زندگی برزخی زنان؛ مروری بر کتاب «سه زن هراتی»

«وقتی مروجین مذهب به سرزمین ما آمدند، در دست‌های‌شان کتاب مقدس‌شان بود و ما زمین‌های‌مان را در دست داشتیم. پنجاه سال بعد، ما در دستْ کتاب‌های مقدس داشتیم و آن‌ها زمین‌های ما را» (جومو کیانتا، اولین رئیس‌جمهور کنیا پس از استقلال).

خانم «ورانیکا دبل دی»، یکی از پژوهشگران انگلیسی، با «جان»، شوهرش، در ۱۳۵۲ ه.ش وارد افغانستان شده و تا ۱۳۵۵ در هرات زندگی می‌کنند. قبل از آمدن به هرات، در ایران زبان فارسی را فراگیر می‌گیرد و زمانی که وارد هرات می‌شود، بر زبان فارسی مسلط است. به همین خاطر وارد زندگی خصوصی زنان هرات می‌شود و سعی می‌کند که رازهای زندگی، رسوم و عنعنات، دردهای درونی و… زنان هرات را کشف کند. در این راستا خیلی موفقانه عمل می‌کند و چنان در دل زنان هراتی جای می‌گیرد که زنانْ دیگر او را به‌عنوان یک خارجی نمی‌بینند، بلکه او را یک هم‌راز و دوست مهم تصور می‌کنند و سر سفره‌های‌شان جای می‌دهند.

خانم ورانیکا در واقع نقش یک محقق واقعی را بازی کرده است و هدفش مشخص بود که چگونگی زندگی زنان افغانستان و به‌صورت مشخص زنان هرات را کشف کند. کتاب «سه زن هراتی» حاصل اختلاط چندساله‌ی او با زنان هرات و بخصوص سه زن (مریم، مادر نبی و شیرین) است. صفحات نخست کتابْ تحت عنوان «پشت پرده» است و درباره‌ی ورود خودش به هرات پرداخته که زنان هرات از دیدنش متعجب می‌شوند و انگشت به دندان می‌گیرند. گاهی از ایشان سوال می‌کنند که چرا هنوز بچه ندارد؟ نکند نازا است؟

غلو و اغراق نیست که «سه زن هراتی» را یک اثر تحقیقی بدانیم. در این کتاب، خانم ورانیکا در واقع اخلاق یک محقق را مراعات کرده است. در کتابِ «مقدمه‌ای بر روش تحقیق در علوم انسانی»، اخلاق یک محقق را در تحقیق مهم تلقی کرده و بیان داشته که محقق خوب کسی است که خود را با شرایط ساحه‌ی مورد مطالعه وفق بدهد. خانم ورانیکا این نکته را خیلی خوب مراعات کرده است. خودش می‌گوید: مریم به من چادرنماز را پیشنهاد کرد و بنابر درکی که داشتم پذیرفتم. مادر غنی قد و اندام مرا اندازه گرفت و پارچه را با تماس زمین بر اندام من گذاشت و گفت: بسیار خوب! ما تو را مسلمان می‌کنیم (ص ۱۰۲).

در صفحه ۲۵ کتابِ «مقدمه‌ای بر روش …»، قواعد تحقیق را صبرطلبی و جرأت‌طلبی بیان داشته که این دو قاعده در «سه زن هراتی» به وضاحت مشاهده می‌شود. در معنای واقعی کلمه، کاری که خانم ورانیکا کرده، هم جسارت می‌طلبد و هم خودگذری. به‌عنوان نمونه، وی در محافل عروسی، مجالس عزاداری و حتا در اماکن جادو و جنبل، به‌خاطر کسب معلومات می‌رفت. با مادر نبی، نزد یک دعاخوان، که مشهور به «آقا» بوده، نیز می‌رود.

