مفهوم ازخودبیگانگی واژه‌ی علمی و آکادمیکِ همان واژه‌ی «جن‌زدگی» یا «دیوزدگی» است که ما در حرف و حدیث‌های عامیانه به‌کار می‌بریم. به آدم «ازخودبیگانه»، دیوانه یا مجنون هم گفته شده است.

اولین‌بار مفهوم ازخودبیگانگی را هگل، فیلسوف ایده‌آلیست آلمانی، در قرن نوزده وارد فلسفه کرد و ازخودبیگانگی را در ذیل نوع دیدگاهی ایده‌آلیستی ‌بیان کرد. هگل ازخودبیگانگی را به‌شکل کلی مورد بحث قرار داد.

در فلسفه‌ی هگل دست‌یافتن به دانش حقیقی (دانش مطلق) به‌معنای بازیافتن خویشتن است. هگل مفهوم ازخودبیگانگی را در حوزه‌های مختلف، از جمله در حوزه‌ی دین به‌کار می‌برد و از مجموعه‌ی سخنان وی بر می‌آید که وی دین را یکی از عوامل ازخودبیگانگی انسان به‌معنای منفی آن می‌داند.

هگل می گوید دو نوع قانون داریم: (۱) قانون طبیعی؛ (۲) قانون وضع‌شده. وی دین را مجموعه‌ای از قضایایی می‌داند که از سوی مرجعی وضع شده و ما ملزم به تبعیت از آن هستیم. او مبنای چنین دینی را اعتبار و اقتدار آن مرجع می‌داند نه تشخیص عقل. به نظر هگل، یهودیت یک چنین دینی است. هگل می‌گوید: پذیرفتن دین یعنی پذیرفتن قوانین وضعی و مقهور اراده‌ی غیر شدن و بیرون‌آمدن از امتداد وجودی خود. هگل این وضع را «بریدن» یا «فصل‌شدن» انسان از طبیعت خود می‌داند، زیرا در این حالت دیانت انسان که تعیین‌کننده‌ی رفتار اوست از طبیعت او نمی‌جوشد، بلکه از بیرون بر او تحمیل می‌شود.

هگل به ازخودبیگانگی در حوزه‌ی اقتصاد نیز عنایت داشته و معتقد است تقسیم کار و تنوع آن انسان را از این‌که نیازهای خود را تأمین کند و به آنچه تولید می‌کند نیازمند باشد، دور می‌سازد و سبب اعتماد انسان به غیر خود (انسان‌های دیگر و صنعت و فن) و پیدایش نیرویی برتر از انسان و حاکم بر او می‌شود که از حیطه‌ی قدرت او خارج است و آن موجود بیگانه بر او مسلّط می‌شود.

بعد از هگل این مفهوم مورد بحث فویرباخ و کارل مارکس قرار گرفت. مارکس ازخودبیگانگی را از قالب ایده‌آلیستی/هگلی‌اش بیرون آورد و در ذیل جامعه‌شناسی آن را مورد بحث قرار داد. مارکس عامل ازخودبیگانگی را دو چیز می‌دانست: کار و زهد.

کار از نظر مارکس یک امر بسیار مهم بود. او می‌گفت زیستن یعنی کارکردن. چگونه مارکسْ کار را عامل ازخودبیگانگی می‌دانست؟ وقتی انسان ناچار باشد برای ادامه‌ی حیات خود، کار خود را و در واقع خویشتن خود را مانند کالا بفروشد. کارل مارکس می‌گوید: «انسان از طریق الوهیت و ایدئولوژیْ «خود حقیقی‌اش» را تحقق نمی‌بخشد، بلکه از طریق اتحاد با جهان به‌وسیله‌ی کار خلّاق، فعالیت سازنده و روابط اجتماعی عینی و هماهنگ‌اش، ذات خود را محقق می‌سازد».

مارکس می‌گفت یکی دیگر از عوامل ازخودبیگانگی زهد است که انسان را از آنچه هست دور می‌کند و به‌سوی آنچه که نیست، سوق می‌دهد. او بر این باور بود که دین و آموزه‌های دینی یکی از موانعی است که در مسیر خودشکوفایی کامل انسان قرار دارد و عامل ازخودبیگانگی او می‌شود. به بیان دیگر، دین با دادن وعده و وعیدهای اخروی، جلو حرکت توده‌های مردمی را می‌گیرد و نمی‌گذارد انسان‌ها در مقابل سلطه‌ی طبقه‌ی حاکم قیام کنند و از انسان یک موجود خیالی می‌سازد. در وضعیت ازخودبیگانگی هیچ‌گاه انسان به هویت حقیقی خودش دست نمی‌یابد و به این صورت از حقیقت خود فاصله می‌گیرد و از خود بیگانه می‌شود. مارکس راه نجات انسان‌ها از ازخودبیگانگی را، مقابله با دین و پایان‌بخشیدن به سلطه‌ی دین می‌داند.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.