موتر گرفته به خانه برگشته بودیم. نه در آن لحظه فرصت شد از کارش بپرسم و نه در طول راه در خاطرم آمد که از کارش بپرسم؛ چیزی که در تمام این سال‌ها به آن فکر کردم و نیز بارها خودم را به خاطر نپرسیدن آن ملامت کرده‌ام. از رفتن باز ایستادم تا با حالت آرام چیزی گفته باشمش. در حالی که از من فاصله گرفته بود، فرصتم را گرفت و از همان دور با صدایی که اکنون از میان صدای رفت و آمد موترها کمتر شنیده می‌شد، افزود:

«می‌نگری که باران می‌باره کم‌کم و زیاد هم موشه احتمالاً، اگه تیز نرویم، تر موشیم و اگه تر شویم، ناجور موشیم.»

وقتی دید هنوز از جایم تکان نخورده‌ام، ایستاد و گفت:

«بیه دیگه.»

دیگر مقاومت نکردم، با گام‌های تند به راه افتادم و کم‌کم به دوش افتادم. از او گذشتم و فاصله گرفتم:

«شیرین، ما رفتوم سر گردنه‌ی باغ بالا منتظرت استم.»

او نیز اکنون به دَوِش افتاده بود و تیزتر از قبل می‌دوید:

«نمی‌گذارُم که پیشتر از ما برسی ده بالای گردنه.»

با همین شوخی و مزاح‌ها و حرف و حدیث‌ها طبق وعده‌مان از گردنه‌ی باغ بالا گذشتیم، از پیاده‌روی‌های حاشیه‌ی سرک گاهی آرام و زمانی با قدم‌های تیزتر، از راه دهن باغ به چهارراهی صدارت رسیدیم. بی‌هیچ توقفی به راست راه‌ کج کردیم، کاری که نباید می‌کردیم. بایستی مستقیم می‌رفتیم و از سر زیرزمینی تاکسی می‌گرفتیم یا به موترهای کوته‌سنگی سوار می‌شدیم، اول به کوته سنگی و سپس سر کاریز، به خانه می‌رفتیم. شیرین هم نگفت که مستقیم برویم و نگفت که پاهایم درد گرفته‌اند و حتا نگفت که پیش از شام کارهایی دارد که باید زودتر خانه بروم تا تمامش کنم. منی خرگشته هم یادم نیامد که بگویمش مستقیم برویم و بعد تو برو به کارت بِرَس. همگام با من به راهش ادامه داد. از سرک باریک و نشیب‌دار کمرکش کوه تلویزیون بالا رفتیم. به این‌سو و آن‌سو تماشا کرده، به پیش می‌رفتیم. سرک مانند ماری که چندین موش را خورده باشد و در قسمت‌های مختلف بدنش برآمدگی‌ها و پست و بلندی‌هایی پدید آمده باشد، گاهی باریک و زمانی عریض، با پستی و بلندی‌، خود را از بین خانه‌های حقیر بغل کوه اندک‌اندک بالاتر و بالاتر می‌کشد و در وسط کوه به اوجش می‌رسد. فقط پنج شش متری است که در اوج این منحنی آدم حرکت می‌کند. سپس به روالی که از آن بالا شده است، این سویش نیز آهسته‌آهسته پایین‌تر و پایین‌تر می‌آید تا این‌که در سرک آسمایی به زمین می‌نشیند. شیرین اولین بارش بود که از این سرک اوارخم می‌آمد. پیش از این، هیچ وقتی در این راه قدم نگذاشته بود. از این راه خوشش آمده بود، در حین بالا آمدن از سرک و رسیدن به اوج منحنی، گفت:

«راه میان‌بُر واری استه، باریک، پخته‌شده، با آوروهای نشیب‌دار ده هردو طرفش. ببین آوروها ره، آبی که از بالابالاها، از کوه تلویزیون و از پشت بام‌های خانه‌ها می‌یایه، چطور با سرعت به سوی پایین هدایت می‌شوه. قشنگه این راه.»

راه علاوه بر اَوارخمی پیچ‌هایی هم دارد. در حالی‌که از پیچ و خم سرک کمرکش کوه تلویزیون اندک‌اندک بالا می‌آمدیم، از پیش‌رفت درس‌هایش پرسیدم و از وضعیت استادانش. از استادان دیگر تا حدودی راضی بود؛ اما از استاد زبان پشتو شکایت می‌کرد:

«دیوانه‌وار می‌خوایوم خبرنگاری باشم که به زبانای رسمی کشور تسلط داشته باشُم؛ اما استادش به ما کمک نمی‌کنه. وقتی میایه ده صنف، جز توهین و تحقیر و وخت ضایع کدن، کاری دیگه‌ای نداره، خاک ده سرش.»

