نامه به سرور دانش، مشاور رئیس‌جمهور در امور دشت برچی، بامیان و دایکندی

جناب آقای دانش سلام!

نام من «اخگر» است. تخلص‌ام را هم‌صنفان دوره‌ی مکتب‌ام، «رهنورد» گذاشته بودند. یک شهروند عادی و معمولی‌ام که مثل سایر هم‌نسلانم با عالمی از بدبیاری‌های زندگی‌ام دست‌وپنجه نرم می‌کنم: فقر، ناامیدی، هراس، اضطراب، تحقیر؛ کسی که پایش از زمین کنده است و دستش به آسمان نرسیده است. مصداق طعنه‌ی زننده و البته کاملاً درستِ حاجی محمد محقق: کوچه‌بازاری‌ای در زمین بوریا ندارد و در آسمانْ ستاره.

مطمئناً این روزها سرتان شلوغ است. کلاً تا جایی که شینده‌ام، شما آدم پُرکاری استید. وقتی برای خواندن این‌جور نامه‌های بی سر و ته ندارید. در صدارت، شنیده‌ام، حتی وقتی هیچ کاری نداشته باشید، می‌نشینید و مقالاتِ رسیده از «بنیاد اندیشه» یا «هفته‌نامه جاده‌ی ابریشم» را «ادیت» می‌کنید. فوق‌العاده است. شما از هر لحاظ، آدمی استید عکسِ معاون دوم پیشین ریاست‌جمهوری، کریم خلیلی. در محافل ما آدم‌معمولی‌ها شایعه است و همیشه این طنز بانمک تکرار می‌شود که خلیلی در دو دور معاونت‌اش، همیشه می‌گفته است که کارهای کلان در صلاحیت‌اش نیست، کارهای کوچک، در شأنش؛ کارهای متوسط و درخور شأن و صلاحیت‌اش پیدا نمی‌شده. ولی شما مثل او نیستید. در کارهای کلان صلاحیت ندارید، در جلسات مهم به شما راه داده نمی‌شود، خیر؛ اما کارهای کوچک و متوسط، حتی در حد «ادیت» نوشته‌ها، زیاد می‌کنید. به همین دلیل زیاد مصروف استید.

جناب استاد دانش!

این نامه خواسته و هدف خاصی را دنبال نمی‌کند. صرفاً درددل‌های یک شهروند معمولیِ ناراضی از وضعیت موجود است که صدایش ضعیف است. البته صدای شما هم ضعیف است. به‌جایی نمی‌رسد. اگر مطمئن می‌بودید که صدای شما جایی را می‌گیرد، حتماً صدای‌تان را بلند می‌کردید. ولی وقتی می‌بینید و درک می‌کنید که آوازتان را خدایان قدرت و ثروت و سیاستِ افغانستان و جهان نمی‌شنوند، قرار می‌نشینید و کتاب می‌نویسید. کتاب‌هایی از جنس «جایگاه و سیمای خاسرین در قرآن» که فقط به درد پدربزرگ بی‌سواد محمد هدایت و حسین حیدربیگی می‌خورَد. درباره‌ی چیزها و اتفاقات پیش‌افتاده «اعلامیه» و «بیانیه» می‌نویسید. بچه‌ها در کافه‌های پل سرخ، درباره‌ی شما می‌گویند که استاد دانش، یگانه مقام بلندپایه‌ی دولتی است که بیانیه‌ها و اعلامیه‌هایش را خودش می‌نویسد، ادیت می‌کند و سرانجام به انور ارزگانی می‌دهد که در فیسبوک نشر کند. خیلی بد است معاون دوم رییس‌جمهور، شخص سوم یک کشور، دست‌وپایش در این‌گونه کارهای حقیر و کم‌ارزش، بسته باشد.

خواستم برای‌تان نامه بنویسم. چون مقدور نبود در صدارت، نزدتان بیایم. می‌گویند برای رسیدن به شما، و پنج دقیقه صحبت با شما، باید پیش از پیش وقت بگیریم و یک هفته انتظار بکشیم. من حوصله‌ی یک هفته انتظار را نداشتم و ندارم. اصلاً اگر پس از یک هفته، خدای ناخواسته، شرف‌یاب حضور شما هم می‌شدم، در محضر شما سخن‌گفتن برایم سخت بود. نه به‌خاطر این‌که تحت تأثیر شکوه و دبدبه‌ی مقام معاونت شما بروم؛ من کلاً همین‌طوری‌ام. تربیه‌ی کودکی‌ام، سرکوب‌هایی که در نوجوانی شده‌ام، باعث شده من در جلسات و در حضور جمعْ زیاد حرف نزنم. به‌اصطلاح هزارگی، «شرم‌گی» استم. اما در نوشته‌هایم جسورم. موقع نوشتن، تمرکز بیشتر و وقت بیشتر برای تأمل دارم و می‌توانم حرف دلم را آن‌گونه که می‌خواهم، بزنم. پروای مقام و جلال و جبروت کسی را ندارم.

