دنیاهای زیرزمینی هاروکی موراکامی

Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on print

از آخرین‌باری که مصاحبه داشتیم ده سال می‎گذرد و در مدت این ده سال چند اتفاق مهم افتاده است. برای مثال، من ده سال پیرتر شده‎ام. این بسیار مهم است -حداقل برای من. من روزبه‌روز پیرتر می‌شوم و هم‌چنان‌که پیرتر می‌شوم در مورد خود نسبت به روزهای جوانی متفاوت‎تر می‎اندیشم. این روزها تلاش می‌کنم یک «جنتلمن» باشم. همان‌طور که شاید بدانید جنتلمن‌بودن و رمان‎نویس‌بودن کار ساده‎ای نیست. به این می‎‎ماند که یک سیاست‌مدار بخواهد هم ترامپ باشد و هم اوباما. اما من تعریفی از یک جنتلمنِ رمان‎نویس دارم: یکم، او در مورد مقدار مالیات بر درآمد خود گپ نمی‎زند؛ دوم، او در مورد دوست‎دختر سابق و همسر سابق خود نمی‌نویسد؛ و سوم، او در مورد جایزه‌ی ادبیات نوبل فکر نمی‎کند. پس، دبورا، خواهشا از من در مورد این سه نپرس. وگرنه در بد مخصمه‌ای خواهم افتاد.

«او چطور آدمی‎ست؟ مرد مهربانی‎ست؟» این سوالی‎ست که سرپرست مضطربی که مأمور بود مرا از همسایگی آیومای توکیو تا دفتر هاروکی موراکامی، یک ساختمان کوچک و بی‌نشان در یک پس‎کوچه، ببرد از من پرسید. زمانی‌که دستیار موراکامی زنگِ در را جواب داد، ورود من را پذیرفت و او را بیرون راهی کرد تا هنگامی‌که ما به ملاقات چاشت‌مان می‌رسیدیم، در ایستگاه قطاری در نزدیکی بگذراند آشکارا باد به غبغبش افتاده بود. این در ۲۰۱۰ اتفاق افتاد و در آن زمان موراکامی در جاپان سلیبرتی‌ای با درخشندگی بی‌مانند در دنیای ادبی بود. رمان سه جلدی حجیم‌اش، ۱کیو۸۴، در ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰ منتشر شد و بیشتر از شش میلیون جلد فروخته شد.

در ۲۰۰۸، زمانی‌که در فستیوال نیویورکر اشتراک کرد بلیط‎ها در چند دقیقه به فروش رسیدند و هواداران‌اش گفته بودند که از جاپان، کوریا و آسترالیا به نیویورک پرواز کردند تا او را از نزدیک ببینند. آنان این‎همه راه را سفر کردند چون موراکامی به‌ندرت در رویدادهای عمومی اشتراک‌کردن و منزوی‌بودن پرآوازه است. او از این می‌گوید که با واکنشْ به‌طور متعجب‌کننده مشتاقانه نسبت به اولین تلاش‌هایش در داستان‌نویسی گیج و متعجب شده است. شاید این گیجی چیزی را در او برانگیخت. روایت‌های او تقریباً همیشه پی‎جویانه و اکتشافی‌اند. قهرمان‌های او درمانده یا سعادتمندْ رهسپار مأموریت‌های اکتشافی‌اند. جایی‌که سر از کار در می‌آورند گاهی اوقات آشناست، گاهی اوقات از بنیان، به‌طور ژرفی ناآشنا.

موراکامی، یک صاحب سبک با ظرافت و یک مرد معمولی خودرأی، ارباب تعلیق و جامعه‎شناسی است، زبان او پرده‌ی ساده‌ی فریب‌دهنده با رمزی نهفته در آن سویش است. او در داستان‎های خود از شبح گوسفند، از دیدار ارواح در مغاک و از پدیدارشدن آدمیان کوچک از یک نقاشی نوشته است اما در زیر این تصاویر برانگیزاننده و اغلب رؤیامانندش، آثار او -اعم از کمدی و تراژدی- اکثراً در مورد ارتباط‌های ازدست‌رفته است که توسط ناکامی ما به درک همدیگر مشتعل می‎شود.

این مصاحبه بخشی از گفتگوهایی است که در جشنواره‌ی نیویورکر در ۲۰۰۸ و ۲۰۱۸ با هاروکی موراکامی داشتم.

***

هاروکی موراکامی: از آخرین‌باری که مصاحبه داشتیم ده سال می‎گذرد و در مدت این ده سال چند اتفاق مهم افتاده است. برای مثال، من ده سال پیرتر شده‎ام. این بسیار مهم است -حداقل برای من. من روزبه‌روز پیرتر می‌شوم و هم‌چنان‌که پیرتر می‌شوم در مورد خود نسبت به روزهای جوانی متفاوت‎تر می‎اندیشم. این روزها تلاش می‌کنم یک «جنتلمن» باشم. همان‌طور که شاید بدانید جنتلمن‌بودن و رمان‎نویس‌بودن کار ساده‎ای نیست. به این می‎‎ماند که یک سیاست‌مدار بخواهد هم ترامپ باشد و هم اوباما. اما من تعریفی از یک جنتلمنِ رمان‎نویس دارم: یکم، او در مورد مقدار مالیات بر درآمد خود گپ نمی‎زند؛ دوم، او در مورد دوست‎دختر سابق و همسر سابق خود نمی‌نویسد؛ و سوم، او در مورد جایزه‌ی ادبیات نوبل فکر نمی‎کند. پس، دبورا، خواهشا از من در مورد این سه نپرس. وگرنه در بد مخصمه‌ای خواهم افتاد.

دبورا تریسمن: با این کارَت ذخیره‌ی سوالاتم ته کشید! درواقع، می‌خواستم با آخرین کتابت، رمان جدیدت، «کشتن شوالیه»، شروع کنم. کتاب در مورد مردی‎ست که همسرش ترکش می‌کند. او سر از خانه‌ی یک هنرمند پیر، یک نقاش، در می‎آورد. به آن خانه که می‎رسد اتفاقات عجیبی می‌افتد. بعضی از آن‌ها ظاهراً از حفره‎ای از زمین پدیدار می‌شوند -شبیه یک چاه خالی. در شگفتم چطور با چنین طرحی برای رمان ظاهر شدید.

