یا مبارزه یا مرگ؛ نگاهی به فیلم «کارل مارکس جوان»

عده‌ی از پژوهشگران فرایند زندگی کارل مارکس را به دو دوره تقسیم کرده‌اند. یکی دوره‌ی جوانی و دیگری دوره‌ی پیری. دوره‌ی جوانی مارکس را دوره‌ی فقر و اندیشه‌ی انقلابی او می‌دانند. دوره‌ی پیری مارکس را محافظه‌کار می‌دانند. در دوره‌ی پیری، مارکس دغدغه‌ی نوشتن «سرمایه» را داشت، اما در دوره جوانی، تلاش داشت یک انقلاب کارگری به‌راه بیندازد. در این فیلم، دوره‌ی جوانی مارکس به‌نمایش گذاشته شده است.

خلاصه‌ی داستان فیلم

فیلم از جایی آغاز می‌شود که کارگران در حال جمع‌کردن هیزم و یا شاخچه‌های درخت‌اند که عساکر دولت آلمان ظاهر می‌شوند و کارگران پا به فرار می‌گذارند اما توسط عساکر سلاخی می‌شوند. زمانی‌که از این صحنه‌ی اسف‌بار می‌گذرد، وارد اصل داستان می‌شود که همانا کارل مارکس جوان است. کارل مارکس با جمعی از دوستانش در نشریه مصروف بگومگو است که پولیس همه‌ی‌شان را دستگیر می‌کند. یکی از دوستان مارکس، در حالی‌که دست‌بند به دست دارد، می‌گوید: مارکس! قصد دارم یک نشریه‌ی جدید و بی‌پروا سر کار کنم و آن موقع باهم کار می‌کنیم. مارکس لبخند ملیحی می‌زند و سکوت می‌کند.

بعد از واقعه، داستان را به‌طرف کارخانه‌ی منچستر انگلستان سوق می‌دهد. کارخانه از پدر فردریش انگلس است. به هزار و یک دلیل، تسمه‌ی ماشین کارخانه بریده شده بود و پدر مارکس سعی داشت که بداند چه‌کسی این گستاخی را کرده است. در بین کارگران یک زن به‌نام «مارن» با صدای بلند گفت: هر قسم که شده، حالا شده؛ خوب است که دست کدام کارگر قطع نشده است. صاحب کارخانه با غرش می‌گوید: من به شما پول می‌دهم و مفت برایم کار نمی‌کنید و باید خسارت به کارخانه وارد نکنید. اما خانم مارن می‌گوید: شما از ما کار می‌کشید و بالای زنان کارهای شاقه را تحمیل می‌کنید. بالاخره، خانم «مارن» را از کارخانه اخراج می‌کند.

اما انگلس عاشق مارن شده بود و به سراغ مارن آمد تا عشقش را ابراز کند. زمانی‌که انگلس وارد مکان کارگران می‌شود، وضعیت کارگران بسیار خراب و تاسف‌بار است. یکی از گرسنگی آخرین نفس‌هایش را تجربه می‌کند و دیگری از شدت کثافات رنج می‌برد. مارکس داخل پناهگاه مارن می‌شود و می‌بیند که مارن با چند نفر ایرلندی نشسته است. زمانی‌که انگلس، پسر صاحب کارخانه را می‌بیند، دست در دهن می‌گیرد و تعجب می‌کند. مارن می‌گوید: این‌جا چه کار می‌کنی؟ انگلس می‌گوید: من طرف‌دار شما هستم و یک کتاب درباره‌ی سرمایه‌داران و کارگران نوشته می‌کنم و مرا کمک کنید. یکی از ایرلندی‌ها می‌گوید: ما را خر فکر کردی؟ می‌دانی ما کی هستیم؟ ما کارگر هستیم و عامل این بدبختی ما پدر شما و سرمایه‌داران هستند.

مارکس در فرانسه با زن و دختر سه ساله‌اش در یک کلبه‌ی فقیرانه زندگی می‌کند. مارکس زنش را دیوانه‌وار دوست دارد و همیشه خود را مدیون زنش می‌داند. یک شب خیلی مستانه، بعد از گفتگویی کوتاه، مارکس لب زنش را می‌مکد و زود وارد عمل سکس می‌شود و بعد از یک سکس درست حسابی، زنش (جنی) سر را در آغوش مارکس می‌گذارد و زمزه‌ی عاشقانه و فقیرانه می‌کند و بالاخره می‌خوابند. صبح از خواب بیدار می‌شوند، زنش می‌گوید: پیش مادرم می‌روم تا کمی پول بیاورم تا گرسنه نمانیم چون من بار دوش تو هستم. مارکس می‌گوید: بی‌انصاف هستی. زنش می‌گوید: باید واقعیت‌ها را بپذیری که برادرم حق داشت که مرا به یک یهود سوسیالیست بی‌خدا و کسی که حتی با آن نوشته‌های کوبنده‌اش نمی‌تواند خرج زن و بچه‌ش را مهیا کند، ندهد.

