فلش بک؛ مرور چهار سال تحصیلی در دانشگاه خصوصی غرجستان

یکم؛ چهار سال سرگردانی

نتیجه‌ی کانکور اعلان شد. بعد از یک هفته سرگردانی، تصمیم گرفتم در یکی از مؤسسات تحصیلات عالی خصوصی ثبت نام کنم. دوست داشتم «جامعه‌شناسی» بخوانم و اکثر مؤسسات تحصیلات عالی خصوصی در تبلیغات سمسترهای بهاری‌شان از «جامعه‌شناسی» نام برده بودند. «دانشگاه ابن سینا» رفتم تا معلومات بگیرم و در رشته‌ی جامعه‌شناسی ثبت‌نام کنم. مردی با صورت استخوانی و ابروهای درهم‌کشیده پشت میزِ بخش معلومات نشسته بود. میز کاری‌اش نامنطم و شلوغ بود. برگه‌های تبلیغات، بروشورها، دفترچه‌های ثبت‌نام، ورق‌های باطله و جدول‌های معرفی دانشجویان از وزارت تحصیلات عالی، نشان می‌دادند که روز پرکاری را پیش رو دارد. میز نامنظمی داشت و بی‌سلیقه به‌نظر می‌رسید.

پیش از من، تعدادی زیادی، گمان می‌کنم، از تحصیلات عالی با تخفیف معرفی شده بودند. من منتظر نشستم تا نوبت به من برسد. نوبت که به من رسید، تلاش کردم اکت دانشجوهای مؤدب را در بیاورم. با نرمی از او درباره‌ی رشته‌ی جامعه‌شناسی معلومات خواستم. با تندی از من خواست بلندتر حرف بزنم. من معلومات گرفتم و ثبت‌نام کردم. گفت یک هفته بعد خبر می‌دهد. یک هفته گذشت و خبر ندادند. رفتم خبر بگیرم. میز کارش منظم و دفترش خلوت‌تر بود و پیاله‌ی چایش را میان دستانش گرفته بود و بعد از چند کلمه صحبت، چایش را شوپ می‌کرد. با بی‌توجهی گفت: ببخشید! در این‌جا صنف جامعه‌شناسی تشکیل نمی‌شود، اما استادان رشته‌ی «کمپیوتر ساینس» ما خیلی خوب است و این رشته درآمد خوبی هم دارد؛ حداقل بعد از چها سال کار پیدا می‌کنی، جامعه شناسی نان ندارد. تشکر کردم و گفتم من می‌خواهم جامعه‌شناسی بخوانم. فکر کنم خوشش نیامد، با لحنی سرد گفت: به یگان دانشگاه دیگر بروید.

از آن‌جا مستقیم به «دانشگاه غرجستان» رفتم. دانشگاه غرجستان در چهارراهی شهید بود. ساختمان قشنگ و شیک داشت. بخش معلومات مرا به ساختمان ریاست فرستاد تا از رئیس بپرسم. استاد «حسن رضایی»، رییس مؤسسه تحصیلات عالی غرجستان بود. هر چند به حرف‌های من توجه چندانی نکرد، اما گفت ثبت نام کنم؛ کلاس جامعه‌شناسی تشکیل می‌شود. گمانم یادداشتی هم داد تا به بخش پذیرش ببرم. در بخش پذیرش، دختر خانمی مهربان نشسته بود و با لهجه‌ی غلیظ ایرانی صحبت می‌کرد. نامم را نوشت و یک هزار افغانی بابت ثبت نام گرفت. گفت دو هفته بعد درس‌های‌تان شروع می‌شود.

در شروع سمستر برایم زنگ زدند، گفتند: درس‌های‌تان روز شنبه شروع می‌شود و برای رهنمایی به دانشکده‌ی مربوطه مراجعه کنید. ساختمان دانشکده‌ی علوم سیاسی و حقوق جدا از ساختمان ریاست و ساختمان اداری مؤسسه بود. تازه، «نگین پلازا» را اجاره کرده، کوچ‌کشی می‌کردند. همه‌ی اتاق‌ها شبیه دکان بودند و فرق زیادی میان اتاق نگهبانی، صنف و ریاست دانشکده‌ها نبود. پهلوی اتاق استادان، دفتری در کنج دهلیز بود که روی ورقی نوشته بودند: دانشکده‌ی جامعه‌شناسی. یک هفته سرگردان شدم تا دفتر باز شد و آقای رئیس را در راه‌رو دیدم. بدون توجه به حرف‌هایم، با انگشت اشاره‌اش، صنفی را به من نشان داد و گفت: فعلا ًبه همین صنف برو.

