«عشق و انتحار»؛ با تسامح می‌توان گفت داستان است

اشاره

«عشق و انتحار؛ انتحارگری که عاشق شد» عنوان کتابی‌ست از نادرشاه نظری که از سوی انتشارات دانشگاه به‌چاپ رسیده است. به‌نقل از این کتاب، از نادرشاه نظری «کتاب مهاجرت به غرب و ده‌ها مقالات سیاسی و تحلیلی در سایت‌های معتبر منتشر گردیده است. در بخش داستان و ادبیات، از وی تا کنون چندین داستان کوتاه و از جمله داستان صعود عشق … به چاپ رسیده است.»

در این مختصر نگاهی می‌اندازیم به کتاب «عشق و انتحار» نویسنده. با آن‌که محتوای این نوشته ظاهراً داستانی و درگیری‌های آن بیشترینه اجتماعی‌ست و سیاسی‌ و حتا گاه پای مذهب و ایدئولوژی نیز پیش کشیده می‌شود؛ اما در این خوانش کوشش بر آن است که با آلات و ابزار داستان و داستان‌نویسی سراغ آن برویم. آن‌چنان که نویسنده در تلاش این است که به آن شکل و شمایل داستان را بدهد! با بررسی عناصر مختصر داستانی و این خوانشِ هرمونتکی می‌رسیم به عنوان این نوشته: با تسامح می‌توان گفت داستان است.

عنوان داستان

«عنوان داستان برچسپی‌ است که نویسنده به یاری آن داستان خود را از سایر داستان‌ها متمایز می‌کند: و این تنها چیزی‌ است که در جلب نظر خواننده می‌تواند به آن متکی باشد… طرح داستان را آشکار نکند. اگر چنین کند اوجی را که با صرف وقت و زحمت فراهم شده است از پیش لو داده و از قوّت انداخته است» (یونسی، ۱۳۹۶:‌ ۱۰۸ – ۱۱۰). در «عشق و انتحار؛ انتحارگری که عاشق شد»، اما این مهم اصلاً لحاظ نشده است. هرچند گزاره‌ی اولی (عشق و انتحار) با آن ترکیب پارادوکسیکالش نسبتاً کشنده است و دلچسپ؛ اما فقره‌ی توضیحیِ پس از آن طرح داستان را تاحدی آشکار می‌کند: انتحارگری که عاشق شد. خواننده در مواجه با چنین عنوانی شاید مقاومت نشان دهد و خود پیش از خواندن داستان از آن نتیجه‌گریِ هرچند نسبی کند.

کانال یوتیوب پیرامون را سبکسرایب کنید.

هم‌چنان به نظر می‌رسد بخش نخست عنوان این داستان به‌تنهایی (عشق و انتحار) هرچند نسبی الهام‌بخش است. «الهام‌بخشی خاصه‌ی مهمی است که عنوان داستان باید داشته باشد. می‌گویند «استیون» هنگامی‌که داستان مشهور خود را تحریر کرد عنوان «آشپز دریا» را برای آن در نظر گرفت اما این عنوان چیزی نداشت که خیال خواننده را برانگیزد. و الهام‌بخش چیزی هم نبود، لذا آن را تغییر داد و نام «جزیره‌ی گنج» را بدان داد. (یونسی، ۱۳۹۶:‌ ۱۱۳)

بررسی شخصیت‌ها و گفت‌وگو‌ها در داستان

باری در جایی خوانده بودم که نویسنده‌یی برای فراهم‌کردن قناعت خواننده و این‌که کنش شخصیت‌ها مورد توجه خواننده قرار بگیرد، بار و بندیل می‌بندد و برای مدتی در محلی که قرار است داستان خلق شود، اقامت‌گزین می‌شود. با مردم آن‌جا از نزدیک گفت‌وگو می‌کند و با توجه به آن شخصیت‌ها را به کنش وا می‌دارد. در «عشق و انتحار»؛ اما به نظر می‌رسد نویسنده نه‌تنها چنین سختی را متحمل نشده، بل حتا آگاهی نسبی از محیط داستان و شخصیت‌ها، که به طبع آن گفت‌وگوها به میان می‌آید، نیز ندارد.

پیرامون را در تویتر دنبال کنید.

