سرشت آدمی، رازی‌ست که به خودش برمی‌گردد

مقدمه

رابطه فرم و ساختار در شعر همانند رابطه طرح و پیرنگ در داستان است. طوری که در یک اثر هنری ما با یک شکل کلی که فرم است مواجه می‌شویم، بعد از آن ساختار را در درون آن می‌بینیم.

ناگفته نماند منظور من از مطرح کردن مسأله این-همانندی میان فرم و ساختار؛ و طرح و پیرنگ این نیست که فرم و ساختار را در شعر خلاصه کنم و طرح و پیرنگ را در داستان، نه بلکه این یک مثالی بود برای کسانی که با اصطلاح طرح و پیرنگ و رابطه این دو بیشتر آَشنایی دارند، تا به این واسطه رابطه فرم و ساختار را نیز درک کنند. در محیط‌های آکادمیک ما به دلیل رکود ذهن پرسش‌گر؛ همیشه تعبیری اشتباه که چه عرض کنم؛ اما چندان دقیقی از این دو مفهوم نشده است. طوری که طرح با پیرنگ و فرم با ساختار به یک مفهوم به‌کار برده شده است که پرداختن به این موضوع، خود فرصت دیگری نیاز دارد.

حالا برمی‌گردیم روی محور بحث‌مان که بررسی فرم و ساختار شعر درنگ ناتمام از خالده فروغ است. در میان شاعرانی که اشعارشان، توأم با روایت داستان‌گونه هست، خالده فروغ نمونه بارزی‌ست که بیشترینه در مجموعه «فردای من اتفاق می‌افتد در دیروز» با آن مواجه می‌شویم. با این‌که اکثر شعرهای این مجموعه به این شیوه سروده شده‌اند، اما شعر درنگ ناتمام از نگاه روایت، فرم داستانی و ساختار بیشترین حرف را برای گفتن دارد. درنگ ناتمام شعری بلند در قالب سپید است که دارای طرح نامحسوس داستانی، روایت امروزی و ساختار دایروی است.

کلید واژه‌ها: طرح نامحسوس داستانی، روایت امروزی و ساختار دایروی، تحلیل درنگ ناتمام

طرح نامحسوس داستانی

منظور از طرح، همان سه مشخصه عمومی (شروع، میانه، انجام) است. یا به‌عبارتی دیگر، مختصاتی‌ که نویسنده براساس آن پیش می‌رود، مثل یک مسافر یا توریست با نقشه. راهنمایی که اجازه نمی‌دهد، آفریننده به بی‌راهه برود. اما طرح نامحسوس داستانی؛ یعنی طرح‌هایی که در درون متن و بعد از نوشتن متن دیده می‌شوند. این‌گونه طرح‌ها به سادگی قابل حس و لمس نیستند؛ بلکه در درون نظام زبانی و هنری اثر حل می‌شوند. برعکس داستان‌نویسان، که در طرح به صورت قالب‌بندی شده، قبل از نوشتن، عناصر مهم را یادداشت می‌کنند، شاعری که شعرهایش سوار بر یک طرح داستان‌گونه است، هیچ‌گاهی مثل یک نویسنده به طرح‌پردازی نمی‌پردازد. بلکه بعد از سرایش، چندین عنصر مهم مانند: ایماژ، محور عمودی، پویایی و … به شعر رنگ و بوی داستان‌گونه می‌دهند.

روایت امروزی

مفهوم روایت امروزی، همان روایت مدرنیسم شعر است. روایت مدرن درواقع، عبارت است از: پرداخت‌هایی درون‌ذهنی. در حقیقت این شیوه روایت، برخلاف شیوه روایت کلاسیک که بیشتر شاعر به طبیعت و ماحول خود توجه دارد و از دوروبر خود روایت می‌کند، در روایت مدرن شاعر به دنبال  ارائه تصویر و پرداختن به دنیای درونی خویش هست. روایت درگیری‌های ذهنی، کلنجار رفتن با مفاهیمی چون، خدا، نهیلیسم و … به شعر رنگ و بوی مدرن می‌دهد.

