هیچ‌چیزی عیان‌تر از مجسمه‌ی مرد متفکر اثر اگوست رودن سرشت انسانی وجود ما را به نمایش نمی‌گذارد: تفکر. در حالی‌که هیچ بر تن و چیزی در کف نداریم. مجسمه‌ی رودن آغاز و حال انسان را بر تن سنگ تراشیده است و چه بسا که سرنوشت و غایت را نیز: سرگردانی در کوی اندیشه‌ها، اگر با تساهل چنین معنایی را نیز برای تفکر قایل شویم. چرا که تا کنون واپسین اندیشه بر ما رونما نشده؛ همان که حقیقت می‌خوانیم و قابلیت گردآوردن همه را دارد. تفکر اما، عمر انسان است. چنان‌که مولانا نیز آورده است: «ای برادر تو همان اندیشه‌ای / مابقی تو استخوان و ریشه‌ای». این تمامیّت به‌قدر دو هزار و شش‌صد سال تلاش بشر برای فهم؛ به فلسفه انجامیده است.

اکنون با شک نزدیک به یقین می‌دانیم که انسان از تماشا و درک پدیده‌ها و جهان به حیرت می‌آمده و هنوز هم چنین است. بی‌نشانه‌ها همواره تفکربرانگیز بوده‌اند و منجر به خلق سنت و رشته‌های مختلف علمی شده‌اند. علمی که امروز در پی آنیم؛ همان شیوه‌ی جهان‌بینیِ یونانیان باستان است، شیوه‌ی آنان برای درک جهان. در واقع علمی اندیشیدنِ امروز به‌معنای تفکر به‌سیاق یونانیان است. اما، پرسش‌های بنیادین این رشته هنوز همان است که یونانیان باستان پی ریخته‌اند. پرسش‌هایی با نمود عادی که در میان مکث بین مشغله‌های عادی به ذهن‌مان می‌رسند، پرسش‌هایی که در حالت عادی به آن‌ها نمی‌اندیشیم. در مورد هر جنبه‌ای از زندگی ما ممکن است این اتفاق بیافتد.

برای نمونه، در سیاست پیوسته درباره‌ی مقولاتی مانند «آزادی»، «برابری»، «عدالت اجتماعی» و جز این‌ها حرف‌هایی بین مردم رد و بدل می‌شود. اما گاهی کسی پیدا می‌شود و می‌پرسد: «خُب، ولی واقعاً مقصود ما از آزادی چیست؟ همچنین از برابری چه منظوری داریم؟». این قبیل پرسش‌ها چه بسا برای آدم مایه‌ی دردسر شود. کسی ممکن است بگوید: «آزادی و برابری که با هم وفق نمی‌دهد. اگر هر کس آزاد باشد هرطور که می‌خواهد زندگی کند، آیا به‌طور حتم نتیجه این نخواهد شد که آدم‌ها در وضعیت‌های متفاوت و نابرابر به‌سر برند؟ و آیا جلوگیری از این وضع جز با مداخله‌ی دولت، ممکن است؟ و اگر چنین است پس درست نیست که بگوییم ما طرفدار آزادی و برابری هستیم و به همین حد بسنده کنیم». هرگاه حرف‌هایی از این قبیل به‌میان آمد، تفکر فلسفی آغاز شده است. در این نمونه گوینده به سراغ فلسفه سیاسی رفته است.

هر عرصه‌ای از فعالیت‌های بشری فلسفه‌ای دارد که به مفاهیم، اصول و روش‌های آن عرصه یا رشته می‌پزدازد. بنابراین فلسفه‌ی علم داریم و فلسفه دین، فلسفه‌ی هنر و همین‌طور دیگر بخش‌ها. بهترین کارورزان هر رشته، تقریبا همیشه دلبسته‌ی فلسفه آن‌ رشته‌اند. این دسته از افراد در پی فهم و درک ژرف‌تری از مفاهیم‌اند و می‌خواهند معنای آن را از ابعاد گوناگون بسنجند و ارتباط آن مفهوم را با دیگر مفاهیم روشن سازند.

حالا چرا فلسفه؟ وقتی بیش‌تر کسان، مطالعه و پرداختن به آن را آب در هاون کوبیدن می‌ دانند. زیرا معتقدند مشغله‌ی فلاسفه جز این نیست که بنشینند و بر سر معنای کلمات بحث ناق به‌راه بیاندازند. با این‌که در جامعه‌ی ما کمتر کسی شایسته‌ی فیلسوف شمرده شدن است، چرا باید از ضرورت به فلسفه دم برآورد؟ چرا باید مفروضات زندگی و باورهای جامعه خویش را به‌چالش کشاند؟ سوالاتی که ظاهراً از پرسش‌های اساسی فلسفه بسیار دورافتاده‌اند اما از یک قماش هستند.

