از تاریکی تاریخ به تاریخ تاریک

بازنگری تاریخ هراس‌انگیز است؛ دیدن و بازدیدن اشتباهات، که در خصوص تاریخ معاصر چیزی جز اشتباه به‌چشم نمی‌خورد. یک حرکت درست و به‌موقع می‌توانست همگام‌شدن با جریانات فکری جهان را به ارمغان آورد اما ای دریغ و درد! به حاشیه کشانده شدیم و هیچ تمدن و بینش جدیدی سراغ‌مان را نگرفت. هدف از این جستارْ بازنگری سیاسی-اجتماعی تاریخ در دهه‌های هشتاد و نود میلادی است. پرسش این‌ست: آیا به ما هم سهمی از جریانات فکری جهان رسید؟

ما طی ده‌های هشتاد و نود میلادی علیه جهانی‌شدن یا به‌نوعی در دفاع از بومی‌گریِ چندین و چندساله‌ی خودمان شوریدیم. این خیزش گرچند در بینش‌های سیاسی-تاریخی رنگ و روی واکنش جهادی به‌خود گرفت اما اگر جدای از کنش‌های فکری و واکنش‌های دفاعی به ایدئال‌های جهان بنگریم دیده می‌شود که ما نه فقط یک فرصت برای برابری فرهنگی با فرهنگ جهان را از دست دادیم، بلکه خود را پشت افراطیتِ کلماتِ جهاد و غیرت و افغانیت به انزوا کشاندیم. سیاست به‌مثابه پدیده‌ی جهانی و اجتماعی، یاخته‌ی از انزواگریزی، دیده‌شدن و فهمیدن و به تفاهم رسیدن است. فرار از تفاهم سیاسی را اخیراً در سال‌های آخر سده‌ی بیستم شاهد بودیم که منجر به تاریخ‌سازشدن یازدهم سپتامبر شد.

کانال یوتیوب پیرامون را سبکسرایب کنید.

تاریخ در بسا موارد اجتماعی-سیاسی تعریف تحول و پذیرش جریانات جهانی را به‌خود می‌گیرد؛ در این یک مورد اما، ما از یک بومی‌گرایی جزم‌اندیشانه به بازبومی‌گری پرداختیم. چیزی شبیه به مقوله‌ی مصادره به مطلوب. تاریخ معاصر ما به یک معنا ایستا و غیر متحرک است؛ آنچه که در خصوص تاریخ نباید اتفاق بیفتد همین ایستایی و نداشتن شجاعت برای به جلورفتن است. با این گزاره نتیجه می‌گیریم که ما به‌لحاظ رشد فکری-فرهنگی-سیاسی نیز حرکت یا جنبشی به جلو نداشته‌ایم. آیا این نداشتن رغبت برای متمدن‌شدن نیست؟ البته بماند که پاسخ چه تواند باشد تا برسیم به این پرسش فرضی: که اگر با جریانات فکری-جهانی همراه می‌شدیم چه اتفاقی در انتظار ما بود؟

پذیرفتن دموکراسی هرچند سمبولیک نشان‌گر تمایل فرهنگی ما بعد از دهه‌های یادشده است، به این معنا که پدیده‌های اجتماعی که وجهه‌ی جهانی دارد می‌تواند منافع فردی شهروندان را ضمن قانون اساسی منطقه تضمین کند. با پذیرفتن جریانات جهانی نه فقط به همراه‌شدن با فرهنگ جهانی تن داده‌ایم بلکه آزادی و حقوق فردی‌مان را هم در گرو آزادی و حقوق فردی جهانیان گذاشته‌ایم. با این رویکرد نظام سیاسی می‌تواند به‌عنوان زیر مجموعه‌ای از یک نظام بزرگ‌تر و رایج‌تر دست‌آورد جهانی‌تر داشته باشد. حالا اگر در سده‌ی‌ نزدهم یا دهه‌های اول سده‌ی بیستم دموکراسی را می‌پذیرفتیم، آیا زمینه‌ساز پذیرش کمونیسم یا مارکسیسم نمی‌شد؟

پیرامون را در تویتر دنبال کنید.

