دختران روستایی در بدخشان از آموزش ‌و پرورش باز مانده‌اند

بدخشان با فاصله‌ی ۴۷۰ کیلومتر از پایتخت افغانستان، یکی از دوردست‌ترین ولایت‌های شمال‌شرقی کشور است. این ولایت با داشتن معدن‌های هم‌چون؛ طلا، فیروزه، لاجورد، زمرد و لعلْ شهرت جهانی دارد. اما تا جایی‌که دیده می‌شود این ولایت با داشتن این‌همه معدن باز هم از نگاه اقتصادی ضعیف است و یکی از عمده‌ترین دلایل فقر در این ولایت وجود گروه‌های مسلح می‌باشد.

در بسیاری از نقاط این ولایت گروه‌های مسلح حاکم‌اند، معادن را به‌طور غیرقانونی استخراج و پول آن را هزینه‌ی جنگ می‌کنند. اما کاش معضل فقط این بود. نبود امنیت در لایه‌لایه‌ی زندگی افراد این اجتماع رخنه کرده و بسیاری ابعاد زندگی باشندگان این ولایت را تحت تأثیر مستقیم قرار داده است. نمونه‌ای برجسته و بارز آن آموزش و پرورش دختران است.

دو ماه است در این ولایت به‌سر می‌برم و هر روزه با زنان و دختران زیادی روبه‌رو می‌شوم که به‌خاطر فرهنگ حاکم بر جامعه و نبود امنیت کافی از آموزش ‌و پرورش باز مانده‌اند.

در یک روز بسیار سرد زمستانی به روستایی در حوالی فیض‌آباد ولایت بدخشان رفتم. اهالی این روستا بسیار مهمان‌نواز و خوش‌برخورد بودند. در هر خانه‌ای که رفتم از من و همکارانم بسیار با پیشانی باز پذیرایی کردند. من سؤال‌هایم‌ را پرسیدم و کارم تمام شد. معمولاً در هر خانه چند دقیقه‌ای منتظر همکارم می‌ماندم تا کارش تمام شود و من همیشه از این فرصت حدود ۱۰ دقیقه‌یی نهایت استفاده می‌کردم. در مورد امکانات زندگی، آموزش و پرورش و تنظیم خانواده با خانم‌های روستا گفت‌وگو می‌کردم.

در این روستا هم به‌طور معمول به پرس‌و‌پالم در مورد آموزش فرزندان خانمی که با من صحبت می‌کرد پرداختم. نام این خانم «اوری» بود. اوری به من گفت «من ۸ فرزند دارم. ۳ پسر و ۵ دختر. پسرانم اجازه دارند به مکتب بروند و درس بخوانند، اما ۵ دخترم بی‌سواد کلان می‌شوند». این مادر برای محروم‌ماندن دختران اش از نعمت سواد بسیار جگرخون بود و با لحن پر از خشم و اندوه می‌گفت: زندگی روستایی همین است، ما فقط زنده ایم، زندگی نمی‌کنیم، در تمام امورات زندگی ما مردم دخیل است، از آموزش و پرورش فرزندان ما گرفته تا مسأله‌ی ازدواج‌شان همگی را از روی مجبوریت طبق خواسته‌ی بزرگان منطقه و رسم و رواج حاکم در جامعه‌ی سنتی روستایی انجام‌ می‌دهیم.

بر اساس گفته‌های خانم اوری، در روستای‌شان دختران تا زمانی‌که خردسن هستند می‌توانند به مکتب بروند، ولی وقتی که پا به نوجوانی نهادند دیگر اجازه‌ی رفتن به مکتب را ندارند. خانم اوری گفت خودش سواد ندارد و خیلی دلش می‌خواهد دخترانش درس بخوانند ولی شرایط نامساعد و دوری راه مکتب، عدم امنیت و کمبود آموزگار زن باعث محرومیت دخترانش‌ از مکتب شده است.

«پروین» یکی از دخترانی است که قربانی رسم و رواج روستای‌شان شده است. او ۲۱ سال سن دارد و مادر یک فرزند است. پروین می‌گوید شاگرد صنف هشتم بوده که خانواده‌اش دیگر اجازه‌ی رفتن به مکتب را به او ندادند و او را به شوهر دادند. پروین با چشمان پر از اشک و آه عمیق به حرف‌هایش ادامه داد:‌ «مردم قریه‌ی ما به حق دختران‌شان بسیار ظلم می‌کنند، آن‌ها را در خردسالی به شوهر می‌دهند و بیشتر خانواده‌ها حتا عدم رضایت دختر هم برای‌شان اهمیت ندارد و شماری هم دختران‌شان را به مردهای پیر می‌دهند».

به‌گفته‌ی وی، نه‌تنها دختران بلکه پسران را نیز نمی‌گذارند درست درس بخوانند، چون بیشتر خانواده‌ها پسران‌شان را مجبور به کارهای شاقه می‌کنند تا روزگارشان بگذرد و تشویش مکتب رفتن یا نرفتن آن‌ها را ندارند.

در روستای دیگری رفتم و با خانمی به‌نام بی‌بی رحیمه صحبت کردم. او گفت: ما قبلاً  مکتب نداشتیم. فرزندان ما در یک دره‌ی دور از روستا زیر خیمه درس می‌خواندند. خانواده‌ها به‌دلیل نداشتن مکتب درست به دخترهای‌شان اجازه ندادند که بروند در آن دره‌ی دور از روستا پیش آموزگاران مرد و در یک صنف با پسرها درس بخوانند.

یکی از روزها خانه‌ای را در شهر کهنه‌ی فیض‌آباد در زدم. مردِ حدود ۳۵ ساله دروازه را به‌رویم گشود و من و همکارم را به‌داخل خانه دعوت کرد. اسمش پرویز بود. وقتی در مورد وضعیت اقتصادی زندگی‌اش پرسیدم، گفت: «من آموزگارم و وضعیت زندگی یک آموزگار به همه معلوم است». پرویز گفت: حدود ۱۰ سال از عروسی‌ام می‌گذرد ولی من با معاش ۷۰۰۰ هفت هزار افغانی در ماه تا هنوز نتوانسته‌ام پول‌هایی را که در زمان عروسی‌ام قرض گرفته بودم کامل بپردازم و هنوزهم هر ماه تا معاش‌گرفتن از دوکان‌دارهای محل مواد خوراکه به قرض می‌گیرم.

او همچین می‌گوید در یکی از مکتب‌های حوالی شهر آموزگار است و از شهر خیلی فاصله دارد. او هر روزه سه ساعت راه پیاده می‌رود تا به مکتب برسد و سه ساعت دیگر پیاده تا خانه می‌آید. این آموزگار می‌گوید من این شغل را به‌خاطر آینده‌ی فرزندان کشورش انتخاب کرده است.

این‌ها نمونه‌هایی از مشکلات و محرومیت‌هایی است که دختران بدخشان در روستاهای دوردست با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. آنان از حق آموزش و پرورش‌شان محروم مانده‌اند. عمده‌ترین دلیل محرومیت دخترها از مکتبْ ناامنی، عدم آگاهی خانواده‌ها از حقوق فرزندان، شرایط سنتی حاکم بر جامعه، نبود آموزگاران زن، دوربودن مسیر مکتب از روستا و در بسیاری جاها نبود مکتب و درس‌خواندن زیر خیمه می‌باشد.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.