صنف بزرگی بود. شبیه یکی از راهروهای مرکز ثبت احوال نفوس، کلان و پر سروصدا. هر قسم آدم، با هر تیپ، حضور داشتند. من مستقیم رفتم روی آخرین چوکی خالی صنف نشستم. هیچ‌کسی هم حضور مرا جدی نگرفت؛ نه من به کسی سلام کردم و نه کسی به من. در آن گیرودار و هیاهو مجال‌اش هم نبود. یکی از بچه‌های قدبلند، که پیراهن-تنبان پوشیده بود و به لهجه‌ی غزنیچی صحبت می‌کرد، گفت: امروز هم درس نیست؛ استاد نیامده است.

مطالب مرتبط

دانشگاه غرجستان، در سال ۱۳۹۳، که ما ثبت‌نام کردیم، ورودی خوبی داشت و شاید بیشترین دانشجو را جذب کرده بود. فیس تحصیلی در غرجستان نسبت به دیگر مؤسسات کمتر بود و دانشجویان می‌گفتند امتحان ورودی را سخت نمی‌گیرند و در حد تشریفات اداری است. من نیز، بدون امتحان ورودی و مدرک صنف دوازدهم، با کاپی تذکره و چند قطعه عکس ثبت نام کردم. هرچند مؤسسات دیگر هم امتحان ورودی را جدی نمی‌گرفتند، اما تعدادی از آن‌ها به‌خاطر ناآشنایی مسؤولین پذیرش‌شان با فن بازاریابی در جذب دانشجو ضرر می‌کردند. چون تعدادی از مسؤولین پذیرش فکر می‌کردند اگر جدیت دانشگاه را به رخ دانشجوی جدیدالشمول بکشند، بیشتر جذب می‌شوند؛ اما نتیجه برعکس بود.

تعدادی زیادی از دانشجویان به‌خاطر علاقه‌مندی به علم و تحصیل نیامده بودند؛ کانکورزده یا کسانی بودند که برای گرفتن مدرک ثبت‌نام می‌کردند و دنبال موسسه‌ای بودند که خیلی سخت‌گیر نباشد. مسؤولین پذیریش غرجستان، دختر خانم‌های کارآشنا و خوش‌برخورد بودند و در نتیجه، دانشجویان زیادی را جذب این مؤسسه کردند. به همین دلیل، ساختمان جدید اجاره کرده بود. تا ساختمان جدید، که قبلاً مارکیت بود، شکل و شمایل دانشگاه را به‌خود گرفت، سمستر اول ما هم تمام شد. در سمستر اول، معمولاً «مبانی» درس می‌دهند و من هم تا قبل از امتحانات سمستر اول در فکر جامعه‌شناسی بودم. گفته بودند که این سمستر را مشترک می‌خوانیم و بعد صنف‌های‌مان جدا می‌شود. در آن صنف، که بیشتر از چهل نفر بودند، همه دقیقاً نمی‌دانستند کدام رشته را می‌خوانند.

من جامعه‌شناسی ثبت‌نام کرده بودم، عده‌ای هم علوم سیاسی و روابط بین‌الملل. من برای رفع بلاتکلیفی دوباره به امور محصلان رفتم. کارشناس، که خانم محترمی بود، گفت: در این‌جا شما جامعه‌شناسی ثبت نام کرده‌اید. مرا دوباره نزد رئیس دانشگاه فرستاد و او مرا نزد رئیس دانشکده‌ی علوم سیاسی فرستاد. رئیس دانشکده آدمی جدی به نظر می‌رسید و ریش منظم داشت. بعد از عرض حال من، گفت: می‌دانم؛ صنف جامعه‌شناسی تشکیل نشد، ما شما را مصلحتاً به صنف علوم سیاسی و روابط بین‌الملل فرستادیم. با ادا و اطواری استادمآبانه گفت: این رشته‌ها خیلی باهم تفاوت ندارند، علوم سیاسی بهتر است و از این دست حرف‌ها. یکی-دو هفته به امتحانات ختم سمستر، هیچ دانشگاهی پذیرش نداشت و در سمسترهای خزانی نیز احتمال تشکیل کلاس جامعه‌شناسی نبود. به هر روی، گفتم مرا در رشته‌ی روابط بین‌الملل معرفی کنید.

