پنجره‌ای به‌سوی جهان | داستان کوتاه

Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on print

برخی از نویسندگانْ با استعداد خارق‌العاده‌ای شروع به نوشتن می‌کنند، به سرعت در میان خوانندگان و منتقدین کسب شهرت می‌کنند، و بعد ناگهان برای همیشه خاموش می‌شوند. ما دو نفرِ این‌چنینی در «انجمن نویسندگان ییدیش» در ورشو داشتیم. یکی، منهم راشبوم، پیش از سی سالگی، موفق به انتشار سه رمان شده بود. دیگری، زیمل هاشِلِز، در بیست‌وسه سالگی، یک شعر بلند نوشته بود. هر دو، در مطبوعات ییدیش مورد نقد و بررسی‌های مشتاقانه‌ای قرار گرفتند. اما پس از آن، به‌قول معروف، رحِم‌های ادبی‌شان بسته شد و دیگر هرگز باز نشد.

برخی از نویسندگانْ با استعداد خارق‌العاده‌ای شروع به نوشتن می‌کنند، به سرعت در میان خوانندگان و منتقدین کسب شهرت می‌کنند، و بعد ناگهان برای همیشه خاموش می‌شوند. ما دو نفرِ این‌چنینی در «انجمن نویسندگان ییدیش» در ورشو داشتیم. یکی، منهم راشبوم، پیش از سی سالگی، موفق به انتشار سه رمان شده بود. دیگری، زیمل هاشِلِز، در بیست‌وسه سالگی، یک شعر بلند نوشته بود. هر دو، در مطبوعات ییدیش مورد نقد و بررسی‌های مشتاقانه‌ای قرار گرفتند. اما پس از آن، به‌قول معروف، رحِم‌های ادبی‌شان بسته شد و دیگر هرگز باز نشد.

وقتی من عضو انجمن نویسندگان شدم، راشبومْ دهه‌ی پنجاه و هاشِلِز اواخر دهه‌ی چهل عمرشان را سپری می‌کردند. هر دو بازیگرانِ خوب شطرنج بودند. من اغلب آن‌ها را در حال بازی شطرنج می‌دیدم. منهم راشبوم همیشه آهنگی را زیر لب زمزمه می‌کرد، این‌سو و آن‌سو می‌جنبید، ادا و اصول در می‌آورد، و سعی می‌کرد چند موی باقی‌مانده را از میان ریش بُزیِ جوگندمی‌اش بیرون بکشد. انگشتان شست و سبابه‌اش را بالا می‌بُرد، گویی مهره‌ای را جابه‌جا می‌کند، و سپس آن‌ها را به عقب می‌کشانْد، انگار که سوخته باشند. گفته می‌شد که او از هاشِلِز بهتر بازی می‌کرد، اما در شُرُف پایانِ بازی، حتماً صبرش را از دست می‌داد. منهم راشبوم پشت سرهم سیگار می‌کشید. انگشتان دست و ناخن‌هایش زردرنگ شده بود، و از سرفه‌ی مزمن رنج می‌بُرد. گفته می‌شد که او حتی در هنگام خوابْ سیگار می‌کشید. قدبلند، لاغرمردنی، چروکیده، و قوزکرده بود. پس از آن‌که از نوشتن داستان دست کشید، پایش به روزنامه‌نگاری کشیده شد و پاورقی‌نویس ارشد در یکی از دو روزنامه‌ی ییدیش ورشو شده بود. گرچه او بیمار بود و گفته می‌شد دچار مرض سل بود، اما با زنان، عمدتاً بازیگران تئاتر ییدیش، روابط نامشروع داشت. در طول زندگی‌اش، سه همسر را طلاق داده بود، و فرزندانِ هر سه همسرش برای پول نزد او می‌آمدند. معشوقه‌ی ثابت‌اش همسر یک بازیگر ییدیش بود. هرگز مشخص نشد که چرا شوهرش به او اجازه می‌داد که با راشبوم باشد. من اغلب می‌شنیدم که گفته می‌شد راشبوم از این‌که بسیار باهوش و بسیار بدبین بود، ابراز نارضایتی می‌کرد. بارها در گفتگوها و حتی در مقالاتش، ارزش ادبیات و توهمات جاودانگی را ناچیز شمرده بود. هرگز به خودش اجازه نداده بود که در بزم و ضیافتی، تکریم و تقدیر شود. اگر کسی او را یک نویسنده خطاب می‌کرد، پاسخ می‌داد: «شاید یک زمانی…».