به‌صورت نسبی، چنان‌که می‌نماید در ذهن بیش‌تر افراد جامعه‌ی ما پدیده‌ها و وقایع همان‌اند که در بیرون هستند؛ ما هیچ‌گونه تز و سنتزی به‌دست نمی‌دهیم. به‌عبارتی در برقراری رابطه میان پدیده‌های عینی ـ اجتماعی و اندیشه‌ها ناتوانیم. در نتیجه، با استناد به دسته‌بندی آگوست کنت از سیر تاریخی جوامع؛ دست به دامن متافیریک می‌شویم، تاویل ما از جهان در چنین حالتی منفعلانه بوده و چشم و گوش ما پذیرای حرف غیر می‌شود. ما ـ همچون سوبژکیتیویته ـ کمترِقریب‌به‌هیچ اراده می‌ورزیم و علل وقایع را در اموری مابعدالطبیعی می‌جوییم. با مشاهده‌ی جریان‌های سیاسی و اجتماعی به آسانی می‌توان فهمید که ما چنان‌که کانت گفته جرات اندیشیدن را از دست داده‌ایم و تبدیل به موجوداتی برای موج‌سواریِ موجوداتی چند دیگر شده‌ایم.

اما با تفکر که عملی انسانی و زمینی است و از سوی‌ دیگر محور فلسفه‌ورزی، ما این‌جهانی اندیشیده و این‌جهانی به هستی و پدیده‌هایش می‌نگریم. دیگر ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت چنان‌که باید و شاید نقاش ازل تا ابد نیستند. ولی در جامعه‌ی ما حلقه‌ی مفقوده در زنجیره‌ی پویایی همین اندیشیدن است که میدان را خالی گذاشته و رهبرپروری، تقلید، عادت و احساسات در گستره‌ی عموم جولان می‌دهند. اندیشه و در پی آن نگرش انتقادی، بازخیزی به‌سوی اصالت و آن‌چه هستیم می‌باشد؛ همان‌طور که یاران فرانکفورت با نظریه‌ی انتقادی خویش مرزهای تفکر بشری را پیش کشاندند و مراجعه به عقلانیت یونانی را سدّ راه توحش افسارگسیخته‌ی فاشیسم کردند.

در چنین وضعیتی است که به فلسفه ضرورت می‌افتد؛ جرات‌ورزیدن به اندیشیدن و قبول مسوولیت خویش. همین روشن کننده‌ی ماهیت فلسفه است و تاییدی بر باور گادامر مبنی بر علم ندانستن فلسفه. چرا که فلسفه گرزان‌تر از آن است که به دام پیش‌بینی بیافتد. فلسفه همواره در مراجعه است؛ به اصالت انسانی؛ جهانی آزاده و فارغ از سلسله‌مراتب و انحصار ثروت و منابع. فلسفه سبکی برای زیستن است و براندازی عادت و سرنهادن به بت‌های زمینی و آسمانی. انسان مادامی که تاریخ را به‌پیش می‌راند، ضرورت دارد تا چشمی به پیرامون هستی خویش داشته باشد تا سربه‌زیری از وی انسانی در بند نسازد. این چشم فلسفه است؛ آن‌چه که جان‌ها را بر ضد باورها می‌شوراند و همین شوراندن، انکارِ عادت و طریقت بودن فلسفه است.

ما با متن چه می‌کنیم؟ اما پیش از این، آیا ما متنی گران‌سنگ که شایسته‌ی برخورد و تعامل باشد تولید می‌کنیم؟ جواب را باید در «کمترِ قریب‌به‌هیچ» جست. با کنار نهادن بازاری و فیسبوکی‌شدن متون، با کمتر متنی  اعم از رمان و داستان تا تحلیل و مقاله سر می‌خوریم که به مسایل بنیادین وجودی و اجتماعی ما پرداخته باشند. هر چه هست، بهره و وجود از روزمرگی و عامه‌پسندی برده و تلاش و گذری بر سطوح و لایه‌های رویی وجودی و زندگی انسانی ماست. نبود تولید متن سبب سطحی‌شدن مخاطبین و حاضرطلبی مخاطبین شده است، کمتر کسی تن به رفتن به ژرفنای پدیده‌ها می‌دهد.  روی همین ملحوظ است که ضرورت به فلسفه ضرورت می‌افتد. تا اندیشه آغاز شده و به خلق متن بیانجامد. آن‌چه که در فلسفه‌ی معاصر هرمنوتیک بر محور آن می‌چرخد.

اما آیا ما می‌اندیشیم؟ که به فلسفه ضرورت داشته باشیم؟ از قرار معلوم این دو یک جفت لازم و ملزوم توأم هستند؛ با این‌که منطق سلسله‌ای زمانی برای‌شان حکم می‌کند اما واقعیت حضور توأمان آن‌ها را می‌نمایاند. اما آن‌چه که امروز در جامعه شاهدیم، حاکی از غربت اندیشه و کالایی شدن آن است. فلسفه ما را به بازاندیشی در ساختار و ماهیت باورهای‌مان رهنمون می‌شود. بازاندیشی‌ای برای غایت انسانی.

از طرف دیگر، برخلاف باور عام، فلسفه براندازی یک باور نیست؛ بلکه سنجش باور است و جسارت نقد و نسخ آن می‌باشد. انسان اندیشه‌ورز ـ فلاسفه جسارت آن را دارند تا باورهای کهنه و گندیده را به‌دور افکند و با تکیه بر عقل و ایستادن بر تلّی از اندیشه‌ها و داشته‌های ـ میراث ـ بشری، مناسب‌ترین اندیشه را برای انسان عصر خویش جسته و به‌قول افلاطون رهی به فرزانگی بگشاید. فرزانگی‌ای که در بیتی از بیدل خلاصه می‌شود: «ساز من آزادگی، آهنگ من آوارگی / از تعلق تار نتوان بست قانون مرا».

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.