یادداشت‌های سفر؛ از کابل تا دایکندی -قسمت نخست

به‌جای مقدمه

هرگاه که نام «سفر» را می‌شنوم، حس عجیبی در من موج می‌زند؛ هیجان، امید، دل‌تنگی، دل‌کندن و حس گم‌شدن و رفتن همه باهم سراپای وجود مرا در خود می‌پیچند. پس از سال‌های کودکی و سفرهای نامعلوم و گنگ پدرم، به‌مرور زمان معنای سفر رؤیاهای مرا با اندوه و هیجان عجین کرد و تنها راهی بود که در پیش می‌دیدم. هر ثانیه‌ای که از رفتن‌های پدر و اندوه مادرم، در نبود پدر، می‌گذشت، رؤیای رخت‌بستن و دل‌کندن در من نیز رشد می‌کرد. سال‌ها، با نگاه‌های اندوه‌بار شاهد رفتن یکایک مردان خانواده‌ام بودم. در دهکده‌ای کوچک، دوست‌داشتنی و در عین‌حال زندان جفرافیایی برای هزاران کسی چون من، همیشه آخرین قدم‌های پدر و برادرانم را به ذهن می‌سپردم. روزهای رفتن یکایک آن‌ها برای تحصیل و یا کارگری، بخش بزرگی از خوره‌های ذهنی مرا شکل می‌داد. غصه‌های زنان و بازماندگان مسافران نیز جزو تلخی‌هایی بود که همراه با آن‌ها مزمزه می‌کردم.

سفر، تصویر دل‌کندن مردان زندگی من بود که از روی اجبار زادگاه و خانواده را ترک می‌کردند و ما در سوز نامه‌های نرسیده از سوی آن‌ها خون دل می‌خوردیم. در آن سال‌ها سفر تنها با رفتن و سفرکردن مردان معنا پیدا می‌کرد. هیچ زنی؛ نه سفر می‌رفت و نه تصوری از رفتن زنان در ذهن من شکل گرفته بود. تنها در افسانه‌های دیو و پری و فرار دختران از بند دیوها سفر زنان معنا پیدا می‌کرد.

ذهن آدمی چنان است که می‌تواند خیالات نامحدود مرزبندی‌نشده را در خود جای دهد. خیال من در سفرهای رؤیایی دختران شاه‌پریان، رؤیای سفر را بر بال‌هایی که مرزها را درمی‌نوردید، می‌بست و می‌رفت. این رؤیاها جدل‌های نامحدود و بی‌وقفه در پی داشت. گذشت زمان و تغییراتی که به‌وجود آمدند، اگرچند با جدل و گذشتن از هفت خوان رستم، اما زمینه‌ی دل‌کندنِ توأم با اندوه و هیجان را برای من رقم زد. پس از راه‌های دشوارِ پشت‌سرگذاشته و رؤیاهای نقاشی‌شده در ذهن من، روزی رسید که با تمام توان و امیدی که در دل داشتم، بار سفر بستم و قدم برون از دهکده‌ی کوچک (داله) گذاشتم. نخستین گام‌ها معنای بزرگترین و مهم‌ترین سفر را در دنیای بزرگ خیال من داشت. دستان بستگانم را بوسیدم و بدون تردید کوشیدم اشک‌های مادرم را سد راه رفتن قرار ندهم. در روزهایی که خاطرات اولین سفر را به برون از دنیای کوچک جغرافیای داله ثبت دفتر خاطراتم می‌کردم، دو دسته لباس و سوغاتی‌های سفر مادرم را به‌دوش کشیدم و با دنیایی از امید نخستین گام‌ها را برداشتم.

حال چندین سال از آن روزها می‌گذرد. در دوران دانشجویی، هر از گاهی برای گذراندن تعطیلات به آن‌جا می‌رفتم، اما این‌بار رؤیایی انجام کاری مرا به آن‌جا کشاند. مثل همیشه سختی‌ها و خطر راه را پذیرفتم و پس از دو روز سفر به خانه رسیدم.

دشواری‌های راه

صبح روز جمعه، ۲۰۱۹/۸/۲ به یکی از نمایندگی‌های ترانسپورت دایکندی رفتم. مدتی، منتظر رسیدن چند تن از مسافران ماندم و حدود ساعت ۱۰ صبح حرکت کردیم. رفتار نیک راننده و جوک‌های پی‌در‌پی بعضی از مسافرین، خیال ناامنی و ترس گذر از «دره مرگ» (جلریز) را از خیال هیچ‌یک از مسافرین بیرون نمی‌کرد. شاید همه برای نادیده‌گرفتن ترس از مرگ، حرفی می‌زدیم و می‌خندیدیم. در یک کلام، خنده‌ها معنای ترسی را داشتند که در دل پنهان کرده بودیم و خیال کشته‌شدن به‌دست طالبان را از سر بیرون می‌کردیم.

