مروری به فیلم «سکس و فلسفه»

در این نوشته‌ی کوتاه به دو موضوع می‌پردازیم؛ سکس و دیگری فلسفه. مراد از واژه‌ی سکس معناهای پهلوخوابی، خوابیدن با جنس مخالف، رابطه‌ی فیزیکی و کلامی و اصابت آلت‌های تناسلی است. اما فلسفه در جستجوی حقایقی ژرف درباره‌ی موضوعات [و پدیده‌ها] است. به هر حال، سکس و فلسفه در واقع دو موضوع عجین و با هم گره خورده‌اند؛ چون سکس به دنبال فلسفه است و فلسفه به دنبال سکس.

در کتابی به‌نام فلسفه در اتاق خواب، دو مدخلِ گفتگوی فلسفی در رابطه به سکس و عشق آمده است. گفتگوی اول، در باب عشق و گفتگوی دوم درباره‌ی هوس است. فردی که پهلوخوابی را اساس زندگی‌اش قرار می‌دهد و آن را نوعی از آزادی‌اش می‌پندارد، می‌گوید: اگر امیالم بر جنس خودم متمرکز بود، دیگر مشتاق هوس‌های ناب تو نبودم. اندیشیدن به لذت‌هایی که می‌خواهم خود را از آن‌ها محروم کنم، تنها تخیلم را بیش‌تر تحریک می‌کند. وقتی‌که پای کسانی چون من؛ زاده برای عشرت، در میان باشد، تحمل قیودات بی‌فایده است. امیال بی‌پروا به سرعت آن‌ها را محو و نابود می‌کند. به نظر وی سکس نوعی لذت و میل است و وقتی از زندگی این گزینه‌ها برداشته شوند؛ در واقع بخشی از نیازهای انسان بی‌پاسخ خواهند ماند. اما گفتگوی دوم که درباره‌ی عشق است، آن را بر سکس مقدم می‌داند و حتا عشق را مبنای سکس قرار می‌دهد. یعنی اگر عشق نباشد، پای سکس لنگ است و اگر سکس در نبودِ عشق صورت بگیرد؛ آن سکس اجبار است و می‌توان آن را تجاوز به حریم خصوصی فرد دانست. تجاوز، حمله‌ی وحشیانه‌ا‌ی است که منطق انسان را از پا می‌اندازد. در این گفتگو، اهمیت عشق و سکس تجلی می‌یابد. به عنوان نمونه:

یوجین: عزیزم آنژه! من فقط دو روز فرصت دارم که در کنار شما باشم و از شما یاد بگیرم. آنژه می‌گوید: چه دوران کوتاهی فرشته‌ی من! در این زمان کم من به سختی قادر خواهم بود که همه‌ی آن‌چه تو در من برانگیخته‌ای را بیان کنم. یوجین با دنیایی از مهر و محبت و لطافت، حرف اولش را تکرار می‌کند که من باید از تو یاد بگیرم و لذت ببرم. آنژه می‌بوسدش و با ظرافت لب‌ تر می‌کند که: عشق من! چه کارهای بسیاری که باید با یکدیگر انجام دهیم و چه حرف‌های بسیاری که باید به هم بگوییم. به هر حال، فضای اتاق عجین با عشق، سکس و فلسفه است. فلسفه به عشق و سکس روح می‌بخشد و چنان در دنیای خودشان غرق می‌شوند که سکوتی فلسفی بر اتاق حاکم می‌شود و ظاهراً در اتاق با عشق و سکس همبستر می‌شوند.