درد را می‌شد در لحنش درک کرد و در نگاهش نیز، وقتی داشت از این موضوع حرف می‌زد. از خاطرات خودم با استاد زبان پشتو گفتم. این‌که او با آن‌که آهسته و آرام پیش می‌رفت؛ اما تمام تلاشش بر این متمرکز بود که زبان پشتو را یاد بدهد. روز اول که در صنف آمد، خودش را با القاب و کارهای رقم‌رقم موفق نتراشید و بارش را بالا نچید، گفت: «کمکم کنید که زبان پشتو ره یادتان بدهم. ای کار بدون همکاری و تلاش تک‌تک شما ممکن نیس.»

ادامه دادم: «ای سخنش هرگز یادم نموره. استاد خوبی بود.»

با حسرت گفت: «ای آدم این طور نیسته. رفتار و کردار او و وضعیت موجود آدمه دل‌زده می‌کنه راستش.»

مثل همیشه همنوایی کردمش و انگیزه دادمش: «خب، این وضعیتی استه که وجود دار، قرار نیست که دست بکشیم. همه بخش‌ها همی رقم استه، اما قرار نیسته که دست از تلاش‌ برداریم.»

با سرش تأیید کرد سخنانم را؛ اما حرفی نزد.

قدم‌زنان و قصه‌کنان به دهمزنگ رسیدیم؛ به چپ پیچیدیم و به راه‌مان ادامه دادیم. باران بیشتر شده بود و روز هم کم‌کم به پایانش نزدیک می‌شد. اداره‌ها کم‌کم تعطیل می‌شدند و رفت‌وآمدها هم بیشتر. هنوز هم بااشتیاق راه می‌رفتیم و با لذت صحبت می‌کردیم. در تمام مدتی که راه می‌پیمودیم، باران آن‌قدر تند نشده بود که کاملاً تر شده باشیم. اگر اندکی هم تر شده بودیم، اما در عوض چیزی بخشیده بود؛ لذت و آرامش. دلخوشی و شادمانی. در این مدت سه دمبوره از صفدر خیرعلی، چهار دمبوره از غلام سخی بامیانی و دو دمبوره از سرور سرخوش هم شنیده بودیم. سه دکلمه از شعرهای سپهری و پنج دکلمه از شعرهای فروغ را نیز با صدای شاملو و شخص دیگری که نمی‌شناختیم، شنیده بودیم. شیرین بیشتر فروغ را دوست داشت. دیوانش را باربار خوانده بود و همیشه درباره‌اش صحبت می‌کرد. از من کرده بیشتر فروغ را می‌شناخت و بیشتر درباره‌اش خوانده بود. چندبار با خودم گفته بودم، حداقل برای من شرم است که با شاعران کمتر آشنا باشم. از روی وظیفه هم که شده شعرهای‌شان را بخوانم. شیرین اما فروغ را دوست می‌داشت و شعرهایش را حفظ می‌کرد. در این مدت بازهم از آینده‌مان گفتیم و برای بچه‌هامان نقشه‌ها کشیدیم.

از سه راهی علاوالدین که گذشتیم، به سمت راست سرک آمدیم. از حاشیه‌ی سرک از میان دست‌فروشی‌ها خود را کشیدیم. از دکانی مقداری کشکش و خسته‌ی بادام گرفتیم و نرم‌نرم به راه‌مان ادامه دادیم. موترهای کارمندان اکنون رسیده بودند، ما را پشت سر می‌گذاشتند و فاصله می‌گرفتند. از شفاخانه‌ی کیور هنوز نگذشته بودیم که شیرین گفت:

«ده ای وخت، چقدر راه‌بندی شده.»

به نشانه‌ی ندانستن دلیل راه‌بندی و ترافیک گردنم را کج کردم و لب‌هایم را نیز. از کنار جدول به راه‌مان ادامه دادیم. گرم قصه و برنامه‌ریزی و سرگرم خوردن کشمش‌نخودی بودیم که هنوز ته نکشیده بود. در همین اثنا صدای وحشتناکی پرده‌ی گوش‌هامان را درید و به زمین افتادیم.