پس از چند ساعت به جلریز رسیدیم. در آن‌جا همه به اطراف خود چشم دوخته بودیم و هر لحظه منتظر ظاهرشدن مردانی با دستارهای بلند و تفنگ به‌دست را می‌کشیدیم. نظم درختان سیب و تنوعی که در دل طبیعت آن‌جا وجود داشت، آه‌های بلند نومیدی را در دل ره‌گذران شعله‌ور می‌ساخت و همه با تأسف باور داشتیم که طبیعت آن‌جا می‌توانست یکی از بزرگ‌ترین تفریح‌گاه‌های مردم باشد.

درحالی‌که هم‌گام با سرعت زیاد موتر و سکوت اندوه‌بار در دل‌های خود شاهد گذر از آن‌جا بودیم، آه بلندی که حاکی از نفس‌کشیدن راحت راننده بود، ما را متوجه ساخت که از جلریز به‌سلامتی عبور کردیم.

بعد از ظهر به بامیان رسیدیم. من از فرصت توقفِ اندکی که در آن‌جا داشتیم، استفاده کردم و چند دقیقه‌ای در بازار خاک‌خورده و انگار فراموش‌شده‌ی بامیان گشتم. در یک نگاه؛ بازار خاکی، ردیف دکان‌های خراب و کراچی‌های نامنظم کنار سرک، صورت‌های آفتاب‌خورده‌ی انسان‌های آن‌جا و مجسمه‌های شکسته‌ی بودا هم‌چون مه ‌دل‌گیر روی شکوه و ابهت ازدست‌رفته‌ی زیبایی‌های آن نقطه‌ای از بامیان سایه گسترده بود. دل‌گیرتر از لحظات گذر از جلریز، به تمام نقاطی که قدم گذاشته بودیم، خیره شدم و در یک ثانیه، گذر زمان و اتفاقات گذشته با آن، مانند صاعقه‌ای از پیش چشمانم گذشت. من کرخت‌تر و ویران‌تر از شمامه و صلصال لحظه‌ای در میان بازار ایستادم و به اطرافم نگاه می‌کردم. تا این‌که صدایی را شنیدم، دوباره سوار موتر شدم و حرکت کردیم.

نزدیکی‌های غروب به بازار یکاولنگ رسیدیم، بازار آن‌جا ویران‌تر از بازار اصلی بامیان بود. وقتی از بازار عبور کردیم، در مسیر سرک خامه قرار گرفتیم. تمام شب به‌جز توقف برای غذای شب، بی‌وقفه راه رفتیم. تنها در حدود ساعت چهار صبح با اصرار مسافرین به خاطر جلوگیری از تصادف، راننده‌ی خواب‌آلود را وادار کردیم که فقط لحظه‌ای بخوابد. آن وقت شب هیچ مسافرخانه‌ای باز نبود و ما در حدود نیم ساعت بین موتر خوابیدیم. پس از نیم ساعت حرکت کردیم و حدود ساعت هشت یا نه صبح به بازار چبراسک رسیدیم. در آن‌جا خستگی راه، بی‌خوابی و ویرانی‌ بازار اصلی مردم ولسوالی «میرامور»، تصویر ناهم‌گونی حاکی از اندوه و فراموش‌شدگی را رنگ‌آمیزی کرده بود. همه‌جا پر از گرد و خاک بود. اطراف بازار پر بود از آشغال‌هایی که روی زمین ریخته بودند.

«چبراسک» آخرین مسیر موتر نمایندگی ترانسپورت بود.  مدتی منتظر ماندم تا این‌که وسیله‌ای از داله رسید و بعد از ظهر حرکت کردیم. ساعت ده شبنه‌شب به داله رسیدم. در تمام ساحات آن‌جا هیچ خبری از سرک آسفالت شده نبود. گذشته از این، حتا در بسیاری از نقاط سرک‌های خامه واریخته و خراب‌شده بودند. در آن‌جا راننده‌ها با سختی و پذیرفتن خطر مرگ راننده‌گی می‌کنند و هر آن، خطر واژگون‌شدن وسایل نقلیه وجود دارد.

ادامه دارد …

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.