مارکس‌ مقاله‌های تند و کوبنده‌ای می‌نوشت و «روگه» را می‌داد تا چاپ کند. یک روز کودک سه ساله‌اش از شدت گرسنگی واویلا می‌کرد، ناچار به نزد روگه رفت تا قیمت دو مقاله‌اش را اخذ کند. زمانی‌که به دفتر رسید، دید که انگلس هم است. اما هردوی‌شان یکدیگر را نمی‌شناخت و فقط نوشته‌های یکدیگر را خوانده بودند. در اول باهم کمی تند حرف زدند. بعد از یک بگومگوی کوتاه، با هم دوستان خیلی نزدیک شدند.

دوستی مارکس و انگلس از همین‌جا آغاز شد. انگلس به کلبه‌ی فقیرانه‌ی مارکس آمد و دید که مارکس در یک خانه‌ی حجری زندگی می‌کند که از کهنگی احتمال سرنگونی‌اش وجود دارد. آن شب انگلس و مارکس قصه‌های عاشقانه نکردند و با هم یک مقاله تحت عنوان «نقدی بر نقدِ نقادانه» نوشتند. بعد مارکس در بین کارگران فرانسه یک سخنرانی انقلابی می‌کند و کارگران را به انقلاب کارگری دعوت می‌کند. او می‌گوید: زمانی شما به حق‌تان می‌رسید که تضاد طبقاتی از بین برود و همین تضاد طبقاتی که امروز بر شما مسلط شده است، با انقلاب از بین می‌رود.

از همین نویسنده

حقوق بشر، زیر پتوی اسلام

جامعه‌شناسی دقیقاً چیست؟

مارکس همیشه نوشته‌های تند و زننده می‌کرد و به همین خاطر از سوی شاه فرانسه از فرانسه اخراج شد. مارکس و جنی با هم به لندن رفتند و در آن‌جا زنش یک بچه‌ی دیگر به‌دنیا آورد. زندگی برای مارکس سخت‌تر شد. حالا مارکس به سیرکردن شکم عیالش فکر می‌کرد و برای پیداکردن کار به دفاتر دولتی سر زد، اما به‌خاطر بدخطی‌اش کسی برایش کار نمی‌داد. مارکس و انگلس از طریق نامه باهم ابراز نظر می‌کردند و مارکس برعلاوه‌ی وضعیت لندن درباره‌ی فقر خود می‌نوشت و به انگلس می‌فرستاد. مارکس و انگلس دوستان صمیمی‌ای شده بودند. انگلس از مارکس خواست به پایتخت انگلستان، لندن، برود و به انجمن عدالت بپیوندد. مارکس و انگلس به دفتر انجمن عدالت می‌روند. رئیس انجمن گفت هیئت رهبری انجمن درباره‌ی شما تصمیم می‌گیرند که در انجمن باشید یا نباشید.

چند روز  بعد از طرف انجمن یک سخنرانی برگزار شد که در آن‌جا مارکس و وایتلینگ، که او نیز از فرانسه اخراج شده بود، سخنرانی کردند. مارکس کارگران را به یک انقلاب آگاهانه دعوت کرد اما وایتلینگ حرف‌های تندی زد. روز بعد در دفتر انجمن عدالت، مارکس، وایتلینگ را مورد انتقاد قرار داد و گفت: تحریک‌کردن مردم بدون آگاهی، کاری زشت است؛ اول باید به مردم آگاهی داده شود و بعد شعار تند و تیز سر بدهیم. بحث بین وایتلینگ و مارکس بالا رفت و مارکس تحلیل می‌کرد که جهالت هیچ‌وقت به ما کمک نمی‌کند و باید به کارگران آگاهی داده شود. همین بگومگو باعث شد که وایتلینگ انجمن را ترک کند.