**

اولین چیزی که به چشمانم رسید، سرم خالی و پایه‌ی آن بود که سرش به شخص روبه‌رویم وصل بود. در اول غبارآلود بود؛ اما با چند بار پلک زدن، تصویرش را در پرده‌ی مغزم شفاف کردم و از حالت محوی کشیدم. سرم را به این‌سو و آن‌سو اندکی کج کردم، به زحمت سرم‌های بیشتری را روی پایه‌ها آویزان در ردیف آن اولی دیدم و آدم‌های سفیدپوشی که در رفت و آمد بودند. هنوز صدایی واضحی در گوش‌هایم نمی‌آمد. انبوهی از صداها در گوش‌هایم می‌آمد که قادر به تشخیص هیچ یک نبودم.

نمی‌دانم چقدر زمان دیگر گذشته بود. دوباره همان صحنه‌ی اول را در برابرم دیدم. اول مات بود و سپس شفاف شد. سرمی که هنوز روی پایه بود. یا شاید سرم‌ دیگر آویخته شده بود. اکنون صداها واضح‌تر شده بودند و تصویرها هم شفاف‌تر. داکتری که رویش را برگردانده بود و در برابرم ایستاده بود، شنیدم که در جوابم گفت:«ده بیمارستان استقلال استی.»

پس پرسیده بودم که در کجایم و او هم تشخیص داده بودش. بوی تند الکول و سرم و دارو را حس می‌کردم و ازدحام زیادی را در اتاق می‌دیدم. گلویم را دوباره تازه کردم. داکتر که اکنون به مریض کناری می‌نگریست، رویش را برگرداند، به سوی داکتری دیگری که اکنون پشت سرش ایستاده بود و می‌پاییدم: «خدا را شکر که به هوش آمد.»

این رضایت را هم شنیدم. با خودم اندیشیدم که امیدی نداشته‌اند، لبخندی زد: «اکنون حالت خوبه؟»

می‌خواستم بگویم: «انتظار داری بگویُم چیزی نشده و حالم بهتره؟»

اما نتونستم چنین چیزی را بگویم. خودم را می‌خواستم تکان بدهم، اما نتواستم. بدنم به شکل وحشتناکی درد می‌کرد. سرم می‌سوخت، گوش‌هایم جینگ‌کس می‌کرد و پاهایم سنگین بودند. به سختی توانستم بفهمانم: «شیرین کجایه؟»

وقتی فهمید که کسی را می‌پرسم، به بیرون اشاره کرد. دلم باغ‌باغ شد. حس کردم نیروی در رگ‌هایم دوید و قدرتی وجودم را فتح کرد. حس کردم اتاق روشن و چشمانم می‌خواستند که همه‌ی آدم‌ها را قورت بدهند تا راه شیرین را باز کنند، بیاید داخل و ببینمش. داکتر جوان که این را به من گفت، با گام‌های پرشتاب اتاق را ترک کرد و به دهلیز پیوست. نتوانستم صدای گام‌هایش را بشنوم، فقط تصویر غبارآلودش را دیدم که از دروازه بیرون شد.

صداها هنوز هم کاملا برایم مفهوم نبود. صداهای مبهم و نامفهوم زیادی پرده‌های گوش‌هایم را می‌آزردند. کاش دستم را می‌توانستم روی گوش‌هایم بگذارم. کاش شیرین بود که صحبت می‌کرد تا از شر این صداها رهایی می‌یافتم. موسیقی هم اگر بود، به گوش‌هایم گوشکی را می‌زدم و تنها آن را می‌شنیدم، این قدر رنج نمی‌کشیدم. صدهای مبهمی را که اکنون می‌شنوم، آزاردهنده‌تر از صدای دستگاه‌های برش سنگ و کاشی است. گوشم تاب شنیدن این‌ها را ندارد. به راست می‌بینم و به چپ، نیست کسی آیا که کمکم کند؟ نه نیست، همه درگیری یکی است. اگر به من برسد که آن یکی می‌ماند. معلوم نیست که او اکنون چه می‌کشد. شاید هم دمش در رفت و آمد باشد که چندین داکتر روی یک مریض جمع شده‌اند و دست‌وپاچه به نظر می‌رسند. شاید هم چنین نباشد، در نگاه من چنین سراسیمه بیاید. آفرین به این داکترها که از این صداها خسته نمی‌شوند. چهره‌هاشان را هم طوری نمی‌بینم که خستگی و کلافگی در آن‌ها نقش بسته باشند. مگر چه زده‌اند در گوش‌هاشان؟ یا گوش‌هایم را چه شده؟ چه چیزی را کم دارد؟