زیمل هاشِلِزْ ریزاندام و کم‌حرف بود؛ مردی مجردِ تنها و ساکت. صورت باریکش همیشه به‌دقت تراشیده بود و گونه‌هایش به‌طوری غیر معمول صاف و بی‌مو بود. برخی فکر می‌کردند که او اخته‌ای است که اصلاً ریش در نیاورده است. یک پایش را به‌سختی می‌کشید و با خود عصا حمل می‌کرد. یکی از کفش‌هایش پاشنه‌ی بالاتری داشت. موهای قهوه‌یی‌اش ضخامت و درخشندگی زنانه‌ای داشت.

زیمل هاشِلِز، آدم مفلسی که با نمونه‌خوانی متون در تعطیلات تابستانیْ هزینه‌های زندگی‌اش را تأمین می‌کرد، لباس کاملاً درخور و مناسبی می‌پوشید. در تابستان و زمستان، یک کلاه سیاه لبه‌پهن، پاتابه، و یک فولارد هنرمند می‌پوشید. به‌ندرتْ از بلندپروازی‌های ادبی‌اش دست کشیده بود و می‌گذاشت مردم بدانند که او هنوز می‌نویسد، هرچند که نوشته‌هایش را منتشر نمی‌کند. عضو «انجمن قلم» بود و در شام‌های ادبی شرکت می‌کرد. از دقت حرفه‌یی برخوردار بود. سیگار نمی‌کشید، زیر لب زمزمه نمی‌کرد، و ادا و اصول در نمی‌آورْد. هر روز درست ظهر به انجمن نویسندگان می‌آمد، به‌جز یک گیلاس چای لیمو چیز دیگری سفارش نمی‌داد، روزنامه‌ها را می‌خوانْد، با راشبوم یا شخص دیگری شطرنج بازی می‌کرد، و ساعت دو، هنگامی که جمعیت برای ظهرانه شروع به جمع‌شدن می‌کردند، آن‌جا را ترک می‌کرد. در انجمن گفته می‌شد که زیمل هاشِلِز غذاهایش را خودش روی یک اجاق آماده می‌کرد و این‌که او حتی لباس‌هایش را خودش می‌شُست. کسی او را در حال خرید نان نظامیِ ارزان در «محل کِرسِلاک»، جایی که می‌شد چانی‌زنی کرد، دیده بود. زیمل هاشِلِز یک‌بار نسنجیده در مدیریت انجمن روزنامه‌نگاران گفته بود که او موفق شده بود خوراک و پوشاک‌اش را با مبلغی تأمین کند که اگر مقدارش را اعلام می‌کرد، هیچ‌کسی باورش نمی‌شد.

منهم راشبوم از قماش کسانی بود که کتابِ باز نامیده می‌شوند. اما زیمل هاشِلِز همیشه روی تخته‌ی شطرنج راست می‌نشست، و پس از آن‌که راشبوم حرفش را می‌گفت، زیمل زیر لب می‌گفت: «پس شاه کجا می‌ره؟»

و ما پشت‌دست‌نشین‌ها می‌دانستیم که شاهِ راشبوم به دام افتاده است. وقتی راشبوم می‌فهمید که اوضاع ناامیدکننده است، مهره‌های شطرنج را با دستش می‌رُفت و چیزی مثل این می‌گفت: «نباید سرباز را حرکت می‌دادم».

و دود غلیظ سگرت را درست به چهره‌ی زیمل هاشِلِز فوت می‌کرد.