سمستر اول در یک چشم‌به‌هم‌زدن تمام شد و سمستر دوم آغاز گردید. در سمستر دوم، صنف ما را فقط به منزل پنجم انتقال دادند، اما صنف علوم سیاسی و روابط بین‌الملل را جدا نکردند. استاد «امین رشادت» و یکی-دو استاد دیگر، چند جلسه‌ی منظم درس دادند. باقی استادان یا جوک گفتند یا خاطره قصه کردند. سال اول تحصیلی ما، بدون هیچ استفاده‌ی مفید، با سرگردانی و جابه‌جایی به پایان رسید.

در سال دوم، صنف‌ها منظم‌تر شدند و حاضری جدی‌تر گرفته می‌شد. غیرحاضری استادان کم شد و درس و صنف رونق گرفت. در سمستر چهارم، بر پارلمان حمله شد. مدت زیادی با قصه‌ی «تق چپه کردم» سپری شد و ختم سمستر پنجم در کابل چندبار زمین‌لرزه‌ی شدید اتفاق افتاد و ساختمان ما ترک برداشته بود. حدود تقریباً یک ماه را با ترس و نگرانی زلزله سپری کردیم.

صنف ما در یک گوشه‌ی ساختمان، در آخر یک راه‌رو باریک قرار داشت و من بعد از زلزله بیشتر نقشه‌ی فرار را در ذهنم می‌کشیدم، تا تمرکز بر درس‌ها. اما تنها خاطره‌ی خوشِ آن صنف برای من، نشستن کنار پنجره‌ی رو به کوچه‌ی تنگی بود که وقتی پنجره را باز می‌کردیم، بوی خوش از کلچه‌پزی داخل کوچه، فضای صنف را عطرآگین می‌کرد.

در صنف سوم و چهارم، غرجستان تبدیل به دانشگاه شد و ساختمان دانشگاه در پل سرخ انتقال یافت. با ارتقای «مؤسسه تحصیلات عالی غرجستان» به «دانشگاه غرجستان» هیچ تغییری به‌وجود نیامد. همین‌گونه، سپری‌کردن سمسترها باعث تغییر نگاه، رفتار و گفتار هم‌صنفانم نشد. در صنف سوم نیز فراوان بودند دانشجویانی که توانایی خواندن و نوشتن را نداشتند، اما چهار سمستر را با موفقیت پشت سر گذاشته بودند. در میان دانشگاه‌های غرب کابل، در غرجستان تنوع قومی بیشتر بود؛ به همین دلیل، تا سمستر چهارم، یکی از سرگرمی‌های دانشجویان گروه‌سازی و جنجال به‌خاطر دختران بود. در سمسترهای بعدی این مسأله کم‌رنگ شده بود، اما صف دختران و پسران مشخص شده بود. دختران در صف اول می‌نشستند. من وقتی از آخر صنف، چوکی‌ام را گرفته در صف اول می‌آوردم، بچه‌ها با نگاه‌های معنادار مرا بدرقه می‌کردند. روزهایی هم که در صف آخر بودیم، تا درس تمام می‌شد، چند چشم خواب می‌کردیم. در تمام این سال‌ها، معمولاً استاد گاهی از درس گذشته چیزی می‌پرسید و گاهی نمی‌پرسید، اما به‌صورت یک‌نواخت درس می‌داد. اگر کسی از استاد سؤال می‌کرد، با نگاه‌های عجیب و غریب هم‌صنفی‌ها مواجه می‌شد. روزهایی هم بود که استاد درس را تازه شروع می‌کرد که شاگردان یک‌صدا می‌گفتند: بس!

در ختم سمستر پنجم، از نوبت روزانه به نوبت شبانه تبدیل کردم. چون در نوبت شبانه، بیشتر آدم‌های بزرگ‌تر می‌آمدند و تصور من این بود که فعالیت صنفی بیشتر و بهتر باشد. سه سمستر را با دانشجویان شبانه خواندم. دانشجویان شبانه بیشتر کارمندان دولتی بودند. در تایم شبانه، به‌دلیل خستگی کاری استادان و دانشجویان کارمند، درس و حوصله‌ی بحث و پرسش نبود و بیشتر دانشجویان از روی تفنن، سؤالی می‌پرسید که وقت تمام شود و استاد هم بی‌علاقه نبود تا به این دست سؤال‌ها بپردازد. یکی از استادان، در شروع سمستر یک نفر شاعر انتخاب کرده بود تا در صنف شعر بخواند. بعد از ده تا بیست دقیقه درس، استاد از شاعر صنف می‌خواست تا شعری بخواند تا خستگی رفع کنیم.