صداهای مبهم و آزاردهنده تمامی نداشت. یکسره می‌نواخت و چه آزاردهنده می‌نواخت. نفرین به نوازنده‌هاشان می‌فرستادم. در ذهنم می‌پرسیدم، عجیب است که خودشان خسته نمی‌شوند. خودشان چطوری با این صدها کنار می‌آیند؟ داکترها با این صداها کنار می‌آیند؟ در آن لحظه می‌اندیشیدم که جهان را چه شده باشد که انباشته از چنین صداهای مبهم و وحشتناک و گوش‌آزاری شده است؟ هیچ درکی از این بدبختی جهان یا خودم نداشتم. ذهنم هنوز نمی‌توانست با واقعیت پیرامون ارتباط درستی برقرار کند. هنوز تصویرها هم همان ابهام صداها را داشتند. به سختی داکتر از غیرداکتر تفکیک‌شدنی بود برایم. آن هم فقط و فقط از لباس‌شان تشخیص می‌دادم. اگر داکتری بدون چپنش به عیادتم می‌آمد، نمی‌توانستم داکترش قبول کنم. فکر می‌کردم کسانی دیگری است که آمده از مریضان بازدید کنند. سؤال‌هایی را هم اگر می‌پرسند، نه اهمیت می‌دهم و نه باور دارم که او می‌تواند کاری کند. در میان جیرجیری که گوش‌هایم را می‌آزارد و اعصابم را به‌هم می‌زد، کلافه بودم. همان داکتری که پیشتر بیرون رفت، پیش‌پیش و یکی از پشت سرش وارد اتاق شد. در آن لحظه داکتر را فقط از چپنش می‌شناختم. اگر بالینم نمی‌آمدند بازهم فکر می‌کردم که همان داکتر است؛ اما این بار به آن یکی رسیدگی می‌کند. نزدیکتر و نزدیک شدند. تا این که یکی سمت راست و دیگری سمت چپم ایستاد. داکتر تابلو بود، ننگریستمش. نگاهم را به سمت چپم بسترم متمایل کردم، خیره شدم. باورم نمی‌شد. چندین بار پلک زدم تا این‌که تصویر شفاف‌تر شد. شقایق بود که با بهت و حیرت نگاهم می‌کردم. شیرین نبود. چهره‌ی گرد شقایق نمی‌توانست صورت باریک شیرین را داشته باشد. ابروان پشتش در همان اول برایم نقل داد که شیرینی در کار نیست. نمی‌توانستم شادی یا اندوهش را بخوانم:

«سرور! خوبی؟»

صدایش را از میان انبوهی از صداهایی که وارد گوش‌هایم می‌شد، غم‌انگیز و دردآلود یافتم. اشکش حتماً در چشمانش خانه کرده بود یا هم باران واری می‌بارید، نمی‌دانم، نمی‌دیدمش. دستش را به چشمانش برد و اشک‌هایش را گرفت. دیگر پیدا بود که می‌گرید، اکنون این را بهتر می‌شد از صدایش فهمید. هق‌هق می‌زد. گلویش گرفته بود. افزود:

«خدا ره شکر که به هوش آمدی. بابه و آیه مه صدبار مرده و دوباره زنده شده‌ان. کار من شده جواب دادن به تلیفن اونا و خبر دادن از احوال تو؛ این‌که هنوز هم بیهوشی.»

پلک زدم به نشانه‌ی تشکری و این‌که من هم خوش‌حالم و خوبم. نفسی تازه کردم، تضرع‌آمیز به دنبالش گفتم:

«شیرین…»

مکث کردم. می‌خواستم بپرسم حالش چگونه است یا کجا است؛ اما شقایق فهمید و نگذاشت سؤالم را بپرسم. بازوانش پایین افتاد و نگاهش را هم از من گرفت و به زمین یا به آهن‌های تخت بیمارستان دوخت. صدای حزن‌آلودش نبود که از میان جینگ‌جینگ صدای دیگر به گوش‌هایم می‌رسید، صدای گریه‌اش بود. از این درهم رفتنش تنم لرزید. این بار ترس به جای خون رگ‌هایم را پر کرد. گویا این خون نبود که در رگ‌هایم می‌دوید و سراپایم را فتح می‌کرد، بلکه ترس و هراسی بود که از این درهم رفتن شقایق عاید عالم شده بود. ویرانی زهروار از درون به جانم افتاد و به نابودی‌ام شروع کرد. با خستگی از این مکث، گفته‌ام را بازهم تکرار کردم: «شیرین…». بازهم سخنم را برید: «شیرین…» این بار سکوت نکرد، اما حرفش را خورد و به سوی من دید و گریه‌اش اوج گرفته بود. هق‌هق صدایش را می‌شنیدم و تکان بازوهایش را می‌دیدم:

«… در همان‌جا شهید شد.»