آقای دانش!

چند روز پیش در شبکه‌های اجتماعی خواندم که جلسه‌ی مشورتی اعضای ارشد حزب وحدت اسلامی افغانستان، تحت ریاست شما، و بدون حضور کریم خلیلی، رهبر مادام‌العمر این حزب، برگزار شده است. (ما بروبچه‌ها، این حزب را «حزب خلیلی» می‌شناسیم؛ مثلی که شاخه‌ی دیگر حزب وحدت را «حزب محقق» می‌گوییم. پس اجازه دهید در این نامه، هرجا ضرورتی به ذکر نام «حزب وحدت اسلامی افغانستان» شد، مختصراً «حزب خلیلی» بنویسم. ممنون که مثل همیشه هیچ اعتراضی نمی‌کنید و اجازه می‌دهید.) در این جلسه‌ی مشورتی، تعدادی از دانه‌درشت‌های حزب خلیلی دیده می‌شدند. گزارشی که از این جلسه بیرون داده شد، مثل اکثر گزارش‌های جلسات دولتی و دیدوبازدیدهای «رجال برجسته»ی سیاسی، مبهم بود. صرفاً گفته شده بود که «در این جلسه درباره‌ی روند صلح و شروع مذاکرات بین‌الافغانی و مسایل سیاسی کشور و همچنین در مورد فعالیت‌های حزب وحدت اسلامی افغانستان و برنامه‌های آینده‌ی این حزب گفتگو صورت گرفت».

سخن مهم‌تر دیگر در گزارش این جلسه این بود که حاضران تأکید کردند حزب خلیلی «… در انحصار شخص خاصی قرار ندارد» و «باید بر اساس مقتضیات زمان و نیازمندی‌های مردم و منافع ملی افغانستان، فعالیت‌های خود را تنظیم کند». ما آدم‌معمولی‌های از دنیا بی‌خبر، وقتی این گزارش را خواندیم، تبصره‌های جورواجوری درباره‌اش کردیم. بعضی گفتند این جلسه، کودتای نرم و معتدلِ استاد دانش علیه خلیلی است. بعضی گفتند ظهور شاخه‌ی چندم حزب وحدت در راه است. بعضی گفتند باید منتظر واکنش خلیلی نشست. ما شهروندان همیشه این‌طوریم. از آن‌جا که اطلاعات کافی در مورد هیچ رویدادی به ما داده نمی‌شود، همیشه بر اساس حدس و گمان خود درباره‌ی آن رویدادها حرف می‌زنیم.

آقای استاد دانش!

ما واقعاً از مشکلات شخص خود شما با خلیلی، چیز زیادی نمی‌دانیم. مهم هم نیست که بدانیم. شاید مشکل سیاسی باشد، شاید مسائل مالی در میان باشد. شاید شما برای فردای پس از ختم دوره‌ی کاری‌تان، طرح و نقشه‌ای دارید. برای ما بی‌بوریاهایی که در فکر نان شب و شیر و پمپر اطفال‌مان هستیم، مهم نیست مسأله‌ی اصلی میان شما و خلیلی چه است. ولی راستش را بخواهید، عرضم به حضور شما، من شخصاً به این فکرم که شما دروغ می‌گویید. ما کاخ‌نشینانِ برج‌های فقر و فلاکت، هرچند حوصله و فرصتِ فکرکردن درباره‌ی سیاست و زدوبندهای سیاسی را نداریم، اما سیاست‌مدارانِ ما تا لب‌های مبارک و متبرک‌شان را باز می‌کنند که حرف بزنند، می‌فهمیم که راست می‌گویند یا دروغ. صادق‌اند یا منافق.

من فقط دو نکته درباره‌ی این جلسه می‌گویم تا بفهانم‌تان که ما به شما اعتماد نداریم. بعد، از این بحث سریع می‌گذرم چون حرف‌های مهم‌تر دیگری دارم.