ما نویسندگان جوان اغلب درباره‌ی این دو صحبت می‌کردیم، درباره‌ی دلایلی که آن‌ها از نوشتن دست کشیده بودند گمانه‌زنی می‌کردیم، و انواع حکایات و شایعات، به‌ویژه درباره‌ی زیمل هاشِلِز، را تکرار می‌کردیم. او یک اخته بود یا فقط عنین؟ با مردان رابطه‌ی پنهانی داشت؟ او واقعاً چیزی می‌نوشت، یا صرفاً لاف می‌زد؟ در ساعات دیگرِ روز و شب چه کار می‌کرد؟ او هرگز در سینما، تئاتر، کتابخانه یا حتی در حال پیاده‌روی دیده نشده بود. همیشه یک جور لباس می‌پوشید، که تمیز و به‌نوعی انگار جدید به‌نظر می‌رسید. هر بار که نویسندگان جوان در انجمنْ موضوعی برای بحث نداشتند، به زیمل هاشِلِز می‌پرداختند. آیا او کلید زندگی درست و کامل را یافته بود؟

حس کنجکاوی خاصی نسبت به این آدم داشتم. من همیشه برنامه‌های رفتاری برای خودم تنظیم می‌کردم و همواره آن‌ها را نقض می‌کردم. تصمیم گرفته بودم گیاه‌خوار شوم، و سه روز بعد اشتباهی سوسیس خوردم. رژیم‌های اخلاقی و بهداشت معنوی می‌گرفتم، مصمم بودم که هر روز ساعت‌های زیادی را به نوشتن، خواندن، خوابیدن، ورزش و پیاده‌روی اختصاص دهم، اما هیچ‌گاه تحمل چیزی را نداشتم. چندین بار سعی کردم گفتگویی را با زیمل هاشِلِز شروع کنم، اما او کوتاه و مختصر جوابم را داد، طوری که طولی نمی‌کشید که چیزی برای گفتن باقی نمی‌مانْد. گاهی فقط سر یا دستش را تکان می‌داد. گویی زیمل هاشِلِز خودش را قفل کرده بود، و به‌نظر می‌رسید که تا پایان عمرش چنین باقی می‌مانْد. عجیب بود که کتاب شعرهایی که او منتشر کرده بود نه‌تنها از کتابفروشی‌ها بلکه از کتابخانه‌های ییدیش نیز ناپدید شده بود. بارها خواسته بودم آن را بخوانم، اما در هیچ جا نسخه‌ای از آن را پیدا نتوانستم. در آن زمان، من به پژوهش روانی علاقمند شده بودم و به فکرم رسید که شاید زیمل هاشِلِز همان چیزی باشد که روح نامیده می‌شود.

یک عصر زمستانی، به‌جای این‌که در اتاقم بمانم و روی رُمان بی‌انتهایم کار کنم، به انجمن نویسندگان رفتم. همکارانم، نویسندگان جوان، با شور و هیجان خاصیْ دوان‌دوان آمدند. چشمان‌شان با آن پیروزی ویژه‌ی کسی که تازه یک شرط‌بندی را بُرده است، می‌درخشیدند. یکی از آن‌ها، «شموئل بلِک‌مَن»، که یک دری‌وری‌نویسِ شایعه‌پراکن بود، به من گفت: «خبر ره شنیده‌ای؟»

«کدام خبر؟»

«می‌خواهی بدانی، آری؟ سعی کن حدس بزنی».

گفتم: «گاوی روی بام پرواز کرد و تخم‌های برنجی گذاشت».

«چیزی حتی عجیب‌تر از آن».

من به چند چیز ناممکن اشاره کردم: مسیح موعود آمده بود، استالینْ صهیونیست شده بود، ناواژینسکیِ یهودستیز به یهودیت گرویده بود.

ظاهراً شموئل بلِک‌مَن دیگر نمی‌توانست این تعلیق را تاب بیاورد و فریاد زد: «زیمل هاشِلِز ازدواج کرد!»

کف زد و با خنده‌ای قاه‌قاه، شروع به لرزیدن کرد. بقیه هم به او پیوستند.

من به‌دلایلی، حوصله‌ی خندیدن نداشتم، و پرسیدم: «عروس خوش‌شانس کیه؟»

«بیا ببین!»

مرا به‌سمت درِ بعدی، به داخل آنچه «سالن بزرگ» نامیده می‌شد، هدایت کرد؛ جایی که نویسندگانِ مسن‌تر نشسته بودند -اعضای دیرینه‌ی انجمن، نه مهمانان و مبتدی‌هایی مثل ما.