نویسنده از قول مادر نقیب که بی‌سواد مطلق است دیالوگ‌هایی را آورده که کلاً وصله‌ی ناجور است. او به روایت از مادر نقیبِ انتحارگر از عیسای مسیح و گوتاما بودا یادآور می‌شود. مادر نقیبِ انتحارگر برای این‌که نقیب را، به‌واسطه‌ی عشق پلوشه، از انتحار مانع شود خطاب به پلوشه می‌گوید: «تو در شکل‌دهی سرنوشت و شخصیت نقیب؛ نقش اساسی داری؛ زیرا روزی که تو در لوگر بودی و در مکتب درس می‌خواندی، پسرم یک فرشته‌ی ناب بود. عیسای مسیح بود. گوتاما بودا بود…» (نظری، ۱۳۹۹:‌ ۳۱). زرغونه، مادر نقیب، در دیالوگی اصطلاح سیستماتیک و بیولوژیک و سمبولیک را نیز به‌کار می‌گیرد (نظری، ۱۳۹۹:‌ ۱۹). هم‌چنان نویسنده از قول همین شخصیت داستانی (مادر نقیب) از عشق رمانتیک و افلاطونی هم سخن به میان می‌آورد! (نظری، ۱۳۹۹:‌ ۳۲)

مادر نقیبِ انتحارگر پس از آن‌که به کارکرد جادویی عشق پی می‌بَرَد، به جواب خواهر نقیب، که از او در رابطه به عشق پرسیده بود، می‌گوید: «… مثل این است که هرکس نمی‌تواند رباب بزند، اما آن‌هایی که به هنر زیبایی‌شناسی علاقه دارند، پس از تمرین کافی قادر به نواختن رباب هستند» (نظری، ۱۳۹۹:‌ ۵۷). چنین گفت‌گویی از مادر بی‌سواد لوگری (شخصیت داستانی) هیچ انتظار نمی‌رود. او عشق را به رباب تشبیه می‌کند! و تنها کسانی را لایق درک آن می‌داند که به هنر زیبایی‌شناسی علاقه دارند! چنین دیالوگی نهایت تصنعی می‌نماید. از این دست ناشی‌گری‌ها در قسمت دیالوگ‌های دگر شخصیت‌ها نیز دیده می‌شود. مثلاً نقیبِ انتحارگر که در دوراهی عشق پلوشه و پیوستن به گروه تندرو طالبان گیر کرده است، در مونولوگی طولانی از صادق هدایت نقل قول می‌کند! «مرگ ترازوی عدالت و قاضی دادگر است…» (نظری، ۱۳۹۹: ۵۸).

به کانال تلگرام هفته‌نامه پیرامون بپیوندید.

به نظر می‌رسد گفت‌وگوها آن‌چنان‌که بوده، آورده شده است. حال آن‌که «گزارش لفظ‌به‌لفظ یک گفت‌وگو، چیز بسیار خنک و بی‌مز‌ه‌ای از آب در می‌آید. کافی‌ست از گفت‌وگوی افراد خانواده‌ی خود یا کسانی که در اتوبوس در کنارتان نشسته‌اند به‌دقت و بی‌ آن‌که متوجه شوند یادداشت بردارید. خواهید دید چیزی آشفته و بی‌هدفی است (یونسی، ۱۳۹۶:‌ ۱۰۸–۲۹). شاهد مثال این مدعا می‌تواند همه‌ی گفت‌وگوهای آورده‌شده باشد. از آن جمله گفت‌وگوی پلوشه با مادرش را می‌توان یاد‌آور شد که از نیمه‌ی صفحه‌ی ۷۴ شروع و در نیمه‌ی صفحه‌ی ۸۰ ختم می‌شود!

شخصیت و رابطه‌ی آن با واقعیت

همیشه شاهد این بوده‌ایم که بعضاً عده‌یی در رابطه به شخصیت‌های رمان‌ها و داستان‌ها چیزهایی می‌پرسند. خود نیز پس از اتمام داستان و رمانی، هرچند کوتاه به این فکر افتاده‌ایم که چقدر می‌تواند شخصیت و کنش آن با واقعیت‌های زندگی نویسنده هم‌خوان باشد. «چه بسیار که نویسنده، شخصیت‌های اصلی را از الگو و شخصیت خود می‌آفرید و خصوصیات خلقی و تأملات عاطفی و درونی خود را در آفرینش شخصیتی آن‌ها به‌کار می‌گرفت…» (میرصادقی، ۱۳۱۲: ۴۸۰).

