دگرگونی جمعی؛ یادداشتی بر داستان کوتاه «کرگدن‌ها»

هفتۀ گذشته در کنار داستان‌های دیگر، داستان کوتاه «کرگدن‌ها» را از مجموعه داستان‌ کوتاهی تحت عنوان «بیست‌ویک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه» با ترجمۀ ابوالحسن نجفی خواندم. این داستان از اوژن یونسکو است. یونسکو در سال ۱۹۱۲م. در رومانی به دنیا آمد، در آن‌جا بزرگ شد و تحصیلاتش را به پایان برد و در سال ۱۹۳۸ به فرانسه نقل مکان کرد. یونسکو داستان‌نویس و منتقد ادبی بود و نمایشنامه‌نویس چیره‌دستی که نمایشنامه‌های «درس»، «صندلی ها»، «مستأجر جدید»، «کرگدن‌ها»، «شاه می‌میرد»، «تشنگی و گرسنگی»، «کمبت» را نوشت. به گفتۀ ابوالحسن نجفی، یونسکو بعضی از نمایشنامه‌هایش را اول به صورت داستان کوتاه نوشت. «کرگدن‌ها» یکی از نمونه‌های آن است. «کرگدن‌ها»یی که در این کتاب آورده شده، داستان کوتاه است، همین داستان به صورت نمایشنامه نیز بازنویسی شده است.

خلاصۀ داستان

مردی کارمند دون‌پایۀ یکی از اداره‌های خصوصی است، چهار همکار (سه مرد و یک خانم) و یک رئیس دارد. در یکی از روزهای رخصتی پایان هفته در کافه‌ای نشسته است، در آن‌سوی خیابان کرگدنی را می‌بیند که تند می‌گذرد و مردم خود را از راه آن کنار می‌کشند. این هفته همین یک کرگدن دیده می‌شود، همه از دیدن آن متحیر می‌شوند و جدل‌هایی را به بار می‌آورد. پایان هفتۀ بعدی در همان کافه با دوستش نشسته است، بازهم کرگدنی می‌بینند. این بار بر سر نژاد (آسیایی بودن و افریقایی بودن) آن بحث‌های بیشتری می‌شود. بعضی فکر می‌کنند کرگدن هفتۀ قبلی است، در حالی‌که گروه دیگر فکر می‌کنند کرگدن جدید است. این، جدل سختی را به وجود می‌آورد.

روز دوشنبه که دفتر می‌رود، بحث‌های تندی درمی‌گیرد. در همان ساعت‌های اول روز می‌بیند که یکی از همکاران‌شان غیرحاضر است. رئیس جویای احوال او می‌شود. کسی از او چیزی نمی‌داند. بعداً دانسته می‌شود که او کرگدن شده است. هفته‌ی سوم تعداد زیادی متحول می‌شوند و انسان‌های «کرگدن‌‌شدۀ» زیادی گروه‌گروه در شهر راه می‌روند و بی‌داد می‌کنند. دوست دختر راوی نیز کرگدن می‌شود. رئیس و و تعدادی از همکارانش نیز. فقط دخترخانم همکارش باقی می‌ماند و این دو کنار هم می‌آید. کار به جایی می‌رسد که دیگر همۀ شهر کرگدن شده‌اند و آدم‌های مسخ‌شده فوج‌فوج در شهر می‌تازند، عربده می‌کشند، می‌غرند و خراب‌کاری می‌کنند. راوی و دختر خانم همکارش وقتی می‌بینند کسی مثل آن‌ها باقی نمانده است، دیگر به سلامتی خود حتا شک می‌کنند. با همکارش نیز دعوایش می‌شود و او صبحی بی‌هیچ حرفی ترکش می‌کند و معلوم نیست که او کرگدن می‌شود یا خیر.

راوی تنها می‌ماند و هر صبح از خواب برمی‌خیزد، روبه‌روی آیینه می‌ایستد، آرزوی کرگدن‌شدن می‌کند تا همرنگ جماعت شود. از این متفاوت بودن و تنها بودن رهایی یابد. اما او دیگر کرگدن نمی‌شود. از یکسو زبان کرگدن‌ها را نمی‌داند و از سوی دیگر خودش هم نمی‌تواند کرگدن شود، از این‌رو رنج می‌کشد.