کتاب بزرگی‌ست، میدانی که، و چیزی حدود یک سال و نیم برایم وقت گرفت تا آن را بنویسم. اما این کتاب با یک یا دو پاراگراف شروع شد. من آن چند پاراگراف را نوشتم و آن‌ها را در قفسه‌ی میز خود گذاشتم و فراموشم شدند. بعد -شاید سه یا شش ماه بعد- این فکر به ذهنم خطور کرد که می‌توانم این یک یا دو پاراگراف را به یک رمان تبدیل کنم و شروع کردم به نوشتنش. طرحی نداشتم، هیچ تقسیم اوقاتی نداشتم، هیچ خط داستانی نداشتم: فقط از همان یکی-دو پاراگراف شروع کردم و به نوشتنش ادامه دادم. داستان مرا به انتها رساند. اگر طرح داری -اگر انتها را از آغاز میدانی- نوشتن آن رمان خوش نمی‎گذرد. میدانی، یک نقاش شاید قبل از نقاشیْ طرح اولیه‌ی آن را رسم کند ولی من این‌طور نمی‌کنم. بوم کانواس سفید است، من برس نقاشی را دارم و فقط شروع می‌کنم به نقاشی‌کشیدن.

یک شخصیت -یا یک ایده- در رمان است که از اپرای دُن ژوان موتزارت شکل می‌گیرد. چرا این ایده -یا شخصیت- در مرکز کتاب است؟

من اغلب کتاب‌هایم را با یک عنوان شروع می‌کنم. در این مورد من عنوان «کشتن شوالیه» را داشتم. اولین پاراگراف کتاب را داشتم و در شگفت بودم که چطور با اینان می‌توانم داستان بنویسم. ما چیزی به‌نام شوالیه در جاپان نداریم اما من عجیب‌بودن این عنوان را حس کردم و آن را با خوشحالی پذیرفتم.

آیا اپرای دُن ژوان برایت مهم است؟

شخصیت برای من خیلی مهم است. عموماً من از الگو استفاده نمی‌کنم. در شغل خود، من فقط یک‌بار برای یک شخصیت از الگو استفاده کردم -او آدم بدی بود، کسی که زیاد خوشش نداشتم و می‌خواستم در موردش بنویسم- اما فقط همان یک‌بار را. تمام شخصیت‌های دیگر را از خط‎خطی از صفر شروع کردم. زمانی‌که شخصیتی را می‌سازم او به‌صورت خودکار حرکت می‌کند. من فقط نیاز دارم ببینم کجا می‎رود، چه می‎گوید و چه می‎کند. من نویسنده‎ام و می‌نویسم، ولی در عین حال این احساس به من دست می‎دهد که گویا کتاب جالب و شگفت‎انگیزی را می‎خوانم. این‌طوری از نوشتن لذت می‎برم.

شخصیت اصلی در کتاب به اپرا و دیگر قطعات متعدد موسیقی که ذکرشان می‌کنی گوش می‎دهد. اکثر شخصیت‌های تو به باند یا ژانر مشخصی از موسیقی گوش می‎دهند. آیا این کمک‌ات می‌کند آن‌ها را بهتر بشناسی؟

من وقتی می‌نویسم به موسیقی گوش می‌دهم. به این‌صورت، موسیقی خیلی طبیعی وارد نوشتنم می‎شود. من در مورد نوع موسیقی زیاد فکر نمی‌کنم اما موسیقی برایم یک نوع غذاست. به من انرژی نوشتن را می‎دهد. پس من اغلب در مورد موسیقی می‌نویسم، بیشترْ موسیقی‌های که دوست دارم. برای سلامتی‌ام خوب است.

موسیقی تو را سالم نگه میدارد؟

بله، بسیار. موسیقی و پشک. آن‌ها بسیار کمکم کردند.

چند تا پشک داری؟

من هر روز صبح در اطراف خانه می‌دَوَم و مرتباً سه یا چهار پشک را در مسیرم می‌بینم -آنان دوستانم‌اند. من می‌ایستم به آن‌ها سلام می‎دهم. آن‌ها هم به‌سویم می‎آیند؛ همدیگر را به‌خوبی می‌شناسیم.

نیویورکر که چکیده‎ای از «کشتن شوالیه» را منتشر کرد من از تو در باب عناصر خیالی در کارَت پرسیدم. گفتی «وقتی در حال نوشتن رمان استم واقعیت و تخیل خیلی طبیعی با هم مخلوط می‎شوند. این‌طور نیست که من طرحی بریزم و وقتی می‌نویسم آن را دنبال کنم، اما هرچه در مورد واقعیت به‌صورت واقع‎گرایانه می‌نویسم دنیای تخیلی به‌طور گریزناپذیری پدیدار می‌شود. برای من رمان مثل یک پارتی است. هر که می‌خواهد بپیوندد می‌تواند بپیوندد و آن‌هایی که می‌خواهند ترک کنند هم هر زمان دوست داشتند می‌توانند ترک کنند». چطور آدم‎ها و اشیا را به این پارتی دعوت می‌کنی؟ یا چطور از مکانی می‌نویسی که این‌ها بدون دعوت‌شدن بتوانند بیایند؟

خوانندگان اکثراً به من می‎گویند که یک دنیای تخیلی در آثارم است -که قهرمان داستان به آن دنیا وارد می‎شود و بعد دوباره به دنیای واقعی بر می‎گردد. اما من همیشه نمی‎توانم خط فاصل بین دنیای واقعی و تخیلی را ببینم. در مورد من، این‎ها مخلوط شده. فکر کنم در جاپان دنیای دیگر به دنیای واقعی ما خیلی نزدیک است و اگر تصمیم بگیریم به آن‌سو برویم آنقدر هم سخت نیست. حس می‌کنم در جهان غرب به آن‎سو رفتن ساده نباشد؛ مجبوری چند محاکمه را پشت سر بگذاری تا به آن دنیای دیگر برسی. در جاپان اما اگر بخواهی آن‌جا بروی می‎روی. پس در داستان‎های من اگر به ته چاه بروی دنیای دیگری وجود دارد. و نمی‎توانی لزوماً تفاوت بین این‎سو و آن‎سو را بیان کنی.

