یادداشت‌های سفر؛ از کابل تا دایکندی -قسمت ششم و پایانی

عادیبودن ازدواج‌های زیر سن

مسأله ازدواج و انتخاب شریک زندگی، از زمان‌های بسیار قدیم شکل سنتی داشت. با این‌که پسر برخلاف دختر اجازه دیدن و انتحاب دختر را داشت، اما بازهم تنها انتخاب او شرط نبود. خانواده‌ها نیز باید شریک انتخاب می‌بودند. حتا اگر پسر دختری را می‌پسندید و خانواده نه، در بسیاری مواقع پیوند صورت نمی‌گرفت. با این وجود اما می‌توان گفت همه‌ی دختران به صورت صددرصد حق انتخاب شریک زند‌گی‌شان را نداشتند. وقتی برای دختران خواستگاری می‌آمد حتا اگر نظرش را می‌خواستند، به آن عمل نمی‌کردند. بسیاری از دختران را به کسانی می‌دادند که برخلاف خودشان که زیر سن بودند مرد صاحب چندین اولاد و زن دیگری نیز بودند. در بسا موارد دختران را با زور وادار با ازدواج می‌کردند و حتا در هنگام بستن نکاح اگر دختر رضایت نمی‌داشت، او را مورد لت‌وکوب قرار می‌داند و با چوب و سیلی و… می‌کوشیدند فقط از زبانش بشنوند که اجازه عقد را می‌دهند. بسیاری از عقدها این‌گونه جاری می‌شدند. هنوز با گذشت زمان و تحولات این روش‌ها به‌طور کامل تغییر نکرده‌اند.

این‌بار که رفتم، دیدم دخترانی عروسی کرده‌اند که تا شش و هفت سال پیش که من در آن‌جا بودم و مکتب می‌خواندم، آن‌ها کودک بودند و با بچه‌های کوچک بازی می‌کردند. بسیاری‌های‌شان حتا طفل در بغل داشتند و یا حامله‌ بودند. اکثریت‌شان بیش‌تر از سیزده و یا چهارده سال عمر نداشتند. دیدن آن‌ها جز تاسف‌بارترین و ناراحت‌کننده‌ترین چیزهای بود که این‌بار دیدم. بدتر و ناراحت‌کننده‌تر از دیدن دختران در این حالات، عادی‌بودن این موضوع در میان مردم بود. باری دختری سیزده‌ساله را به شوهر داده بودند. وقتی مردم خبر شدند که فلانی دخترش را به شوهر داده، هرکدام می‌گفتند «کاری خوبی کرده. دختر که بزرگ شد هر وقت باشد ازدواج می‌کند. خوبه که ده نام نیکی پس‌بخت شود».

در مورد ازدواج‌های زیر سن اگر توجهی صورت نگیرد، به مرور زمان خودبه‌خود تغییر نخواهد کرد. در این‌صورت زندگی صدها انسان در خطر است و به‌خصوص برای دختران عواقب تکراری، ناگوار و بدی به‌دنبال دارد. {معلوم نیست پروژه‌هایی که به‌نام زنان افغانستان گرفته می‌شود، کجاها به مصرف می‌رسد}؟

دعوت به ازدواج و ترساندن از مجردی

این‌بار وقتی خانه رفتم، بسیاری از دوستان و نزدیکان بدون اندک تردید و شکی از من می‌پرسیدند که چرا ازدواج نمی‌کنم؟ دلایل و جواب‌هایی که برای آن‌ها داشتم، هیچ فایده‌ای نداشت. اگرچه این امر تازه‌ای نبود و از گذشته‌ها می‌شنیدم که «چرا به‌جای درس‌خواندن شوی نمی‌کنی که طفل به‌دنیا بیاوری و زنده‌گی‌ات سروسامان بگیرد؟» اما این‌بار بدتر از قبل بود. می‌گفتند: «دانشگاه را تمام کردی، حالا ازدواج کن تا دیر نشود. اگر تا پیش از ۳۰ سالگی ازدواج نکنی، دیگر نمی‌توانی طفل به‌دنیا بیاوری و حتا برایت شوهر پیدا نمی‌شود. همین حالا وقت است و باید زنده‌گی‌ات را جمع کنی. تا به کَی همین‌طور مجرد می‌گردی و درس می‌خوانی؟ درس که طفل و شوهر جور نمی‌شود برایت، فایده‌ات چیست؟ زن بدون فرزند مثل درخت بی‌ثمر است».

