هزاره‌ها در چرخاب ابتذال رهبری؛ مروری بر «کوچه‌بازاری‌ها»

«آیا امی جنازه‌ای شهدا رَه از نگاه شرعی، نماینده مجتهد ام استین (خطاب به فهیمی نماینده آیت‌الله فیاض) جواز داره که از لینگ شهدا کش کده، از کجا ده کجا بیاره، ده سر سر سرک بگردانه؟ مگر تصریح در دفن شهیدا چه نیست؟ اموات مستحب نیست؟ مگر بی‌احترامی به جنازه شهدا که می‌یارن رقم گوشت قصابی ده سر سرک می‌مانن، ای بی‌احترامی نیست؟ بوره شهدا ره دفن کنه، باز عکسایشه بیارن، اگه خواستن درد و مرگ بگوین، کسی ای کار ره بکنه» (گوشه‌ای از سخنرانی محمد محقق، در ۲۰ عقرب). خلیلی همیشه در سخنرانی‌هایش به‌صراحت می‌گفت: مذاکره با حکومت هیچ معنای ندارد و گفتگو با دولت ضیاع وقت است و دولت می‌خواهد شورایی عالی مردمی را دور بزند. خلیلی، شورایی عالی مردمی را خط قرمز به دولت اعلان می‌کرد و می‌گفت: خون من سرخ‌تر از خون مردم نیست (کریمی، ۱۳۹۸).

زمانی که کتاب «کوچه‌بازاری‌ها» را بخوانیم، به سناریوی‌های غم‌انگیز و ناامیدکننده‌ای برخورد می‌کنیم. طوری که آدم به آتشکده‌ای بر می‌خورد که راه‌های بیرون‌رفت و راه حل‌ها بسته باشد. من در جریان مطالعه‌ی این کتاب، بیش از دو بار گریه کردم. گاهی شده که کتاب را کنار گذاشته‌ام و در بسترم زیر پتو ساعت‌ها اشک ریخته‌ام. دانستم که هر چیز یک درون دارد و آنهایی که در بیرون‌اند، از وضعیت درون آگاهی ندارند. به هر حال، کتاب کوچه‌بازاری‌ها به‌زعم من، خیلی از پرده‌های ضخیم و در عین حال سخیف را برداشته و راه را برای نسل‌های حال و بعدی هموار ساخته است؛ یا شاید هم ناهموار ساخته است، چون نسل حال در وضعیت التهاب‌آور و توهم‌آمیز به سر می‌برد، اما برای نسل‌های بعدی بدون شک کارساز خواهد بود. محقق، خلیلی، مدبر و… به‌صورت درست مورد غور و تحقیق قرار نگرفته‌اند و همه کورکورانه قبول‌شان کرده و رهبر دل‌سوز خطاب‌شان کرده و این خطاب‌ها در ذهن نسلِ حال، نهادینه شده و بدون این‌که درباره‌ی این‌ها بخوانند و تحقیق کنند، به تصمیم‌گیری‌های‌شان سر تکان می‌دهند و حرف‌های‌شان را حجت می‌پندارند. به‌هرحال، می‌خواهم در این نوشته، به مزایا و نواقص این کتاب و هم‌چنان به شکاف‌ها و تنش‌های رهبران پیر و رهبران جوان بپردازم.

«کوچه‌بازاری‌ها» دو نقص فوق‌العاده قابل مشاهده را با خود حمل می‌کند، اما نواقص دیگر مثل گنگ‌بودن و تناقض‌گویی از این‌گونه موضوعات نیز به وضاحت دیده می‌شود:

یکم: در لایه‌های فصل اول و دوم کتاب، موضوعات جامعه‌شناختی، سیاسی و تاریخی مدخل گردیده است. در فصل اول، ظهور گروه داعش را در افغانستان مورد بررسی قرار داده است، اما بدون منبع و ارجاع‌دهی. اصول کتاب‌نویسی الزام می‌آورد که زمانی‌که روی موضوعات تاریخی و اجتماعی کار می‌شود، باید منابع داشته باشد و موضوعات بدون منابع در این راستا، پوچ است. خادم حسین کریمی، بیش از ۴۰ صفحه درباره‌ی داعش نوشته است و فقط به یک مقاله از برهان عثمانی استناد و اکتفا کرده است؛ در حالی‌که درباره‌ی داعش در جهان و افغانستان، چندین کتاب و مقاله نوشته شده و می‌توانست برای علمی‌شدن و قابل اعتبارشدن کوچه‌بازاری‌ها از آن کتاب‌های متعدد استفاده کند. در فصل دوم کتاب، صفحات ۲۳۳ الی ۲۳۵، درباره‌ی انقلاب صنعتی و کشورهای حامی افغانستان سخن به‌میان آورده است. اما از هیچ نوع منبعی نام نبرده است. ایجاب می‌کرد که فصل اول و دوم ارجاع‌دهی می‌شد و این‌طور اصول کتاب‌نویسی زیر سؤال نمی‌رفت و از طرف دیگر، خود کتاب اعتبار بیشتری پیدا می‌کرد و نسل‌های بعدی با شور و اشتیاق به متن کتاب می‌پرداختند و از متن کتاب، موضوعات سازنده را استخراج می‌کردند. اما حالا جای نگرانی است که این کتاب بتواند جایگاه خود را در تاریخ کسب کند. گرچند به‌لحاظ موضوع و متن یک کتاب تاریخی، شبیه فاجعه‌ی افشار است، اما روایتی که صورت گرفته است، خیلی ضعیف به‌نظر می‌رسد. مثلأ، طوری روایت شده که خواننده احساس می‌کند که در جریان همه حوادث، نویسنده حضور داشته است، در حالی که نداشته است. اتفاقات گروگان‌گیری و جنبش تبسم به‌سبک رمان نوشته شده است و همین‌طور تنش‌ها و ناهنجاری‌ها بین اعضای جنبش روشنایی از بی‌روایتی و عدم ارجاع‌دهی رنج می‌برند و کتاب را فاقد اعتبار می‌سازد. مثلن، نویسنده‌ی کتاب درباره‌ی جلسه‌های مردم جاغوری و طالب طوری نوشته است که گویا نویسنده در آن جلسه‌ها حضور فزیکی داشته و حرف‌ها را به گوش خود شنیده و بعد روایت کرده است. بهتر بود، در مواردی که خود نویسنده غایب بوده، ذکری از روایانِ روایت می‌شد.

دوم: کتاب کوچه‌بازاری‌ها از فقدان فهرست مطالب منظم رنج می‌برد. فهرستی که گنجانیده شده واقعأ افتضاح است و به خواننده افهام نمی‌تواند که دقیقاً در این کتاب دبل و ضخیم چه نوشته شده است. حجم کتاب خیلی زیاد است، یعنی به‌شمول صفحات تصاویر، ۶۵۸ صفحه است. با چنین حجمی، فهرستش از چهار و یا پنج عنوان تجاوز نمی‌کند. در درون کتاب، موضوعاتی گنجانیده شده که واقعاً آن موضوعات نیاز به درج‌شدن در فهرست مطالب دارند. من فکر می‌کنم خواننده آنقدر حوصله نخواهد داشت که از اول کتاب الی آخرش بخواند.

پس لازم بود که موضوعاتی مثل؛ سخنرانی‌ها، اعلامیه‌ها، فیصله‌ها، پرسش‌های استاد محمد جواد سلطانی و… درج فهرست مطالب می‌شد. از همه مهم‌تر سخنرانی محقق در شب ۲۰ عقرب. این سخنرانی یگانه سخنرانی است که باید مثل افسانه‌های دیو و پری سینه‌به‌سینه منتقل شود. مادران در شب‌های بیداری و در کنار مهد کودکانش سخنرانی محقق را زمزمه کنند و بگویند: بود نبود یک رهبر تباب و چلاق از قوم هزاره بود که روزگاری، اجساد بی‌سر را به گوشت قصابی تشبیه کرد و ….

از همین نویسنده

بامیان؛ از شکوه تاریخی تا بیچارگی کنونی

حقوق بشر، زیر پتوی اسلام

علاوه بر نواقص ذکرشده، نویسنده به سندهای جالبی اشاره کرده و آن سندها را در کتاب درج نکرده است. مثلاً، چقدر خوب بود که متن کامل نامه‌ی رحمت‌الله نبیل را درج کتاب می‌کرد. در ضمن، نویسنده در بخش‌های اول کتابش چنین نوشته است: «در بهار و تابستان ۱۳۹۵، راه پیمایی‌های خیابانی «جنبش روشنایی» علیه حکومت در داخل و خارج از افغانستان برگزار می‌شد. ولایت خراسان برای استفاده از این فرصت در راستای اعمال فشار بر حکومت وحدت ملی از طریق شهروندانش دست به کار شد (ص ۶۲). در صفحه ۷۷ دلیل گروگان‌گیری مردم هزاره را اخاذی و باج‌گیری از دولت تحلیل کرده است. در این‌جا دو نکته قابل تأمل است. یکی حرکت‌های مدنی باعث لانه‌گذاری داعش شده و دیگری، گروگان‌گیری هزاره‌ها و اخاذی از دولت.