نکته یکم این است، عرضم به حضور شما جناب استاد، که حزب خلیلی، بخواهید نخواهید، در انحصار شخص خاصی قرار داشت و دارد و خواهد داشت. تلاش‌های شما در راستای بیرون‌کشیدن این حزب از انحصار او نتیجه نخواهد داد. خلیلی و سعادتی که نمی‌آیند رهبری شما را بر حزب بپذیرند؛ شما هم که معلوم است دیگر به حرف‌های آن پیر خرفت «خردمند» گوش نمی‌دهید و راه خودتان را می‌روید. در نتیجه، یک راه می‌ماند. حزب مورد نظر دو شاخه می‌شود: شاخه خلیلی و شاخه دانش. شما مجبور می‌شوید در نام شاخه‌ی خودتان، پسوند یا پیشوندی اضافه کنید که در امور رسمی، از حزب شاخه‌ی خلیلی تفکیک شوید. شاید چیزی مثل «حزب نوی‌وحدت اسلامی افغانستان». شاخه‌یِ خلیلی‌محور حزب هم‌چنان در انحصار خلیلی باقی خواهد ماند. در عوض، شما یک «حزبک» دیگر از دل این حزب بیرون می‌کشید که تا زنده هستید، در اختیار و انحصار شخص خودتان باشد. در هر صورت، شما دست‌پرورده‌ی خلیلی و سنت سیاسی حاکم بر حزب وحدت هستید.

نکته‌ی دوم، درباره‌ی خطی از گزارش جلسه‌ی‌تان است که در بالا ذکر آوردم. این‌که حزب خلیلی «باید بر اساس مقتضیات زمان و نیازمندی‌های مردم و منافع ملی افغانستان، فعالیت‌های خود را تنظیم کند». به «منافع ملی افغانستان» کاری ندارم، اما سر «متقضیات زمان» و «نیازمندی‌های مردم» کلی حرف و تبصره و چون و چرا دارم.

آقای دانش!

به نظر شما «مقتضیات زمان» چیست؟ هرچه باشد، مطمئناً محافظه‌کارانه و در خدمت حفظ و تحکیم وضعیت موجود است. من اگر بخواهم «مقتضیات زمان» را، به‌ویژه در ارتباط با حزب وحدت و فعالیت‌های آن، معنا کنم، می‌گویم اقتضای زمان این است که دروازه‌ی این دکانِ رنگ و رو رفته‌ی سیاسی، که اسمش را از قضا «حزب وحدت» گذاشتند، باید برای همیشه بسته شود. حتی دیوارهای گِلی این دکان کلاً ویران شود و بر ویرانه‌ی آن، خانه‌ای بنا شود که ظرفیت این را داشته باشد که از پنجره‌های رو به آفتاب آن «مقتضیات زمان» را دید و درک کرد و در کنش و واکنش خود مدنظر گرفت.

حزب وحدتی را که مزاری و مجاهدین قوم‌گرای دیگر تأسیس کرد، محصول شرایط جنگ بود. در شرایط بسیار بدی تأسیس شد این حزب. درباره‌ی اهداف، اصول و ارزش‌ها، و استراتژی-تاکتیک‌های مبارزاتی آن به‌اندازه‌ی کافی فکر و محاسبه نشد. این حزب، بر خلاف آن‌چه نامش را گذاشته بودند «وحدت»، مایه‌ی نفاق و خصومت و کدورت میان کتله‌ی قابل ملاحظه‌ای از جامعه‌ی افغانی شد. بخشی از ویرانی‌های کابل، بخشی از قتل عام‌های جنایت‌بار، یکی از عوامل مهاجرت و آوارگی بخش بزرگی از جامعه، نتیجه‌ی همین نفاق‌افگنی، کدورت‌آفرینی و دشمنی‌های خون‌باری بود که مزاری، به‌عنوان رهبر حزب، خالق اصلی و عمده‌ی آن بود. «وحدت»، دروغی تاریخی بود که به خورد مردم داده شد؛ و گرنه این حزب، نه در میان هزاره-شیعه‌ها باعث و بانی وحدت شد، نه در سطح افغانستان و میان اقوام و مذاهب.