این حرف‌ها و نصیحت‌های همیشگی، اگرچند به‌ظاهر مهم به نظر نمی‌رسد، اما در عمق مسأله می‌تواند پیامدهای زیادی در پی داشته باشد. مواردی چون فرار از منزل، تلاش دختران برای ازدواج‌ها پیش از رسیدن به سن قانونی و نگرانی‌هایی را که آن‌ها حتا در سنین کم تجربه می‌کنند، جزء مواردی است که می‌تواند صدمات شدیدی به بدنه‌ی یک جامعه‌ی ایده‌آل انسانی و خوب بزند. در ادامه‌ی مورد یادشده، بزرگان کودکان و به‌خصوص دختران را از همان کودکی قالبی برای جایگزین‌کردن همین موارد می‌سازند. اگر دقت شود، تمام توصیه‌ها و فشارهایی که روی تربیت دختران به این‌گونه صورت می‌گیرد، برای این است که از آن‌ها زن خانه و ماشین طفل به‌دنیاآوردن بسازند. از همین‌رو، ازدواج زودهنگام عواقبی بدی در پی دارد که این خود آسیبی بزرگی در بدنه‌ی خانواده‌ها می‌زند. از طرف دیگر، پیری زودرس، خطر مرگ در جوانی و میان‌سالی، امراض مختلف چون کم‌خونی، مشکلات رحم و ده‌ها موارد دیگر نتیجه‌ی جدیت، تأثیرات و اهمیت‌دادن به موارد ذکرشده است.

سکوت روستایی

برخلاف شهر، امنیت خاطر و آرامش که در روستاها وجود دارد ناب و دوست‌داشتنی است. با این‌که دغدغه‌ی کار و مصروفیت‌های عمومی را نمی‌توان در همه‌جا فراموش کرد، اما محوشدن در درون سکوت روستایی، می‌تواند کمک کند تا مدتی را آرام‌تر زندگی کنی و نفس بکشی. طبیعت بکر و دست‌نخورده، خانه‌های دور از هم و کاه‌گلی که سقف‌شان با چوب پوشانده شده، ردیف درختان، جاری‌بودن چشمه‌های آب از دل زمین، میوه‌های تازه، سبزه‌ها و… تمام این‌ها، در یک نگاه زنگ سکوت را در گوش انسان می‌نوازد. سکوتی که خلوت قشنگ ذهنی را به‌همراه دارد و بیش‌تر انسان را با خودش درگیر می‌کند، و این درگیری جریان پیدا می‌کند تا انتهای خیالات رنگ‌آمیزی‌شده در ذهن، و این خیالات، پرواز آدمی را بر روی ابرها مهیا می‌کند. آن‌وقت می‌توان به پشت کوه قاف رفت و همراه با آزادشدن پریان اسیر در بند دیوها رهایی ذهنی را به‌دست آورد. وقتی زیر درختی می‌نشینی و در سکوت به خلوتی که تو را احاطه کرده، فکر می‌کنی، آسمان رنگی‌تر می‌شود و خیالت تا اوج آسمان‌ها و قله‌های آسمان‌ها پرواز می‌کند. نقاشی‌ها رنگی‌تر و سکوت دست‌نیافتنی‌تر به‌نظر می‌رسد. مدتی سپری می‌شود تا به جایی می‌رسی که جِرجِرک پرنده‌ای، سکوت را می‌شکند. تمام این‌ها با خیره‌شدن به غربت آفتاب که اندوه‌گینانه از پشت کوه و یا تپه‌ای غروب می‌کند، دوباره تکرار می‌شود. آن‌گاه در شام‌گاهان، مهتاب از پشت قله‌هایی که ده را احاطه کرده، سر می‌زند و با امواج آرام نورش سکوت را رنگ‌آمیزی می‌کند. در جای خودش، این سکوت دست‌نیافتنی می‌نماید.