اما آنچه که من در کتاب خواندم و فهمیدم، این است که کتاب محشوی از سانسور از سوی مترجم است. اتفاقاْ خود مترجم هم این را اعتراف کرده که آنچه در کتاب بوده، ترجمه نکرده و نکات برهنه‌اش را قیچی کرده یا کلمات را سلیقه‌ای گزینش کرده است. در ضمنْ مترجم کتاب (عبدالعلی نور احراری) از روی ترس و هراس به عالمان دین متوسل شده است. سعی کرده است که به‌خاطر چاپ کتاب از آن‌ها سند اجازه بگیرد. این کار مترجم در واقع احمق‌بودنش را به نمایش می‌گذارد. البته من علم و دانش آقای مترجم بزدل را مورد حمله قرار نمی‌دهم و باور دارم که ایشان مترجم خیلی عالی است. اما ایشان در واقع همان احمقی است که تا هنوز با قرن حجر پشت و پهلو می‌شود؛ یعنی به‌خاطر ترس از ملا  و شیخ، واقعیت‌ها را انکار می‌کند و به‌خاطر زیر سؤال نرفتن دینْ سانسور می‌کند.

جمله‌ی معروفی است که می‌گوید: عاشق بزدل، عشق را ضایع می‎‌کند. این مترجم بزدل نیز کتاب «سه زن هراتی» را ضایع کرده است و چنان ضایع کرده است که کیفیت و منزلت کتاب را پایین آورده است. زمانی‌که این کتاب خیلی جذاب را بخوانیم، واقعیتِ سانسور در کتابْ خشم آدم را بالا می‌آورد و دل آدم می‌شود که باید کتاب را دور اندازد. شوربختانه به‌غیر از این مترجم بزدل، کسی دیگری این کتاب را ترجمه نکرده است و من آرزو دارم که این کتاب را کسانی دیگر به‌زودی ترجمه کند تا محتوای متن اصلی را با امانت‌داری به خواننده منتقل کند.

من فقط یک جمله به مترجم این کتاب می‌گویم: آقای محترم! زمانی‌که در یک جمله، کلمه‌ی «خر» به‌کار رفته است، ما در ترجمه حق نداریم آن را به «اسب» یا «آدم» تبدیل کنیم. این کارْ مفهوم جمله و محتوای کل اثر را دگرگون می‌کند که در واقع نوعی تجاوز به و دخل و تصرف در اندیشه‌ی نویسنده‌ی اصلی کتاب کرده‌ایم. گرچند شما خود را دوستِ مؤلف کتاب معرفی کرده‌اید، به‌نظرم شما در اندیشه‌ی دوست‌تان تجاوز کرده‌اید که در حوزه‌ی کتابت و تولید و بازتولید متن، قابل بخشش نیست.

خرافات‌پرستی

«خرافات که جمع خرافه است یعنی سخنان بیهوده، افسانه‌، خوش‌شانسی، بدشانسی، تعویذ، فالگیری، اشباح خانه‌های جن‌زده، پیشگویی و کهانت، تصور شخصی در مورد سعد و نحس بودن رنگ‌ها، روزها، مکان‌های اسطوره‌ها، سخنان پریشان. خرافه یعنی چیزی که اصلاْ وجود ندارد و ما آن را موجود و مؤثر می‌دانیم. یا اگر وجود دارد اموری را به آن نسبت می‌دهیم که فاقد توانایی آن است» (سایت روزنامه هشت صبح).

جامعه‌شناسان می‌گویند: «خرافات ریشه در تجارب تمام انسان‌ها دارد، ولی در جوامعِ رو به انکشاف بیشتر دیده می‌شود. وقتی دانش نباشد، مردم رویدادها را بر اساس باورهای خرافاتی‌شان تفسیر می‌کنند». بریالی فطرت استاد دانشگاه کابل می‌گوید که «باورهای نامعقول در حقیقت سرپوش‌گذاشتن بالای ناتوانایی‌ها و خطاها و همچنان تسکین روانی در برابر ناملایمات زندگی پنداشته می‌شود». به‌باور او، «این عقیده در کشورهای انکشاف‌یافته رو به کاهش است اما در اکثر جوامع عقب‌مانده مردم تاهنوز به مفکوره‌های چون: بخت نیک، بخت بد، بدچشمی و نشانه‌های بدشگونی عقیده دارند. آن‌ها اتفاقات و حوادثی که هیچ ارتباط منطقی و عقلانی باهم ندارند را نظر به باورهای خرافاتی‌شان تعبیر می‌کنند، نه به اساس علت و معلول».

