یادداشت‌های سفر؛ از کابل تا دایکندی – قسمت سوم

بازدید از یک قلعه قدیمی و تفریح در رودخانه هلمند

ممکن است مفهوم رودخانه هلمند، برای بسیاری‌ها ناآشنا و یک مکان جدید به‌نظر برسد. اما رودخانه هلمند در واقع همان دریای هلمند است. همه‌ی این جریان باریک و طولانی آب را که در دل طبیعت سخت و خشن مناطق زیادی جا دارد، به‌نام دریای هلمند یاد می‌کنند. اما از آن‌جا که خصوصیات دریا و رودخانه متفاوت است، نمی‌توان به آن دریا گفت.

برنامه‌ی بازدید از یک مکان قدیمی مشهور به «قلعه ملک» و رفتن به رودخانه هلمند یکی از برنامه‌های دیگری بود که تصمیم به انجام‌شان گرفتیم. چند روز پس از رفتن به کوه، من و چند تن از آشنایان، اعلام کردیم که قصد انجام این برنامه‌ها را داریم. افرادی زیاد به‌خصوص خانم‌ها دوست داشتند به آن‌جاها بروند. روز رفتن به دو گروپ تقسیم شدیم. کسانی که دوست‌داشتند و می‌توانستند به دیدن قلعه بروند باید صبح زود حرکت می‌کردند. کسانی‌که تنها برای تفریح کنار رودخانه می‌رفتند، بعدتر حرکت می‌کردند و برای‌شان مسؤولیت داده شد که لوازم مورد نیاز را با خودشان ببرند. در روز تعیین‌شده برای رفتن به قلعه، ده نفر صبح زود حرکت کردیم. یکی از روزهای گرم ماه اسد بود، و مسیر راه به‌اندازه‌ای دشوار بود که هرگز تصور نمی‌کردم.

پس از چند ساعت به‌جایی رسیدیم که از آن‌جا می‌شد قلعه را دید. چندین پسر که در حدود ۱۳ سال و کم‌تر سن داشتند، پیش‌تر از ما به مکانی که قلعه در آن‌جا بود، رفته بودند. آن‌ها سخت‌ترین و پرخطرترین مسیر را طی کرده بودند. ما از مسیر دورتر و بهتر رفتیم، اما آن‌هم چنان بود که ما با تکیه بر دستان خود راه می‌رفتیم. بدتر از آن، این بود که اگر یک‌بار دست و یا پای کسی از جا کنده می‌شد، ممکن از دل کوه تا آخرین و عمیق‌ترین نطقه‌ی دره می‌رفت.

بالاخره پس از سختی‌های بسیار به‌جایی که می‌خواستیم، رسیدیم. تصوری که من در مورد قلعه داشتم، کاملاً غلط بود. هیچ خبری از حرف‌هایی که مردم در مورد آن می‌گفتند، نبود. نه راهی دیده می‌شد که اسپی از آن عبور کند، و نه دیگ‌دان و آب‌خور اسپ موجود بود. آن‌جا که سه خرابه روی سه نقطه‌ی سخت کوه قرار داشت، بیش‌تر به بر‌ج‌های دفاعی می‌ماند تا به یک قلعه، که در آن مَلِکی زندگی کند و دختر ملک خاطرات عاشقی‌هایش را در آن‌جا رقم بزند. بلندتر از آن‌جا، سمت چپ گذشته از رودخانه‌ی هلمند ویرانه‌ی دیگری دیده می‌شد. به دلیل عمق زیاد دره و بلندی‌های دشوار، با این‌که فاصله‌ی ‌بین دو کوه کم نبود، اما چنان دیده می‌شد که به‌نظر می‌رسید آخرین نقطه‌ی کوه روبه‌رو پیش رویت قرار دارد.

روایات قدیمی را که در رابطه با آن‌جا شنیده بودم، دلیلی مهم برای رفتنم بدان‌جا بود. مردم می‌گفتند که در آن منطقه، ملکی زندگی می‌کرده است. آن شخص دختری داشته که هر روز دو کره اسپ را زیر بغلش تا لب رودخانه می‌برده تا آب دهد، و سپس همان دو کره را زیر بغلش گرفته و به قلعه بر می‌گشته. هم‌چنان می‌گفتند که در تپه‌ی روبه‌روی قلعه، مُلک یک ملک‌نشین دیگری بوده که بقایای مکان متعلق به خانه‌ی ملک تا هنوز باقی‌ست. دختری که دو کره اسپ را هم‌زمان زیر بغل می‌گرفته، عاشق پسر ملک دیگر می‌شود. از آن‌جایی که این عاشقی دوطرفه بوده، شب‌ها پسر به‌کمک طناب، پیش دختر می‌آمده که خلاقیت این کار به دختر برمی‌گردد (در این مورد روایات مختلف وجود دارد).