شب‌های مهتابی دهکده‌ی ما

وقتی توأم با شمارش مادرم، شب چهاردهم از راه می‌رسید، آن‌شب ماه با ابهت و شکوه بیشتری از پشت تپه‌ها نمایان می‌شد. حضورش چنان به نظر می‌رسید که گویا با تار و پودش به جنگ تاریکی آمده است. در یک نگاه، با تماشای شکوه و زیبایی‌اش حس می‌کردی تمام طبیعت به پیشش سرتعظیم فرودآورده‌ و در سکوت مطلق فرورفته‌اند. اما شرشر آبی که از آن حوالی می‌گذشت این سکوت را می‌شکست: افراد دهکده به‌خصوص زنان و دختران، از خانه‌های‌شان بیرون می‌شدند و زیر نور مهتاب گام برمی‌داشتند تا این‌که می‌رسیدند به محل موعود. در آن‌جا، همه دور هم جمع می‌شدند و منتظر عروسی می‌نشستند که نور مهتاب نباید بر وی می‌تابید. پس از رسیدن عروس، هرکسی، چیزی کوچکی از داشته‌هایش را به چشمانش می‌کشید، بوسه‌ای به آن می‌زد و سپس آن را به‌دست عروس می‌داد تا میان آب پاکی که پیش رویش گذاشته بودند، بیاندازد. پس از آن، به نوبت شروع می‌کردند به خواندن شعر. با ختم هر شعری، شیئی را از میان آب برمی‌داشتند و سپس از روی شعری که خوانده شده بود، قضاوت می‌کردند که فال آن شخص خوب آمده یا بد. همه به‌نوبه‌ی هم شعر می‌خواندند و فال می‌گرفتند تا این‌که پاسی از شب می‌شد و برنامه چهارده‌فال تمام. هرکس به‌سمت خانه‌اش می‌رفت.

من به بهانه‌ی دورهمی‌ شب‌های چهاردهم، همیشه منتظر قرص‌شدن ماه بودم. از همین‌رو، هرشب نگاهی به آسمان می‌کردم و می‌دیدم که چقدر مانده تا ماه کامل شود. شاید همین انتظار و جستن‌ها بوده که من پیوندی عمیقی با مهتاب و شب‌های مهتابی در روستاها پیدا کردم. حالا در هرجایی که به تماشای مهتاب بنشینم، مهتاب مرا پیوند می‌زند به خاطره‌ی تمام قصه‌های شب‌های مهتابی که مادرم می‌گفت و اوقاتی که خودم در آن محو می‌شدم. همین است که برای من مهتاب و شب‌های مهتابی معنای قاطعِ لحظات ساکت و قشنگ را دارد. سکوتی که در آن می‌توان در درون خویش خزید، لحظه‌ای آرام گرفت و به آسمان و ستاره‌ها و طبیعت که غرق نور مهتاب است، خیره شد.

شب‌های مهتابی برای من معنای سکوت معمایی را که دارد که پر است از لذت توأم با روایات و اتفاقاتِ قصه‌ها، افسانه‌ها و زندگی در روستا. این‌بار که به خانه رفتم، تمام شب‌های مهتابی را روی بام نشستم و به آسمان، ستاره‌ها و خانه‌ها و طبیعت که زیر نور مهتاب دیده می‌شد، خیره شدم. در سکوت با ماه خلوت کردم و یکایکِ خاطرات کودکی‌هایم را شمردم و با آن‌ها راز و نیاز کردم؛ چون مؤمنی که با خدایش خلوت می‌کند.

خانه متروک آمنه

«سال‌های کودکی‌ و اوایل نوجوانی‌ام در این حوالی گذشت. در همسایه‌گی ما خانه‌ی «غریب‌زوار» زندگی می‌کرد. غریب‌زوار خود قصه‌ی دور و دراز و غم‌انگیزی دارد. آمنه، خانم غریب‌زوار بود. او مثل هزاران زن دیگر بچه‌های زیادی داشت و با رنج می‌زیست. چهره‌اش را کاملاً در ذهن ندارم، در این‌جا نیز جز خانه‌ی ویران‌شده چیزی از او باقی نمانده است. چندسالی را که در این خانه زنده‌گی کرد، خاطرات خنده‌ها و رنج‌هایش را برای دیگران باقی گذاشت. سپس کوچید و به منطقه‌ی دیگری رفت. در آن‌جا برای چندمین‌بار حامله شد و این‌بار از درد زایمان مُرد. سپس فرزاندان و شوهرش در آن‌جا نماندند و دیار به دیار گشتند، تا بتوانند زندگی کنند. دو فرزند بزرگش که هم‌بازی‌های من بودند، پس از مادرشان یکی شوهر کرد و دیگری از امتیاز پسربودنش استفاده کرد و پس از رنج‌های بی‌شمار، اگرچند از سر جبر اما با أراده‌ی خودش از افغانستان رفت و حالا در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می‌کند.