در واقع این دو نکته کوته‌فکری نویسنده را نشان می‌دهد. تاریخ می‌گوید که دولت‌های فاشیست افغانستان، هیچ‌گاهی و در هیچ دهه‌ای، به‌خاطر مردم هزاره باج نداده و نخواهد داد. ما در افغانستان نظاره‌گر قتل عام یک قوم و تبعیض آشکار هستیم. با این وضعیت غیر قابل باور است که دولت افغانستان به‌خاطر قوم هزاره به داعش باج بدهد. اگر دلیل گروگان‌گیری مردم هزاره را به‌خاطر شیعه‌بودن‌شان تحلیل می‌کرد، خیلی قابل باور و صادق بود چون داعش علنی شیعه‌ها را کافر می‌داند و مساجد مردم شیعه را در کشورهای مختلف جهان مورد حمله و انفجار قرار داده است. به‌عبارتی، نویسنده نتوانسته است وارد بحث‌های عقیدتی و الهیاتی شود و اختلافات بنیادی اعتقادات داعش در برابر مذهب شیعه را تحلیل کند.

 در ضمن، بنیاد حکومت وحدت ملی را سلیقه‌ها و تنش تشکیل داده بود و حکومت وحدت ملی از اول یک سر و هزار سودا داشت. در حکومت وحدت ملی، تیکه‌داران اقوام جا باز کرده بودند و کسانی بودند که سنگ جهاد را به سینه‌های‌شان می‌زدند. می‌خواهم بگویم که دولت وحدت ملی، از اول دچار یک بحران بود و در این وضعیت، بدون شک که گروه‌های تروریستی زیادی سر بالا کردند و فعالیت‌های‌شان را گسترش دادند. به هر حال، هر از گاهی، نویسنده به محافظه‌کاری و تناقض‌گویی متوسل شده و به نظر می‌رسد که نویسنده استقلالیت و کنترل کامل بر متن نداشته یا می‌خواسته عمداً خواننده را سرگردان کند. مثلاٌ؛ کارهای زشت و تک‌روی‌های بهزاد و مهدوی را برجسته نمی‌کند، در حالی‌که باید از حرف‌های انقلابی بهزاد و سیاست خلیلی‌گونه‌ی‌ مهدوی سخن به میان می‌آورد. اما چیزی که خیلی برجسته است؛ ستایش منطق استاد سلطانی و عزیز رویش در جنبش روشنایی است. در ضمن، نکته‌ی خیلی مهم و اساسی که در دفتر حزب ملت، به‌قول خود کریمی، بین چهاریار اتفاق افتاد، را بروز نداده و فقط نوشته است؛ من زمانی‌که از دفتر حزب ملت بیرون شدم، گلویم را بغض گرفته بود و به‌تنهایی گریستم؛ بعد آمدم با دوست خود در میان گذاشتم و دوستم عصبانی شد و گفت: من بهزاد و مهدوی را می‌کُشم. اما از اتفاقاتی که در دفتر حزب ملت افتاده بود، چیزی نمی‌گوید.

گذشته از نواقص کتاب، لایه‌های درون کتاب حامل یک پیام تاریخی است که هر نسلی با خواندنش، در وجودش جرقه‌ای احساس خواهد کرد که دیگر در میان بازی‌های مضر و کودکانه‌ای رهبران پیر و جوان قرار نگیرد. این کتاب جرقه‌ای است برای نسل امروز و فردا، تا در آتشکده‌های رهبران و دولت فاسد، محتاطانه و آگاهانه قدم گذارند.

بزکشی احزاب

«ژاند بلوندل» بر این عقیده است که نخستین و بلندترین گام به‌سوی احزاب سیاسی زمانی برداشته شد که دولت‌ها مشروعیت خود را پیوسته در بحران دیدند. دولت‌ها برای به‌دست‌آوردن مشروعیت ناچار بودند پیوسته به مردم روی آوردند. بدین ترتیب، ارتباط جدیدی میان مردم و حکومت پدید آمد که زمینه را برای احزاب سیاسی فراهم ساخت (ایوبی، ۱۳۹۰، ۵۴). تاریخ مبین آن است که دولت‌ها همیشه در صدد حفظ قدرت هستند و سعی می‌کنند تا حد امکان به‌خاطر حفظ مشروعیت حکومت‌شان، شهروندان‌شان را به اطاعت وادار کنند. اما همیشه این روند موفقیت‌آمیز نبوده و هر از گاهی به بن‌بست مواجه می‌شود. دولت‌ها برای از میان برداشتن موانع، به احزاب و سازمان‌های درون‌مردمی متوسل شده‌اند.