البته در این قسمت باید گفت که کنش شخصیت داستانی که خصوصیات خلقی و تأملات عاطفی و درونی نویسنده را حمل می‌کند نباید در تضاد موقعیت داستانی و فکری و اجتماعی او قرار گیرد. این مهم نیز در «عشق و انتحار» مراعات نشده است. مثلاً در جامعه‌ی شیعی، معمولاً افراد قسی‌القلب را به شمر ذی‌الجوشن تشبیه می‌کنند. حال آن‌که در داستانْ مادر پلوشه در نصیحتی به دخترش بعضی‌ها را به شمر تشبیه می‌کنند (نظری، ۱۳۹۹: ۸۲)؛ که به نظر می‌رسد از جمله تأملات عاطفی و درونی نویسنده است؛ اما راوی با آن موقعیت اجتماعی‌اش ایجاب نمی‌کند چنین تشبیهی را مرتکب شود.

فیسبوک پیرامون را دنبال کنید.

همین‌طور پلوشه در گفت‌وگویی یادآور می‌شود که خواستگارانش وعده‌ی بردن او به کربلا را می‌دهد! (نظری، ۱۳۹۹: ۱۲۲). بازهم باید یادآور شوم که چنین وصله‌های ناجور چیزی نیست جز تأملات عاطفی و درونی نویسنده که با آن موقعیت اجتماعی راوی سازگار نیست و در نتیجه مورد پذیرش خواننده قرار نمی‌گیرد. در این مورد می‌خواهم با این نمونه این عنوان را کنار بگذارم: نقیب که حالا فریفته‌ی چشمان پلوشه شده است و آغوش نقد او را به نسیه‌های بهشتی ترجیح داده است خطاب به پلوشه می‌گوید: «وقتی به چشمان تو می‌بینم؛ همه‌ی نوربندی‌های جهان را در آن‌جا دیده‌ای…» (نظری، ۱۳۹۹: ۱۶۵). حال آن‌که اصطلاح هزارگی «نوربند» از شخصیت داستانی چون نقیب که به لوگر در یک فامیل پشتوزبان متولد و نزدیک به دو دهه‌یی از زندگی‌اش را در آن‌جا و شهر کابل گذرانده است، توقع نمی‌رود.

اشتباهات نگارشی کتاب

چاپ و نشر هر کتابی می‌تواند به گسترش فرهنگی کمک کند یا هم برای نابودی آن زمینه‌ساز شود. مورد دومی وقتی تحقق می‌یابد که محتوا و ره‌آوردی که نویسنده برای خواننده، بعد از اتمام کتاب، در نظر دارد بدردبخور نباشد و مسؤولین هم به‌سادگی از کنار آن بگذرند. با تمام تأملاتی که در قسمت عناصر داستانی «عشق و انتحار» برشمردم، با تأسف خالی از اشتباهات نگارشی نیز نیست.

گروه ویراستار کتاب که «ویرایشگاه پارسی» است، گویی با شکل درست واژه‌‌ی «بالاخره» آشنا نیستند؛ چون از اول تا آخر این واژه به‌شکل «بلاخره» نوشته شده است. هم‌چنان ترکیب حال‌به‌هم‌زن «برعلیه» (بر بر او!) را نیز چندباری استفاده کرده است. «این ترکیب زشت را بی‌سوادهای اخیر درآورده‌اند. وگرنه در تمام ادبیات فارسی ترکیبی به این بدترکیبی نیست. به‌جای آن به‌ضد و به‌خلاف و امثال آن گفته‌اند و امروزه هم می‌توان گفت…» (خانلری، ۱۳۴۳: ۳۵۷). واژه‌ی «زبون» در صفحه‌ی ۵۱ به‌شکل «ذبون» نوشته شده است. در صفحه‌ی ۱۲۴ واژه‌ی «پرانسب» با حرف ویژه‌ی عربی «ص» نوشته شده است. به همین سیاق، در صفحه‌ی ۱۲۴، صفت «خرد» با فعل «خورد» تفکیک نشده است.

منابع و سرچشمه‌ها

نظری، نادرشاه. ۱۳۹۹. عشق و انتحار؛ انتحارگری که عاشق شد. کابل: انتشارات دانشگاه.

یونسی، ابراهیم. ۱۳۹۶. هنر داستان‌نویسی. چاپ سیزدهم. تهران: موسسه‌ی انتشارات نگاه.

میرصادقی، جمال. ۱۳۹۴. ادبیات داستانی. چاپ هفتم. تهران:‌ نشر سخن.

خانلری، پرویز ناتل. ۱۳۴۳. دستور زبان پارسی. تهران: انتشارات بابک.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.