به هر حال، خرافات در واقع ناشی از یک سلسله عواملی است. دانشمندانْ یکی از عوامل مهم پیداش و رشد خرافات را جهل و خامی بشر می‌دانند و می‌گویند به هر اندازه که انسان از درک حقایق، رابطه‌ی منطقی پدیده‌ها، قانون علت و معلول، تشخیص و فهم واقعیات عاجز باشد، به همان نسبت دچار خرافات و خرافه‌پرستی می‌شود. زیرا در برخورد با مشکلات از شناخت راه‌حل‌های عقلی و منطقی عاجز و اندیشه‌ی علت‌یابی او ضعیف است لذا برای تسکین و اقناع خویش به هر اوهامی متوسل و معتقد می‌شود.

چیزی که در «سه زن هراتی» به‌صورت وافر دیده می‌شود، خرافه‌گرایی و کینه‌توزی است. کتابْ حامل خرافات مردم، و به‌صورت مشخص زنان هرات است. خرافات و کینه‌توزی چنان بر کتاب سایه افگنده است که خواننده را مسخ می‌کند. زنان هرات غرق در خرافات‌اند و خرافاتْ زندگی‌شان را شکل می‌دهد. خانم ورانیکا خیلی جسورانه و شجاعانه خود را در دل زنان هرات جا داده و به بیان خرافاتی که زندگی شخصی زنان را شکل می‌دهند، پرداخته است. همان‌طور که قبلاً یادآور شدم، عقل و منطق فدای خرافات گردیده و زنان را مطیع و فرمانبردارش ساخته و زندگی‌شان را با انواعی از خرافات عجین ساخته است. یعنی واسطه و مددگار زنانْ جادو و جنبل است. محتوای این کتاب واقعیت‌های ۴۷ سال قبل از امروز را روایت می‌کند و با خواندن کتابْ آدم پی می‌برد که خرافات نه‌تنها در هرات، بلکه در هر نقطه‌ی کشور وجود داشته و مردم را تحت تأثیر قرار داده است.

نویسنده‌ی کتاب به زیارت‌ها اشاره کرده است که در آن‌زمان زن ها برای دریافت حاجت و درمان به آن‌ها مراجعه می‌کرده‌اند. در ضمن به نذر و خیرات پرداخته که خواننده را مجذوب خود می‌کند و آدم فکر می‌کند که زنان هراتِ آن‌زمان، چقدر در جهل و نادانی به‌سر می‎بردند.

زمانی‌که خانم ورانیکا با زنان خانواده‌ی لطیف‌خان به زیارت سیدمختار می‌رود، چنین حکایت می‌کند: زمانی که داخل زیارت شدیم و همه سکوت بود و ناگهان پروانه سکوت را شکستاند و گفت: قبلا فرشته [دختر لطیف‌خان] این‌جا دعا کرده بود و صاحب فرزند شد و برای من هم توصیه کرد که دعا کن تا صاحب فرزندی شوی، در صورتی که من قرص جلوگیری می‌خوردم. به اصرار آن‌ها قبول کردم و عروسکی لته‌ای را به بغلم داد و دهن آن را به پستان‌هایم مالید و پستان‌هایم را فشار داد و گفت: حالا بگو «بسم‌الله»، و آرزوی داشتن پسر را در دل خود زنده نگهدار. بعد آن عروسک را بر شاخه‌ی درخت آویزان کرد (صص ۷۶-۷۷).

لطیف‌خان یکی از آوازخوانان مشهور هرات است و شاگردان زیادی نیز تربیت کرده است و لقب استاد را با خود یدک می‌کشد. دو پسرش، کریم و ظاهر، و دامادش، محمد عمر، نیز نوازنده استند، اما افکارشان غرق در خرافات و خرافه‌پرسی است. مریم، یکی از دوستان نزدیک خانم ورانیکا و دختر کلان لطیف‌خان و سرپرست خانواده‌ی لطیف‌خان بعد از مادرش است. خانم ورانیکا از مریم به نیکی یاد کرده و بیان داشته است که مریم او را با فرهنگ شیعه آشنا کرد. ولی خودش زیاد نمی‌فهمید، چون بی‌سواد بود، اما عقید و باور افراطی‌اش خیلی برای ورانیکا جالب است.

