تاریخ به روایت افسانه

مقدمه

کتاب «افسانه‌های مادرم» با ریزعنوانِ «نیرنگ‌پادشاه»، نوشته‌ی بانو ریحانه رها است که در زمستان ۱۳۹۹ از سوی انتشارات امیری در کابل منتشر شده است. نویسنده با مراجعه به مادرش، کوشیده است تا دست به جمع‌آوری و تدوین افسانه‌های رواج‌داشته در زادگاهش بزند. این افسانه‌ها هم‌چنان‌که پیوند عمیق با تاریخ هویت، فرهنگ و پندار مردم عام دارند، در دنیای کودکی نویسنده نیز جای‌گاه ارزشمند داشته و بی‌شک در شکل‌گیری شخصیت‌اش بی‌تأثیر نبوده است.

نویسنده، متعلق به نسلی است که یکی از سرگرمی‌های کودکی‌اش؛ همین نشستن دور سندلی و گوش‌دادن به افسانه‌های مادرش بوده است. حال اگرچند در ذهنش سر و تهِ از افسانه‌ها باقی نمانده اما به‌عنوان یک بخش غیر قابل انکار زندگی‌اش وجود دارد. یک‌بخش که پر است از صمیمیت، ساده‌گی، شوق و هیجان. بخشی‌که مرور به آن همیشه شیرین و ماندگار است. تأثیر همین شیرینی، ساده‌گی و صمیمیت است که او را وادار کرده تا کوله‌پشتی‌اش را به دوش کشیده راهی شهرستانش شود. از مادرش بخواهد که دوباره برایش افسانه بگوید. گرچند نویسنده قصد جمع‌آوری و تدوین افسانه‌ها را داشته است اما نمی‌توانیم تصور نکنیم که حس برگشت به گذشته، تجربه‌ی دوباره‌ی آن لحظه‌های شیرین و ساده، او را وادار نکرده باشد. مانند همه‌ی آدم‌های که در دل‌شان آرزوی دوباره کودک‌شدن موج می‌زنند.

گره‌خورده‌گی عقیده‌ی دینی مردم با افسانه‌ها

با این پندار که افسانه‌ها، محصول خیال، تصور، باور، امید و پندار توده‌ها بوده است، به راحتی می‌شود حدس زد که فرهنگ و اندیشه‌ی مردمان افسانه‌گو و افسانه‌شنو چه‌گونه بوده است. گاهی اوقات حتا می‌شود نشانه‌های تاریخی و هویتی این ساکنین جغرافیای افسانه‌ها را تفکیک کرد. زمانی‌که ما افسانه‌های جمع‌آوری‌شده در این کتاب را می‌خوانیم، از لحاظ فرهنگی، اندیشه‌ی شخصیت‌های افسانه‌یی، اتفاقات و حوادث که ماهیت افسانه‌ها را شکل می‌دهند، گروه‌های شکل‌دهنده‌ی خیر و شر و حتا سوژه‌ی مورد بحث افسانه‌ها، دارای یک‌دسته‌گی و شباهت‌اند. این شباهت و یک‌دسته‌گی، نشان‌دهنده‌ی فرهنگ، تفکر، خیال و پندار مردم یک جغرافیای خاص است. جغرافیای‌که اگر ابداع‌گر و پردازش‌گر این افسانه‌ها نبوده است، بدون شک افسانه‌ها را مطابق میل و اقتضای فرهنگی و محیطی‌شان دست‌کاری کرده اند.

مثلاً مطابق باورهای دینی‌شان؛ هر زنی که دارای رابطه‌ی پنهانی و غیر مشروع اند، طرف یا «هندو» است یا «دیو». هیچ‌گاهی طرف یک مرد مسلمان نیست. «خانم این خارکش، پنهان از چشم او، با یک هندو رابطه داشت و هر روز صبح وقتی‌که او ریسمانش را گرفته سمت کوه می‌رفت، هندو در خانه پیش زنش می‌آمد. خارکش بی‌چاره هر وقت که خوردنی‌های خوب می‌آورد، خودش نمی‌خورد و فکر می‌کرد که زنش بهترین غذاها را به دو پسرش می‌دهد. بی‌خبر از این‌که هر وقت او می‌رفت، هندو می‌آمد و زنش تمام خوردنی‌های خوب و لذیذ را به او می‌داد.» (ص۱۳۳) یا «روزی از روزها که کاکُل‌زری به شکار رفته بود، مادرش در خانه تنها نشسته بود که ناگهان دیوی از دروازه به داخل آمد. اول نزدیک بود که مادر کاکُل‌زری از هوش برود. اما وقتی‌که دید، در یک نگاه دیو از او و او از دیو خوش‌شان آمد و عاشق هم شدند. وقتی که باهم صحبت کردند، دیو از او خواست که باهم ازدواج کنند. اما او گفت که یک‌پسر دارد و این کار را نمی‌تواند. بلاخره بعد از بگو مگو، آن دو باهم جور آمدند و زن و شوهر شدند.» (ص۱۷۵).