من از شما می‌خواهم قید این دکانِ دروغین سیاسی را برای همیشه بزنید، نه این‌که دروازه‌ی پنجمی هم برای آن باز کنید تا چند مشتری پیر و فرسوده را کنارتان نگهدارید. اگر واقعاً به «مقتضیات زمان» وقعی می‌نهید، و می‌خواهید کالا و متاع سیاسی جدیدتر عرضه کنید، باید دکانِ مدرن و مُدروز داشته باشید. در ضمن، مچم که با آن اطرافیان محافظه‌کارتان، آن‌هایی که نانِ سیاست و فرهنگ را به نرخ روز می‌خورند، آن‌هایی که جای اصلی‌شان حوزه‌های علمیه است نه دانشگاه و صدارت، کاری شود بر اساس «مقتضیات زمان». شما اگر نیت پاک دارید و به حرفی که می‌گویید صادق هستید، به نظرم، باید یک بار مثل مارْ پوست بیندازید. آن اطرافیان‌تان، حیثیت پوست‌های کلفت برای یک مار پیر را دارند. پوست‌انداختن، کاری سختی نیست. کافی است یک‌بار خودتان را محکم تکان بدهید؛ همه‌ی آن پوست‌های فرسوده، خودبه‌خود از تن‌تان پایین می‌ریزند.

می‌دانم کاری رادیکال است، اما سخت نیست. اما برای حرکت به جلو با در نظرداشت «مقتضیات زمان»، حتمی و اجتناب‌ناپذیر است. اگر این کار را نکنید، اگر پوست نیندازید، ما به شما باور نمی‌کنیم. ما به ریش‌تان می‌خندیم. دور-دور راه می‌رویم. وقتی ما بروبچه‌های نق‌زن، سکولار، لامذهب، بی‌کار، فقیر، سرخورده و تحقیرشده، از شما روی بگردانیم، معنی‌اش این است که شما چندان بر اساس «مقتضیات زمان» کار و سیاست نکرده‌اید. با ملاهای قم، که خود جناب عالی هم یکی از آن‌هاست، نمی‌شود به سراغ «مقتضیات زمان» رفت.

جناب آقای دانش!

در گزارش آن جلسه‌تان، سخنی از «نیازمندی‌های مردم» هم به میان آمده بود. من درباره‌ی «نیازمندی‌های مردم» حرفی ندارم، چون سیاستمداران و شرکت‌های تجاری و سرمایه‌داری، به‌راحتی می‌توانند چیزهای دل‌خواه خود را، کالاهای مورد نظر خود را، به‌عنوان «نیازمندی‌های مردم» جا بزنند. مثلی که شرکت‌های تولیدی می‌توانند کوکا کولا را به‌جای آب، جزو «نیازمندی‌های مردم» جا بزنند و تبلیغ کنند، شرکت «بنیاد اندیشه»ی شما هم می‌تواند کالاهای فکری بنجل خود را برچسپ «نیازمندی‌های مردم» و جامعه‌ی دانشگاهی بزند. اما اگر منظورتان، «نیازمندی‌های واقعی مردم» باشد، باید درباره‌اش بحث کنیم. نمی‌شود هر کالای بنجل و تاریخ‌تیرشده را جزو «نیازمندی‌های واقعی مردم» شمار کرد.

جناب استاد دانش!

در بالا نامی از «بنیاد اندیشه» برده شد. بگذارید سخنی درباره‌ی این بنیاد هم بزنم و حرفم را تمام کنم. خواهش می‌کنم اگر فرصت کردید، همان متن «درباره‌ی ما»ی ویب‌سایت بنیاد اندیشه را مرور کنید؛ مرور که نه، عمیق‌تر بخوانید. مطمئنم اگر کسی اطراف‌تان نباشد، از ته دل، قاه‌قاه می‌خندید. می‌خواهم بگویم با توجه به آن‌همه امکانات و هزینه‌های هنگفت دولتی، وقتی نهادی درباره‌ی خودش، آن‌گونه متن تولید می‌کند، واقعاً شرم‌آور است.

از این که بگذریم، آیا پس از چهار-پنج سال تلاش و هزینه‌ی وقت و فرصت، هنوز مطمئنید که این بنیاد به‌درد فرهنگ و تولیدات فرهنگی و به درد جامعه‌ی علمی افغانستان می‌خورَد؟ متن‌ها و کتاب‌هایی که از یک جهادی بدنام و مرتجع، یک هگل و ارسطوی دیگر ساخته است، کدام «نیازمندی واقعی مردم» را رفع و برطرف می‌کند؟ گاهی او را «آفتاب» لقب می‌دهید، گاهی «گل سرخ»، گاهی «خورشید».