بعد یک مدت، متوجه شدم که در نوبت روزانه، به‌جز استثنائات، دانشجویان کانکورزده می‌آیند که مدرک بگیرند؛ و در نوبت شبانه، کارمندان دولتی می‌آیند تا برای ترفیع شغلی، مدرکی به‌دست بیاورند؛ و در هر صنف به‌تعداد انگشتان یک دست هم، دانشجویانی که برای کسب علم بیایند، یافت نمی‌شود. دانشگاه هم مطابق با نیاز و تقاضای دانشجویان، خدمات تحصیلی عرضه می‌کرد. علم‌پروری و عالم‌پروری هم، مثل تقسیم‌بندی رشته‌ها و تبلیغات دانشگاه‌های خصوصی در سطح شهر، قصه‌ای مفت بود/است.

در مدت چهارسال تحصیل در غرجستان، کسی از مسؤولین دانشگاه یا وزارت تحصیلات عالی در صنف ما نیامد و از ما نپرسید که وضعیت درسی چطور بود؛ از امکانات و شیوه‌ی تدریس راضی بودیم یا نه، و… . در تمام این چهار سال به‌جز دو یا سه استاد، دیگران همیشگی و دایمی بودند. فرقی نمی‌کرد رشته و تخصص‌شان چیست. آن‌هایی که سهم‌دار دانشگاه بودند، خواه ناخواه، چند کریدیت درس می‌گرفتند. اگر دانشجویان شکایت یا اعتراض هم می‌کردند، توجه صورت نمی‌گرفت. از طرفی، چون دانشجویانِ ضعیف زیاد بودند، استادان به‌آسانی می‌توانستند با دانشجویان کنار بیایند. برای دانشجویان، استادی، خوب و توانا بود که سؤال نمی‌کرد، حاضری نمی‌گرفت، ناوقت می‌آمد، وقت می‌رفت و قبل از امتحانات، سؤال‌ها را با دانشجویان شریک می‌کرد. در سمسترهای اخیر، تضمین کیفیت نیز ایجاد شده بود که بیشتر برای تشریفات اداری، وزارت تحصیلات در آخر سمستر، برگه‌ی ارزیابی می‌آوردند و دانشجویان هم برای تفریح، دسته‌جمعی خانه‌پری می‌کردند. تنها پیامد برگه‌های ارزیابی، برکنارکردن استادانی توانمند و نسبتاً سخت‌گیر بود که از طرف سهم‌داران معرفی نشده بودند.

در سال دوم، انجمن دانشجویی غرجستان را به‌منظور انسجام‌بخشی امور دانشجویی و نظارت از خدمات تحصیلی غرجستان تأسیس کردیم. این انجمن از همان اول زیر نظر کمیته‌ی فرهنگی-تحقیقاتی دانشگاه بود و با آن‌که ما تلاش کردیم شکل و شمایل دانشجویی به آن بدهیم، اما آن انجمن به گروه انتظامات و تشریفات دانشگاه غرجستان تبدیل شد. مسؤولین دانشگاه هم علاقه نداشتند که این انجمن رشد کند. انجمن‌های دانشجویی مستقل-چتری در دانشگاه‌های خصوصی، در زمینه‌ی تضمین کیفیت و نظارت، نقش ارزشمند و تأثیرگذاری ایفا می‌کنند و در درازمدت یکی از عوامل اعتباربخشی دانشگاه‌های خصوصی است؛ اما دانشگاه‌های خصوصی به‌دلیل منافع مالی‌شان اجازه نمی‌دهند انجمن‌های دانشجویی رشد کند و برنامه‌های دانشگاه را نقد، و از دانشگاه نظارت کنند.