دیوارهای این‌جا فرشینه‌پوش و با نقاشی‌های قاب‌طلایی تزئین شده بودند. پیانویی آن‌جا بود و صحنه‌ای که گه‌گاهی در آن برنامه‌های سخنرانی برگزار می‌شد. کمی دورتر از صحنه، میزی گذاشته بود که -گرچه هر کسی می‌توانست آن‌جا بنشیند- معمولاً فقط از سوی نخبگان انجمن اشغال می‌شد: رئیس، اعضای هیأت مدیره، سردبیران، و نویسندگانی که کلاسیک‌گرا محسوب می‌شدند. مهمانان خارجی، به‌ویژه آن‌هایی که از آمریکا می‌آمدند، نیز در آن‌جا پذیرایی می‌شدند. ما تازه‌کارانْ روی این میز نامی گذاشته بودیم که بازتاب حسادت ما بود: میز عنین‌ها.

اکنون این میز کاملاً پر شده بود. زیمل هاشِلِز در رأس آن نشسته بود و کنارش یک خانم جوانِ ظاهراً خارجی، که کلاهی سیاه با لبه‌ای پهن و منحنی، و لباسی که در انجمن نویسندگان یا در خیابان‌هایی که من رفت‌وآمد کرده بودم، دیده نشده بود. صورتش دختروارْ باریک، چشمانش بزرگ، سیاه و روشن بود. من هاج و واج آن‌جا ایستادم.

یکی از این بچه‌ها گردنم را فشرد: «خوب، چه می‌گی؟»

کسی از آن میزْ سرِ ما داد زد که دروازه را ببندیم و ما به سالن کوچک‌تر برگشتیم. شموئل بلِک‌مَن از من پرسید: «پس به این چه می‌گی؟»

«از کجا می‌دانی آن‌ها ازدواج کرده‌اند؟»

“اطلاعیه‌ای در هینت بود».

روزنامه‌های روی میز را زیر و رو کرد، اما کسی اطلاعیه را برداشته بود.

اطلاعات به‌تدریج درز کرد. سینوریتا لنا هاشِلِز، عروس، از بستگان زیمیل، از بوئنوس آیرس به ورشو آمده بود، که «در نگاه اولْ» عاشق زیمل شده و با او ازدواج کرده بود. ما حتی متوجه نشده بودیم که زیمل هاشِلِز چند روز به انجمن نیامده بود. جشن عروسی‌شان در محله‌ی یک خاخام برگزار شده بود. به‌سان هر کاری دیگری که زیمل هاشِلِز انجام می‌داد، عروسی‌اش نیز قرار بود مخفی بماند. لنا هاشِلِز، شاعر اسپانیایی، توصیه‌نامه‌هایی را از «انجمن قلمِ» آرژانتین به «انجمن قلم» لهستان در ورشو آورده بود، و مصاحبه‌ای به همراه عکس‌اش در هفته‌نامه‌ی ادبی لهستان چاپ شده بود. در واقع، از همین مصاحبه، انجمن نویسندگان ییدیش از ازدواج هاشِلِز مطلع شده بود. دبیر انجمن، که خودش یک شاعر بود و مجبور بود هر تابستان برای استخدام‌شدن هاشِلِز به‌عنوان جایگزینْ جنگ و دعوای تازه‌ای راه بیندازد، پس از استدلال‌های زیاد موفق شده بود هاشِلِز را متقاعد کند که اجازه دهد خود و خانم‌اش به چای دعوت شوند.

اعضای انجمن نویسندگان ییدیش احترام زیادی به دنیای غیریهودی داشتند که در آن نویسندگان از طریق مجله‌هایی که صدها هزار نسخه‌ی آن‌ها به فروش می‌رسید، باهم در ارتباط بودند. زیمل هاشِلِز برای نویسندگان ییدیش در ورشو پنجره‌ای به‌سوی جهان گشوده بود.

یک یا دو هفته پس از این ضیافت، زیمل هاشِلِز به انجمن نویسندگان نیامد. واضح شد که او آن‌گونه که پنداشته می‌شد، اخته نبود؛ بلکه برعکس، مرد پرتوانی بود که قادر شده بود قلب یک زن جوان و زیبا، که به زبان اسپانیایی می‌نوشت، را تسخیر کند. پس از مدتی، زیمل هاشِلِز دوباره به انجمن نویسندگان می‌آمد. دیگر تنها نبود، با لنا یکجا می‌آمد. دیگرْ نه یک پیاله چای، که دو پیاله با شرینی و کلوچه فرمایش می‌داد. باز شطرنج بازی می‌کرد، و لنا در میان پشت‌دست‌نشین‌ها می‌ایستاد یا می‌نشست.