دگرگونی جمعی

داستان را دوبار خواندم. بار اول جز ماجرای کلی داستان، چیز زیادی دستگیرم نشد. در خوانش دوم ماجراها و کشمکش‌های داستان و ارتباطات شخصیت‌ها و حرف‌های‌شان را بهتر و بیشتر متوجه شدم. در جریان خواندن، باربار از خودم پرسیدم، با درنظرداشت وضعیتی که در افغانستان داریم و مردمی که با آن‌ها زندگی می‌کنیم، این داستان چه رابطه‌ای می‌تواند داشته باشد؟ آیا اصلاً رابطه‌ای می‌توان یافت؟

داستان با زاویۀ دید اول‌شخص محدود روایت می‌شود. راوی شخصیت اصلی داستان و آخرین آدم داستان است. خواننده در مورد زمینه، فضا، حوادث، شخصیت‌ها همان‌قدر می‌داند که راوی می‌داند و روایت می‌کند. زبان داستان (البته ترجمه است) سلیس و گیرا است. خواننده را به سویش می‌کشد و به راحتی تا پایان داستان به پیش می‌بردش. راوی اول‌شخص، ژان، بوتار، دودار، رئیس شرکت، بوف، خانم بوف، دیزی، استاد منطق و چند شخصیت گذرای دیگر، از جمله شخصیت‌های داستان‌اند. آن‌ها از طریق گفته‌ها و اعمال‌شان به صورت نسبی خود را می‌شناسانند.

داستان کوتاه «کرگدن‌ها» داستان مسخ عمومی است؛ مسخی که از شخصیتی به نام «بوف» ـ‌ همکار راوی ـ شروع می‌شود و در کمترین زمان تمام شهر را فتح می‌کند. آدم‌ها اول پوست‌شان دَبَل و ضخیم (کلفت) می‌شود و سپس تغییرشکل می‌دهند، خوی و اخلاق و رفتارشان کرگدنی یا حیوانی می‌شوند: خشن و درنده و بی‌رحم و غرنده. کرگدن شدن مانند مرض واگیر «کرونا»ی کنونی به سرعت گسترش می‌یابد و همۀ آدم‌ها را در دامش فرو می‌برد و کرگدن‌ها نیز کنترل شهر را به دست می‌گیرد:

«دیزی به من خبر داد که دودار هم تغییر شکل داده است. و نیز یکی از پسرعموهای خودش که من نمی‌شناختم. اشخاص دیگری هم از دوستان مشترک یا از ناآشنایان، تغییر کرده بودند. دیزی گفت:

ـ عده‌شان زیاد است. شاید هم یک‌چهارم جمعیت شهر باشند.

ـ با این هم هنوز در اقلیت‌اند.

دیزی آهی کشید، گفت:

ـ با این ترتیب که پیش می‌رود زیاد طول نخواهد کشید.

ـ افسوس که همین طور است و کارآیی بیشتر ی هم دارند.»

داستان کرگدن را می‌توان به دو شکل تحلیل کرد:

الف، با رشد تکنالوژی، صنعت، سلاح‌های کشتار جمعی، جنگ سردی که قربانیان آن‌ همه انسان‌هایند و حمایت مستقیم و غیرمستقیم از تروریسم و بنیادگرایی و گرم نگهداشتن تنور جنگ در جهان به خاطر حفظ سلطه و قدرت‌شان، انسان‌ها به سوی کرگدن شدن به پیش می‌روند و از انسانیت‌شان فاصله می‌گیرند.

با در نظرداشت برهۀ تاریخی‌ای که اوژن یونسکو در آن زندگی می‌کند، می‌توان این تحلیل را نزدیک به واقع دانست. او در شرایط پساجنگ (جهانی دوم) زندگی می‌کند و داستانش را می‌نویسد؛ جنگی که میلیون‌ها کشته و میلیون‌ها زخمی به جا گذاشت، شهرهای زیادی را ویران کرد، بنیادهای اقتصادی و فرهنگی و… بی‌شماری را نابود. با فروکش کردن شعله‌های آتش جنگ شرق و غرب، این ویرانی پایان نیافت و این نابودی سنگ تمام گذاشته نشد، بلکه به شکلی دیگری ادامه پیدا کرد. با این تفاوت که این‌بار، طرف‌های اصلی درگیر از صحنه کنار رفتند، به جای‌ خود کسانی دیگری را به میدان آوردند. این بار بازار جنگ سرد و جنگ‌های نیابتی گرم شد. آدم‌های استخدام‌شده باهم می‌جنگیدند، می‌کشتند و نابود می‌کردند. همان کاری را می‌کردند که پیشتر خود طرف‌های درگیر انجام می‌دادند.

در این میان چیزی که مد نظر نویسنده است و آن را نقد می‌کند، پیوستن بی‌چون و چرای آدم‌ها به این جبهه‌های ویرانگر و حیوانی است. آدم‌ها بدون این‌که حساب و کتاب کند و مسائل اخلاقی و انسانی را مد نظر بگیرند، یا بدون این‌که به اصل انسانیت پای‌بند بمانند، به دلیل هم‌رنگی و هم‌سویی با جماعت، اصول انسانی را زیر پا می‌کند و به جمع غالب (کرگدن‌ها) می‌پیوندند. شخصیت‌های داستان که یکی پی دیگر کرگدن می‌شوند، این پیوستن به جمع غالب را در سطح جهان به تصویر می‌کشند. تنها کسی که نمی‌خواهد به این جمع غالب، که شهر را در دست دارد و صحنه را برایش تنگ هم کرده است، راوی داستان است. او علی‌رغم همۀ دشواری‌هایی که این تنهایی دارد، به اصل انسانیت پای‌بند می‌ماند. او معقتد است:

«بدیهی است که آدم نباید همیشه دنباله‌رو جریانات باشند و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کنند. با این حال، هرچیزی برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود، اما با دیگران هم باید بود.»