امروز وقتی به این‌جا آمدم و روی سنگی نشستم، این خانه‌ی متروک مرا به‌یاد آمنه و زندگی‌اش انداخت. آمنه تنها زنی بود که «چَنگ» می‌نواخت. او به‌دلیل داشتن این هنر، بارها از سوی افراد مذهبی-سنتی مورد اهانت قرار می‌گرفت و بعضی‌ از آدم‌ها پشت سرش پچ‌پچ‌کنان می‌گفتند که کسی زنِ چنگ‌نواز ندیده است. اما با تمام حرف و حدیث‌ها او چنگش را می‌نواخت و هر از گاهی افرادی زیادی دورش جمع می‌شدند تا ببینند که او چگونه چنگ می‌نوازد. آمنه به‌اندازه‌ای عاشق این هنرش بود که نواختن چنگ باعث شده بود یک سمت دهنش اندکی کج شود.

حالا که به این ویرانه می‌نگرم، دلم پر می‌شود از خفتگی صدای نواختن خانمی که پنهانی می‌نواخت و عاشق هنرش بود».

شیوع اعتیاد در میان جوانان

دایکندی در رده‌ی نخستِ ولایاتی قرار دارد که در آن آمار بلند اعتیاد به مواد مخدر غوغا می‌کند. در این مورد توجهی نکرده‌اند. نه تحقیقی صورت گرفته و نه دلایل روآوردن افراد و به‌خصوص پسران جوان به اعتیاد مشخص است. از طرف دیگر، ظاهراً مسؤولین، هیچ برنامه‌ی خاصی برای مبارزه با این پدیده‌ی شوم روی‌دست ندارند. چندسال پیش، بزرگان منطقه‌ای به‌نام «اشتو» در کابل آمدند تا مسؤولین بلندپایه را متوجه این امر کنند و برای مبارزه با این مسأله از آن‌ها کمک بخواهند. با وجود تلاش‌های بسیار، اما نتیجه‌ی کار نه قانع‌کننده بود، نه کارگر.

شبی در منطقه‌ی کوچکی به‌نام «ورکلنچه» بودم. خانواده‌ی میزبان، همواره از پسر جوان همسایه‌ی‌شان صحبت می‌کردند. این‌که او با گرفتارشدن به دام اعتیاد، دیگر لیاقتِ بودن در خانه را ندارد و باید بیرون انداخته شود. این در حالی بود که همان پسر جوان در گذشته‌ها یکی از هم‌بازی‌های من بود و کوچک‌تر از من. مدتی از عروسی‌اش می‌گذشت و نزدیکانش پس از عروسی متوجه اعتیادش می‌شود. این امر به یک و یا چند فرد و خانواری محدود نمی‌شود. وقتی در این مورد از افراد زیادی معلومات گرفتم، براساس گفته‌های آن‌ها بیش‌تر از ۸۰ درصد مردان و به‌خصوص پسران جوان با درد اعتیاد دست‌وپنجه نرم می‌کنند. به‌طور نمونه، در «ورکلنچه»، چهارده خانوار زندگی می‌کنند. در این میان وقتی حساب کردیم، تنها در دو و یا سه خانواده، فرد معتاد وجود نداشت. آن‌هم کسانی که به این مشکل گرفتار نشده‌اند، بیش‌تر افراد میان‌سال و پیر هستند. نکته‌ی قابل توجه و جالب این است که بسیاری از افرادی که به‌اعتیاد روآورده‌اند، کسانی بودند که پیش از آن به‌خاطر خوبی‌ها، دل‌سوزی، انسان‌دوستی و چست‌وچالاک‌بودن‌شان، زبان‌زد همه بودند.نداند