لنا، ییدیش حرف می‌زد، اما با لهجه‌ی اسپانیایی. به‌سرعت با ما نویسندگان جوان، به‌ویژه شاعرانْ دست آشنایی داد. به‌میزانی که زیمل هاشِلِز کم‌حرف بود، لنا پُرحرف بود. در مورد نویسندگان اسپانیایی در آرژانتین، کافه‌ها، مجلات معدودی که در آن‌جا منتشر می‌شدند، خصومت‌ها، فتنه‌ها و افتراهای ادبی، صحبت می‌کرد. فهمیدیم که نویسندگان جوان در آرژانتین همان دردسرهایی را داشتند که ما در ورشو داشتیم -آن‌ها از مجلات معروف دور نگه داشته شده بودند و چاپ شعر یا داستان برای‌شان دشوار بود. برخی از نویسندگانْ کتاب‌های‌شان را با هزینه‌ی شخصی‌شان منتشر می‌کردند. منتقدان آن‌جا، کم‌تر از منتقدان این‌جا، درکی از دنیای جدید و رویکرد جدید در سبک داشتند. لنا به‌دلیل یهودی‌بودنش و این‌که پدر-مادرش مهاجران لهستانی بودند، دشواری‌های خاصی را متحمل شده بود. او گرچه در آرژانتین متولد شده بود، اما هنوز شهروند آن نبود.

سخنان او در ما هم تعجب برانگیخت و هم احساس همدلی با مهمانی که از دنیای خارجْ بین ما آمده بود و با یکی از ما، شاعری بی‌نوای ییدیش، ازدواج کرده بود. وقتی لنا ابراز تمایل کرد که با ادبیات ییدیش بهتر آشنا شود و زبان ییدیش بیاموزد، همه‌ی ما آماده بودیم به‌عنوان مربیان دون‌پایه به او کمک کنیم. لنا نه یک، که چندین معلم پیدا کرد. یکی به او خواندن آموخت، دیگری املا و هجی، سومیْ کلمات عبری را که وارد زبان ییدیش می‌شود، به او توضیح می‌داد. او کم‌کم نه‌تنها در طی دو ساعتی که همسرش در انجمن نویسندگان می‌گذراند، بلکه ساعت‌های طولانیِ قبل و بعد از ناهار به انجمن می‌آمد. ما گمان می‌کردیم که زیمل هاشِلِز حسادت می‌کند و به همسرش اجازه نمی‌دهد که با نویسندگانِ هم‌سن‌وسالش بگذراند، اما زیمل ظاهراً به او اعتماد کرده بود. طولی نکشید که تعدادی از نویسندگان پیرتر نیز به لنا نزدیک شدند. دبیر بخش ادبیات یک روزنامه‌ی ییدیش، یکی از اشعار او را ترجمه، و در نشری روز جمعه با حروف بزرگ چاپ کرده بود؛ همراه با عکسی از او، که طبق معمول تقریباً به‌کلی سیاه از آب درآمده بود.

یک روز اتفاق اجتناب‌ناپذیری رخ داد: لنا شعری به زبان ییدیش سروده بود. شعرش زمخت و مبتذل بود، اما شاعران جوان آن را تحسین کردند، از آن به وجد آمدند و به او به‌خاطر این‌که بخشی از ادبیات ییدیش شده بود، تبریک گفتند. آن‌ها به او درباره‌ی این‌که چگونه شعرش را قوی‌تر و اصیل‌تر بسازد، توصیه‌هایی را ارزانی می‌داشتند، و لنا با همه‌ی گفته‌های آن‌ها موافقت کرد. من تصور می‌کردم که زیمل اجازه نمی‌داد او چنان مهملات را منتشر کند، اما به‌نظر می‌رسید که او کاملاً نسبت به نوشته‌های لنا بی‌تفاوت بود.