دولت‌ها برای حل بحران مشروعیت خود کوشیدند با اختراع راهکارهای نظیر انتخابات، مشارکت مردم را در صحنه‌های سیاسی سامان داده و نظمی منطقی بخشند و احزاب سیاسی یکی از مهم‌ترین ارکان این سامان‌دهی سیاسی و اجتماعی به‌شمار می‌روند (همان، ۵۵). احزاب سیاسی در هر کشوری، بر مبنای یک سلسه قوانین و مقررات و اهداف فعالیت می‌کنند. فعالیت‌شان از هر نگاه دارای مشروعیت هستند. در نزد دولت نیز از اعتبار بالایی برخوردار هستند، چون از بین مردم و از رأی مردم شکل گرفته است. مردم هم با در موقع برخورد با مشکلات، دروازه‌های احزاب را دق‌الباب می‌کنند. همان‌طور که قبلاً یادآور شدم، دولت‌ها به‌خاطر مشروعیت‌شان دست به کارهای منطقی که همه مردم مشارکت داشته باشد، می‌زند. انتخابات یکی از ابزارهای مشروعیت‌بخش حکومت است و حکومت با به‌راه‌انداختن یک انتخابات، سنگ مشروعیتش را به سینه می‌زند. در این برهه، بازهم نیاز به احزاب پیدا می‌کند و اعضای ستاد انتخاباتی‌اش را با یک سلسله تعهدات و امیتازات، از درون احزاب انتخاب می‌کند. یکی از چالش‌های حکومت‌های دموکراتیک شاید همین باشد که بیشتر افراد به نگاه‌های تبعیض و غرض‌آلود انتخاب می‌شوند تا بر اساس شایسته‌بودن‌شان.

کتاب تاریخ اندیشه‌های سیاسی در غرب (از سقراط تا ماکیاولی)، حکومت از نگاه ارسطو را مورد بررسی قرار می‌دهد و از بین انواع حکومت‌هایی که ارسطو نام می‌برد، بدترین حکومت همین حکومت دموکراسی را نشانه می‌گیرد. چون در این حکومت همه شریک‌اند و انتخاب زعیم کشور غرض‌آلود صورت خواهد گرفت. یعنی آن کسی که شایسته است، مردم شاید به‌دلیل مشهورنبودنش انتخاب نکنند. در ضمن، کسانی که از احزاب به‌قدرت می‌رسند، آن‌ها هرگز صادقانه به مردم خدمت نمی‌کنند و نفع حزب را بر نفع مردم ترجیح می‌دهند. اعضای حزب به‌خاطر زیر سؤال‌نرفتن حزبش، واقعیت‌ها را پنها می‌کنند و اگر این کار را نکنند از طرف مردم و دولت ضربه‌ای مهلک را متقبل خواهند شد.

نکته‌ای دیگر این است که احزاب و سازمان‌های سیاسی خود را درگیر بازی سیاسی می‌کنند و به‌دنبال کسب قدرت سیاسی هستند (نقیب‌زاده، ۱۳۹۳، ص۲۱). یکی از اهداف شکل‌گیری احزاب، همین دخالت‌های سیاسی و کسب قدرت است. به‌نحوی، چاکری و چاپلوسی مردم را می‌کنند تا حمایت مردم را جلب کنند و به‌خاطر جلب حمایت مردم، دست به هر کار ممکن می‌زنند. زمانی‌که حمایت مردم را جلب کرد، آن‌موقع علاوه بر شهرت‌اش در بین مردم، در نزد دولت اعتبار پیدا می‌کند و دولت برای حفظ قدرتش به سراغ آن حزب می‌رود. ابزار و قدرت سیاسی احزاب، رأی مردم است (همان، ۲۰۲). احزاب سیاسی به‌خاطر حمایت مردم و کثرت رأی‌دهندگان، در ارگان‌های دولتی راه پیدا می‌کنند. ماکس وبر می‌گوید: در هر جا که قرار باشد انتخابات دوره‌ای به‌دستِ گیرندگان قدرت انجام شود، مؤسسه‌ای سیاسی الزاماً یک مؤسسه‌ی انتفاعی خواهد بود. منظور از این سخن قصار وبر در واقع انتخابات است و می‌خواهد بگوید که قدرت احزاب وابسته به مردم و رأی مردم است. احزاب با کاندیداتوری اعضایش و با برنده‌شدن در رقابت، جایگاه و قدرتش را در درون جامعه و دولت پیدا می‌کنند.