چنان‌چه قبلاً گفته شد، در این مورد توجهی صورت نگرفته و دلایل گرفتاری مردان و به‌خصوص پسران نوجوان و جوان به مواد مخدر مشخص نیست. بنابراین، اگر در این مورد بی‌توجه باشیم و بگذاریم که وضعیت همان‌طور که هست به پیش رود، قاطعانه می‌توان گفت که در آینده‌ی نه‌چندان دور، تمام افراد و حتا خانم‌ها به اعتیاد رو خواهند آورد. همان‌طوری در سال‌های اخیر شاهد بودیم که در یک منطقه‌ی هم‌جوار «داله»، پس از مرد خانواده، زنش نیز معتاد شد و در نهایت یک خانواده‌ی پنج-شش‌نفری از هم پاشید. بدون شک این می‌تواند بزرگ‌ترین تهدید برای یک جامعه باشد، و برای فقیرترین مردم و جامعه‌ی بی‌ثباتی مثل افغانستان این زنگ خطر‌ی‌ست که تا هنوز هیچ توجهی به آن صورت نگرفته است.

وضعیت ناگوار ترانسپورت

موترهای مسافربری دایکندی، ماشین از نوع «فلان‌کوج»اند. در مسیر راه این ولایت، وسیله‌ی دیگری برای سفر وجود دارد. وسیله‌های دیگر اصلاً توان طی‌کردن راه‌های دشوارگذر و سرک‌های خامه را دارد. پس از گذر از بازار یکاولنگ، تا زمان برگشتم، که از مناطق زیادی عبور کردم، حتا به‌اندازه‌ی یک متر سرک قیرشده وجود نداشت. حتا سرک‌های خامه درست کار نشده بودند. وقتی داخل موتر می‌نشینی، مثل این است که تو را در گهواره‌ای بسته، و سپس آن را از بلندای کوهی به پایین لغزانده باشند. از نقطه‌ی آغاز تا به سر منزل مقصود، توان و انرژی برای مسافرین باقی نمی‌ماند و پس از سفر، چندین روز باید مواظب دردهایت باشی.

گذشته از خرابی سرک‌ها و وسایل نقلیه، مسأله دیگری که به‌صورت صددرصدی خطر مرگ را به همراه دارد، سنگینی وسایلی است که راننده‌ها به فرمان مسؤولین شرکت‌ها آن‌ها را روی موتر می‌بندند. در سال گذشته و نیز امسال، شاهد حوادث زیاد ترافیکی و واژگون‌شدن موترهای مسافربری در بسیاری از ولسوالی‌های دایکندی بودیم. برعلاوه‌ی خرابی راه‌ها، بار سنگین یکی از علت‌هایی است که منجر به مرگ افراد می‌شود. در این مورد، تمام شرکت‌های ترانسپورتی یک‌سان برخورد می‌کنند. از همین‌رو مسافرین مجبورند سوار موتر یکی از همین شرکت‌ها شوند و به شکایات‌شان نیز هیچ توجهی صورت نمی‌گیرد.

این‌بار وقتی می‌خواستم از بازار «چبراسک» به‌سمت کابل بیایم، از شرکتی به‌نام «شرف سادات» تکت خریدم. در هنگام حرکت، دو یا سه مسافر بودیم و راننده گفت در مسیر راه به منطقه‌ی دیگری می‌رود که بیش‌ترین مسافرین در آن‌جاست. در نهایت، پس از گذشتن از بدترین راه‌ها و سرک‌های خراب، به منطقه‌ای رسیدیم که یکی-یکی مسافرین سوار موتر شدند. وقتی که در مسیر اصلی راه کابل قرار گرفتیم، متوجه شدم که برعلاوه‌ی ۹ نفر مسافر، صد سیر بار (کشته، قوروت و…) را نیز روی موتر بسته‌اند. اضافه بر این‌که ۹ نفر بودیم و صدسیر بار، دو دانه گوسفند و یک دانه بز را نیز بر بالای موتر بسته بودند. تا آن‌زمان مسیری زیادی را طی کرده بودیم و حتا نمی‌توانستیم برگردیم و سوار موترهای دیگری شویم. در مورد سنگینی که موتر از بدترین ساحات بلند و خراب آن را می‌کشید، شکایت هیچ‌یک از مسافرین تأثیری نداشت. پس از ساعت‌ها راه‌پیمایی که توأم با نگرانی و ترس و لرز بود، به منطقه‌ای رسیدیم که از آن به‌بعد راه‌ها بهتر شد. تا آن‌جا همه‌ی ما، به‌شمول راننده، نگران بودیم.