سوی دیگر معمولاً مکان تاریکی‎ست؟

نه لزوماً. فکر کنم این بیشتر به کنجکاوی بر می‎گردد. اگر دروازه‎ای باشد که بتوانی آن را باز کنی و وارد مکان دیگر شوی، این کار را می‎کنی. این فقط کنجکاوی‎ست. چه چیزی در داخل است؟ چه چیزی آن‌جاست؟ این کاری‌ست که هر روز می‌کنم. رمان که می‎نویسم حدود ساعت چهار بر می‎خیزم، پشت میز می‎نشینم و شروع می‎کنم به کارکردن. اینْ در دنیای واقعی اتفاق می‌افتد. من قهوه‌ی واقعی می‎نوشم. اما شروع به نوشتن که می‌کنم جای دیگری می‎روم. دروازه را باز می‎کنم، وارد آن مکان می‎شوم و می‌بینم چه اتفاقی می‌افتد. نمی‌دانم -یا اهمیت نمی‎دهم- که دنیای واقعی‎ست یا تخیلی. روی نوشتن که تمرکز می‎کنم عمیق‎تر و عمیق‎تر وارد یک نوع زیرزمین می‎شوم. آن‌جا که هستم با چیزهای عجیبی مواجه می‎شوم. اما زمانی‌که آن‌ها را می‎بینم به نظرم طبیعی جلوه می‎کنند. و اگر تاریکی در آن‌جاست آن تاریکی طرفم می‎آید و شاید هم پیامی می‎آورد، میدانی؟ تلاش می‎کنم پیام را بفهمم پس به آن دنیا می‎نگرم و چیزی که می‎بینم را توضیح می‎دهم و برمی‌گردم. برگشتن مهم است. اگر بر نگردی ترسناک خواهد بود. من حرفه‎ای‌ام؛ پس بر می‎گردم.

و چیزهایی را از آن‌جا با خود می‎آوری؟

نه. آن کارِ ترسناکی‎ست. همه‎چی را آن‌جا که است می‎گذارم. زمانی‌که نمی‎نویسم یک آدم معمولی استم. کارهای روزمره را به روالش انجام می‎دهم. صبح زود بر می‎خیزم. ساعت نُه به رخت‌خواب می‎روم مگر این‌که بازی بیس‎بال در حال پخش باشد. و می‎دوم یا شنا می‎کنم. من یک مرد معمولی استم. زمانی‌که از خیابان می‎گذرم و کسی می‎گوید «ببخشید، آقای موراکامی از دیدار شما خرسندم»، احساس عجیبی دارم، می‌دانی. من آدم خاصی نیستم. او چرا از دیدارم خرسند است؟ ولی فکر می‎کنم وقتی می‎نویسم آدم خاصی استم -یا عجیب، حداقل.

بارها این داستان را گفته‎ای که چطور چهل سال قبل در یک بازی بیس‎بال ناگهان به این فکر افتادی که می‎توانی رمان بنویسی؛ گرچه قبل از آن هیچ ننوشته بودی. و در زندگی‌نامه‌ی خودنویس‌ات، «وقتی از دَو حرف می‌زنم از چه حرف می‎زنم» گفته بودی «چیزی از آسمان به پایین فرود آمد و من آن را صاف در دستم داشتم». آن چیزْ توانایی نوشتن بود -یا شاید این ایده که حداقل می‎توانی تلاش خود را بکنی. به‌نظرت این از کجا و چرا به تو آمد، اگر فکر می‎کنی معمولی استی؟

یک نوع الهام -این چیزی‎ست که بود. من عاشق بیس‎بالم و اغلب به استدیوم بیس‎بال می‎روم. در ۱۹۷۸ که بیست و نُه سال داشتم به پارک بیس‎بال توکیو رفتم تا تیم مورد علاقه‎ام، یاکولت اسوالوز، را ببینم. آن روز، روز افتتاحیه بود. خیلی آفتابی بود. من بازی را تماشا می‌کردم. اولین توپ‎زن دو ضربه زده بود و در آن لحظه احساس کردم می‎توانم بنویسم. شاید زیاد آبجو نوشیده بودم -چه می‌دانم- اما در آن زمان به این می‎مانست که به من الهام شده. قبل از آن اصلا ننوشته بودم. من صاحب یک باشگاه جاز بودم. و سرم به ساختن کوکتل و ساندویچ مصروف بود. ساندویچ‎های خوبی می‌سازم! بعد از آن بازی به قرطاسیه‌فروشی رفتم و لوازم نویسندگی خریدم و بعد شروع کردم به نوشتن؛ و نویسنده شدم.

این اتفاق مربوط به چهل سال پیش است. چطور نویسندگی در این زمان برایت تغییر یافته؟

من زیاد تغییر کردم. وقتی شروع به نوشتن کردم نمی‎دانستم چطور بنویسم -به‌شکل عجیبی می‎نوشتم اما در واقع مردم از این خوش‎شان آمد. حالا اولین کتابم، «به آواز باد گوش بسپار»، برایم مهم نیست. انتشار آن کتاب برایم زود بود. سال‎ها قبل من در قطار توکیو نشسته بودم و کتابی می‎خواندم. دختر زیبایی سویم آمد و گفت «آیا شما آقای موراکامی استید؟» «بله، خودمم.» «من طرفدار پروپاقرص کتاب‌های شمایم و آن‌ها را بسیار دوست دارم.» «تشکر، کارتان را تقدیر می‎کنم.» بعد گفت «من بیشتر از همه کتاب اول‎تان را دوست دارم، به‌نظرم بهترین کتاب‎تان است.» «اوه، این‌طور فکر می‌کنی؟» و گفت «تو در حال بدترشدن بوده‎ای».

به انتقاد عادت دارم. اما با آن دختر موافق نیستم. برای چهل سال تلاش کردم بهتر شوم و فکر کنم بهتر هم شده‎ام. آن دختر در قطار مرا به یاد یک نوازنده‌ی جاز می‎اندازد که نامش جین کویل بود. او نوازنده‌ی ساکس بود و در نوزده-پنجاه و نوزده-شصت شهرت داشت. مثل هر ساکس‎نواز دیگری در آن زمان، او از چارلی پارکر بسیار تأثیر پذیرفته بود. شبی، او در باشگاه جازی در نیویورک می‎نواخت. وقتی می‎خواست جایگاه نوازندگان را ترک کند مرد جوانی آمد و به او گفت «هی، تمام کاری که تو می‌کنی نواختن شبیه چارلی پارکر است». «چه؟» «تمام کاری که تو می‌کنی نواختن شبیه چارلی پارکر است». «بگیر. تو شبیه چارلی پارکر بنواز!» به‌نظر من سه نکته‌ی مفرح در مورد این واقعه وجود دارد: یک، انتقادکردن ساده است؛ دو، ساختن چیز اصیل سخت است؛ سه، اما کسی باید این‎کار را بکند. من این‎کار را برای چهل سال است انجام می‎دهم؛ وظیفه‎ام است. به‌نظرم، من مردی استم که کاری که کسی باید انجام بدهد را انجام می‎دهم، مثل پاک‎کردن ناودان یا جمع‎آوری مالیات. پس اگر کسی به من سخت بگیرد آله‌ی موسیقی‎ام را می‎گیرم طرفش و می‎گویم «بگیر، تو بنواز».

