کودکان کارگر؛ ستمکش‌ترین‌های فراموش‌شده افغانستان

کودکان کارگر افغانستان از مشکلات و رنج‌های چندلایه درد می‌کشند. یک جمع وسیع آنان، به‌خصوص در شهرها، به‌جای رفتن به مکتب و تجربه‌ی دنیای کودکانه‌شان، در نخستین روزهای زندگی تحمیلی، بار بزرگی را بر شانه‌های نحیف و کودکانه‌شان حمل می‌کنند. در پایتخت افغانستان، کودکان فقیر به‌خاطر لقمه‌نانی، کارهای شاق را انجام می‌دهند. اطفال خُردسال، به‌خاطر توان کمی فیزیکی با بامزد کم، به کار استخدام می‌شوند و یا اکثراً خودشان با سرمایه‌ی پنجاه تا صد افغانی، کاری را در جاهای پرجمعیت آغاز می‌کنند. آنان به‌خاطر خانواده‌ی بخت‌برگشته‌ی خود، با توجه به وضعیت اقتصادی، اجتماعی، امنیتی، سیاسی و صحی، مجبور به گرفتن مسئولیت‌های سخت و طاقت‌فرسا، حتی خارج از توان خود، هستند و نان‌آوران فامیل‌های ۵ تا ۱۰ نفری خود می‌باشند.

زندگی مملو از سختی، فشار، تحقیر و حتی سوءاستفاده‌های جنسی، تأثیرات سوء بر روان و شخصیت این کودکان بر جا می‌گذارند. آنان آرزو و امیدی به آینده ندارند و تمام امید و آرزوی آن‌ها به یک وقت غذای شکم‌سیر گره خورده است. آنان عید ندارند، خوشی ندارند، لبخند ندارند و فقط برده‌گونه، بهره‌کشی می‌شوند. اکثراً این کودکان از حق زندگی با‌امید و آینده محروم هستند. در زمستان از سردی و آلودگی دود ذغال‌سنگ، پلاستیک و مواد سوختی و ماشین‌های دودزا در تکلیف‌اند و در تابستان عرق رنج و درد از سر و صورت‌شان سرازیر است. در شهر، به‌جای این‌که اسم‌شان گرفته شوند، اکثراً با القاب تبغیض‌آمیز و تحقیرآمیز صدا زده می‌شوند. این کودکان مثل شیء یا جنس شناخته می‌شوند و هویت مستقل ندارند. حتی کسانی بدون ترس از عواقب کار خود، جرأت می‌کنند که آنان را مورد لت‌وکوب قرار دهند.

کودکان کار حق مکتب‌رفتن ندارند و از تمامی حقوق کودکی خود محروم هستند. محروم از آموزش و پرورش درست و سالم؛ محروم از مکتب و مراکز آموزشی؛ محروم از زندگی آسوده و کودکانه؛ محروم از محبت و دل‌سوزی خانواده‌ها و جامعه؛ محروم از رفتار نیک و حمیده‌ی مردم؛ محروم از نان شکم‌سیر و هم‌کاسه‌شدن با دیگران؛ محروم از خوابیدن در مکان‌های مناسب؛ محروم از اخلاق خوش دیگران و خلاصه محروم از تمام حقوق انسانی و کودکی هستند که حق مسلم آنان است و منحیث انسان باید از آن برخوردار باشند.

آنان مجبور است که صبح زود از خواب برخیزند و با شکم گرسنه و صورت‌های ناشسته، خود را پیش از همه در مکان‌های پُرازدحام برسانند تا بتوانند برای شب به خانواده‌های‌شان لقمه‌نانی تهیه کنند.

از همین نویسنده

بحثی در باب «انسان تک‌ساحتی»، نوشته‌ی هربرت مارکوزه

زنان و جامعه طبقاتی

نادر، نمونه‌ای از هزاران کودک کارگر در شهر است. ۱۰ سال عمر دارد. در خانواده‌ای زندگی می‌کند که چهار عضو دارد و نادر، بزرگترین فرزند خانواده‌اش است. مادرش مریض است. از رنج و درد روزگار و فشار‌های مختلف، دچار بیماری عصبی شده است. پدرش، که در هلمند پولیس بود، با اصابت گلوله بر پیشانه‌اش به‌شهادت رسید. حالا همه مسئولیت‌های فامیل به‌دوش نادر ده‌ساله است و او مجبور است که امید و آینده‌ی خود را به‌خاطر لقمه‌ای نان قربانی کند. او در کوته‌سنگی مصروف بُرس‌‌کردن کفش‌های مردم است. کفش‌هایی را برس می‌کند که همان کفش‌ها، آینده و سرنوشت و امید کودکان این وطن را پایمال کرده‌اند. او اکثر روزها تا شب گرسنه می‌ماند. درآمد روزانه‌اش ۵۰ تا ۱۰۰ افغانی است و بعضی اوقات حتی قیمت یک نان را هم نمی‌تواند کار کند. او می‌گوید: وقتی بوت‌های مردم را رنگ می‌زند و برس می‌کند، حس می‌کند که امید و آینده‌اش را در کفش‌های مردم برس می‌کند.

حالا که روزهای قرنطین است، دیگر او نمی‌تواند به کار برود. اکثر شب‌ها گرسنه می‌خوابد و گرسنه خوابیدن حالا برایش به عادت مبدل شده است. نادر و صدها طفل مثل او در انتظار کمک‌اند. برای آنان فرق نمی‌کند که صدها عکس در پشت بوجی‌های برنج و بوشکه‌ی روغن باشند یا نه؛ آنان نان می‌خواهند.

کودکان کارگر افغانستان آرزو دارند که دیگر، کودکانی مثل آنان مورد ستم قرار نگیرند. تجربه‌ی سرگذشت جهنمیِ که آنان دارند، را برای هیچ کودکی نمی‌خواهند و آرزو نمی‌کنند. قرار نیست که برای رعایت حقوق کودک، باید لزوماً قانونی وجود داشته باشد. اگر انسان باشیم و برخورد انسانی داشته باشیم، آنان نیز انسان‌اند و سزاوار رفتار انسانی.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.