اگر از صفحات کتاب‌ جدا شویم و به سینما سر بزنیم؛ فیلم‌ها نیز با عشق و سکس عجین‌اند. کمتر فیلم‌ سینمایی را می‌توان یافت که در آن مساله‌ی عشق و سکس نهفته نباشد. حتا از صحنه‌ها‌ی جنجالی فیلم، همین مساله‌ی عشق و سکس است. در فیلم‌های بالیوودی، بچه و دختر بخاطر عشق با هر قِسم بن‌بست مبارزه می‌کنند اما در فیلم‌های هالیوودی چون سکس آزاد است؛ این مساله خیلی حاد نیست. اما با این شرط که رضایت دو طرف در میان باشد. حتا زنانی که شوهر دارند بدون اندک نگرانی، با همکاران‌شان رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کنند. همین‌طور مردانی که زن دارند، با خیال راحت هم‌زمان با چندین زن رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کنند. ولی در فیلم‌های بالیوودی سکس با عشق عجین می‌شود و بچه برای این‌که به دختر برسد و از جسمش لذت بجوید، باید از هفت خوان رستم بگذرد. اما ناگفته نماند که در دنیای حقیقی هم شاهد همین‌گونه موضوعات هستیم. انسان‌ها به‌خاطر پهلوخوابی با جنس مخالف، لک‌ها افغانی را هزینه می‌کنند و برای داشتن زن در کنارش، مشقت‌های زیادی را متحمل می‌شوند و حتا دست به قتل و خودکشی می‌برند.

با ارایه‌ی این مقدمه، شاید سوال‌هایی این‌چنینی در ذهن ما خلق شود؛ چه نسبتی بین سکس و عشق وجود دارد؟ آیا امکان دارد که سکس هم‌زمان با چندین زن، عشق باشد؟ و اگر عشق نباشد پس تکلیف صداقت و وفاداری چه می‌شود؟ برای دست یافتن به پاسخی نسبی برای این پرسش‌ها، لازم است تا درنگی بر فیلم سکس و فلسفه داشته باشیم.

خلاصه‌ داستان فیلم

جان، مردی که مبنای زندگی‌اش را فقط سکس تشکیل می‌دهد و خوابیدن با زن‌های متفاوت را عشق می‌پندارد؛ هم‌زمان به شکل پنهانی با چهار زن رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کند. شیوه‌ی آشنایی یا می‌توان گفت که شیوه‌ی فریب زنان، از همدیگر تفاوت دارند؛ هم در نوع مکان و هم در نوع شرایط. پس از چندین سال، جان می‌خواهد در زندگی زناشویی‌اش دگرگونی ایجاد کند؛ به چهار زنی که با آن‌ها رابطه‌ی جنسی داشت، زنگ می‌زند و در یک مکان قرار ملاقات می‌گذارد. چهار زن با آرایش غلیظ و شخصیتی خاص خویش آمدند و جان در همان‌جا، چگونگی آشنایی و چرایی رابطه‌اش با هر چهارشان را آشکار می‌کند.

با دختر اولی به‌نام مریم در هواپیمایی آشنا می‌شود که جان تنها سرنشین آن بود. جان فریفته‌ی دختر تنها می‌شود و تمنای عشق‌ورزی لمسی می‌کند اما از جانب دختر دست رد بر سینه‌اش گذاشته شد. مرد گفت که آدم و حوا در بهشت تنها بودند و من و تو نیز در آسمان تنهاییم. ولی دختر گفت که برای من آموزش داده شده که سکس در آسمان ـ داخل هواپیما ـ خلاف اصول وظایفم است. مرد در آتش عشق و هوس می‌سوخت و چون خودش را در آسمان ارضا نتوانست؛ به دل گرفت که باید در زمین با همین دختر سکس کند.