گفته بودی که نوشتن دو کتاب اول‌ات برایت ساده بوده و بعد از آن نوشتن برایت سخت شده. با چه‎چیزی درگیر بوده‎ای؟

من نوشتن آن دو کتاب اولم، به آواز باد گوش بسپار و پین‌بال ۱۹۷۳، را ساده یافتم اما از کتاب‎ها راضی نبودم. هنوز هم از آن‎ها راضی نیستم. بعد از آن‌که آن دو کتاب را نوشتم بیشتر علاقمند شدم. من تعقیب گوسفند وحشی را نوشتم -اولین رمانم با طول معیاری (دو تای دیگر بیشتر به نوولت شباهت داشتند). این‎کار زمان‎بَر هم بود -گمان کنم سه یا چهار سال- من واقعاً باید سوراخی حفر می‎کردم تا به چشمه برسم. بناءً فکر کنم تعقیب گوسفند وحشی نقطه‌ی شروع شغل واقعی‎ام است.

سه سال اول را زمانی می‌نوشتم که به‌عنوان صاحب باشگاه جاز کار می‎کردم. کارم را ساعت دو صبح تمام می‎کردم و پشت میز آشپزخانه می‌نشستم و می‌نوشتم. بیش از حد توانم بود. بعد از آن دو کتاب اولم را تصمیم گرفتم باشگاه را بفروشم و یک نویسنده‌ی تمام‎وقت شوم، اما وضع باشگاه خوب بود و همه به من توصیه کردند که نفروشم.

از شغلت خارج نشو!

بعد تعقیب گوسفند وحشی را نوشتم. می‎خواستم کتاب بزرگی بنویسم.

و آیا نوشتن کتاب‎های بزرگ ساده بود یا چالش‌برانگیز؟

زمانیکه تعقیب گوسفند وحشی را می‌نوشتم هیجان‎زده بودم چون نمی‎دانستم پس از آن چه اتفاق خواهد افتاد. می‎خواستم صفحات را ورق بزنم اما هیچ صفحه‎ای نبود. باید می‎نوشتم‎شان.

آیا تا هنوز روزی داشته‎ای که هیچ ایده‎ای نداشته باشی چه اتفاق خواهد افتاد؟ بنشینی و آن روز را نتوانی بنویسی؟

من هیچ سد نویسندگی را تجربه نکرده‎ام. پشت میز که می‎نشینم به‌طور طبیعی می‎دانم چه اتفاق خواهد افتاد. اگر ندانم، یا نخواهم چیزی بنویسم، نمی‌نویسم. مجله‎ها همیشه از من می‎خواهند برای‎شان بنویسم و من همیشه نه می‎گویم. من آن زمان می‎نویسم که دوست دارم، آنچه را می‌نویسم که دوست دارم و آن‌طور می‎نویسم که دوست دارم.

به‌نظرت پی‌رنگ را در رؤیا طرح می‎ریزی؟

من این‌طور فکر نمی‎کنم. من رؤیا نمی‎بینم. داستانْ داستان است و رؤیا، رؤیا. برای من نوشتن شبیه رؤیادیدن است. زمانی‌که می‌نویسم می‎توانم به‌طور ارادی رؤیا ببینم. اگر دوست داشته باشم می‌توانم فردا شروع کنم، متوقف شوم یا ادامه بدهم. وقتی خوابی و از یک رؤیای خوش، یک تکه‌ی بزرگ کباب، آبجو خوش‌مزه یا یک دختر زیبا، بیدار می‎شوی همه‎شان رفته‎اند. من اما می‎توانم روز بعد ادامه بدهم.

چند سال قبل به من گفتی وقتی در حال نوشتن رمانی، یک فهرست از ایده‎ها و عبارات مثل «میمون سخن‎گو» یا «مردی که در راه‎پله ناپدید می‎شود» با خود داری و بعد از تمام‌شدن رمان به نوشتن داستان که شروع می‌کنی می‌گویی هر داستان باید یک یا دو ایده از این فهرست داشته باشد. اغلب چنین می‌کنی؟

آن زمانی بود که شش داستان را در یک زمان می‌نوشتم. پس این کلیدواژه‌ها را داشتم تا کمکم کنند. برای رمان به این‎ها نیاز ندارم. قانون من این است که هربار چیز جدیدی امتحان کنم. بیشتر کتاب‎های اولی‎ام به اول‎شخص نوشته شده بودند. در ۱کیو۸۴، سه شخصیت را به سوم‌شخص نوشتم. برایم چالش‌برانگیز بود. اکثر اوقات راوی من، قهرمان داستانم، کسی‎ست که می‎توانستم باشم اما نیستم. میدانی، یک نوع بدیل خودم. در زندگیْ خودم استم و نمی‎توانم کس دیگری باشم. در داستان اما می‎توانم هرکه باشم. می‌توانم پایم را داخل کفش دیگران بگذارم. می‌توانی آن را یک نوع درمان بنامی. اگر می‎توانی بنویسی در قید نیستی. می‎توانی هرکه باشی -این امکان را داری.

دویدن را تقریباً هم‌زمان با نوشتن شروع کردی. می‎دانم بعضی‎ها دوست دارند زمانی‌که قدم می‎زنند در ذهن خود بنویسند -ریتم قدم‌زدن کمک‎شان می‎کند. آیا زمانی‌که می‎دَوی در فکر نوشتنی؟

نه، اصلاً. وقتی می‎دَوم فقط می‎دَوم. ذهنم را خالی می‎کنم. هیچ ایده‎ای ندارم وقتی می‎دَوم به چه فکر می‎کنم. شاید هیچی. ولی می‌دانی برای این‌که برای یک مدت طولانی بنویسی باید پوست‎کلفت باشی. نوشتن یک کتاب سخت نیست اما به نوشتن برای چندین سال ادامه‌دادن نزدیک به ناممکن است. به تمرکز و حوصله نیاز داری. من گاهی بسیار ناسالم می‎نویسم. بسیار عجیب. بسیار درهم‌تنیده. به‌نظر من باید بسیار سالم باشی تا بتوانی ناسالم بنویسی. متناقض است اما واقعیت دارد. بعضی از نویسنده‎ها زندگی ناسالمی داشتند مثل بودلر. اما به‌نظر من آن زمان گذشته. دنیای پیچیده‎ای‌ست. باید قوی باشی تا از هرج‌ومرج بگذری تا بقا پیدا کنی. من سی سال داشتم که نویسنده شدم و سی و سه یا سی و چهار سال داشتم که به دویدن شروع کردم. تصمیم گرفتم هر روز بدوم که ببینم چه اتفاق خواهد افتاد. به‌نظرم زندگی یک نوع آزمایش‌گاه است که می‎توانی هرچیزی را در آن آزمایش کنی. در آخر فکر کنم برایم خوب بود چون پوست کلفت شدم.