بنیاد شما وقتی خواسته از این کارهای عوام‌فریبانه فراتر برود و مثلاً اندیشه‌ی «علمی» تولید کند، زورش رسیده به تحلیل و بررسی «توسعه‌ی سیاسی از منظر قرآن». من چند روزی در صنف‌های جامعه‌شناسی نشسته‌ام و مضمون توسعه‌ی سیاسی خوانده‌ام. درباره‌ی نظریه‌های توسعه، کتاب‌ها خوانده‌ام. وقتی می‌بینم کسانی بی‌شرمانه با استفاده از امکانات دولتی، چنین «چرند و پرند»هایی را تحویل من می‌دهند، کاری از دستم بر نمی‌آید. فقط اعصابم خراب می‌شود و می‌نشینم برای‌تان نامه می‌نویسم.

البته ممکن است این خزعبل‌های مبتذل، برخی را احمق کند که برای شما کف بزنند، اما شک نکنید که همه را نمی‌توانید با این کارهای مضحکْ الاغ ساخته و سوار شوید. استفاده از دارایی عامه و پول دولت برای چاپ و پخش و تکثیر و ترجمه‌ی (پشتو و اوزبیکی) این متن‌ها، خدمت فرهنگی نیست، خیانت است جناب استاد؛ خیانت ملی.

جناب معاون دوم!

باید بگویم که شما بدترین معاون رییس‌جمهور در تاریخ افغانستان بوده‌اید. هم به‌خاطر کارهایی که کرده‌اید؛ و هم به‌خاطر کارهایی که نکرده‌اید. شما خیلی کارها را باید می‌کردید، که نکردید. برعکس، بسیاری از کارهایی را که نباید می‌کردید، کردید. یکی از کارهایی که باید می‌کردید و نکردید، این بود که انگلیسی یاد می‌گرفتید، تا به‌خاطر ندانستن انگلیسی، از جلسات مهم و سرنوشت‌ساز کشور، بیرون انداخته نمی‌شدید. تحقیر نمی‌شدید. پشتو یاد می‌گرفتید. شما معاون دوم یک کشور هستید، نه مشاور رئیس‌جمهور در امور دشت برچی و بامیان و دایکندی و جاغوری. معاون دوم یک کشور باید بتواند، بی‌هیچ نیازی به ترجمان، با مردم کشورش، با زبان‌های ملی، وارد رابطه و گفتگو شود.

امرالله صالح را می‌بینی، جناب استاد؟ در جلساتی که شرکت‌کنندگان آن اکثراً پشتون هستند، او پشتو حرف می‌زند. انگلیسی را مثل بلبل حرف می‌زند. فارسی که زبان مادری‌اش است. اما جناب عالی، در نشست مجمع عمومی سازمان ملل متحد، در حالی‌که پیراهن-تنبان وطنی به تن دارد، به فارسی سخنرانی می‌کند. نه به این خاطر که زبان فارسی را خیلی دوست دارید یا خیلی ناسیونالیست تشریف داشته باشید، بلکه به این دلیل ساده که ظاهراً انگلیسی را در حد «I am Sarwar Danesh» هم بلد نیستید.

جناب دانش !

شما برای هزاره‌ها هم بدترین نماینده در حکومت بوده‌اید. هزاران بچه و دختر تحصیل‌کرده‌ی به‌دردبخور هزاره در کوچه-پس‌کوچه‌های کابل خاک می‌خورند، ولی اطراف شما را «قمی»هایی محاصره و احاطه کرده‌اند که شش ماه در افغانستان‌اند، شش ماه دیگر در قم. خودشان این‌جا اند، خانواده‌شان در قم و مشهد. چرا پسران و دختران هزاره، برای این‌که یک بست پس‌مانده‌ی قمی‌ها در دفتر شما را به‌دست بیاورند، باید اول نشریه تأسیس کنند، عکس شما را چاپ کنند، شما را مدح کنند، تا شما آن‌ها را در آن بست مقرر کنید؟ شرم نیست؟ چرا معاون دوم رییس‌جمهور، با (مثلاً) رئیس دفتر معاون اول رقابت و هم‌چشمی کند که او کدام کسی را از سوی خودش مثلاً در دایکندی یا بامیان مقرر نکند؟ شرم نیست؟ اصلاً شما چرا نباید به کل افغانستان، به نیمروز، به هلمند، به قندهار، به ارزگان، بیندیشید که صرفاً محدود و مقید شوید به امور مربوط به دشت برچی و بامیان و دایکندی؟ شرم نیست؟