حتا دیزی که اول نزد راوی می‌آید، در اخیر او را ترک می‌کند و به جمع کرگدن‌ها می‌پیوندد.

ب. تحلیل دیگر این می‌تواند باشد که: نویسنده آدمی است باورمند به شیوه‌ای که با آن زندگی می‌کند و نسبت به هر نوع تغییر و دیگرگونی‌ اجتماعی، سیاسی، فکری، اقتصادی و… نگاه بدبینانه‌ای دارد حتا اگر این دیگرگونی‌ها مثبت هم باشد؛ چون متفاوت از راه و شیوۀ او است، لذا برایش پذیرفتنی نیست و مساوی با کرگدن شدن است. مانند ملایان جامعۀ ما می‌اندیشند که همۀ خیر و صلاح و سعادت و خرسندی دنیا و آخرت را در سایۀ پذیرش اسلام می‌داند و هر تغییر و دیگرگونی دیگر را به معنای گریز از انسانیت و به مفهوم کرگدن شدن می‌پندارند.

آنچه خواننده را درگیرش می‌کند، گفت‌وگوهای راوی و دیزی (دخترخانم همکار راوی که مدتی جای معشوق او را پر می‌کند) است. آن‌ها وقتی می‌بینند تنها وارثان روی زمین‌اند که به قول راوی حرف هم‌دیگر را می‌فهمند و می‌توانند هم‌دیگر را درک کنند یا وقتی متحول شدن پرسرعت افراد جامعه‌شان را می‌بینند، خود دچار تردید می‌شوند؛ این‌که آیا خودشان همان آدم‌های واقعی قدیمی‌اند؟ راوی اما می‌داند که همان آدم قدیمی است و این را از روی شباهتی که به عکس‌های قدیمی‌اش می‌رساند می‌فهمد. به دیزی پیشنهاد می‌کند که نسل بشریت را نجات بدهد؛ اما با یأس و ناامیدی دیزی روبه‌رو می‌شود و این‌جا است که خواننده می‌داند جبهۀ او چقدر تنهاست.

در این تحلیل، این داستان را می‌توان عکس‌العمل بدبینانه‌ای نسبت به تغییراتی که آدمیان در مسیر تاریخ پذیرا می‌شوند، دانست. از یک عصر به عصر دیگری صعود می‌کنند، از یک شیوۀ زندگی به شیوۀ دیگری پناه می‌برند و خصلت‌های گذشته و سنت‌های پیشین‌شان را رها می‌کنند:

«بدیهی است که آدم نباید همیشه دنباله‌رو جریانات باشند و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کنند. با این حال، هرچیزی برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود، اما با دیگران هم باید بود.»

احتمالاً نویسنده می‌خواهد بگوید آدم‌ها نباید زودبه‌زود پوست بدل کند، تن به تحولات و دیگرگونی‌های اجتماعی بدهد یا هم،‌ آهنگِ دیگرگونی به سرش بزند. شاید نویسنده آدمی است معتقد به اصل و شیوه‌ای که سال‌های‌ سال خود و نیاکانش درون آن زیسته‌اند و با آن سنت‌ها و فرهنگ‌ها بزرگ شده‌اند. از این‌رو، او نسبت به دیگرگونی‌ها نگاه بدبینانه‌ای دارد و به شیوه‌ی خودش وابسته مانده است. هرچند خود آخرین آدم وابسته به این شیوه است، از تنهایی رنج می‌برد؛ اما بازهم تن به این تحول و دیگرگونی نمی‌دهد.

این داستان و شخصیت‌های آن، ارتباط عجیبی با وضعیت کنونی جامعه و مردم ما نیز دارند. گروهی در حال گریز از چارچوب‌های گذشتۀ رسیده تا امروزند؛ اما جمع دیگر این‌ها برای‌شان پذیرفتنی نیست و گویی می‌خواهند لباس‌های قدیمی (سنت‌ها و باورهای گذشته)شان را از تن بیندازند و لباس دیگر به تن کنند. این عمل برای گروه اول مساوی به کرگدن شدن است و برای گروه دوم دور انداختن شیوه‌ها و سنت‌های قدیمی و عادی. اگر واضح‌تر بگویم، گروهی به شدت به دین و سنت‌های دینی و شخصیت‌های مذهبی باورمندند و آن‌ها برای‌شان جنبه‌ی تقدس دارند و مساوی با انسانیت‌اند؛ اما برای گروه دیگر، این‌ها این معنا را ندارند و بر هرچه سنت و ارتجاع است، پا می‌گذارند و آن‌ها را خرافه‌هایی بیش نمی‌دانند.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.