و بعدْ این اتفاق افتاد: من یک رمان کوتاه درباره‌ی مسیح دروغین، ژاکوب فرانک، شروع کرده بودم، اما با پایان فصل چهارمْ با مشکلی برخوردم و نتوانستم ادامه دهم. داستانْ گویی به خودی خود پایان یافته بود. چندین بار سعی کردم فصل ۵ را شروع کنم، اما یک دفترچه‌ی کامل را سیاه کردم و چیزی از آن حاصل نشد. یک روزِ گرم تابستان، در کتاب «آموزش اراده» از ژول پوت، یا شاید در کتابِ «فارل» درباره‌ی بهداشت روحی، خوانده بودم که یک پیاده‌روی طولانیْ گاهی می‌تواند در غلبه بر چنین پابندشدگی‌ها به آدم کمک کند. تصمیم گرفتم این نظریه را امتحان کنم. راهیِ حومه‌ی کراکوف شدم و در امتداد «جاده نوی سویات» پرسه زدم تا این‌که به «خیابان اوجازدوو» وارد می‌شد. در طول راه جلو پنجره‌های کتابفروشی‌ها ایستاد می‌شدم. نیز بناهای تاریخی، کلیساها و خانه‌هایی را که طبقه‌ی اشراف لهستان در آن‌ها اقامت داشتند، مشاهده کردم. وارد پارک لزینکی شدم و مدتی طولانی در اطراف حوضچه‌ای که قوها در آن شناور بودند، پلکیدم. از این‌جا می‌توانستم کاخِ «شاه پونیاتوفسکی» را ببینم.

زنان جوان، قدبلند و خوش‌اندام در جامه‌ها و چکمه‌های سواری‌شان، روی اسب‌ها عبور و مرور می‌کردند. راست و ساکت روی زین‌های اسب‌ها نشسته بودند و به‌نظرم می‌رسید که آن‌ها محرم بعضی از اسراری بودند که از دیگران پنهان می‌کردند. آن‌ها، به فکر من، اعضای نژادِ کم‌وبیش فوق بشری خطور می‌کرند. فکر می‌کردم فرشتگانی که از آسمان نازل شده بودند، غول‌هایی که در «سفر پیدایش» به آن‌ها اشاره شده است، عاشق چنین زنانی شده بودند.

من نیز رفته‌رفته متوجه خطایی شدم که در رمانم کرده بودم. ژاکوب فرانکْ یهودی سِفاردی‌ای بود که به زبان ترکی حرف می‌زد. ییدیشْ زبان مادری او نبود و من حق نداشتم از قهرمانی استفاده کنم که زندگی و میراث‌اش برایم خیلی بیگانه بود. من باید فقط به شاگردان و مریدانش در لهستان می‌پرداختم: الیسع شور؛ خاخام ناخمن از بوسک؛ و دیگرانی که بعداً تغییر عقیده دادند و نام‌های تجملی مانند وولوفسکی و مایوفسکی را به خود گرفتند. از این‌که از همان ابتدا متوجه این موضوع نشده بودم، متعجب شدم.

غروبْ نزدیک بود. پرندگان چهچه می‌زدند. در جاییْ دسته‌ای از نوازندگان مشغول نواختن بود. نسیم خنک از ویستولا می‌وزید. خورشید هنوز غروب نکرده بود، اما قرص کامل ماهْ زودهنگام پدیدار شده بود. عطر گیاهان و گُل‌ها با بوی مدفوع تازه‌ی اسب‌ها در هم می‌آمیخت. من با درون‌اندیشی ادبی‌ام، درباره‌ی خودم نیز با خودم کلنجار می‌رفتم. من قبلاً یک جنگ جهانی و انقلاب‌ها را پشت سر گذاشته‌ام. زیر سایه‌ی سه رژیم زندگی کرده‌ام -روسی، آلمانی و لهستان مستقل. در بیانیه‌ی بالفور، ایجاد خانه‌ی ملی برای یهودیان وعده شده بود. من هم‌وغم این‌که چه‌کسیْ چند نسل را می‌شناسد، را دور انداخته بودم و سخت تلاش می‌کردم که تکامل را، و جهانی که از یک انفجار تکامل یافته بود را باور کنم. من فقط بیست‌وشش سال داشتم، اما به‌نظرم می‌رسید که از دوره‌های ماقبل تاریخ در این سیاره سرگردان و آواره بوده‌ام. در آن هنگامه‌های مبهم و تارْ به‌معنای واقعی کلمه جاودانگی ارواح را حس می‌کردم.