پس از بازدید از آن‌جا، به‌سمت محل قرار خود با گروه دیگر رفتیم. از مسیر سخت و دشوار که به رودخانه وصل بود، پایین شدیم و به‌سمت بالای رودخانه حرکت کردیم تا این‌که به دیگران پیوستیم.

وقتی نزدیک محل قرار رسیدیم، دیدم که آن‌ها زیر درختی بزرگی جمع شده‌اند. از آن‌جایی که قرار ما این بود که تا آمدن ما آن‌ها چای درست کنند، دیدم که خانم‌ها در حال آتش‌کردن و درست‌کردن چای هستند و یکی از آن‌ها «چای‌بر» در دست داشت و سمت رودخانه می‌رفت. این صحنه، خاطرات دختر ملک را برایم زنده کرد. لحظه‌ای فکر کردم و حس قشنگی داشت. کودکان و خانم‌ها نیز در میان ما بودند. برای زنان بیش‌تر خوش‌حال بودم، چون رفتن به رودخانه هلمند و بازدید از جاهایی که می‌خواهند جزو راحت‌ترین کارهایی است که مردان هر وقت بخواهند انجام می‌دهند.

سالانه مردان زیادی باهم به آن‌جا رفته، ماهی می‌گیرند و آب‌بازی می‌کنند. ماهی‌های صیدشده را گاهی به خانه‌های‌شان می‌آورند و اغلب در تابستان‌ها در نزدیکی رودخانه کباب می‌کنند. در این میان، باوجودی که مردم روستایی «داله» نسبت به بسیاری از روستاهای دیگر آزادترند، اما رفتن زنان به بیرون از خانه به‌منظور تفریح و خوشی معنایی جز بی‌خودی، بی‌کاری و حتی می‌توان گفت بی‌حیثیتی ندارد. در این برنامه، برای من یکی از چیزهایی که به‌خصوص برای رفتن به رودخانه مهم بود، همراهی و حتی وادارکردن تعدادی از زنان برای تفریح بود. زنان آن‌جا به‌صورت تمام‌وقت مصروف کارهای خانه و بیرون از خانه‌اند. حتی اگر فرصت تفریح داشته باشند، به‌دلایل مختلف به تفریح نمی‌روند. آن‌روز در حدود ۴۲ نفر بودیم که بیش‌ترین‌شان را زنان و کودکان تشکیل می‌داد.

وقتی نشسته بودیم، متوجه یک گروه از دختران، که در حدود ۱۳ و یا ۱۴ سال سن داشتند، شدم. خواهرم گفت که آن‌ها به‌سختی از خانواده‌های‌شان اجازه گرفته، آمده‌اند تا این‌جا آب‌بازی کنند.

پس از لحظه‌ای نشستن و نوشیدن چای، همه رفتیم داخل آب. لحظه‌ای بلند خندیدیم و شوخی کردیم. سپس آن‌ها شروع کردند به شوخی و آب‌تنی. می‌کوشیدند خطر کنند و تا می‌توانند به جاهایی که عمق آب زیاد بود، بروند. بالای هم‌دیگر آب می‌انداختند و قههه می‌خندیدند. دیدن آن صحنه اندکی اندوه‌گینم کرد. با خود گفتم ممکن است آن‌ها پس از بزرگ‌شدن و ازدواج برای اولین‌بار است که این‌گونه بزرگی و تعریف سنتی زنانه و دخترانه را کنار می‌گذارند و این خودشان هستند که می‌خندند و شوخی می‌کنند. با این‌که لباس‌های بلند در تن داشتند و شالی را دور سرشان پیچیده بودند، اما برای شوخی‌ها و خنده‌های‌شان هیچ مانعی وجود نداشت.

مدت زیادی را داخل آب بودیم و شوخی کردیم. سپس آمدیم برای خوردن غذای چاشت. در آفتاب سوزان ماه اسد زیر درختی که نزدیک رودخانه بود، نشستیم و غذا خوردیم. کمی شعر خواندیم، خندیدیم و مردانی که در آن‌جا بودند، هم‌صدا با کودکان و خانم‌ها خندیدند و آن لحظات را به‌دور از حرف و حدیث‌های سنتی گذراندند. همه خوش‌حال بودیم.

ادامه دارد …

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.