این اشتباه است که بخواهیم دموکراسی را پیش‌شرط پذیرش کمونیسم یا مارکسیسم قلمداد کنم؛ اما زیاد هم به بیراهه نرفته‌ایم: مکتب‌های سیاسی-اجتماعی یک‌شَبَه تولد و به کرسی ننشسته بلکه هرکدام به نوبت، مراحل نهادینه‌شدن را در جوامع پشت سر گذاشته تا به کرسی نشسته است. لیبرالیسم که بر مبنای آزادی فردی شکل گرفت تاریخ آن برمی‌گردد به سده‌ی‌ هفدهم و کمونیسم یا مارکسیسم بعدها و در ادامه‌ی لیبرالیسم و دموکراسی پدید آمد. به بیان ساده‌تر بینش‌های سیاسی-اجتماعی، هر کدام زاییده‌ی آن یکی بینش سیاسی-اجتماعی است. تاریخ درست در همین نقطه تعریف تحول و پذیرش جریانات جهان را به‌خود می‌گیرد. این تعریف از تاریخ با برداشت کارل مارکس از تاریخ تفاوت چندانی ندارد. مارکس در برداشتش از تاریخ می‌نویسد: تاریخ، توالی شیوه‌های تولید است.

زنجیره‌ی بینش‌های سیاسی هرکدام زمینه‌ساز پیدایش بینش متأخرتر است و بر این بنیاد رادیکالیسم‌های بومی زمینه‌ساز انزوای سیاسی-جهانی می‌شود که هرچه بیشتر به ستیز و سرکوب دامن می‌زند. سرکوب در جاهایی هم واکنش‌های جمعی جوامع روشنفکر را برانگیخته که در نهایت منجر به متواری‌شدن یا هم کشتار دسته‌جمعی می‌شود. میدان دهمزنگ و گورستانی که در تپه‌ی روشنایی جا گرفته، پیامد یک چنین عوامل است. در واقع نادیده‌گرفتن فرهنگ جهانی و ماندن و اصرار بر فرهنگ بومی علی‌رغم انزوا در دید جوامع متمدن بد و خطرناک جلوه می‌کند. قانون برده‌داری و مشروعیت آن امروز هراس‌انگیز است، به این دلیل که طی توالی شیوه‌های تولید به تهِ زنجیره جا گرفته است. بیرون‌کشیدن قوانین و بینش‌های تهِ زنجیره‌ی تاریخ، کهنگی و پوسیدگی را به همراه دارد که جوامع متمدن و امروزی را هم به کهنگی و فرسودگی و فساد دچار می‌کند.

به کانال تلگرام هفته‌نامه پیرامون بپیوندید.

آنچه که ما امروز با آن دچاریم وجه سلبی غیاب تمدن است. با این درک که تمدن در همه‌جا آفتاب آزادی‌بخش می‌پراکند به جز جایی که ما در آن به‌سر می‌بریم. همه متمدن شده‌اند به‌جز ما که توالی بینش‌های قبلی‌تر را نپذیرفتیم. در این میان اما انزوایی که به عینه قابل درک و ملموس شده است، به‌نوعی می‌شود گفت، دست سومی در کار است به‌نام تکنولوژی!

چندپارگی جمعی که تکنولوژی به‌بار آورده از جایی شروع شد که تعقیب‌کردن اخبار سخت و نرم جهان را یاد گرفتیم. درک این‌که جهانِ متمدن چه می‌کند و به کجا رسیده است خیلی دشوارتر از درک انزوای سیاسی-اجتماعی است که در متن آن به‌مثابه قربانی دوام می‌آوریم.

جای خالی گفتمان بینش‌های سیاسی-اجتماعی و پیامدهای آن چیزی نیست که چون نادیده گرفته شد دیگر بار گریبان‌گیرمان نشود. دهه‌های هشتاد و نود، در یک نگاه، شرِ تاریخ است. گروه‌های بنیادگرای مذهب‌محور که سعی داشتند به جریانات فکری برچسب افکار کفرآمیز و وارداتی چسب کنند، که البته موفق هم بودند و ما امروز به‌مثابه یک پیامد آن را به‌دوش می‌کشیم. جنبش‌های فمینیستی یا مارکسیسم در واقع به میدان گفتمان رفتند و پیروز بیرون آمدند. گفتمان و زمینه‌ی گفتمان مستلزم درک درستی‌ست از مفاهیمی مثل آزادی، کار، وظیفه و غیره…
اگر در تاریخ برای یک بار سعی می‌کردیم که این مفاهیم را مورد بازنگری قرار بدیم، آن وقت گفتمان شکل می‌گرفت و بومی‌‌گرایی و سکولاریزم هم به میدان می‌آمدند. نبود این فضای باز گفتمان سیاسی، فرهنگی، اجتماعی به‌شدت حس می‌شود تا جایی که حتی با فرهنگ گفتمان هم آشنا نیستیم.