در حادثات ترافیکی، پس از خرابی راه‌ها، مسؤولین شرکت‌ها و راننده‌ها به‌دلیل نداشتن قانون درست، مسؤول‌اند. مهم‌تر از این‌ها، قوانین دولتی در آن‌جا اصلاً در نظر گرفته نمی‌شود و تقریباً تمام مردم از آن بی‌خبر می‌باشند. صاحبان صلاحیت مصروف خوش‌گذرانی‌ها و کم‌کاری‌های خودشان‌اند و کوچک‌ترین توجه به مشکلاتی از این دست ندارند.

چرخه‌ی باطل زندگی به‌مثابه سخن آخر

مشکلات یادشده به‌صورت عموم، مشت نمونه‌ی خروارند. توصیف قشنگ شب‌های مهتاب و آرامش روستایی، تمام این‌ها حتا به‌اندازه‌ی یک نوزک سوزن، دردی را که مردم می‌کشد، درمان نمی‌تواند. واقعیت‌های تلخ و جاری در زندگی مردم و مشکلاتی که وجود دارند، به‌اندازه‌ی‌ یک ثانیه رنجی که مردم می‌کشد، توصیف نشده است. رنجی را که کودکان می‌کشند در قالب هیچ گفتاری قابل بیان نیست. مشکلاتی که زنان با آن روبه‌رو استند، هم‌چون سنگ آسیاب همواره و بدون وقفه در حال چرخش است.

چرخه‌ی باطل روزگار به‌صورت مکرر می‌چرخد و تمام تار و پود انسان‌های آن‌جا را طوری نابود می‌کند که در خلأ روزهای بودن‌شان هیچ چیزی جز رنج نمی‌توان پیدا کرد. با اشک، چشم باز می‌کنند و با خمیدگی و دستان تکه‌تکه و پر-آبله، سر به بالین خاک می‌گذارند. از آوان زندگی تا آخرین روز حیات، چیزی جز نابودی، رنج و تأسف سهمی ندارند. سال‌هاست که این چرخه هم‌چنان می‌چرخد و چون «خدا»، هیچ تغییری در آن به‌وجود نمی‌آید. در درون این چرخیدن‌ها، انسان‌ها با حسرت زندگی می‌کنند و می‌میرند. تغییرات مثبتی که از آن‌ها نوشتم، در مقابل مشکلاتی که وجود دارند، اصلاً درخششی ندارد و گویا قرار است محروم‌ترین مردم همین‌گونه در یک زندان جغرافیایی بند بمانند و بی‌خبر از همه‌چیز زندگی کنند.

مردم در حالی با این مشکلات دست و پنجه نرم می‌کنند که نمایندگان و مسؤولین بلندپایه‌ی‌شان بی‌خیال در خانه‌های شیکِ که با پول نمایندگی از آن‌ها برای‌شان ساخته‌اند، زندگی می‌کنند. آن‌ها تنها زمانی با موترهای شیک و و زرهی‌شان در میان مردم می‌روند که به رأی و نظر آن‌ها نیازمندند. پس از آن، خواب صدساله‌ی‌شان در مقابل مردم شروع می‌شود. همین حالا هر یک‌شان درگیر زدوبندهای بی‌اساس و پوچ سیاسی میان خودشان در پایتخت کشورند. حتا اگر فردی به‌خاطر مشکلات‌شان زنگ دروازه‌ی‌شان را بزند، با نومیدی برمی‌گردد و پاسخی نمی‌گیرد. هم‌چنان در طول چندین سال گذشته، هیچ کاری در این ولایت صورت نگرفته و تنها دست‌آوردشان همین است که نتوانستند مانع قطع بودجه‌ی میدان هوایی ولایت شوند.

قسمت‌های پیشین: اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.