افسانه‌ی «جوسرپهلوان»، شباهت نزدیک با داستان مسیح پیامبر دارد. «…بود نبود یک زن بود. این زن بیچاره از این خانه به آن خانه و از آن خانه به این خانه، سنگ مردم را ریشیده می‌گشت. خودش یک دیوال داشت و حامله بود. یک‌روز وقتی‌که تک و تنها بود، درد پیدا کرد و یک پسر زایید. وقتی‌که بچه به دنیا آمد، دید که در پیشانی بچه‌اش عکس یک جَودَر افتاده است. به‌خاطر همین نام او را جوسر گذاشت.» (ص۵۹) جوسر که بعدها جوسرپهلوان نام می‌گیرد، بی‌پدر زاده شده است. جست‌وجویش برای پیداکردن پدرش به هیچ جایی نمی‌رسد و آخر سر خواننده نیز چون خود جوسرپهلوان به این نتیجه می‌رسد که هیچ پدری در کار نبوده است.

جوسرپهلوان علاوه‌بر این‌که این دنیا را از وجود اهریمنان پاک‌سازی می‌کند، بلکه وارد دنیای دیگر نیز می‌شود و تمام دیوها که نماد اهریمن اند را از بین می‌برد. دنیای بالای زمین را برای انسان‌ها و دنیای زیرزمین را برای پری‌ها جای امن و پر از آرامش می‌سازد. شیوه‌ی برخورد جوسرپهلوان با اهریمنان زمینی و زیرزمینی متفاوت‌اند. با اهریمنان زمینی، از زور بازو، شمشیر و کمان استفاده می‌کند اما در مقابل اهریمنان زیرزمینی، اذان می‌گوید. اذان گفتن باعث می‌شود که تمام دیوها بی‌هوش‌ شوند. «…با تمام توانش جیغ کشیده می‌گوید: [لا الله الا…] شنیده اید که می‌گوید بنی‌جان وقتی‌که صدای اذان را بشنوند تمام پار و جاگُلش می‌سوزد. او اذان را با چنان صدای بلندی ادا می‌کند که تمام دیوها از شاه گرفته تا نگهبان‌ها و خدم و حشم‌اش جابه‌جا به زمین می‌افتند و بی‌هوش می‌شوند. شاه دیوها از بالای تختش به زمین می‌افتد.» (ص۸۳). البته هم‌چنان‌که در ادامه‌اش آمده است: «جوسرپهلوان وقتی‌که دم تنگ شد ناگهان این به ذهنش رسید که کلمه‌اش را بخواند و از قضا این به‌خیرش بود که تمام دیوها با شنیدنش از هوش رفتند.» (ص۸۳) [لا الله الا…] اذان نیست بلکه همان کلمه‌ای شهادتین است که در کتاب اشتباهاً اذان ذکر شده است.

ازدواج‌هایی‌که در این افسانه‌ها اتفاق می‌افتند، منعکس‌کننده‌ی عقاید و باورهایی دینی مردم عام اند. مثلاً: «جوسرپهلوان به گاوبغل می‌گوید: من اجازه‌ی حق و نکاح مسلمانی را از گل‌اندام می‌خواهم. تو برو در اولین آبادی نکاح ما را بسته کن. مهم نیست که در این مغاره‌ی کوه زندگی می‌کنیم، مسلمان که هستیم. گاوبغل حرکت می‌کند و در هر آبادی‌ای گوشش را تیز می‌کند که از کجا صدای ملا به گوشش می‌رسد. می‌آید و می‌آید تا این‌که در یک‌جا با یک ملای چپن‌دراز روبه‌رو می‌شود. پیش آن ملا نام و خصوصیات گل‌اندام و جوسرپهلوان را گفته، گوشت پدر ملا یگان چیز به او می‌دهد و او خوش‌حال عقد نکاح را جاری می‌کند.» (ص۸۰). یا در افسانه‌ی «کاکل‌زری و سلطان‌زری»، زمانی‌که کاکل‌زری به جنگ دیوها می‌رود: «از همان‌جا تیرکش کمان را به گردن انداخته، شمشیر را در دست گرفته، یا علی گفته حرکت کرد.» (ص۲۰۳).