زمانی که کریم با طاهره ازدواج می‌کند و طاهره باردار می‌شود، در زمان بارداری‌اش با کریم به طرف کابل می‌رود. به‌خاطر راه طولانی و تاریکی سالنگ، طاهره دچار ترس و اختلال می‌شود و سرانجام به سقط جنین می‌انجامد. طاهره در پله کرسی نشست و گفت: پس از آن‌که از کوتل سالنگ گذشتم، شب بعد در خواب ترسیدم، از شدت ترس تکان خوردم و بیدار شدم، صبحْ لکه‌های خون در اِزارم مشاهده کردم. مریم بی‌درنگ گفت: دیدن خون اگر چه اندک باشد، خطر دارد و این خطری است که باعث کنده‌شدن بچه (سقط جنین) می‌شود. سپس به طاهره توصیه کرد پیش ملا برود، بند بگیرد و آن را به کمرش ببندد تا از کنده‌شدن بچه جلوگیری شود (ص ۹۲).

این‌گونه عقیده‌های خرافاتی نه‌تنها در شهر هرات مروج بوده، بلکه در جاهای دیگر افغانستان نیز مروج رواج دارد. در مناطق ما نیز این‌گونه رسم‎ها رواج داشت، چون شفاخانه و داکتر وجود نداشت تا مردم به تداوی برود. اما آن زمان در هرات شفاخانه و داکتران مجرب بود. در زمان داودخان، انگلیسی‌ها حامی افغانستان بود و بیشترِ داکترانِ شفاخانه‌های هرات و کابل را انگلیس‌ها تشکیل می‌دادند. در «سه زن هراتی» نیز از داکتران متخصص و مجرب انگلیسی ذکر شده است.

بخش سوم کتاب به خانمی به‌نام شیرین اختصاص داده شده است. شیرین آوازخوان و مطرب است و در محفل‌های مثل عروسی، نامزدی، جشن تولد و … در مقابل پولْ آهنگ می‌خواند و رقص می‌کند. خانم ورانیکا به‌خاطر کشف رازهای زنان مطرب و کوچه‌ی خرابات، که زنان مطرب در آن می‌زیستند، به شاگردی شیرین در می‌آید. خانم ورانیکا خیلی زود دایره‌زدن و آوازخوانی را یاد می‌گیرد. می‌بیند که در بین زنان مطرب رقابت ناسالم و کینه‌توزی وجود دارد، هرچند رابطه‌ی فامیلی هم دارند. زمانی‌که خانم ورانیکا موسیقی را فرا می‌گیرد و در گروه شیرین در محافل اشتراک می‌کند، بیشتر از پیش از وضعیت زنان هرات آگاه می‌شود. در ضمنْ شیرین به او توصیه می‌کند که برای ادای دَین به یاد پیر خرابات نذر کند. شیرین گفت: در کابل زیارتی هست که به پیر خرابات تعلق دارد. هر وقت کسی بخواهد شاگرد موسیقی شود، باید حلوا و گُر خیرات کند. تو هم این کار را باید بکنی (ص ۲۸۹).

لایه‌های کتاب به موضوعات جالب پرداخته که بیان‌گر باورهای خرافات به جادو و جنبل و حتی جن‌زدگی است. بخش دوم کتاب به «مادر نبی» اختصاص داده شده است. مادر نبی کسی است که از مرض جن‌زدگی رنج می‌برد و یک فال‌گیر مشهور نیز است که از فردی به‌نام «آقا» پیرو می‌کند و هر قدر کار می‌کند نصف پول فالگیری‌اش را به آقا می‌دهد. آقا کسی است که زنان زیادی دارد و در نزد مردم هرات از جایگاه قداست برخوردار است. مردم با هر مشکلی که بر می‌خورند با تحایف زیاد نزد آقا می‎‌آیند. آقا یک اتاق پاک و منزه دارد و با خواندن دعا مردم را روانه‌ی خانه‌اش می‌کند.

خانم ورانیکا به اصرار زیادِ مادر نبی نزد آقا می‌رود. هدفش دیدن آقا از نزدیک است. خانم ورانیکا از صف‌های طولانی مریضان فلج و کور، که پیش آقا آمده بودند، حکایت‌های عجیب‌وغریب کرده است و همین‌طور از وضعیت خانه و زنانش. «زمانی‌که با مادر نبی به خانه‌ی آقا رفتم او مرا با یک زنی مقبول معرفی کرد که خال‌های آبی بر پیشانی داشت. گفت که وی زن آقا است و مادرش به بیماری شدیدی مبتلا شده بود و هر کس فکر می‌کرد که خواهد مُرد. وی در آن زمان آبستن بود. در آن حالت نذر کرده بود که اگر شفایاب شود و دختری بزاید، او را به پسر آقا محمد علی خواهد داد. این زن جوان همان است که در شکم مادر، نذر پسر آقا شده است. وی در ده سالگی عروس آقا شده بود (ص ۲۰۹).