کتاب کوچه‌بازاری‌ها، از ابتدا تا انتها، رقابت‌ها و بازی‌های احزاب را روایت می‌کند. آدم به وضاحت حس می‌کند که لایه‌های کتاب، در کوچه‌های شکایت از رقابت احزاب و لابی‌گران احزاب به‌سر می‌برد. زمانی‌که سخن از گروگان‌گیری و سرِ بریده‌ی تبسم می‌زند، در لابه‌لای آن پای حزب در میان است. کتاب، صحنه‌های غم‌بار و دردآلود را با خود حمل می‌کند. یک از آن صحنه‌های غم‌بار زمانی است که ملا منصور با ملا رسول وارد جنگ می‌شود و هفت نفر به‌شمول شکریه تبسم در بند جیره‌خوارهای ملا رسول است. بعد از شکست ملارسول به‌دست ملا منصور، جسد بی‌سر تبسم را به مردم جاغوری تحویل می‌دهند. عده‌ی از دانشگاهیان و سیاسیون جوان، خواهان انتقال هفت جسد به کابل می‌شوند اما با سدها و قدغن‌های پنهانی و آشکار احزاب مواجه می‌شود. گرچند کتاب در این راستا از هیچ حزبی نام نبرده است، اما از لایه‌های کتاب به‌وضاحت فهمیده می‌شود که بعضی از اعضای احزاب، تا آخرین لحظه سد شدند تا از انتقال جسدها به کابل جلوگیری شود. کتاب این سناریو را به حکومتی‌های مثل محقق ربط داده و بیان داشته است که محقق و هوادارنش سعی می‌کردند که رخنه و شکافی در کمیته‌ی انتقال اجساد وارد کند تا جسدها از غزنی به جاغوری برده شوند. زمانی‌که محقق موفق نمی‌شود، در ۲۰ عقرب ۱۳۹۴ در سخنرانی داخل ارگ، سران جنبش تبسم را کوچه‌بازاری خطاب می‌کند و هفت جسد بی‌سر را به گوشت قصابی تشبیه می‌کند. اما در این راستا حزب خلیلی بی‌بهره نبوده و کسانی‌که در حزب خلیلی کار می‌کردند، اصلاٌ با انتقال جسدها موافق نبودند. خلیلی مردم را به صبر دعوت می‌کند و هر قدر مردم فریاد می‌زند که بر ناموس‌مان تجاوز می‌شوند و ما از بی‌کسی و بی‌سلاحی توان مقابله با دشمن را نداریم، خلیلی اشک مکر و حیله از چشمانش سرازیر می‌کند و مردم را به صبر، یعنی که همه‌چیز درست می‌شود، دعوت می‌کند.

در بخش دوم کتاب، رقابت‌های احزاب بیشتر برجسته شده است. در تصمیم‌گیری‌های خرد و کلان، احزاب دخالت می‌کردند و زمانی‌که اعضای شورای عالی مردمی بر سر یک موضوع تصمیم‌گیری می‌کردند، اگر به‌نفع یکی از احزاب نمی‌بود، جلسه به چالش کشانده می‌شده و به نزاع‌های لفظی منجر می‌شدند. به‌عنوان نمونه در کتاب آمده است که بیشتر اوقات پیش‌نویس‌های اعلامیه را آقای سعادتی می‌نوشت. در یکی از اعلامیه‌ها نوشته بود «فیصله‌ی ظالمانه کابینه…»، اما حاجی خلیل، نماینده‌ی حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان، به‌شدت انتقاد کرده که آن فیصله یک‌جانبه بود. حاجی خلیل، که عاشق و غلام حلقه‌به‌گوش محقق بود/است، کلمه‌ی «ظالمانه» را نمی‌پذیرفت، چون در آن فیصله‌ی ننگین ۱۱ ثور، محقق حضور داشته بود. کتاب از حاجی خلیل چینن نقل‌قول کرده است: فیصله‌ی ۱۱ ثورِ کابینه به‌خاطری یک‌جانبه است که به اعتراض محقق بی‌توجهی صورت گرفته است. اما سعادتی یکی از اعضای بلندرتبه‌ی حزب خلیلی سعی می‌کند که حزب محقق را بکوبد و در نزد مردم بی‌اعتبار سازد. کتاب، تنها شکاف‌های حزب محقق و خلیلی را برجسته نکرده، بلکه رقابت‌های سایر احزاب، مثل حزب مهدوی و مدبر، را نیز برجسته کرده است.