فیسبوک پیرامون را دنبال کنید.

اگر به فرض زمینه‌ی گفتمان فراهم می‌شد و ما به درک درستی از مفاهیم بنیادی یادشده رسیده بودیم مقدر این بود که رویکرد بروزشده‌ی مفاهیم را هم بررسی و مورد بازنگری قرار می‌دادیم. حالا که این اتفاق نیفتاده به دست بنیادگرایی بومی-اسلامی گرفتار شده‌ایم که منطق گفتمان‌های جهانی را نمی‌پذیرد. مفاهیم یادشده در غیاب تمدن و فرهنگ جهانی هیچ وقت مجال بازتعریف پیدا نمی‌کند. آزادی اگر در سده‌ی هفدهم و هجدهم مورد بازتعریف واقع نمی‌شد، بینشی لیبرالیستی به‌میان نمی‌آمد.

جزم‌اندیشی بومی از این‌جا شروع می‌شود و زندان‌های سیاسی و گورستان‌های دسته‌جمعی از خود به‌جا می‌گذارد. فرصت جهانی‌شدن در تاریخ معاصر، یک بار وقتی که شاه امان‌الله و ملکه ثریا از سفر طولانی‌شان بازگشتند و بار دیگر وقتی که انقلاب کمونیسم کشورهای خاور میانه را یکی پی دیگری درنوردید تا به افغانستان رسید، میسر شد. در هر دو مورد با فرصت جنگیدیم. نه فقط با فرصت که با یک فرهنگ پذیرفته‌ی جهان و مفاهیم آزادی‌بخش جنگیدیم. نتیجه‌ی این جنگ قربانی‌های بی‌شمار و انزوای خودخواسته بود. در این انزوا که صدای‌مان ره به‌جایی نمی‌برد و جز تاریکی چیزی نمی‌بینم استعاره‌ی غار افلاطون در ذهن تداعی می‌شود.

خوب است بدانیم، تصامیم اشتباه که بر پایه‌ی بهره‌کشی سیاسی در طی دهه‌های هشتاد و نود میلادی اتخاذ شد تاریخ را وارد تاریکی نموده و مناسبات حقوقی و شهروندی ما را قبضه‌ی خود کرد. به همین میزان سیاست نیز به‌عنوان ساختار ارتباطی بین مردم و دولت بر پایه‌های بی‌پشتوانه‌ی جهانی و غیر قابل اعتماد بنا شد. یکی از عواملی که می‌تواند شرایط حاکم بر جوامع غیر متمدن را توضیح دهد، همین بهره‌کشی سیاسی سیاستمداران از سیاست است. سیاست در این تعریف به صورت بالفعل نه‌تنها یک پدیده‌ی اجتماعی و در خدمت رسیدگی به شهروندان نیست؛ بلکه در راستای اهداف شهروندان هم نیست. جان لاک می‌گوید: در تحلیل نهایی وظیفه‌ی دولت (به‌مثابه نظام حاکم یا سیاست جاری) دفاع از مالکیت خصوصی شهروندان است. و پرسشی که در این زمینه مطرح می‌شود این است: اگر نظام حاکم یا سیاست جاری و یا هم همان دولت به مالکیت خصوصی و آزادی‌های شهروندان توجه نکند یا آن را نقض کند، چه؟

این‌جاست که انزوای سیاسی ما خواسته‌های شهروندی ما را بر نمی‌تابد! چون ما در ساختار یک نظام خودساخته و بدون نظارت سازمان‌های جهانی به‌سر می‌بریم. ساختار سیاسی به‌دلیل نداشتن مشروعیت رسمی جهانی محدود است و ظرفیت پذیرش مفاهیمی مثل آزادی و حقوق فردی را ندارد.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.