این نکته خیلی نگران‌کننده است. زنان چقدر در جهل و نادانی به‌سر می‌بردند و به‌خاطر جادو و عقیده‌های خرافاتی فرزندان‌شان را قربانی می‌کردند. این قسم فرهنگ در بین در یهودیان نیز مروج بوده است. زمانی که مشکلی یا حادثه‌ای طبیعی پیش می‌آمدند، آن‌ها دختران باکره را قربانی می‌کردند. خانم ورانیکا می‌افزاید: یک زن دختر که سه انگشت داشت و دوی آن باهم چسبیده بود، را نیز نزد آقا آورده بود (ص ۲۱۰). پس فهمیده می‌شود که مردم آن‌قدر در جهل و نادانی به‌سر می‌بردند که حتا مریضان مادرزادی را نزد ملاها و فالگیران می‌بردند.

مادر نبی شغل فال‌گیری دارد و ورانیکا دبل دی نزدش می‌رود. مادر نبی یک زن کینه‌توز است و به جن‌ها عقیده‌ی قرص دارد و مردم عقیده داشتند که او با جن‌ها حرف می‌زند. خانم ورانیکا جریان فال‌گیری او را چنین حکایت می‌کند: روزی زن ژنده‌پوش دهاتی نزد او آمد و گریه‌کنان گفت که بچه‌ام را هیچ‌کسی دختر نمی‌دهد. مادر نبی بعد از مقدمه‌چینی، تسبیح را گرفت و حرکت لبان و بدن نوسانی‌شان را مشاهده می‌کردم. ناگهان صدای عجیبی از دهنش برآمد که به‌تدریج بلندتر، خشن‌تر و مبهم‌تر شده رفت. تصور می‌شد که وی در عالم روحی قرار دارد. مادر نبی پس از لحظات خاموشی، برایش لرزه و ارتعاش پیدا شد. بعد به خود آمد و چشمانش را باز کرد و اعلام داشت: پسرت را جادو کرده‌اند. وی پرسید کدام کس او را جاده کرده است؟ مادرنبی گفت: یک مرد که نه دور است و نه نزدیک. زن دهاتی با این توضیح نامفهوم قناعت کرده و گفت: آن مرد حتماً کاکایش می‌باشد (صص ۱۸۹-۱۸۸). زمانی که اطفال یا چیزهای دیگر نیز گم می‌شدند، والدین/صاحبان‌شان نزد مادر نبی می‌آمدند که در یافتن آن‌ها، کمک‌شان کند.

شوربختانه این باورهای خرافاتی و خرافی در لایه‌های فرهنگ مردم افغانستان نهادینه شده است. در روستاها باورهای غیر عقلانی زیادی وجود دارند. مثلا در شب اول عروسی اگر داماد پرده‌ی بکارت عروس را پاره نتواند، یعنی مشکل زودانزالی داشته باشد، به داکتر مراجعه نمی‌کند، بلکه به شیخ و دعاخوان مراجعه می‌کنند و از آن‌ها تعویذ می‌آورند و به گردن بچه آویزان می‌کنند. مردم روستا آن‌قدر فهم و شعور ندارد که از خود سؤال کند که چطور دو فرد که قبلاً در کنار یک دیگر نه نشسته و حتا یکدیگر را از نزدیک ملاقات نکرده، در شب اولْ رابطه‌ی سالم برقرار کرده می‌توانند؟

باورهای غلط و رقت‌بار که تا امروز پابرجا است و در جامعه نهادینه شده است، کم نیست. مثلاً در فلان روز سفر خوب است و در فلان روزْ بد. در منطقه‌ی ما یک زنْ عروس‌اش را زیر لت‌وکوب گرفته بود به این دلیل که می‌گفت از روزی که عروسش به خانه‌اش آمده، گاو شیرده شیرش خشک شده و اصلاً شیر نمی‌دهد. این‌گونه باورهای غلط و جان‌سوز از عدم آگاهی مردم سر چشمه می‌گیرد.