زنانه‌گی در افسانه‌ها

در افسانه‌های جمع‌آوری‌شده‌ی این کتاب، نقش زنان پررنگ است. گاهی حتا بیشتر از نقش مردان. خانم ملک ممد در افسانه‌ی «ملک ممد و ملک ستاره»، زمانی‌که در هفت دربندخانه‌ی پادشاه پدرش می‌رود، به جای این‌که زیورآلات یا اسباب زنانه بردارد، چون مردان شمشیر و کمان بر می‌دارد. «…به دخترش می‌گوید که رفته از هفت دربندخانه‌اش هر چیزی که می‌خواهد بردارد و با خودش ببرد. دختر پادشاه از هفت دربندخانه‌ی پدرش فقط یک شمشیر و یک کمان بر می‌دارد. هم‌چنان یک اسپ خوب برای خودش انتخاب می‌کند.» (ص۲۶۸). گاهی این جنبه‌ی زنانه‌گی حتا شکل اعتراض را به خودش می‌گیرد. مثلاً، «بود نبود یک پادشاه بود، مردمش در آرامش و آسایش زندگی می‌کردند. اما دو زن داشت (هر مردی که شکمش سیر شود حتماً بیشتر از یک زن می‌گیرد).» (ص۲۲۹).

زنان، به‌عنوان قوه‌یی محرکِ شوهران شان عمل می‌کنند. چنان‌که در افسانه‌ی «بچه آجه‌گگ»، این بچه با وجود که روزها در کوه شکار می‌رود و با شیر و ببر و دیو مبارزه می‌کند، اما از روباه می‌ترسد. این ترس ریشه در کودکی‌اش دارد. زمانی‌که کودک بوده، مادرش هر بار او را از روباه می‌ترسانده است. زنش که متوجه‌ی این موضوع می‌شود، نقشه‌ی ترتیب می‌دهد. نقشه‌ی که باعث می‌شود بچه آجه‌گگ هم ترس از روباه را از دست بدهد و هم تبدیل به یک مرد مبارز شکارگر شود. در بعضی از افسانه‌ها، حتا به صورت جمع‌بندی‌شده در پایان هر افسانه اشاره‌ی مستقیم به نقش زنان دارند. مثلاً، در پایان همین افسانه‌ی بچه آجه‌گگ: «…قصه کوتاه؛ زن خوب و پدردار، از شوهر بد انسان قوی می‌سازد. دختر پادشاه از بچه‌ی آجه که از روباه می‌ترسید آدمی با این دلاوری ساخته بود.» (ص۵۸).

در افسانه‌ی «خواجه سوداگر»، زمانی‌که دختر پادشاه به واسطه‌ی این‌که مرغ دولت سه‌بار روی شانه‌اش می‌نشیند، به پادشاهی می‌رسد، درحالی‌که لباس مردانه دارد و مردم نمی‌دانند که او یک زن است. چنان عدالت و آرامش در میان مردم حاکم می‌شود که تا هنوز نظیر نداشته است. «از آن‌روز به بعد، چرخه‌ی شاهی متفاوت‌تر از هر وقت دیگر به راه افتاد و همین‌طور روزها گذشت و هر روز بیشتر از روزهای دیگر، مردم به آرامش رسیدند. دختر پادشاه چنان حکومت می‌کرد و عدالت برقرار کرده بود که کسی نظیر آن در عمر ندیده و در تاریخ نخوانده بود.» (ص۱۲۸). در زمان پادشاهی یک‌ زن است که مکتب‌ها ایجاد شده دختر و پسر به مکتب می‌روند و کارگران به نان و نوا می‌رسند. «مکتب‌ها ایجاد شد و تمام مردم به درس و تحصیل شروع کردند. دختر و پسر به درس می‌رفتند. کارگرها صاحب کار شده، پرنده‌گان در هوای آزاد بال می‌زدند و گشنه و گدا به نان رسیده بودند.» (ص۱۲۹-۱۲۸). همین دختر پادشاه، -پسر خواجه سوداگر که شوهرش می‌باشد- درحالی‌که یک بچه‌ی بیش نیست را به پادشاهی و تاج و تخت می‌رساند.