ساختار دایروی

ساختار همان‌طور که مقدمه گفتم، به مفهوم جزئی‌تر نسبت به فرم گفته می‌شود. یعنی ما در درون فرم ساختارها را می‌بینیم. ساختارهای شعری امروز، بیشتر خطی، دایروی و رفت‌وبرگشتی (زیگزاگی) هستند. البته شعرهایی که با ساختار نامتمرکز روایت می‌شوند بیشتر جنبه رفت‌وبرگشتی دارند. مانند اشعار علی‌رضا آذر و کسانی که سعی دارند بیشتر با چنین روی‌کردی شعر بنویسند و … . اما ساختار دایروی؛ مفهوم ساختار دایروی یعنی شعر نقطه شروع و پایانش یکی باشد. منظور از یکی باشد یعنی این دو نقطه در ختم کار بایستی نزدیک به هم و درواقع یکی باشد تا ساختار دایروی شکل بگیرد. چنین ساختار در شعر کم‌تر از سایر ساختارها طرف‌دار دارد؛ ولی در شعر درنگ ناتمام همان‌طور که از اسم‌اش پیداست، شاعر پس از شروع یک سفر درون‌ذهنی که می‌داند ناتمام می‌ماند برای یافتن پرسشی همه‌گانی (سرشت انسان چیست؟) حرکت می‌کند، پس از یک چرخ کامل دوباره به همان حرف اولش که سرشت یا ذات آدمی رازی‌ست که به خودش برمی‌گردد، می‌رسد.

تحلیل شعر درنگ ناتمام

درنگ ناتمام

دیشب منی پرسید از من

از کجا شده بودی آغاز؟

از راز راز راز

گفتم چرا راز

من خود آغازم

گفت مده فریب خود را

غریبه تنها…

این شعر با یک پرسش شروع می‌شود در حقیقت سوژه این شعر پرسش فلسفی‌یی است که سال‌هاست فیلسوفان و صاحب‌نظران علم درباره آن کاووش و تحقیق کرده‌اند و هم‌چنان لاینحل باقی‌مانده است و آن سرشت آدمی‌ست. این پرسش و درگیری شخصیت شعر با خودش برای ارائه پاسخ از پررنگ‌ترین پرداخت‌های هنری دنیای مدرن است. در ادامه این شعر با استفاده از تکنیک جریان سیال ذهن به دنیاهای گوناگونی جهت ارائه پاسخ پا می‌گذارد.

… گفتم از مادرم آغاز شده بودم

گفت مادرت از کجا …

ساده‌ترین آدرس برای پاسخ به این پرسش شاید همین باشد که شخصیت شعر به آن داده است. اما سرشت نهایی انسان تنها به مادرش برنمی‌گردد زیرا زنجیره نسل‌های انسان خیلی طویل است.

… گفتم از طبیعت از روز از ساعت …

پاسخ دوم طبیعت است. بله شاید به باور فیلسوفان میلتوس مانند طالس، آناکسیماندروس و آناکسیمنس سرشت تمام پدیده‌ها به جوهر اولیه‌شان برمی‌گردد. این جوهر اولیه، به باور طالس آب، آناکسیماندروس عنصر نامتناهی و به عقیده آناکسیمنس هوا (بخار) است.

… گفتم از چهار عنصر

چهار بار پر شدم

از باد و آب و آتش و خاک

گفت این آب و خاک و آتش و باد

ندارند بنیادی…

شاعر در ادامه به تحلیل سرشت انسان از طبیعت و عنصر‌های اولیه‌یی چون؛ آب، باد، خاک، آتش می‌پردازد. بعد به دلیل رد مفاهیم چهار عنصر و نشات سرشت آدمی از آن‌ها داستان‌ را ادامه می‌دهد.

در ادامه سیال ذهن شخصیت شعر برای پیدا نمودن پاسخ مناسب به سوال مربوطه؛ به خدا می‌رسد.

… پریشان شد سطری که در دهان داشتم

گفتم از … خدا از … خدا …

مسلماً با پاسخ دادن به سوال سرشت آدمی و رساندن آن به خدا! سوال دیگری که مطرح می‌شود سرشت خداست و این پرسش از محالاتی‌ست که هنوز بشر موفق نشده است برای آن پاسخ همه‌گیر بدهد.