چند روز بعد بازهم انجمن یک برنامه‌ی کلان‌تر با حضور کارگران گرفت و در آن‌جا قرار شد که انگلس سخنرانی کند، اما با مخالفت عده‌ای از اعضای انجمن مواجه شد. ناچار رأی‌گیری شد و انگلس بیشترین آراء را کسب کرد. انگلس، کارگران را به انقلاب کارگری دعوت کرد و تحلیل کرد: بورژوازی در حال چاق‌شدن است و اگر کاری نکنیم، بورژواها به آدم‌های پرقدرت و مستبدتر مبدل می‌شوند و کارگران همین‌طور فقیر و فقیرتر می‌شوند. ایشان نقد مارکس بر کتاب «فلسه‌ی فقر» پرودون را به‌‌خوانش می‌گیرد «مبارزه یا مرگ». انگلس می‌گوید: بعد از این لحظه شعار ما تغییر می‌کند و شعار و هدف ما «کمونیسم» است. انارشیست‌ها مخالفت می‌کنند و می‌گویند: ما انسان هستیم و باید از خون‌سردی و ملایمت کار بگیریم. انگلس می‌گوید: آیا بورژواها از تفاهم و ملایمت کار می‌گیرند؟ نمی‌دانی که روزانه سرمایه‌داران چندین کارگر را سلاخی می‌کنند، مگر کارگران چه گناهی دارند؟

مارکس و انگلس به نوشتن «مانیفست کمونیست» شروع می‌کنند و بعد از ختم آن، اعتراض‌های کارگری در آلمان، فرانسه و لندن آغاز می‌شوند. خواندن روزنامه‌ها به کارگران اجباری بود و هر کارگری که سواد خواندن نداشت، جمع می‌شدند و یک کارگر سیاه‌خوان روزنامه را به کارگران بی‌سواد می‌خواند. بیشتر اوقات نوشته‌های تند و انقلابی مارکس خوانده می‌شد و کارگران جان می‌گرفتند و در وجودشان قدرت جرقه می‌زدند.

تفسیر فیلم

وضعیت اروپا در آن زمان شدیداً وخیم بود و انواع از مشکلات، مثل قحطی و گرسنگی، از مردم قربانی می‌گرفت. طبقه‌ی بورژوا، مستبدترین طبقه بود و از هیچ نوع ظلم و ستم بر طبقات پایین دریغ نمی‌کردند. کارگران از این وضعیت نابهجنار، به‌‌‌‌تنگ آمده بودند و در آرزوی یک انقلاب بودند تا از زیریوغ بورژوازی نجات یابند. تا این‌که مارکس و انگلس ظهور کردند، بحث تضاد طبقاتی را مطرح کردند و بیان داشتند تا زمانی‌که در یک جامعه تضاد طبقاتی وجود داشته باشد، عدالت و برابری، محقق نمی‌شود.

بنابراین، مارکس شروع کرد به نوشتن مقالات تند درباره‌ی اتحاد کارگران جهان، ازخودبیگانگی آن‌ها و وضعیت رقت‌آور زندگی‌شان. مارکس با آن‌که مشکلات خانوادگی داشت و در یک کلبه‌ی فقیرانه زندگی می‌کرد اما هیچ‌گاه دست از نوشتن بر نداشت و همیشه کتاب مطالعه می‌کرد یا می‌نوشت. کتاب‌ها را عمیق می‌خواند و نقد می‌کرد. ولی اوضاع آن روز فرانسه ایجاب نمی‌کرد که مقالاتش را علنی پخش کند، اما سعی می‌کرد مقالاتش چاپ شود و در بین کارگران کارخانه‌های فرانسه پخش گردد.

در ضمن، مارکس یک قدرت نامرئی داشت که دوستانش متوجه آن نمی‌شدند و همیشه مارکس را یک آدم ترسو تلقی می‌کردند و به همین خاطر بود که بیشتر اوقات، حرف‌های مارکس شنیده نمی‌شد و مارکس را ترک می‌کردند. اما جنی، خانمش، یگانه شخصی بود که به مارکس ایمان عمیق داشت و مارکس را فرد عادی نمی‌پنداشت. جنی از یک خانواده‌ی بورژوا بود و به‌خاطر ازدواج با مارکس از خانواده‌اش طرد شد و زندگی با مارکس را ترجیح داد. مارکس از بس که فقیر بود در خانه‌اش یک گلاس چای پیدا نمی‌شد و هر از گاهی، از بی‌پولی سیگار خریده نمی‌توانست؛ چوب خشک را شبیه سیگار می‌ساخت و به لبانش می‌گذاشت و این‌طور خود را سرگرم مطالعه می‌کرد.