همان‌گونه که دکتر حجت‌الله ابوبی در کتابش ذکر کرده است، زمانی‌که دولت مشروعیت خود را به‌خطر ببیند، متوسل به احزاب قومی-مردمی می‌شود و فشارهای مردمی را با وعده‌ها و خواست‌های احزاب و نمایندگان مردم جستجو می‌کند. در واقع، کتاب کوچه‌بازاری‌ها روایت‌گر چنین حوادثی است. گاهی از سناریوهای تحریک مردم حرف می‌زند و گاهی از اولتیماتوم رهبران جنبش روشنایی. در کتاب، از سناریوهای ننگین و شرم‌آور احزاب و اعضای احزاب حکایت شده است. به‌عنوان نمونه، محقق و دانش، میانجی بین دولت و اعضای جنبش روشنایی است. اعضای جنبش روشنایی ضرب‌الاجل تعیین می‌کند که اگر دولت به خواست‌های ما عمل کرد ما از تظاهرات‌های مردمی دست برمی‌داریم، در غیر آن، به خیابان‌ها می‌رویم و مشروعیت دولت را به‌چالش می‌کشیم. دولت به‌خاطر فرونشاندن خشم مردم، برق ۲۲۰ کیلوولت را وعده داد. دانش و محقق حامل این پیام است و بالاخره از جانب اعضای جنبش روشنایی پذیرفته نمی‌شود. این باعث می‌شود که حزب محقق از جنبش روشنایی بیرون شود. شاید برای بعضی‌ها سؤال خلق شود که اگر اعضای جنبش روشنایی نپذیرفته بود، چرا حزب خلیلی پیشنهاد دولت را نپذیرفت؟ کتاب مبین آن است که حزب خلیلی و حزب محقق به‌شدت رقابت داشت و طرح اعضای حزب محقق برای اعضای حزب خلیلی قابل قبول نبود و بر عکس. ناگفته نماند، کتاب بیانگر آن است که حزب مدبر همیشه با حزب خلیلی هم‌نظر بوده است. اگر رأی‌گیری صورت می‌گرفته، حزب خلیلی برنده بود. چون اعضای حزب مدبر رأی‌شان را به‌نفع حزب خلیلی استعمال می‌کردند.

بعد از فاجعه‌ی دوم اسد، آصف آشنا از چهر‌ه‌ی رقابت ناسالم احزاب پرده بر داشت. او در میزگرد طلوع نیوز چنین ادعا کرد: پیش‌شرط‌های خلیلی برای مذاکره‌ی جنبش روشنایی با حکومت در گفت‌وگو با اتمر و استانکزی، تمدید مأموریت تقی خلیلی به‌عنوان سفیر افغانستان در آذربایجان، تقرر اسدالله سعادتی به‌عنوان رئیس ارگان‌های محل، تقرر بازمحمد جوهری به‌عنوان معاون شورای امنیت و مقررشدن دو نفر از حزب وحدت به‌عنوان معین در وزارت ترانسپورت و اداره‌ی هوانوردی بود (کریمی، ۱۳۹۸، ص۵۳۹). محقق در اخذ امر برق ۲۲۰ کیلوولت موفق شد، اما خلیلی این پیروزی محقق را تحمل نمی‌توانست و منتظر وعده‌های دولت بود. کتاب، خلیلی را یگانه فرد مخالف مذاکره با دولت معرفی کرده است. اما این‌که چطور شد که قبل از تظاهرات دوم اسد، تن به مذاکره و خواست‌های حکومت داد، برای همه جای سؤال بود. ولی کتاب کوچه‌بازاری‌ها نیز به‌صراحت از این مسأله پرده بر نداشته یا نتوانسته است. اما به‌عنوان نمونه سخنان آصف آشنا را آورده است.

بازی موش و گربه‌ی رهبران هزاره

رقابت ناسالم رهبران هزاره بر کتاب سایه افگنده است. از نزاع‌های نوبت بر سر سخنرانی شروع تا بازی‌ها و کینه‌توزی‌های رهبران، در کتاب آمده است. زمانی‌که کتاب را خواندم، به این نتیجه رسیدم که مردم از همان اول نباید انتظاری از جنبش روشنایی می‌داشتند.