… بگو پروردگاه هر چه جهان است، کیست؟

درنگی کردم در هیچ

پیچ خوردم در هیچ …

و شخصیت شعر ما هم از پاسخ به این سوال عاجز است و به هر دری که می‌زند با هیچ مواجه می‌شود.

در اپیزود بعدی شاعر به مسایل اجتماعی و شرح و بسط آن، که از ویژه‌گی این‌گونه شعرهاست می‌پردازد. اما در حین بیان مسایل مهم اجتماعی، باز هم ذهن خلاق شخصیت شعر به سراغش می‌آید و همان سوال اولیه را تکرار می‌کند. این‌بار شخصیت شعر به خودش همان پاسخی را می‌دهد که در اول شعر داده بود.

… مطمئنانه گفتم

از راز

باز هم گفت راز از کجا شده بود آغاز؟

گفتم از من …

این‌که سرشت آدمی رازی‌ست که به خود او باز می‌گردد نهایی‌ترین پاسخی‌ست که در این شعر بلند به سوژه آن داده شده است.

حالا سوالی که مطرح می‌شود این است که چرا سرشت آدمی به خودش برمی گردد؟

شاید پرداخت کوتاه به فلسفه نیچه کار نابه‌جایی نباشد. نیچه فیلسوفی‌ست که جنون او زبان‌زد همه‌گان است. جنونی که بن‌مایه‌اش را آزادی فردی توأم با ذهنی تشکیل می‌دهد. مادامی که فردیت و ذهن بشر توسط ایدئولوژی‌های ساخته شده و تصنعی محصور باشد، هیچ‌گاه آدمی به جایگاه انسان‌برتر یا بسیار انسانی نخواهد رسید. طوری که نیچه اولین گام آدمی را برای رسیدن به سرحد جنون (آزادی فردی و ذهنی) در فرار از همین ایدئولوژی‌ها (زندان‌های سه‌گانه فروید) می‌داند، پس زمانی که آدمی از این مرحله عبور کند، در عالم خلسه مجبور است به خودش تکیه کند. خودی که اگر بارور شده باشد، بهترین تکیه‌گاه آدمی‌ست.

درواقع با رجوع به درون، آدمی می‌تواند خالق بهترین‌ و مؤثرترین‌ها باشد. با توجه به این موضوع که سرشت آدمی به خود، درون، نهاد و ضمیرش برمی‌گردد دیگر غرور و تکبر و نژاد پرستی نیز معنایی نخواهد داشت و حقیقت این‌که ما انسان‌ها از عدم به وجود آمده‌ایم و سرشت‌مان یکی‌ست را فراموش نخواهیم کرد. پس چه نیاز است که بر هم فخر بفروشیم و نژاد و زبان اسم و رسم‌مان را به رخ هم بکشیم. به قول شاعر که در ادامه می‌گوید:

… این تندیس دگردیس از کیست؟ (اشاره به انسان امروزی که از سرشت و اصالت انسانی خود دور گشته است)

حالا هیچ کسم

هیچ‌ستانم

هیچ‌ستان …

حالا کسی که به این سفر طول و دراز ( خود اندیشی و به شناخت خویشتن) رفته باشد اگر واقعا خود را پیدا نماید همانند شخصیت شعر ما، این‌گونه برمی‌گردد.

… از سفر خواب که برمی‌گردی

در آیینه به خود می‌نگری و تن می‌دهی به هیچ

پیراهنی که رنگ هیچ دارد بر تن می‌کنی

می‌روی به کفش‌هایی که از نوع هیچ‌اند …

تن به هیچ دادن، پیراهنی که رنگ هیچ دارد را بر تن کردن و پاکردن کفش‌هایی که از نوع هیچ‌اند تماما کنایه از ساده‌انگاری و شکسته‌نفسی انسانی‌ست که به شناخت خویش دست یافته است. این شعر همان‌طور که گفته بودم دارای فرم سپید با طرح داستانی است. از نگاه ساختار نیز ساختار این شعر دایره‌یی‌ست. طوری که با طرح یک سوال و جواب شروع شد در پایان نیز همان جواب به همان پرسش داده شد.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.