گریه‌اش اوج گرفت، جیرجیر دستگاه‌های تنفسی و جیرجیر چیزهای دیگری که نمی‌دانستم از چه بود، اوج گرفتند. اکنون ترس نبود که از نو وجودم را فتح می‌کرد. درد بود، اندوه و عذاب بود. سرم گیج رفت و تصویرها تبدیل به سفیدی شدند. گریه‌ی شقایق و صداهای گوش‌آزار دیگر نیز محو شدند.

***

چشمانم را باز کردم، برق روشن بود و سرُم هنوز هم روبه‌رویم در شاخه‌ی آهنی پایه‌اش آویزان بود؛ جایی که همیشه بود و هست. تصویرها کم‌کم شفاف‌تر از قبل شده بودند. جیرجیرها هم کاهش یافته بودند. سرم را بیشتر به راست و چپم متمایل کردم. سرُم‌های دیگر نیز هنوز هم سر جای قبلی‌شان آویزان بودند. بازو و ران‌هایم به شدت درد می‌کرد. سرم گیج می‌رفت. داکتری که کنارم نشسته بود، گویا منتظر به هوش آمدنم بود و او این نشانه‌ها را شاید در چهره و نفس کشیدنم دیده بوده یا حرکت‌هایی کرده بودم که در او چنین امیدی را کاشته بود. دستش را در برابر چشمانم آورد و حرکت داد: «می‌بینی؟»

می‌دیدمش و حرف‌هایش را هم می‌شنیدم؛ اما رمقی نبود که حرف بزنم. حرف زدن دیگر برایم بیهوده بود و هست. اگر می‌گفتم: «آری، می‌بینم» چه دردی را دوا می‌کرد؟ شیرین را دوباره زنده می‌کرد؟ او را نزدم برمی‌گرداند؟ بازهم می‌توانستیم در سرک‌ها راه برویم؟ چرا حرف می‌زدم؟ دیگر دیدن، شنیدن، گفتن و… برایم ارزش‌شان را از دست داده بودند. با پلک‌هایم تأیید کردمش. گفت: «نه‌نه، خوده تکان نده، آن‌قدر خوب نیستی که بخوایی بالا شوی، خوده تکان نده که استخوان‌هایت درد می‌کنه.»

گویا به شقایق هم این نوید را داده بود. شقایق روی چوکی نشست و دستم را گرفت: «به مادرم پیام گذاشتم که به هوش آمده‌ای.»

در حالی‌که دستم را می‌فشرد: «زود خوب شو.»

«شیرین…»

«بردیم پنجَو، اونجا دفن کدیم. بابه و آیه‌ شی گفتن پنجاب بیاورین. دو هفته پیش به خاک سپردن.»

عذاب از آن زمان دامنم را گرفت و هیچ وقت رهایم نکرد. به کوچه‌ و سرک کشاندم. از همان زمان به راه افتادم و در کوچه‌ها راه رفتم. تمام خم و پیچ کوچه‌ها را در پی‌اش گشتم. شیرین نبود؛ اما عطر خوش‌بویش فضا را انباشته بود. بوی می‌کردم، خم‌های کوچه را یکی پی دیگر عبور می‌کردم شاید نزدیکی‌های آن‌جا آمده باشد. اما پیش که می‌رفتم، بازهم جز همان بوی خاص، چیزی نمی‌یافتم. به سرک دارالامان که می‌رسیدم، عطر مخصوصش را آمیخته با بوی باروت در فضا می‌شنیدم. خیابان‌ دارالامان را پر کرده بود و من از این بوی لذت می‌بردم، درد می‌کشیدم، آرزوی مرگ می‌کردم، می‌مردم و زنده می‌شدم و زندگی می‌کردم. پس از هفت سال، هنوز هم شب‌ها و روزهایم را بالا و پایین می‌روم، گپ می‌زنم، درد دل می‌کنم، با شیرین زندگی می‌کنم. دست‌هایش را می‌گیرم، راه می‌رویم، قصه می‌کنیم، شعر می‌خوانیم، دکلمه می‌کنیم. صدای دل‌انگیزی دارد شیرین. هیچ صدایی هم‌پای صدای او نیست. شب نمی‌گوییم، روز نمی‌گوییم، ازدحام و خلوت نمی‌گوییم، در همه وقت به راه می‌افتیم و طول و عرض خیابان‌های کابل را قدم می‌زنیم، قدم می‌زنیم، قدم…



پانوشت: عنوان داستان از مصراعی از شعر «کیمیا»ی خانم زهرا زاهدی گرفته شده است که در مجموعه‌ی «زمین برای من تنگ است» آمده است.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.