نوشتن مثل دویدنْ پیشه‌ی انزواطلبانه‎ای‎ست. تو از یک زندگی خیلی اجتماعی در باشگاه جاز، جایی که اطرافت آدم‌های زیادی‎ست، به تنهایی به اتاق مطالعه‌ی خود رفتی. کدامش برایت راحت‎تر است.

من زیاد اجتماعی نمی‎شوم. دوست دارم خودم باشم در یک مکان ساکت با نوار ضبطها و اگر ممکن باشد پشک‌ها. و سیم تلویزیون برای دیدن بازی بیس‎بال. فکر کنم این همه‌ی چیزی‎ست که می‎خواهم.

یک‌بار گفته بودی که رؤیایت در زندگی این است که ته چاه بنشینی. چند تا از شخصیت‌هایت هم دقیقاً همین کار را می‎کنند. در «کشتن شوالیه» یک شخصیت است، مینشکی، که این کار را می‎کند. چرا؟

من چاه‌ها را بسیار دوست دارم. یخچال‌ها را دوست دارم. فیل‌ها را دوست دارم. وقتی در مورد اینان می‎نویسم خوشحالم. کودک که بودم در خانه یک چاه داشتیم. من همیشه به داخل آن چاه نگاه می‎کردم و تخیلاتم رشد می‎کرد. یک داستان کوتاه توسط ریموند کارور است در مورد افتادن داخل یک چاه خشک. آن داستان را خیلی خوش دارم.

تا هنوز تلاش کردی از چاه پایین بروی؟

نه،نه،نه. می‌دانی، خطرناک است. تنها در تخیلاتم. اما از مغاره‎ها هم خوشم می‎آید. زمانی‌که در اطراف دنیا در سفرم و مغاره‎ای را می‎بینم واردش می‎شوم. از مغاره‎ها خوشم میاید. جاهای بلند را دوست ندارم.

ترجیح میدهی پایین بروی تا بالا؟

بعضی‎ها می‎گویند این یک استعاره برای ناخودآگاه است. اما من به دنیای زیرزمین خیلی علاقمندم.

چند سال قبل در یک مصاحبه با پاریس ریویو گفته بودی که نیروی محرک داستان‌هایت «گم‌کردن، جستجوکردن و پیداکردن است». آیا این حرف هنوز هم درست است؟

بله. این تم بزرگی از داستانم است -گم‌کردن چیزی، جستجوکردنش و پیداکردنش. شخصیت‌های من اکثراً در جستجوی چیزی استند که گم شده. گاهی یک دختر است، گاهی یک آرمان و گاهی یک هدف. اما آن‌ها در جستجوی چیز مهم یا حساسی استند که گم شده. اما شخصیتْ که آن را یافت یأس جایش را خواهد گرفت. نمی‌دانم چرا اما در داستانم این یک نوع انگیزه‎است. جستجوکردن و پیداکردن چیزی اما پایان خوشی ندارد.

اکثر مردانی که در موردشان می‎نویسی، چه از لحاظ عاطفی و چه از لحاظ هستی‌شناسانه، سرگردان‌اند. گویا جهان لانه‌ی آن‌ها نیست.[۱]

می‌دانی، اگر قهرمان داستان خوشحال باشد داستانی در کار نیست.

داستان‌هایت معمولاً بر محور یک راز می‎چرخند. گاهی راز را می‌گشایی و گاهی حل‌نشده ترک‌شان می‎کنی. آیا به این دلیل است که می‎خواهی داستان را برای خواننده باز بگذاری یا خودت از گشایش آن‌ها مطمئن نیستی؟

وقتی یک داستان را منتشر می‎کنم گاهی اوقات دوست‎ها زنگ می‎زنند و می‎پرسند «پس از این چه می‎شود؟» من می‎گویم «این پایانش است». اما مردم توقع دارند دنباله داشته باشد. بعد از انتشار ۱کیو۸۴ از اتفاقاتی که می‎توانست بیفتد کاملاً آگاه بودم. می‎توانستم یک دنباله به آن رمان بنویسم اما ننوشتم. فکر پارک ژوراسیک ۴ یا جان سخت ۸ شود. بناءً داستان را تنها در ذهنم محفوظ گذاشتم و خیلی ازش لذت بردم.

آیا هرگز در مورد نوشتنش فکر کرده‎ای؟

فکر نکنم بنویسم. به‌نظرم در ذهنم باقی خواهد ماند. قهرمان دنباله‌ی داستانْ دختر تنگو در شانزده‌سالگی است. داستان خیلی جالبی‎ست.

پس این شباهتی به جان سخت ۸ ندارد.

و یک کتاب مقدم بر آن کتاب است.

فقط در ذهنت؟

بله.

تعدادی از نویسندگان می‎خواهند در هر کتاب‎شان کار جدیدی بکنند. بعضی‎های‌شان مایل‌اند به شیوه‎ای که در آن برترند بچسبند. احساس می‌کنی از کدام دسته‎ای؟

من کارهای کازئو ایشی‎گورو را دوست دارم. او دوستم است و هر بار که کتاب جدید منتشر می‎کند از کتاب‌های قبلی‎اش کاملاً متفاوت است. کارش جالب اما در مورد من انگیزه‎ها و تم‎ها زیاد متفاوت نیستند. دوست ندارم دنباله بنویسم اما فضای کتاب‌ها از همدیگر بسیار متفاوتند. من فقط یک آدم استم و به روش خود فکر می‌کنم. نمی‌توانم آن را تغییر بدهم. اما نمی‌خواهم چیز مشابهی را دوباره و دوباره بنویسم.

در سبک مخصوص خودت بیشتر ایده‎های تیره و پیچیده وجود دارد اما نوشته‌هایت پیچیده یا مبهم نیستند. در واقع جملاتْ خیلی هم صاف و ساده است. آیا این تضاد عمدی‎ست؟

طیف وسیعی از نویسندگان چیزهای ساده و سطحی را با سبک سخت و پیچیده می‌نویسند. چیزی که من می‌خواهم انجام دهم این است که موضوعات پیچیده و سخت را به سبک ساده بنویسم طوری که بتوان روان و راحت خواند. برای نوشتن از این موضوعات پیچیده باید بخواهی که پایین بروی، عمیق و عمیق‎تر. در این چهل سال که نوشتم، به یک تکنیک دست یافتم. مثل تکنیک ملموس، نه مجازی. به‌نظر من اگر داستان بنویسی و زیادی باهوش باشی نمی‎توانی بنویسی. اما اگر خنگ باشی هم نمی‌توانی بنویسی. باید جایی در این بین را بیابی. این کارِ سختی‌ست.