در بخش پایانی کتاب، نویسنده به‌نحوی انقلاب هفت ثور را نکوهش کرده و کشتار غیر انسانی خوانده است. به‌خاطر ویران‌شدن هرات و کوچه‌ی مطرب‌ها، آهی سرد کشیده که خواننده را احساساتی می‌کند. به هر حال، ذات انقلابْ دگرگونی و ویرانی است و نمی‌شود که انقلاب کرد اما خونی نریزد. چنین انقلابی در طول تاریخ به‌وقوع نپیوسته است. حتا استقلال هند عاری از خون‌ریزی نبود.

هفت ثور از نظر من یک کودتا نیست، بلکه انقلابی بود که بر پیکره‌ی سلطنت کوبیده شد؛ سلطنتی که چندین قرن بالای مردم حاکمیت داشت. سرنگونی چنین سلطنت کاری بس دشوار و تاریخی بود. انقلاب صورت گرفت، اما این‌که چطور یک انقلاب موفق را مدیریت کرد، بحث جداگانه‌ای است. کمونیست‌ها موفق شدند که سلطنت را سرنگون کنند، اما در مدیریت انقلاب دچار ضعف گردیدند و بین‌شان شکاف ایجاد شد و زمینه‌ی چور و چپاول و ویرانی کشور از سوی مجاهدین مهیا گردید.

در یک نگاه، انقلاب هفت ثور، به‌نفع کارگران و مردم بی‌نام‌ونشان منجر شد. مثلاً مطرب‌های هرات از نظر مردم همان جت‌ها و دلاکان بودند. جت‌ها کسانی بودند که زنان‌شان برای تهیه‌ی معیشت‌شان به گدایی پشت درهای مردم می‌رفتند و مردان‌شان بودنه‌بازی می‌کردند. همین‌طور دلاکان کسانی بودند که زنان‌شان در خانه‌های ثروتمندان می‌رفتند و برای‌شان آواز می‌خواندند و رقص می‌کردند. مردم از این دو گروه به‌شدت متنفر بودند و حتا رفتن به محله‌ی‌شان را گناه می‌پنداشتند.

بعد از انقلاب هفت ثور همه‌چیز دگرگون شد و باورهای مردم نسبت به آن‌ها تغییر کرد. کوچه‌ی مطرب‌ها تغییرنام یافت. موسیقی به همه‌ی مردم افغانستان تعلق گرفت و هر زن و مرد نظر به علاقه‌ی‌شان به شغل نوازندگی و آوازخوانی پرداختند. خانم ورانیکا شغل مطربی را بدترین شغل در آن زمان تلقی می‌کند، چون مردم با مطرب‌ها برخورد درست نمی‌کردند و برای‌شان احترام قایل نبودند. اما امروز به آوازخوانان احترام خاص قایل‌اند و با شور و شوق به کنسرت‌های‌شان اشتراک می‌کنند و پول پرداخت می‌کنند.

اگر انقلاب هفت ثور صورت نمی‌گرفت، جت‌ها همان جت‌ها بودند و محله‌ی مطرب‌ها که از نظر مردم همان مکان عیاشان بود، نیز همان‌گونه باقی می‌مانْد. اما انقلاب هفت ثور همه‌چیز را دگرگون کرد. امروز زنان آوازخوانْ طرفدار دارند. ولی دیروز شیرین و دوستانش طرفدار نداشتند و همه به او به چشم حقارت می‌دیدند. امروز نیز بازماندگان آن مطرب‌ها و جت‌ها مثل سایر مردم افغانستان زندگی می‌کنند، اما مردمْ دیگر به‌چشم مردمان آن روز به آن‌ها نگاه نمی‌کنند و به تک‌تک آن‌ها به‌عنوان شهروند احترام قایل‌اند.

بیشتر کسانی که دیروز در کوچه‌ی خرابات زندگی می‌کردند، در واقع امروز آن‌ها به‌نام استادان مجرب موسیقی یاد می‌شوند. انقلاب هفت ثور اگر هزاران کشته بر جای گذاشت، اما تغییر ایده و باور هم ایجاد کرد. در ضمن، انقلاب یک پدیده‌ی مهم و ضروری برای تغییر جامعه و افکار مردم است. در هر جامعه‌ای، بعد از گذشت یک یا دو دهه، یک انقلاب لازم است چون اگر انسان‌ها انقلاب نکنند، طبیعت انقلاب می‌کند و اگر طبیعت انقلاب نکند، علم و تکنالوژی انقلاب می‌کند.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.