پرودون، در بین کارگران فرانسه سخنرانی می‌کرد و می‌گفت: بردگی، جنایت است و مالکیت، دزدی. بعد مارکس از پایین صدا می‌کند؛ کدام مالکیت؟ مالکیت شخصی یا بورژوازی؟ گفتگو بین پرودون و مارکس شروع می‌شود و پرودن به‌نحوی طفره می‌رود. مارکس در «مانیفست کمونیست» و «فقر فلسفه» می‌گوید؛ دو نوع مالکیت وجود دارد: یکی شخصی و دیگری بورژوازی. ما باید مالکیت بورژوازی را از بین ببریم؛ چون زمین‌ساز تضاد طبقاتی است. اما ملکیت شخصی مثل، خانواده، اخلاق، نظر و… نیز هستند که نمی‌توان این‌ها را دزدی کرد. دزدیدن این‌ها کار غیر انسانی است.

به هرحال، زمانی‌که مارکس در بین کارگران سخنرانی می‌کند، می‌گوید: نکته‌ی کلیدی کالاست؛ کار شما را می‌توان مثل یک کالا دید، یعنی کار شما مثل کالا به کارفرمایان فروخته می‌شود اما با این تفاوت که شما در قبال کارتان اختیار و آزادی ندارید، چون که محکوم و مجبور به فروش کارتان هستید. یکی از کارگران با صدای بلند می‌گوید: ما از ازل تا ابد کارگر بودیم/هستیم. مارکس می‌گوید: نه! ازل تا ابد یک مفهوم بورژوازی است؛ سرمایه و سرمایه‌داران می‌خواهند که ما این‌طور فکر کنیم و اشتباه نکنید همه‌چیز قابل تغییر است و تمام مناسبات اجتماعی برده‌داری، رعیت‌داری و کار دستمزدی تاریخ‌مند و ناپایدارند. به‌معنای واقعی کلمه، حقیقت این است که شرایط خفه‌کننده‌ی کنونی باید تغییر کند. کارگران عزیر! به‌یاد داشته باشید؛ بورژواها عاشق سخن‌گفتن در باب آزادی است اما همان‌طوری‌که می‌دانید آن‌ها آزادی را برای خود می‌خواهند و نه برای شما که نیروی کارتان را به‌اجبار می‌فروشید. [این وضعیت آشفته‌بازار را] هر روز و هر لحظه با پوست، گوشت و استخوان[تان] حس می‌کنید.

مارکس در واقع از کارگران می‌خواهد که با هم متحد شوند و یک کار بنیادی برای ختم هیمشگی وضعیت بد کاری‌شان انجام بدهند. باید یک انقلاب کارگری به‌وقوع می‌پیوست تا نظام بورژوازی، که همانند شبحی در پوست و خون کارگران داخل شده بود، نابود می‌شد. این امر زمانی به واقعیت تبدیل می‌شد که کارگران آگاهی‌شان را بالا می‌بردند و هر روز و هر لحظه به‌دنبال خواندن روزنامه‌ها و کتاب‌ها می‌بودند، تبادل نظر می‌کردند و به شرایط اسف‌بارشان دقت می‌کردند. مارکس، اصلاح‌طلبانی مثل پرودون، روگه و هگلی‌های جوان را مورد انتقاد قرار می‌داد و می‌گفت: این‌‌ها مرتکب اشتباه بزرگی می‌شوند؛ رؤیا و اهداف [تک‌تک‌شان] فقر را باز تولید می‌کند. مارکس، در نقد کتاب «فلسفه‌ی فقر»، به شرح این مسأله می‌پردازد و پرودون را مرد پرنفوس تلقی می‌کند، اما می‌افزاید: پرودون و هگلی‌های جوان در مقابل یک‌عده سنگ‌دل (بورژواها) حرف از انسانیت و وجدان بیدار می‌زنند. اگر آن‌ها وجدان و انسانیت را درک می‌کردند، بر کارگران ظلم روا نمی‌داشتند و کارگران را هر روز سلاخی نمی‌کردند.