دوم؛ بازارچه‌ای پررونق

مؤسسه‌ی تحصیلات عالی غرجستان یکی از مؤسسات پررونق تحصیلات عالی پایتخت بود و گفته می‌شد حدود سی نفر سهم‌دار دارد. سهم‌داران به‌تعداد انگشتان دو دست هم به‌خاطر ارزش‌های اکادمیک و خدمات تحصیلی سرمایه‌گذاری نکرده بودند، بیشتر به‌نیت تجاری و سود مالی در مؤسسه سرمایه‌گذاری کرده بودند. اختلافات سهم‌داران، بیشترین صدمه را به روند تحصیلی و ارائه‌ی خدمات تحصیلی این مؤسسه وارد کرده بود. البته مؤسسات دیگر نیز حال و روز مشابه داشتند و به سرنوشت غرجستان دچار بودند. مؤسسه‌ی تحصیلات عالی غرجستان در آن سال‌ها بیشتر به «بازارچه‌ای پررونق» شبیه بود، تا به یک مؤسسه‌ی علمی-تحصیلی. در سمستر سوم، جنجال‌ها و اختلافات سهام‌داران شدت یافت و این اختلافات، روند تحصیلی را در این مؤسسه مخدوش کرده، باعث بی‌نظمی گردید.

سرانجام، حسن رضایی، رئیس موسسه، برکنار شد و «امین جوادی»، به‌عنوان رئیس مؤسسه‌ی تحصیلات عالی غرجستان انتخاب شد. این تغییرات در سطح ریاست نبود؛ روی تمام بخش‌های خدماتی و اداری مؤسسه تأثیر منفی می‌گذاشت. با حل اختلافات پیش‌آمده ما خوشبین بودیم که تشکیلات جدید باعث تغییرات مثبت و افزایش کیفیت تحصیلی خواهد شد، اما بر عکس، این اختلافات بین سهم‌داران باقی ماند و وضعیت تحصیلی تغییر چندانی نکرد. در ختم سمستر ششم، دوباره این اختلافات شدت یافت و برای مدت محدودی، فعالیت‌های دانشگاه غرجستان به‌حالت تعلیق درآمد. گفته می‌شد بیشترین اختلافات در تقرری‌ها و استخدام استادان بود. روند استخدام استادان شفاف نبود. استادان بر اساس فرمایش سهم‌داران انتخاب می‌شد و اگر دانشجویان اعتراض می‌کردند، اعتراض‌شان شنیده نمی‌شد. مسایل منطقه‌ای و تا حدی، قریه‌ای، در دانشگاه مطرح بود و این مسأله دانشگاه را از هر لحاظ صدمه می‌زد.

نگاه مسؤولین به دانشجویان و مؤسسه بیشتر مالی بود. دانشجویان را بیشتر مشتری فکر می‌کردند، تا دانشجو. کسی از بی‌نزاکتی یا از کیفیت درس چیزی نمی‌پرسید، اما یک هفته قبل از تمام‌شدن وقت پرداخت فیس، نگهبانان دروازه کارت‌های دانشجویان را بررسی می‌کردند و کسانی که کارت‌های‌شان برچسپ پرداخت فیس نداشت، را به داخل اجازه نمی‌دادند. به امکانات درسی، بهداشتی و محیط آموزشی توجه نداشتند. بیشتر در فکر جذب دانشجو و نشر و پخش بنرهای تبلیغاتی بودند. بابت هر خدمات هم باید پول پرداخت می‌کردیم. یکی از شگردهای پردرآمد، امتحانات معذرتی بود. به هر دلیلی که دانشجویان از امتحان می‌ماندند، با پرداخت هزینه‌ی امتحان معذرتی شامل امتحان می‌شدند. کافه‌ی دانشگاه با آن‌که درآمد خوبی داشت، اما از کیفیت‌اش نظارت نمی‌شد. مرکز چاپ و تکثیر هم همین‌گونه بود؛ این مراکز در دانشگاه‌های خصوصی از دلالی پایان‌نامه‌ها نیز سود هنگفتی به جیب می‌زنند.

در ساختمان قبلی دانشگاه، تالار مولانا جلال‌الدین در تهکویی دانشگاه قرار داشت و برنامه‌های آن مخل درس و ساعات درسی نمی‌شد، اما در ساختمان پل سرخ از یک‌طرف ساختمان دانشگاه موقعیت مناسب و آرام نداشت، و از طرف دیگر تالار جداگانه نداشت. چون ساختمان، آپارتمان بود و ساحه‌ی سبز نداشت، تهکویی را به ساحه‌ی سبز و تفریحی تبدیل کرده بودند، اما بعد از ختم امتحانات ورودی، به تالار مولانا جلال‌الدین تبدیل شد و آن را در بدل مبلغی کرایه می‌دادند و هماهنگی و تنظیم برنامه‌ها، بر علاوه‌ی سروصدا، ساعات درسی را اخلال می‌کرد. خیلی وقت‌ها، ساعات درسی را برای برنامه‌‌ها تعطیل می‌کردند. کتاب‌خانه و سالن مطالعه، که در تهکویی بود، نیز در روزهای برنامه قابل استفاده نبود و بخش‌های اداری نیز نیمه‌رخصت می‌شدند.