فکر می‌کنی سبک نوشتنت برای ترجمه رسا است؟

بله. نمی‌دانم چرا، ولی وقتی کتابم را به انگلیسی می‌خوانم حس می‌کنم اوه، این منم. ریتم و نثر مشابه است -تقریباً مشابه.

تو خودت مترجمی. اسکات فتزجرالد، ترومن کاپوتی، ریموند کارور و دیگران را به جاپانی ترجمه کرده‎ای. حالا هم در حال ترجمه‌ی جان شیور استی. چه چیزی تو را به‌سوی نویسندگانی که ترجمه کرده‎ای، کشیده؟

ساده است. من چیزی را ترجمه می‌کنم که دوست دارم. من تمام رمان‌های ریموند شندلر را ترجمه کرده‎ام. سبکش را بسیار دوست دارم. وداع طولانی را شش یا پنج بار خوانده‎ام.

وقتی ترجمه می‌کنی باید لحن نویسنده‌ی دیگری را از آن خود بکنی. به یک معنا باید فتزجرالد، شندلر یا شیور شوی. زمانی‌که به این آشکاری لحن مخصوص ادبی خود را داری این کار چالش‌برانگیز نیست؟

بله. من اسکات فتزجرالد را بسیار دوست دارم و تمام کتاب‌های او را ترجمه کرده‌ام اما او سبک متفاوت از من دارد -یک سبک زیبا و پیچیده. ولی بازهم من از نوشتن و نگرش او، به گمانم طرز دید او نسبت به جهان بسیار آموخته‌ام. سبک و جهان ریموند کارور هم نسبت به من بسیار متفاوت است اما من از او هم بسیار آموخته‌ام.

جان شیور کار جدید ترجمه‌ات است. چرا شیور؟

چرا شیور؟ من در طی این همه سال از داستان‌های کوتاه شیور بسیار لذت برده‎ام اما او در جاپان محبوب نیست. آدم‌های کمی کارهایش را می‌خواند چون او زیادی آمریکایی، زیادی نوزده-پنجاهی و زیادی طبقه‌ی متوسطی است. فکر نکنم خوانندگان جاپانی زیادی از کارهایش تقدیر کنند اما من آن‌ها را دوست دارم و این کار چالش‌برانگیز است.

تا هنوز برایت اتفاق افتاده که چیزهایی که از نویسنده دیگری آموخته‌ای وارد نوشته‌ات شود؟

به گمانم تأثیری دارد. آن زمان که شروع به نوشتن کردم هیچ مربی، استاد یا همکاری نداشتم. فقط خودم را داشتم. زمانی‌که کودک بودم دوست داشتم بخوانم، چون تنها فرزند خانواده بودم. برادر و یا خواهری نداشتم. کتاب و پشک‌ها را داشتم. و موسیقی البته. از ورزش خوشم نمی‌آمد. از آن پسرهایی بودم که خوش داشتند بخوانند. در نوجوانی از رمان‌های روسی خوشم می‌آمد: تولستوی، داستایفسکی. چیزی که از آن‌ها یاد گرفتم این بود که هرچه طولانی‌تر، بهتر. در دانشگاه همصنفی‌های زیادی داشتم که می‌خواستند نویسنده شوند اما من باور نداشتم استعداد نویسندگی دارم. پس یک باشگاه جاز راه انداختم و موسیقی پیشه کردم.

تا هنوز خودت موسیقی نواخته‌ای؟

به‌عنوان یک کودک پیانو نواختم ولی استعدادی در این آله‌ی موسیقی نداشتم. پانزده سال که داشتم آرت بلکی و جاز مسنجر به جاپان آمدند. من به کنسرت آن‌ها رفتم. قبل از آن نمی‌دانستم جاز چیست اما از آن شب به بعد هوادار دوآتشه‌ی جاز شدم. چهل و اندی سال می‌شود که صفحه‌ی گرامافون جمع‌آوری میکنم. می‌دانی، همسرم همیشه از من شاکی است. تعداد زیادی ضبط جاز در خانه دارم. به نظر من سه عنصر مهم وجود دارد: ریتم، هارمونی و بدیهه‌سرایی. من این سه را از موسیقی آموختم، نه از ادبیات. وقتی شروع کردم که بنویسم تلاش کردم طوری بنویسم که گویا می‌خواهم موسیقی بنوازم.

والدینت هر دو ادبیات درس می‌دادند. آیا آن‌ها از تصمیم تو برای نوشتن خوشحال بودند؟ آیا آن‌ها می‌خواستند پزشک یا مهندس شوی؟

فکر نکنم این‌طور باشد. نمی‌دانم آنان چه توقعی از من داشتند.

آخرین‌باری که با هم گپ زدیم، گفتی یازده سپتامبر جهان را تغییر داد -نه‌تنها دنیای واقعی را بلکه دنیایی که در موردش در داستان می‌نویسی هم. می‌خواستم بدانم که آیا فجایع دیگر چنین تأثیری روی تو داشته -آیا احساس می‌کنی وقایعی مثل سونامی ۲۰۱۱ در جاپان و فاجعه‌ی هسته‌ای فوکوشیما داستانت را تغییر داده؟

بله. بعد از زلزله‌ی ۱۹۹۵ در کوبه، من مجموعه‌ی داستان کوتاهی را منتشر کردم زیر عنوان بعد از زلزله. کوبه زادگاهم است و تمام شهر به‌شمول خانه‌ی والدینم کاملاً نابود شدند. در آن زمان من در ماساچوست بودم. من مثل یک تبعیدی چهار سال در ایالات متحده بودم. اما صحنه را در تلویزیون دیدم. به‌عنوان یک رمان‌نویس فکر کردم چه می‌توانم بکنم؟ به این فکر افتادم که می‌توانم تصور کنم چه اتفاق در زمان وقوع زلزله افتاد. پس این را تصور کردم. در اکثر موارد من برای نوشتن رمان تحقیق نمی‌کنم چون تخیلات سرمایه‌ی من است، استعداد من است. می‌خواهم تا آخر از آن استفاده کنم. در همان سال، دو ماه بعد بر متروی توکیو با گاز سارین حمله کردند. آن زمان هم در جاپان نبودم. تمام مقالات مجلات و ژورنال‌ها را خواندم اما نتوانستم چیزی که می‌خواستم را بخوانم. می‌خواستم بدانم در آن روز در آن قطارها واقعا چه اتفاق افتاد.