ناگهان وایستادم. منهم راشبوم و لنا، روی نیمکتیْ زیر درختی با شاخ و برگ‌های انبوه نشسته بودند. دست لنا در دست راشبوم بود. حرف می‌زدند و می‌خندیدند. لنا خندید. بعدْ راشبوم به‌سمت او خم شد و او را بوسید. من مدتی طولانی آن‌جا مات و متحیر ایستاده بودم، پشت درختی پنهان شدم تا آن‌ها مرا نبینند. من قبلاً موپاسان، استریندبری، آرتسیباشف، کوپرین، نویسنده‌ی لهستانیْ گابریلا زاپولسکا، و تعدادی دیگر از نویسندگانی که درباره‌ی سکس می‌نوشتند، را خوانده بودم. حتی سعی کرده بودم کتاب «سکس و شخصیتِ» اوتو واینینگر را به ییدیش ترجمه کنم. من خودم داستان‌هایی را درباره‌ی خیانت همسران و شوهران منتشر کرده بودم. اما اولین باری بود که چنین خیانتی را از نزدیک تجربه می‌کردم. من از ساده‌لوحی خودم شرمنده شدم. قلبم می‌تپید، گلویم بند می‌آمد، و به‌سختی می‌توانستم جلو اشک‌هایم را بگیرم. کاملاً آگاه بودم که ایستادن در آن‌جا برای رازجویی از دو عاشق و معشوقْ غیر اخلاقی بود، اما نمی‌توانستم خودم را از آن‌جا دور کنم. از ازدواج لنا و زیمل چهار ماه هم نگذشته بود. زیمل نه‌تنها شوهرشْ که کاکایش هم بود.

منهم راشبوم شاید چهل سال از لنا بزرگتر بود. یک یا چندین معشوقه داشت. آیا لنا را با پول خریده بود؟ آیا لنا واقعاً او را دوست داشت؟ آیا لنا می‌دانست که عشق چیست؟

لنا هم در شعر ترجمه‌شده‌اش به لهستانی و هم در شعر ییدیش‌اش، از تقدس عشق سخن گفته بود. من بارها شنیده بودم که ​​پدرم در بحث‌هایش با جاشوا، برادر بزرگترم، می‌گفت کسانی که عاشق‌اند زانی و دروغ‌گویند و رمان‌هایی که این احساسات را توصیف می‌کنند، سم مهلکی است. پدر استدلال می‌کرد که عاشقانْ طرف مقابل را دوست ندارند، بلکه فقط خودشان را دوست دارند. اگر خدای ناکرده زنْ بیمار یا فلج شود، مرد شهوت‌ران او را رها می‌کند و به‌دنبال زن دیگری می‌رود. در آن زمان من جوان‌تر از آن بودم که در این بحث‌ها قاتی شوم، اما در نهانْ از برادرم طرفداری کرده بودم که استدلال می‌کرد ترتیب ازدواج از طریق یک داستارِ ازدواجْ عملی آسیایی، فناتیک، و یک زمان‌پریشی به‌جامانده از قرون وسطاست. آن زمان من قول شرف دادم که فقط به‌خاطر عشق ازدواج کنم.

هوا تاریک‌تر شد و دو نفرِ روی نیمکت در انبوهی از سایه‌ها ناپدید شدند. من به‌سمتی چرخیدم، از خروجی دیگری بیرون رفتم و سوارِ یک قطار برقی، راهی خانه شدم. آن شبِ تابستانی یکی از شب‌هایی بود که می‌گویند آدم‌ها را دیوانه می‌کند. خورشیدْ خیلی پیشتر غروب کرده بود، اما آسمانْ روشنی روز را حفظ کرده بود. امواج گرما از آن فروکش کرده بود. زن و شوهرها دسته‌دسته در امتداد پیاده‌روها پرسه می‌زدند. قدم نمی‌زدند، اما به‌نظر می‌رسید که می‌رقصیدند -مردانْ با لباس‌های رنگ‌روشن و کلاه‌های حصیری، زنانْ در کلاه‌های مزین با میوه‌ها و گُل‌ها، و لباس‌هایی که برآمدگی‌ها و کژی‌های سینه‌ها، باسن، و کمرهای‌شان را نشان می‌دادند. همه‌ی آن‌ها مست و مشعوف عشق بودند، اما من با ترحم و تأسف به آن‌ها زل زده بودم. همه‌ی آن‌ها تا خرخره در دروغ‌ها و حقه‌بازی غوطه‌ور بودند. من خسته بودم و استخوان‌هایم درد می‌کرد. پیریْ روی دوشم سنگینی می‌کرد. برای اولین بار خشمگین شدم؛ از این‌که یک دَیر یهودی وجود نداشت که در آن کسانی که به بیهودگی تمام تلاش‌های بشری پی برده بودند، بتوانند مخفی شوند.