بخش زیادی از هزاره‌ها همواره دنباله‌رو رهبران‌شان بوده‌اند. بود و نبودشان را در دستان رهبران‌شان می‌دیدند. هر تصمیمی که رهبران‌شان اتخاذ می‌کردند، مردم اطاعت می‌کردند. تاریخ مردم هزاره آکنده از خیانت‌های رهبران‌شان است و نمی‌توان انکار کرد. کتاب «دختر وزیر»، به قلم هیملتون، کتاب «بادبادک باز»، به قلم خالد حسینی، کتاب «هزاره‌ها و حاکمیت‌های استبدادی صد سال»، اخیر به قلم عباس دلجو، کتاب «بگذار نفس بکشم»، به قلم عزیز رویش، و ده‌ها کتاب دیگر، بیان‌گر خیانت‌های رهبران و یا خان‌های هزاره به این مردم هستند. رهبران هزاره برای بقای خود، از مردم اخاذی می‌کردند و به شاه‌هان آن زمان می‌آوردند. گرچند علی‌رغم باج‌گیری، بازهم مردم از ظلم و استبداد شاه در امان نبوده و شاهد قتل‌های زنجیره‌یی بوده‌اند. شوربختانه این شبح بر سر رهبران جوان نیز سایه افگنده است و رهبران جوان هم به تقلید از رهبران پیر سعی کردند جایگاه خود را در درون جامعه بیابند. کتاب کوچه‌بازاری‌ها، از کینه‌توزی‌ها و رقابت‌های رقت‌‌بار رهبران پیر و جوان حکایت دارد و همین‌طور از کینه‌توزی‌های رهبران پیر. در صفحه‌ی ۳۹۱ آمده است: «پس از گردهمایی بیست ثور، تلاش‌های حکومت برای ایجاد کانال‌های رابطه و تعامل با جنبش روشنایی نیز آغاز شد. اشرف غنی احمدزی، حنیف اتمر و دانش بر سر طرح ایجاد یک کمیسون برای حل منازعه به توافق رسیده بودند. در ۲۱ یا ۲۲ ثور جلسه‌ای میان اشرف غنی، عبدالله، دانش و خلیلی در ارگ ریاست‌جمهوری برگزار شد. در این جلسه محقق به‌خاطر حضور خلیلی غایب بود». همین‌گونه در صفحه‌ی ۳۹۸ گفته شده است که جلسه‌ی شام‌گاهی ۲۵ ثور در خانه‌ی دانش، با حضور رهبران پیر و جوان برگزار شد، و در این جلسه خلیلی به‌خاطر حضور محقق غایب بوده است. لایه‌های کتاب حامل رقابت‌های ننگین خلیلی و محقق است. در هر جلسه‌ای که محقق حضور پیدا می‌کرده، خلیلی غایب بوده و بر عکس. پس از گردهمایی بیست ثور، محقق و دانش جنبش روشنایی را طرد می‌کنند و با طرد دانش و محقق، پای ناجی، مهدوی و رویش در هیئت رهبری جنبش روشنایی باز می‌شود. اما مخالفت‌ها و جنگ‌های فیسبوکی و سخنرانی‌های خلیلی و محقق حادتر می‌شوند. پس از تظاهرات ۲۷ ثور، محقق یک سخنرانی داغ علیه خلیلی می‌کند. خلیلی را مرد مریض و گرفتار کهولت خطاب می‌کند و می‌گوید؛ سال‌های متمادی در حکومت بوده و بر مردم خود خدمت نتوانسته و حالا که دستش از همه‌جا کوتاه شده و می‌خواهد دوباره از طریق مردم در یگان جای بند شود. ما به عنوان ریش‌سفید قبولش داریم و می‌خواهیم که به‌جای هیاهو برود خود را تداوی کند.

اما رقابت‌ها و بازی‌های لمپن‌وار تنها در بین رهبران پیر خلاصه نمی‌شود. این رقابت بین رهبران پیر و رهبران جوان تداوم می‌یابد. مهدوی، با محقق سر جنگ دارد و ناجی با محقق و خلیلی. محقق با بهزاد سر جنگ و کینه‌ دارد. زمانی که محقق جنبش روشنایی را ترک می‌کند و پای مهدوی و ناجی به جنبش روشنایی باز می‌شود، مهدوی به‌صورت علنی می‌گوید: «من بالای محقق اصلاً باور نداشتم و ندارم. محقق یک آدم جاه‌طلب است و من چندین سال به‌تنهایی در مقابلش ایستاد شدم و نگذاشتم که مرا نابود کند». مهدوی کسی است که در دوره‌ی دوم پارلمان از آدرس حزب محقق کاندید کرد و در پارلمان راه پیدا کرد. ایشان در زمان کارزار انتخاباتی‌اش از محقق به‌نام نیک یاد می‌کرد. ناجی با محقق سر جنگ داشت چون در تظاهرات جنبش تبسم، محقق خطاب به ناجی گفته بود: «ناجی چندبار ملاق زده پیشم آمد که مرا به‌عنوان وزیر اطلاعات و فرهنگ معرفی کن، اما در رقابت ضعیفی کرده و حالا آمده می‌خواهد انتقام بگیرد». محقق و خلیلی با بهزاد رقابت تنگاتنگ داشتند و همین‌طور بهزاد. محقق و خلیلی به‌صورت کنایه‌آمیز بهزاد را مورد حمله قرار می‌دادند. به‌عنوان نمونه، محقق در خانه‌ی دانش، بهزاد را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید: «سر فرصت، کلاس آموزش مسایل دینی برگزار شود تا درباره‌ی قدرت خداوند آموزش داده شود». محقق به یک نیش‌زدن اکتفا نمی‌کند. بعد از فاجعه‌ی دهمزنگ، محقق در مسجد الزهرا سخنرانی می‌کند و به رهبران جوان هزاره می‌گوید: «این‌ها بی‌نماز و شراب‌خوار هستند». از مردم می‌خواهد که به شراب‌خوار و عیاش باور نکند. شوربختانه بعد از فاجعه‌ی دهمزنگ، رقابت رهبران جوان حاد می‌شود و این‌ها نیز مثل قبل سر نوبت سخنرانی دعوا و اختلاف‌نظر داشتند. حرف‌های یکدیگر را به سخره می‌گرفتند.