با دختر دومی به‌نام فرزانه، در یک می‌کده به‌طور اتفاقی آشنا می‌شود. روزی با یک شاعر در میخانه‌ای شراب می‌نوشد و شاعر شعر می‌سراید. بعد از نوشیدن قدحی شراب، بیرون می‌شوند و شاعر شعری در وصف لذت می‌سراید. در همین اثنا متوجه می‌شود که دختری با پالتوی قرمز، شلوار سیاه، بوت کوری‌بلند سفید و قرمز؛ با دوست پسرش دعوا می‌کند و او را تنها می‌گذارد. مرد زمینه را برای بدست آوردن دل دختر آماده می‌پندارد و به دنبال دختر روان می‌شود. تا این‌که به اتاقش می‌رسد. وجود دختر سرشار از خشم و نیاز به سکس است و مرد با حرف‌های عاشقانه، دختر را تحت تأثیرش می‌برد و می‌خواهد با او سکس کند. اما دختر مانع می‌شود. مرد با مهارت خاص، برای رسیدن به سکس، به حرف‌های عاشقانه می‌پردازد. اما با دختر سومی به‌نام تهمینه، در یک شفاخانه آشنا می‌شود. جان اسهال می‌شود و به شفاخانه می‌رود. تهمینه داکتر آن شفاخانه، است و با چشمان خمار بالای سرجان می‌آید و سوال می‌کند. بعد از ختم سوالات پزشکی؛ می‌گوید که شغل شما چه است؟ مرد می‌گوید که شاعرم و شغلم عشق است. دختر تعجب می‌کند و خنده بر لبانش نقش می‌بندد. جان با حرف‌های عاشقانه دل داکتر را به‌دست می‌آورد و بعد از صحت‌یاب شدن، با تهمینه رابطه‌ی سکس بر قرار می‌کند. جریان معرفی دخترها همین‌طور پیش می‌رود تا این‌که مریم، فرزانه و تهمینه با قهر بیرون می‌شوند. جان به دنبال هر کدام‌شان می‌دود و فریاد می‌زند که من شما را دوست داشتم. اما دختر چهارمی به‌نام ملاحت است و او را معرفی نمی‌کند چون او اتاق را ترک کرده بود.

مرد تنها شده و با کوله‌باری از غم هم‌سفر می‌شود. تلفنش زنگ می‌خورد؛ همان زن چهارمی؛ ملاحت است. وی از جان می‌خواهد که به ملاقاتش بیاید. جان می‌رود و می‌بیند ملاحت با سه مرد دیگر گرد یک میز نشسته‌اند و چند شمع‌ روی میز روشن است. وی چهار مرد را به یک‌دیگر‌شان معرفی می‌کند. در ادامه با سر افکنده و لکنت زبان می‌گوید که امروز می‌خواهم در زندگی بر علیه خودم انقلاب کنم. من با هر چهار شما رابطه سکس داشتم و همه‌ی شما را دوست نیز داشته‌ام. هر چهار مرد و به‌خصوص دو مرد، نگاهی تحقیرآمیز به زن می‌اندازند و یکی از آن‌ها از جایش برخاسته و سیلی‌ای بر گونه زن نواخته و می‌گوید که ای فاحشه! ملاحت دنبال آن دو مرد را گرفت و با عذر و زاری می‌گفت که من همه‌ی شما را دوست دارم. اما جان و یک مرد دیگر روی میز میخ‌کوب مانده بودند و هیچ واکنشی نشان ندادند و با هم درباره‌ی عشق و وفاداری بحث کردند.

تفسیر داستان فیلم

فیلم از ساخته‌های محسن مخملباف، فیلم‌ساز ایرانی است. ایشان در کشورهای مختلف چندین فیلم‌ ساخته‌اند و این یکی در کشور تاجکستان ساخته شده است. فیلم با آن که مشکلات خود را در مسایلی مثل انتخاب نام و فرم بازیگران دارد، اما با این وجود فرم خود فیلم خیلی جذاب است. فرم فیلم، عجین با رقص و فصل خزان یعنی فصل برگ‌ریزان است. محسن مخملباف، فرم فیلم را با واقعیت فیلم یکی کرده است. زمانی‌که جان از زنان هم‌خوابه‌اش جدا می‌شود، آن موقع فصل خزان است و برگ‌های درخت بر روی زمین بستر گسترانیده‌اند. یعنی فصل خزان را با جدایی‌ها وفق داده است.