می‌خواستم بشنوم که استشمام گاز در یک قطار بسته چطور است؟ پس تصمیم گرفتم خودم به این پی ببرم. من از قربانیان حمله‌ی گازی مصاحبه گرفتم و سوال‌های خودم را از آن‌ها پرسیدم. به من گفتند چه اتفاقی افتاد و چه نوع آدم‌هایی بودند. آن‌ها را نوشتم و در یک کتاب داستانی غیر تخیلی نشر کردم. زیرزمین. من این کار را کردم چون هیچ‌کس این کار را نکرده بود و من سوال‌های خود و کنجکاوی‌های خود را داشتم. یک سال وقت گرفت تا آن مصاحبه‌ها را انجام بدهم و فکر کنم آن سالْ من را تغییر داد. برای خودش تجربه‌ای بود. در آن سال هیچ ننوشتم. فقط به آن صداها گوش دادم. آن صداها هنوز در درونم استند. به آن صداها، آن صداهای واقعی، اعتماد کردم. آدم‌هایی که سوار آن قطار بودند آدم‌های معمولی بودند نه خاص. آن‌ها صبح یک روز در یک قطار شلوغ مسافرت می‌کردند که کسی کیسه‌های پلاستیکی گاز سارین را پاره کرد و بعضی‌ها مُردند. حالت خیلی سورریالی بود. اما صداها معمولی استند. اعضای فرقه‌ی شینریکو آدم‌های معمولی نبودند. با این کار آن‌ها می‌خواستند به یک حقیقت یا حقیقت ناب برسند. اما قربانیانْ مسافران عادی در مسیرشان به‌سوی وظیفه بودند. من از اعضای فرقه هم مصاحبه گرفتم اما صدای آن‌ها برایم جذابیتی نداشت.

چه چیزی تو را واداشت که نسبت به زلزله با داستان تخیلی و نسبت به حمله‌ی گازی با روزنامه‌نگاری پاسخ بدهی؟

کوبه زادگاهم است و این برایم متأثرکننده بود. من دوستان زیادی آن‌جا دارم. اگر با آن‌ها مصاحبه می‌کردم شدیداً مأیوس و افسرده می‌شدم. اما در داستان تخیلی می‌توانستم دنیای خود را بسازم. بناءً این کار برایم ساده‌تر بود. خشونت می‌تواند درون ذهن و بدن آدم حفره بکَنَد. می‌تواند ارتباط به چیز خیلی مهمی را بگسلاند. قبل از زلزله فکر می‌کردیم زمین سفت و سخت است. حالا دیگر این‌طور فکر نمی‌کنیم. زمین می‌تواند ناپایدار، غیر قابل پیش‌بینی و سست باشد. فکر کنم این چیزی بود که می‌خواستم بنویسم. بعد از آن، فجایع دیگری هم اتفاق افتاد -یازده سپتامبر، سونامی و الخ. از خود پرسیدم برای آن‌هایی که در این فجایع رنج کشیده‌اند چه می‌توانم بکنم و فکر کردم داستان خوب بنویسم. چون وقتی داستان خوبی می‌نویسیم می‌توانیم بهتر همدیگر را درک کنیم. اگر تو خواننده باشی و من نویسنده، من تو را نمی‌شناسم اما در دنیای زیرزمینی داستان راهروی وجود دارد که ما را به همدیگر ارتباط می‌دهد: می‌توانیم ناخودآگاه به همدیگر پیام بفرستیم. فکر کنم این راهی‌ست که می‌توانم کمک کنم.

با نوشتن می‌شود پیام فرستاد اما چطور می‌شود پیام دریافت کرد؟

نمی‌دانم. شاید بتوانیم راهی پیدا کنیم!

بعد از این‌که کافکا در کرانه را نشر کردی یک وبسایت ساختی که مردم می‌توانستند از تو در مورد کتاب بپرسند و تئوری‌های خود را در آن مورد بگوید -به بعضی از سوال‌ها هم جواب دادی. چرا این کار را کردی؟ چرا با آن کتاب؟

کنجکاو بودم. [در ۲۰۱۵ کاری شبیه به همین کردم]. برای مدت محدودی بود اما ایمیل زیادی دریافت کردم. یادم نمی‌آید چه اندازه -شاید سی هزار. همه‌شان را خواندم. به چشم‌هایم صدمه زدم. و شاید به سه هزار آن‌ها جواب دادم. کار سختی بود اما تصور نامعینی در مورد نوع مردمی که کارهایم را می‌خواندند و آنچه در مورد کارهایم فکر می‌کردند، پیدا کردم. تعدادی از آن‌ها سوال‌های ابلهانه‎ای می‌پرسیدند. یک آقایی در مورد بازوهای ماهی مرکب از من پرسیده بود. ماهی مرکب ده بازو دارد و او می‌خواست بداند این‌ها دست‌اند یا پا. او چرا از من این سوال را پرسید؟ من جواب دادم: ده تا دست‌کش و ده تا جوراب پای تخت‌خواب ماهی مرکب بگذار. بیدار که شد یکی از این‌ها را انتخاب می‌کند و تو به جوابت میرسی. نمی‌دانم ماهی مرکب روی تخت می‌خوابد یا نه، اما از اکثر سوال‌ها لذت بردم.

این یکی از راه‎های در ارتباط‌بودن با خوانندگانت است. می‌دانم که در جاپان دوست نداری در رویدادها و گفتگوهای عمومی ظاهر شوی. چرا؟

من یک نویسنده‌ام و نوشتن در اتاق مطالعه مزیت کارم است. یک زمانی تصمیم گرفتم هیچ کاری جز نوشتن نکنم -این تصمیم بود. اما تازگی‌ها شروع کردم به گردانندگی رادیو. از من خواسته بودند در یک ایستگاه رادیوی اف.ام در توکیو گردانندگی کنم و حالا این کار را می‌کنم.

چرا بله گفتی؟

آنان گفتند ضبط‌هایی که خودم دوست دارم را می‌توانم انتخاب کنم و برای پنجاه و پنج دقیقه در موردشان گپ بزنم. با خود گفتم چرا که نه. چیزی که پخش می‌کنم خیلی متنوع است -از بیل هالیدی تا مارون ۵.