از سخنرانی‌های رهبران پیر و جوان و روایت‌های خادم حسین کریمی تفهیم می‌شود که رقابت ناسالم بین محقق و خلیلی شدید بوده و همین‌طور بین رهبران پیر و جوان. بنابراین، مردم هزاره در بین رقابت‌های ننگین رهبران‌شان همانند گندم در آسیاب آرد می‌شوند و اگر این روند ادامه پیدا کند، ممکن است مردم هزاره با یک گسست غیر قابل انتظار مواجه شوند که آن وقت جبرانش زمان طولانی خواهد بُرد. فاجعه‌ی افشار، قتل عام هزاره‌ها در زمان عبدالرحمن خان، در واقع حاصل همین‌گونه تنش‌ها و بی‌اعتمادی بزرگان قوم هزاره بوده و نه چیزی دیگر. اگر عبدالرحمن، مسعود، سیاف و ملاعمر؛ مشروعیت هزاره‌ها را در دولت انکار می‌کردند، نیاز به اتحاد و همدیگرپذیری هزاره‌ها بودند و نه جدایی و خیانت به خود. وقوع فاجعه‌ی افشار را دست‌های پشت پرده و خیانت‌های خودی رقم زدند وگرنه، افشاری‌های بی‌گناه زیر خروارهای خاک نمی‌خوابیدند و از خون‌شان دریای سرخی جاری نمی‌شد. شوربختانه، جنبش روشنایی، نیز به این‌گونه مرض لاعلاج و خطرناک تبدیل شد و هرکدام از رهبران با سوءظن در جلسه حاضر می‌شدند و حرف می‌زدند و اعتماد کاملاً جایش را به بی‌اعتمادی داده بود. رهبران پیر، رهبران جوان را مقصر می‌دانستند و رهبران جوان، رهبران پیر را معامله‌گر می‌پنداشتند. رهبران جوان با خودشیفتگی و خودنمایی در صدد پیداکردن جایگاه در بین مردم بودند و نه خدمت صادقانه و درک وضعیت آن روز. با آن‌که حکومت، نگاهی تبعض‌گونه به هزاره‌ها داشته، اما راه‌حل‌های موجه و منطقی نیز موجود بوده است. راه‌حل اول همان بوده که در بین خود رفتار انسانی و صادقانه می‌داشتند تا از گزند دشمن در امان می‌ماندند. راه‌حل دوم این بود که به مردم واقعیت را می‌گفتند.

به‌هرحال، از نظر من، اگر رهبران جوان با دقت و همدیگرپذیری جنبش روشنایی را درست مدیریت می‌کردند، در واقع مرگ رهبران پیر را امضا کرده بودند. اما با کنش و واکنش‌های کودکانه و سیاست‌های خام‌شان مجددأ رهبران پیر را وارد بستر جامعه کردند و محبوبیت‌شان در نزد مردم دوچند شد. حالا رهایی از این وضعیت تحجرآور و رقت‌بار، زمانی اتفاق می‌افتد که مردم هزاره سطح آگاهی‌شان بالا برود و کارنامه‌ی این‌ها را به‌دقت مطالعه کنند. بر علاوه‌ی ارتقای ظرفیت، اقتصاد مردم هم خوب شود تا از وابستگی رهبران خلاصی یابند. امروزه بیشتر جوانان هزاره به‌خاطر یک لقمه نان، پادوی و چاپلوسی رهبران پیر را می‌کنند.

منابع
  1. نقیب‌زاده، احمد. (۱۳۹۳). درآمدی بر جامعه‌شناسی سیاسی. چاپ دوازدهم. سمت
  2. ایوبی، حجت‌الله. (۱۳۹۰). پیدایی و پایایی احزاب سیاسی در غرب. چاپ سوم. سروش.
  3. دلجو، عباس (۱۳۸۰). هزاره‌ها و حاکمیت‌های استبدادی صد سال اخیر (جلد اول). کابل. مقصودی.
  4. کریمی، خادم حسین (۱۳۹۸). کوچه‌بازاری‌ها. کابل. انتشارات دانشگاه.
  5. پولادی، کمال (۱۳۸۹). تاریخ اندیشه سیاسی در غرب (از سقراط تا ماکیاولی). تهران. مرکز.
  6. ضیایی، محمد رضا (۱۳۸۹). هزاره‌ها در اسکاندیناوی. چاپ دوم. وحدت‌بخش.
چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.