نکته‌ای که مارکس خیلی زیاد به کارگران و دوستانی انقلابی‌اش توصیه می‌کرد؛ مسأله‌ی آگاهی بود. وایتلینگ یک فرد چرب‌زبان بود و همیشه کارگران را تحریک می‌کرد، اما با انتقاد مارکس مواجه می‌شد. وایتلینگ مقاومت می‌کرد و می‌گفت: ما همیشه زجر می‌کشیم و در زندان مورد لت‌وکوب قرار می‌گیریم و برای این‌که از این وضعیت رهایی یابیم باید کارگران را تحریک کنیم تا انقلاب صورت گیرد. اما مارکس استدلال می‌کرد: تحریک کارگران بدون آگاهی و ارائه‌ی یک آموزه‌ی سودمند و مفید، کار خطر ناک است؛ در ضمن، تحریک کارگران بدون آگاهی، مثل یک بازی متقلبانه‌ی پر زرق و برق می‌ماند که یک طرفش یک پیامبر ایستاده که [گویا] برایش وحی شده و طرف دیگر، چند آدم احمق که دهن‌شان از شگفتی باز مانده است! مارکس می‌افزاید: هیچ عملی بدون تیوری قابل اثبات و اجرا نیست.

نوشته‌ها و سخنرانی‌های مارکس، آمیخته با تیوری‌های دانشمندان بود و این‌طور به نوشته‌هایش ارزش علمی می‌داد. پرودون کتابش «فلسفه‌ی فقر» را به مارکس داد و از او خواست که نظرش را بنویسد. مارکس، از نام کتاب آغار کرد و آن را «فقر فلسفه» گذاشت و در ادامه نوشت: آشتی‌ناپذیری پرولتاریا و بورژوازی به‌دلیل تضاد منافع، فقط می‌تواند منتهی به یک انقلاب تمام‌عیار شود و تا زمانی‌که طبقات وجود داشته باشد، همان‌گونه که ژرژساند می‌گوید: آخرین کلام علوم اجتماعی همواره چنین خواهد بود؛ یا مبارزه یا مرگ.

چیزی که در این فیلم برجسته شده، خانواده‌های مارکس و انگلس است. خانم مارکس عاشق بچه‌زاییدن است، چون در یک خانواده‌ی ایدئولوژیک و مذهبی بزرگ شده که بچه‌زاییدن را خوشبختی زن می‌پندارد. البته مارکس خیلی راضی نیست که جنی دو سال در میان، یک بچه به‌دنیا آورد، اما مارکس زنش را درک می‌کند و از او شاگرد نمی‌سازد و با او کنار می‌آید. همین خصیصه‌ی مارکس قابل تأمل است؛ یعنی درک دیگران. مارکس در فرانسه و آلمان به‌نام بی‌خدا و بی‌دین مشهور بود. این در واقع صورت مسأله بود و واقعیت، چیز دیگری را نشانه می‌گرفت. مارکس را می‌توان یک سوسیالیست گفت، اما سوسیالیست‌بودن لزوماً به‌معنای بی‌دینی و بی‌خدایی نیست، بلکه درک متقابل است. به هرحال، مارکس همیشه دغدغه‌ی فقر را داشت و فکر می‌کرد که چطور شکم زن و فرزندانش را سیر کند.

اما خانواده‌ی انگلس، سرمایه‌دار و مذهبی بود و پدرش صاحب کارخانه‌ی پارچه‌بافی منچستر. پدر انگلس بر انگلس یک سلسله قوانین مذهبی را تحمیل می‌کرد اما انگلس بیشتر اوقات از آن سرپیچی می‌کرد و با فحش و ناسزای پدرش مواجه می‌شد. می‌گفت: نمی‌دانم چرا شیطان در وجودت رخنه کرده که مذهب‌مان را زیر پا می‌کنی. چرا مثل برادر و خواهرت نیستی؟ آن‌ها را ببین چطور به مذهب و مقررات خانوادگی‌مان پابندند. انگلس سکوت می‌کند و هرازگاهی از قصر مرمرین پدرش خسته می‌شود و به کلبه‌ی فقیرانه‌ی مارن (دوست‌دخترش) پناه می‌برد و شب را در خانه‌ی نمناک مارن سحر می‌کند و از اندام مارن کارگر لذت می‌برد. مارن یک دختر مستعمره‌نشین و کارگر است و عاشق آزادی بود. روزی با زن مارکس قدم می‌زد که زن مارکس گفت: شما به انگلس بچه به‌دنیا نمی‌آورید؟ مارن می‌گوید: نه، من دوست دارم آزاد زندگی کنم و انگلس مرا درک می‌کند؛ همانطور که مارکس شما را درک می‌کند که بچه به‌دنیا بیاورید. جنی سکوت کرد.

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.