در افسانه‌ی «ساد و سید»، فرزندان یتیم یک خارکش که هنوز بچه اند و از دست نامادری و دیو فراری اند. زمانی‌که ساد در منطقه‌ی تحت حاکمیت دختر پادشاه می‌رسد و بعد از آشنایی با او چنان رشد و پیشرفت می‌کند که آخر سر خودش به پادشاهی و تاج و تخت و برادرش به وزیری می‌رسد. «…پادشاه هر دو برادر را داماد خود ساخته، ساد را میراث‌دار خود اعلان می‌کند و سید را وزیر.» (ص۱۵۳).

در افسانه‌ی «محمدعلی شاهنشاه ایران»، پادشاه چنان‌که دل‌بسته و عاشق دخترش است، در مورد پسرش آن‌طور نیست. «پادشاه یک دختر و یک پسر داشت. از میان این دو، عاشق دخترش بود و به او بیش از حد و اندازه توجه می‌کرد. پسرش در مکتب عمومی درس می‌خواند، اما برای دخترش ملایی را با پول هنگفت به شکل استاد خصوصی انتخاب کرده و یک زیرزمینی را برای درس خواندن او اختصاص داده بود.» (ص۲۱۱). دختر این پادشاه، با مشکلات فراوانی‌که برایش اتفاق می‌افتد، در نهایت موفق می‌شود که دروغ ملا و جادوی رمالان را خنثا کرده، درسِ خوانده‌گی و توانایی سرشارش را برای خانواده خودش و خانواده همسرش ثابت کند.

در افسانه‌ی «نیرنگ‌پادشاه»، نیرنگ‌پادشاه که در واقع خانم اول پسر پادشاه است؛ خودش را در نقش یک شاهزاده‌ی پسر جا زده و با نیرنگی تمام شوهر مغرور، بداخلاق و بی‌دانش‌اش را از برده‌گی نجات می‌دهد. «او موهایش را قیچی‌ کرده لباس‌های مردانه‌ی شاهانه پوشیده بار و بندیل سفر را روی اسپ می‌بندد و به تنهایی حرکت می‌کند.» (ص۲۸۱) تا سرحدی هشیارانه عمل می‌کند که آخر سر پادشاه او را به جای تنها پسرش به‌عنوان جانشین‌اش انتخاب می‌کند. «وقتی‌که همه جمع می‌شوند، پادشاه عروسش را نیز در مجلس خواسته پس از گپ و گفت‌های بسیار اعلان می‌کند که از آن به بعد او پادشاهی را به عروس کلانش نیرنگ‌پادشاه واگذار می‌کند و اختیارات تمام سرزمینش را به او می‌دهد.» (ص۲۹۰).

مشکلات فنی و نگارشی کتاب

اسم درشت این کتاب، بیشتر از این‌که جنبه‌ی هنری داشته باشد، جنبه‌ی روایی یا حتا می‌شود گفت جنبه‌ی تحقیقی دارد. در همان نگاه اول، به‌راحتی می‌شود حدس‌زد که کتاب حاوی افسانه‌هایست که مربوطِ مادر نویسنده می‌شود. از طرف دیگر، افسانه‌ها را طوری نشان می‌دهد که این‌گار این افسانه‌ها ساخته و پرداخته‌ی مادر نویسنده باشد، حال این‌که ایشان در نقش راوی حضور دارد. بهتر می‌بود که جای درشت‌عنوان و ریزعنوان کتاب تغییر می‌کرد.

نویسنده در مقدمه‌ای کتاب می‌گوید: «…روایت اصلی به زبان معیاری نوشته شده ولی در دیالوگ‌ها و حتا گاهی واژگانی از روایت اصلی افسانه‌ها، از گویش هزارگی هم بهره گرفته شده است، به خصوص واژگانی که می‌تواند حس و حال افسانه‌ها را بهتر بیان کند.» (ص۱۶) نویسنده با این پندارش به‌دنبال بیشتر فهمیده‌شدن و کثرت‌گرایی است. حال این‌که افسانه‌ها، محصول خیال، تصور، باور و پندار توده‌ها است و هر چیزی‌که با خیال و عاطفه‌ی بشر سروکار داشته باشد، هنر است. بناً در قلمروی هنر، ما به دنبال زیبایی‌ها و شگرف‌های هنری هستیم تا کثرت‌گرایی. نقل‌قول‌ها و دیالوگ‌هایی‌که نویسنده کوشیده است آن‌ها را با زبان معیار بنویسد، نه‌تنها که کمگ‌گر نشده است بلکه مزه و حس‌وحال هنری افسانه‌ها را کاهش داده است. اگر این نقل‌قول‌ها و دیالوگ‌ها با لهجه‌ی خاص گویشی که روایت شده است، می‌آمد بدون شک افسانه‌ها حالت طبیعی و خودبه‌خودی شان را حفظ می‌کردند.