شما در مراسم معرفی نامزدوزاری جدید، گفته بودید: «مبارزه با تبعیض یک ضرورت جدی دیگر ما است… گاهی ریشه برخی از بی‌عدالتی‌ها و تبعیض‌ها را باید در ادارات دولتی جستجو کرد. تبعیض‌های ناروای قومی، سمتی، زبانی، سیاسی و جنسیتی بزرگترین خطر برای وحدت ملی ما است. در برخی از ادارات ما به‌طور علنی در استخدام‌ها شایستگی‌ها در نظر گرفته نمی‌شود و در ارائه خدمات و پروژه‌ها نیز عدالت اجتماعی و انکشاف متوازن نادیده انگاشته می‌شود. ما بعد از این مجبوریم که در مقابل این نوع تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌ها بدون هیچ ملاحظه‌ای صدای خود را بلند کنیم. چون …».

سخن متهورانه‌ای است. حقیقتاً چنگی به دل می‌زند. حرف دل خیلی از ما کوچه‌بازاری‌های دربه‌در است که از زبان کسی بیان می‌شود که خودش از نظر ما محکوم است به قائل‌شدن به همین‌گونه تبعیض‌ها. به‌یاد آر سخن معروفِ مهاتما گاندی را که گفته بود: «شما باید مظهر تغییری باشید که می‌خواهید در جهان ببینید».

آقای دانش!

به نظر شما، در دفتر معاونت دوم ریاست‌جمهوری چقدر اصل «شایستگی» در نظر گرفته شده است؟ «تبعیض سمتی» چطور؟ بچه‌ها وقتی در کافه «سمپل» در پل سرخ می‌نشینند و چای می‌نوشند، می‌گویند همان‌گونه که نزد اشرف غنی، لوگری‌ها قدر و قیمت و امتیاز دارند، نزد استاد دانش کسانی قدر و قیمت دارند که از اشترلی باشند. بچه‌های میرامور و شهرستان و کل ولسوالی‌های دایکندی -منهای اشترلی- از شما دل‌خون و دلسرد و متنفرند، چون می‌گویند استاد دانش فقط «اشترلی‌گی‌ها» را در دفترش استخدام می‌کند. نمی‌دانم چقدر راست است، ولی به‌قول معروف «تا نباشد چیزکی، کس نگوید چیزها».

جناب استاد! تبعیض قومی-زبانی در دفتر خود جناب عالی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ چند نفر پشتوزبان یا ازبیکی‌زبان یا اقلیت‌های قومی-زبانی دیگر در دفتر شما حضور دارد و استخدام شده است؟ تبعیض سیاسی-ایدئولوژیک چطور؟ چرا اطرافیان جناب عالی اکثراً سابقه‌ی تحصیل و زندگی در قم را دارند؟ چرا تحصیلکرده‌های سکولار و مخالف ملا به دربار شما راه نمی‌یابند؟ از شایستگی حرف می‌زنید، اما شما در شش سال گذشته، شایسته‌ترین فرزندان قوم خودت را فدا و قربانی یک تار موی چند آخوند و ملای مفت‌خور کرده‌اید که نه به درد کار سیاسی می‌خورند، نه به درد امور اداری. فرهنگ مبتذل تملق و چاپلوسی، بیشتر از هر اداره‌ی دیگر، بر اداره‌ی بی‌صلاحیت و بی‌کفایتِ شخص شما حاکم است.

آقای دانش!

درددل‌ها زیاد است، اما فرصت و ظرفیت نامه، کم. دردسرتان نمی‌دهم. فقط خواستم به پیروی از برتولت برشت، برای شمای «زمام‌دار»، «درد سر فراهم کنم». هرچند مطمئنم با خواندن این نامه احتمالاً هیچ خمی به ابروی‌تان نمی‌آورید، ولی من حرفم را زدم و می‌زنم. درضمن، من هیچ انتظاری ندارم جوابی از شما برای این نامه‌ام دریافت کنم. وقت‌تان را ضایع نکنید که به این نامه، حتی در یک مطلب فیسبوکی، پاسخ دهید. شما کارهای مهم‌تری دارید. به کارتان برسید. بدرود.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

یک پاسخ

  1. در مورد استخدام کارمندان دفتر آقای دانش که همه گی هزاره اند، من فکر میکنم تبعیض نه بلکه یک اقدام ضد تبعیض یا تبعیض مثبت است. وقتی که شمار کارمندان هزاره در دولت به یک چیزی در حدود دو درصد میرسد که هیچ تناسب‌ی نه به نفوس این مردم و نه به نسل دانشگاهی این مردم ندارد.آقای دانش جز این هیچ چاره‌ی ندارد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.