اما مشکلی که در فیلم به وضاحت دیده می‌شود، نام فیلم رابطه‌ی عمیقی با محتوای فیلم برقرار نمی‌تواند، چون حرف‌هایی که بین جان و زنان هم‌خوابه‌اش رد و بدل می‌شوند، کم‌تر فلسفی‌اند و بیش‌تر جامعه‌شناختی و عرفانی است. مشکل دیگر که در فیلم دیده می‌شود، پارادوکس فرم بازیگران با اسم فیلم می‌باشد. اسم فیلم سکس و فلسفه است اما بازیگران، اصلن وارد سکس عملی نمی‌شوند. از اول تا آخر فیلم، جز چند جمله‌ی عاشقانه و فریب‌گونه چیزی به‌نام سکس دیده نمی‌شود. فیلم با این نام وزینش، باید صحنه‌های سکس عملی می‌داشت و قبل از سکس جملات فلسفی بین دختر و پسر رد و بدل می‌شد. صحنه‌ها طوری ساخته می‌شد که بار فلسفی را با خود حمل می‌کرد و حقایق را چنان لخت و بی پرده بیان می‌کرد که بیننده را تحت تأثیرش قرار می‌داد.

به هر حال، جزئیات فیلم جذاب و قابل تفسیر است. چرا که این فیلم به‌صورت افراطی به پدیده‌های نسبیت، احتمال، حوادث پیش پا افتاده و شرط و شروط پرداخته و به مخاطب این مفهوم را می‌ٰساند که پدیده‌های اجتماعی بر اساس زمان به وجود آمده و در همین خط زمانی محو می‌شوند. در ضمن هیچ پدیده‌ای مطلق نبوده، بلکه نسبی است. پس عشق هم نسبی است. جان چیزهای پیش پا افتاده را عامل هم‌خوابگی با فرزانه می‌داند. هم‌خوابگی‌هایش را از روی عشق می‌داند و معتقد است که عشق از حوادث پیش پا افتاد شروع می‌شود. قهر آن دختر با دوست‌پسرش و دنبال کردن دختر توسط جان و برعلاوه مست شراب بودن جان توأم با تحت‌تاثیر این شعر شاعر قرار گرفتن: «این جام‌ها در پی هم گشتند تهی/دریای آتشم که ریزم به کام خویش. عمر خیلی کوتاه است و او را باید حفظ نمود و برای حفظش نباید شرمید»؛ این‌ها موارد سبب شدند تا صدای کفش‌های فرازنه، جان را اغوا کند. اگر همه‌ی این اتفاقات عشق نیست، پس حداقل می‌توان به‌نوعی آن را وضعیتی عاشقانه گفت. دیالوگ فیلم هم این اصل را تأیید کرده و می‌گوید که عشق من با زن دومی (فرزانه) یک وضعیت عاشقانه بود؛ وضعیت عاشقانه فقط تا شرایط عاشقانه‌ی دیگری ادامه دارد. شرایطی که آن دختر داشت همان صداهای کفش رنگانگ و نزاع با دوست‌پسرش بود و شرایط جان، همان شعر و سخنان شاعر بود.

جان هم‌خوابگی با زن اول (مریم) و زن سوم (تهمینه) را نیز بنابر آشنایی‌اش در داخل هواپیما و قصد کام‌جویی از او عشق می‌پندارد. اما بی‌ثمر ماندن کام‌جویی‌اش در آسمان در نبود هیچ‌کسی جز آن دختر، برایش سخت تمام می‌شود. همین‌طور آشنایی با تهمینه در داخل شفاخانه؛ مجموعه‌ی این‌ها را در واقع عشق می‌پندارد. در داخل هواپیما مریم می‌گوید که چه می‌نوشی؟ جان می‌گوید؛ عشق. در داخل شفاخانه، تهمینه می‌گوید که شغلت چه است؟ جان می‌گوید؛ عشق.

جان می‌کوشد تا مریم را تسخیر کند و سکس آسمانی داشته باشد ولی دختر برایش اصول تعریف می‌کند. حتا یک بوسه را از او دریغ می‌کند. موقع ترک، جان با صدای بلند می‌گوید که اگر آن روز در آسمان مرا از شراب و نرمی لبانت محروم نمی‌کردی، ضرورت نبود که در زمین به دنبالت می‌گشتم. در این‌جا عشق را نیاز و حتا ارضای مرد و زن می‌داند. برای عشق، ابد و دوامی قایل نشده، بلکه گفت که عشق زودگذر است و با  یک حادثه به‌وجود می‌آید و با یک حادثه از بین می‌رود.