آن شبْ تا سپیده‌دم خواب نرفتم. وقتی خواب می‌رفتم، کابوس‌ها بیدارم می‌کرد. بالشتِ زیر سرمْ خیس شده بود. پشه‌ها بیخ گوشم وزوز می‌کردند و مرا می‌گزیدند. از بیرونْ صدای داد و فریاد مَست‌ها یا قربانیان تجاوزهای جنسی را می‌شنیدم. به شنیدن صدای پدرم ادامه دادم. او موعظه‌ای طولانی به من می‌کرد، اما نمی‌توانستم بفهمم که او چه می‌گفت. پس از ساعت یازده ظهر بیدار شدم و گرچه غذای شب نخورده بودم، معده‌ام بادکرده و زبانم اندوده شده بود. در یک کافه، سریع یک پیاله قهوه گرفتم و به انجمن نویسندگان رفتم. ممکن بود که شخصیت‌های درامِ دیروز را آن‌جا ببینم؟ بله، همه‌ی آن‌ها حضور داشتند. زیمل هاشِلِز، لنا، منهم راشبوم. زیمل هاشِلِز و منهم راشبوم شطرنج بازی می‌کردند و لنا کنارشان نشسته بود و فضولی می‌کرد. من عقب لنا ایستادم، اما او متوجه من نشد. وضعیت راشبوم در تخته شطرنج بسیار وخیم بود. غر زد، موهای ریشش را کشید، شکلک درآورد، و دود سیگار را عمیقاً به درون ریه‌هایش کشید. برای لحظه‌ای به نظر می‌رسید که، در حین سردرگمی بزرگ‌اش، دود سیگار را بلعیده است، اما ناگهانْ از دهان و سوراخ‌های بینی‌اش با فشار بیرون می‌زد. من حتی تصور می‌کردم که گرداب‌های دود از ریش او خارج می‌شدند.

زیمل هاشِلِز پرسید: «پس شاه کجا می‌ره؟»

لنا تکرار کرد: «بله، شاه کجا می‌ره؟»

لنا نگاهی کنجکاو و درخشنده به راشبوم انداخت که پاسخ داد: «بانو، بی‌حوصلگی نکن. من هزار راه دارم. برش چنان درسی بدم، که قبل از این‌که شاه‌کاری‌های زشت دیگر را انجام دهد، دو بار به آن فکر کنه. به‌آسانی شکست‌اش میدم. دست‌وپاچلفتی ره».

سپس دستش را تکان داد تا مهره‌ها پراکنده شوند.

«من نباید رخ را جابه‌جا می‌کردم».

من انجمن را ترک کردم. در راه‌پله‌ها عهد کردم که دیگر برنگردم. دو هفته و نیم این عهد را نگهداشتم.

وقتی به انجمن برگشتم، شموئل بلِک‌مَن از من پرسید: «کجا گم شده بودی؟ لنا هاشِلِز یکی از داستان‌هایت ره خوانده و او واقعاً شیفته‌اش شده. منتظرت بود. می‌خواهد آن را به اسپانیایی ترجمه کند. تو خرشانس ره. او می‌خواهد برایت پنجره‌ای به‌سوی جهان باز کنه».

گفتم: «او قبلاً این کار را کرده».

«منظورت چیه؟»

یکی دیگر از نویسندگان جوان تذکر داد: «دوست داره نقش آدم مهمی ره بازی کنه».

همه چشمک زدند و خندیدند.

منتظر لنا نماندم.

***

پانوشت ۱: مقاله‌ی فوق با عنوانِ «A Window to the World»، در ۲۰۱۷ نشر شده است. برای خواندن متن اصلی، روی عنوان انگلیسی کلیک کنید.

پانوشت ۲: برای دانلود نسخه پی‌دی‌اف این داستان، این‌جا کلیک کنید.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:

Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on print

نوشته‌های مرتبط:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.