به‌نظرم زمانی گفته بودی که نویسنده‌بودن در جاپان کار پر زرق و برقی‌ست. این شغل خیلی در دید است و تو به معمولی‌بودن خود اصرار می‌کنی. چطور این دو را با هم جمع می‌کنی؟

صادقانه بگویم من در آغاز دل خوشی از دنیای ادبی جاپان نداشتم. من یک بیگانه، یک جوجه خاکستری و مخل جریان اصلی، ادبیات سنتی جاپانی، بودم. بعضی‌ها مرا صدای جدیدی در ادبیات جاپان می‌دانستند و بعضی‌ها هم مرا آشغال می‌گفتند. بناءً من گیج و سردرگم بودم. نمی‌دانستم چه اتفاق می‎افتد. شبیه آلیس در سرزمین عجایب بودم. پس از جاپان فرار کردم و خارج رفتم. اول به ایتالیا رفتم و بعد به یونان، دو-سه سالی را آن‌جا گذراندم و چوب نروژی را نوشتم و مردم در جاپان از آن متنفر بودند.

اما این کتاب بیش از دو میلیون جلد فروخته شد!

بیش از دو میلیون جلد فروخته شد اما مردم از من نفرت داشتند. پس دوباره به خارج رفتم. به پرینستون، نیوجرسی رفتم. جای ملال‌آوری ست -زیبا اما ملال‌آور. پس از آن به دانشگاه تفتس در بوستون رفتم. بعد به استدیوم توپ‌بازی فین‎وی -خوب بود.

و بعد، پس از زلزله و حمله‌ی گازی احساس کردی باید دوباره به جاپان برگردی؟

بله. در ۱۹۹۵ احساس کردم نیاز دارم به خانه بیایم و ببینم برای مردم چه می‌توانم بکنم. برای کشور نه، برای ملت نه، برای جامعه نه، برای مردم -این تصورم بود.

تفاوت این دو -کشور و مردم- در نزد تو چیست؟

مردم کتاب‌هایم را می‌خرند اما کشور نمی‌خرد.

از دید خودت، کارهایت جاپانی است یا بیشتر در صف سنت‌های ادبی غرب؟

من این‌طور نمی‌اندیشم. داستان‌های من داستان‌های من استند. متعلق به هیچ دسته‌ای نیستند. اما من به جاپانی می‌نویسم و اکثر شخصیت‌هایم جاپانی استند. پس فکر کنم یک نویسنده‌ی جاپانی استم. سبک نوشتن من متعلق به هیچ کجا نیست.

فکر کنم در جاپان بیشترین خوانندگان آثارت را جوانان تشکیل می‌دهد. در بین جوانان بسیار خواننده داری.

اوه، بله. بسیار عجیب است. زمانی‌که شروع به نوشتن کردم، خوانندگان کتاب‌هایم در دهه‌ی دوم و اوایل دهه‌ی سوم زندگی‌شان بودند. بعد از چهل سال، خوانندگانم هنوز هم اکثراً در همان رده‌ی سنی استند. نکته‌ی خوب این است که بعضی از اولین نسل از خوانندگانم به همراه فرزندان‌شان هنوزهم کتاب‌هایم را می‌خوانند. از این‌که می‌شنوم سه یا چهار عضو یک خانواده کتاب مشابهی را می‌خوانده‌اند خوشحالم. یکی از دوستانم، فرزندان نوجوان و جوان دارد. می‌گوید والدین و بچه‌ها به‌ندرت با همدیگر حرف می‌زنند. تنها موضوعی که رویش صحبت می‌کنند کتاب‌های من است.

یک صحنه از کشتن شوالیه است که می‌خواستم نقل قول کنم

شوالیه با دست‌کشیدن به ریش و کف دست‌های خود ادامه داد. گویا چیزی را به‌یاد می‌آورد. او گفت «فرانتس کافکا شیفته‌ی نشیب بود. او به‌سوی هر نوع سرازیری کشیده می‌شد. دوست داشت به خانه‌هایی که در وسط نشیب ساخته شده، خیره شود. ساعت‌ها در کنار خیابان می‌نشست و به خانه‌هایی که آن‌طور ساخته شده بودند، زل می‌زد. آن‌جا می‌نشست و هیچ‌گاه از این کار خسته نمی‌شد، سرش را به یک سو خم می‌کرد و بعد دوباره راست نگهش می‌داشت. مرد عجیبی بود. این را می‌دانستی؟» گفتم «نه. نمی‌دانستم». هیچ‌گاه نشنیده بودم. «آیا دانستن این کمکم می‌کند کارش را بهتر تحسین کنم؟»

اگر ما این عادات عجیب و غریب‌ات را بدانیم -مثلاً دوست داشته باشی به نشیب نگاه کنی- آیا این کمکمان می‌کند کارَت را بهتر تحسین کنیم؟

فرانتس کافکا شیفته‌ی نشیب‌ها؟ این دروغ است؛ پیش خود سر هم کردم. ولی آیا این خوب است؟ احتمالش زیاد است که کافکا شیفته‌ی نشیب باشد.

ممکن است.

بعضی‌ها این را نقل قول می‌کنند اما من این را از پیش خود ساختم. بسیار چیزها را از پیش خود ساختم.

داستان تخیلی است می‌توانی از پیش خود چیزی سر هم کنی. اگر این واقعیت داشته باشد چه؟ برای مثال اگر بدانیم که پشک‌ها را دوست داری آیا این کمک‌مان می‌کند کارَت را بهتر درک کنیم؟

از همسرم بپرسید.

همسرت چون تو را می‌شناسد، بهتر آثارت را درک می‌کند؟

نمی‌دانم. او می‌گوید من نویسنده‌ی مورد علاقه‌اش نیستم، اما همیشه آثارم را خیلی جدی نقد می‌کند. او اولین خواننده‌ی من است. بناءً وقتی نوشتن را تمام کردم متن را به او می‌دهم. بعد از خواندنْ پیش‌نویس را با دو هزار برگه یادداشت چسبی پس می‌فرستد. از برگه‌ی یادداشت بسیار متنفرم. همسرم می‌گوید «باید این‌ها را دوباره بنویسی!»

اگر او بگوید از سر بنویس، بازنویسی می‌کنی؟

بله و بعدش متن را دوباره به دستش می‌دهم و این بار با یک صد برگه یادداشت به من پس می‌دهد. برگه یادداشت کم‌تر -چیز خوبی ست.


[۱] . برگرفته از شعری از ه.ا.سایه در برگردان این جمله: .They don’t seem at home in the world-م.

***

این مطلب را به اشتراک بگذارید:

Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on print

نوشته‌های مرتبط:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.