آلن بدیو در کتابش نیز عشق را یک رخداد تعریف می‌کند. می‌گوید که عشق بین دو نفر اتفاق می‌افتد اما این اتفاق یا رخداد ممکن است ابدی نباشد. در این فیلم نیز به این مساله تاکیده شده و گفته است که عشق معجزه‌ی یک لحظه است. معجزه اگر خودش راهش را نیابد، با هیچ قراردادی نمی‌توان آن را ابدی ساخت. ما در عشق دایمی ناتوانیم، چون عشق شعله‌ای است کوتاه که از حوادث پیش پا افتاده شکل می‌گیرد. پس نمی‌توان با شعله‌های آتش مقابله کرد و به زندگی ادامه داد.

دختر چهارمی (ملاحت) خود هم‌زمان با سه مرد به‌شمول جان رابطه‌ی جنسی داشت. آن هم از جان الگو گرفته و تصمیم گرفت تا بر علیه خودش انقلاب کند. زمانی‌که برای هر چهار شریک جنسی‌اش، هم‌خوابگی‌اش را آشکار می‌کند، یکی از آن مردها سیلی محکمی به گونه‌ی زن می‌خواباند و فریاد می‌زند: ای فاحشه! اما زمانی‌که جان، زنان هم‌خوابه‌اش را با هم معرفی می‌کند؛ زن‌ها غمگین می‌شوند اما به فحاشی و هتک متوسل نمی‌شوند، بلکه با خونسردی به چرایی و چگونگی این اتفاق گوش می‌دهند. به نظر من، این صحنه‌ بیانگر نکته‌ی اساسی فیلم است چون رسم جهان این است که تنها به زنان فاحشه خطاب شود و نه به مردان. اگر معنای فاحشه، خوابیدن با چند نفر است؛ پس مردانی که با چندین زن می‌خوابند نیز شایسته‌ی فاحشه خوانده شدن هستند. به هر حال، فیلم سعی می‌کند که در هر چهار سوژه؛ معنای عشق را به‌دست بدهد. در سوژه‌ی اول و سوم (مریم و تهمینه) عشق را به معنای رخداد، نگاه، شهوت، تپش قلب و بی‌قراری معنی می‌کند. در سوژه‌ی دوم و چهارم (فرزانه و ملاحت) عشق را تنهایی، سرمستی، شعله آتش و از خودگذری معنا می‌کند.

اما به صورت کل در این فیلم؛ عشق معلول حوادث پیش پا افتاده است. یعنی اگر جان به آن هواپیما سفر نمی‌کرد و مریم را نمی‌دید، اگر جان آن روز در می‌خانه مست نمی‌کرد، اگر فرزانه با صدای بوت کوری‌بلندش جان را اغوا نمی‌کرد، اگر جان را اسهال نمی‌گرفت و به شفاخانه نمی‌رفت و تهمینه را نمی‌دید، اگر تهمینه نمی‌گفت که شغلت چه است، اگر تهمینه نمی‌گفت که من شعر را علاقه دارم، اگر تهمینه نمی‌گفت که عشق جز اتفاق، معنایی ندارد، اگر تهمینه نمی‌گفت که نه دل بستن دو دلداده، چیز را به جهان اضافه می‌کند و نه جدایی دو دلداده چیزی را از جهان کم می‌کند و اگر آن روز تهمینه نمی‌گفت که عاشقی به عشق دوام داشته باشد و نه به وفاداری؛ آن موقع نه عشقی بین جان و مریم، فرزانه، تهمینه و ملاحت درمیان بود و نه جدایی اتفاق می‌افتاد. در یک کلام، انسان‌ها زاده‌ی تنهایی‌اند و مجبور هستند تنها زندگی کنند یا به عشق‌های زودگذر خو بگیرند.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.