به هر روی، غرجستان در میان دانشگاه‌ها و مؤسسات تحصیلات عالی خصوصی از جایگاه مناسب برخوردار بود و نسبت به خیلی از دانشگاه‌های خصوصی وضعیت بهتری داشت؛ اما بازهم وضعیت مطلوب نبود. یکی از دوستان، به‌نقل از مسؤولین ریاست مؤسسات خصوصی تحصیلات عالی، می‌گفت که وقتی این‌ها برای نظارت از یکی از مؤسسات تحصیلات عالی خصوصی رفته بودند، از آن‌ها کارت خواسته بود. وقتی کارت هویت‌شان را نشان داده بودند، گفته بود: کارت  دعوت عروسی‌تان را نشان بدهید؛ امروز در تالار، محفل عروسی است.

مؤسسات تحصیلات عالی خصوصی پایتخت، بیشتر به بازارچه‌ای پررونق شباهت دارد تا مؤسسات علمی و دانشگاه‌. منفعت و سود اولویت دارد. سهم‌داران این مؤسسات و دانشگاه‌ها، ساختمان و امکانات دانشگاه را ملکیت خود می‌دانند و در خیلی موارد استفاده‌ی شخصی می‌کنند و حتی دیدگاه‌های شخصی‌شان را بر فضای تحصیلی تحمیل می‌کنند. در غرجستان نیز این وضعیت وجود داشت. وقتی «دکتر مهدی» برکنار شد و «دکتر نظری» رئیس هیأت مؤسسان انتخاب گردید، در کمپاین انتخابات پارلمانی از تالار و فضای دانشگاه غرجستان استفاده کرد.

در یکی از روزها، ما برنامه‌ی رونماییِ ماه‌نامه‌ی دانشجویی «دانشجو» را برگزار کردیم. مسؤولین انجمن دانشجویی، آجندا را تهیه کرده بودند و قرار شد من به‌نمایندگی از انجمن و نشریه صحبت کنم، اما طبق هدایت مسؤولین دانشگاه، آجندا تغییر کرده بود و لطیف نظری در برنامه‌ی ویژه‌ی دانشجویی ما کمپاین کرد. این، برای ما، که با زحمت و جنجال نشریه را فعال کرده بودیم و برنامه‌ی دانشجویی را جدا از مسایل دیگر برگزار کرده بودیم، سخت تمام شد و تحقیر شدیم.

من در صحبت‌هایم از این وضعیت شکایت کردم و اعتراض کردم که دانشگاه‌ را با مسایل سیاسی آلوده نکنید و ما از این وضعیت راضی نیستیم. وقتی پایین شدم، نگاه مسؤولین قسمی بود که من ترجیح دادم بیرون شوم. از آن‌جایی که تشریفات علمی در دانشگاه‌های خصوصی وجود ندارد و معیاری جز داشتن سند ماستری یا دکترا، بعد از رابطه‌ی خویشاوندی و اندیوالی، وجود ندارد، تعداد زیادی از استادان تجربه و تعهد علمی ندارند و به‌خاطر به‌دست‌آوردن کریدیت بیشتر به هر نوع فرمایش مسؤولین دانشگاه‌ها تن در می‌دهند.

به‌صورت کلی می‌توان گفت: انگیزه‌ی اصلی کسانی که در دانشگاه‌های خصوصی سرمایه‌گذاری می‌کنند، اقتصادی و سودآوری است و به دانشجویان هم به نگاه مشتری می‌بینند. این‌ها دانشگاه‌های خصوصی را به یک بازارچه بدل می‌کنند و سودی که به‌دست می‌آورند نیز برای رونق این بازارچه استفاده می‌شود. سود مالیِ به‌دست‌آمده از دانشگاه‌های خصوصی، در زمینه‌ی بهبود کیفیت و امکانات آموزشی قرار نمی‌گیرد. به همین دلیل، وضعیت آموزش و امکانات آموزشی تغییر نمی‌کند.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.