از طرف دیگر، یک‌دسته‌گی در به‌کارگیری زبان معیار در نقل‌قول‌ها وجود ندارد. در ابتدای افسانه‌ها، نقل‌قول‌ها معیاری است، مانند: «خیر ببینی. خدا و بی‌بی‌ات از تو راضی باشد. آغه نور بهتر از قبل به نظر می‌رسد و کلان شده.» (ص۲۰) بعد دو زبانه می‌شود، یعنی هم زبان لهجه‌ و هم زبان معیار، مانند: «اووووی بچی مه. امی‌ره کم داشتی. یک چیز بگو و بخور که اندازه‌ای دهنت باشه. دختر پادشاه کجا و این‌جا کجا؟ او آمده مثل من در این خانه‌ای پر دود و خاک می‌نشیند؟…» (ص۴۱) و در جاهای همه‌اش زبان لهجه‌ است، مانند: «ایی دزمه بیریو پخته کو. ما شیگت و چیوچینک جم کده می‌روم تو بریو کو.» (ص۶۰).

در مقدمه‌ی کتاب نویسنده درباره‌ی شیوه‌ی جمع‌آوری افسانه‌ها مفصل نوشته است که به شهرستانش رفته، با اصرار زیاد مادرش را وادار کرده است که برایش افسانه بگوید. این‌کار هم برای مادرش سخت بوده، چون از کار و فعالیت روزانه‌ی زندگیِ روستایی‌اش می‌مانده و هم برای نویسنده ساعت‌ها نشستن و ثبت‌کردن افسانه‌ها دشوار بوده، به‌قدری که گاهی خواب می‌رفته است. درست است که این بخشی واقع‌بینانه‌ی کار است اما برای خواننده که در نگاه اول وارد مقدمه‌ی کتاب می‌شود، ممکن است این حس دست دهد که افسانه‌ها بیشتر از این‌که جوششی و طبیعی بوده باشد، کوششی و تحقیقی است. بهتر می‌بود که نویسنده این دشواری‌ها را به‌عنوان دردهای‌که هر نویسنده هنگام نوشتن با خودش دارد، پیش خودش نگه‌می‌داشت تا افسانه‌ها بیشتر حس خودبه‌خودی، جوششی و طبیعی‌اش را برای مخاطب منتقل می‌کرد.

مشکل دیگری‌که چون تارهای عنکبوت دور و پیش واژه‌های کتاب را گرفته است، مشکل ویراستاری کتاب است. مشکل که افسانه‌ها را از خوش‌خوانی و شسته‌رفته‌گی متأسفانه مبرا کرده است. به‌عنوان مثال چند نمونه را مستند می‌کنم. گاهی واژه‌ها ناقص است، مانند: «خداحافطی» (ص۷۵) که خداحافظی است. یا «مملک» (ص۲۳۸) که همان ملک است. یا «چرا» (ص۲۸۰) که چراگاه است. گاهی پس و پیش شده است، مانند: «دست آشتی» (ص۲۶۶) که باید دشت آتشی می‌بود. یا «کمرت بنددی» (ص۸۱) که باید کمرت ببندی می‌بود. یا «خورند» (ص۶۶) که همان می‌خورند است. گاهی اشتباه تایپی شده است، مانند: «سِرءی» (ص۷۶) که همان سِرّی است. یا «مئ‌رفت» (ص۲۸۲) که می‌رفت است.

بناً با درنظرداشت جنبه‌های خوبِ کتاب که فراوان‌اند و آن‌عده مشکلات فنی و نگارشی که کتاب در خودش دارد، جای‌گاه این کتاب در ادبیات شفاهی ما بدون شک ارزشمند است. آرزوی این می‌رود که نویسنده‌ی این کتاب، در چاپ‌های بعدی این دفتر  یا دفترهای بعدی‌ای که وعده‌ی چاپش را در مقدمه‌ی این کتاب داده است، تلاش بیشتر روی بخش فنی و نگارشی کتاب داشته باشد.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.