زخم‌های دموکراسی؛ تئودور آدورنو و بحران لیبرالیسم

Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on print

آدورنو فعال سیاسی نبود، اما آشکارا منتقد سیاست‌های لیبرالِ سال‌های بین دو جنگ بود و او و هم‌دانشگاهیان همفکرشْ خانه‌ای فراخور در انستیتیوت تحقیقات اجتماعی بر پا کردند که در بین دانشجویان در فرانکفورت به «کافه مارکس» معروف بود. در آن‌جا آن‌ها حتی انتزاعی‌ترین بینش‌های فلسفی خود را در زمینه‌ی مشکلات عینی در تاریخ و جامعه تدوین کردند و صرف نظر از این‌که چقدر از آجندای مارکسیستی یا نیومارکسیستی بنیانگذاران انستیتیوت منحرف شدند، درکی دیالکتیکی از رابطه‌ی فلسفه و تجربه‌ی زیسته، موضوع ثابتی در کار آن‌ها باقی ماند.

در ۶ آپریل ۱۹۶۷، تئودور و. آدورنو دعوت «انجمن دانشجویان سوسیالیستِ» دانشگاه وین را برای سخنرانی درباره‌ی «ابعاد افراط‌گرایی جناح راست جدید» پذیرفت. این موضوع، فوریت ویژه داشت: «حزب دموکرات ملی»، گروه نئوفاشیستی که به‌تازگی در آلمان غربی تاسیس شده بود، روزبه‌روز از محبوبیت و شهرت بیشتری برخوردار می‌شد و به‌زودی از آستانه‌ی ۵ درصدی رسمی لازم برای کسب نمایندگی در هفت پارلمان ایالتی آلمان عبور می‌کرد. در اروپای پس از جنگ جهانی دوم، آدورنو نه‌تنها به‌خاطر نوشته‌های فلسفی و فرهنگی‌اش بلکه به‌دلیل تحلیل‌هایش از گرایش‌های فاشیستی که هنوز در نظم به‌اصطلاح لیبرال‌دموکراتیکِ غرب کاپیتالیست دوام آورده بود، بسیار مورد احترام بود و دانشجویان و فعالان سوسیالیست که در وین گرد آمده بودند، مشتاق شنیدن افکار او بودند.

این سخنرانی، گرچه مختصر بود، به موارد خاص احیای نئوفاشیسم در آلمان غربی پس از جنگ پرداخت و به این پرسش کلی پرداخت که فاشیسم چیست و چگونه باید درباره‌ی چالش‌های دموکراسی لیبرال که از راست افراطی ناشی می‌شود، فکر کنیم. آدورنو استدلال کرد که دموکراسی‌های لیبرال ذاتاً شکننده‌اند؛ آن‌ها دچار تناقضات‌اند و در برابر سوءاستفاده‌ی سیستمیک آسیب‌پذیرند، و آرمان‌های اعلام‌شده‌ی آن‌ها در عمل چنان زیاد نقض می‌شوند که خشم، مخالفت و میل شدید به راه‌حل‌های برون‌سیستمی را برمی‌انگیزاند. آن‌هایی که از دموکراسی دفاع می‌کنند باید با نابرابری‌های مداوم که این خشم را ایجاد می‌کنند و مانع تبدیل‌شدن دموکراسی به آنچه ادعا می‌کند، می‌شوند، مواجه گردند.

این سخنرانی که به‌تازگی از یک نوار ضبط‌شده پیاده شده است و اکنون نسخه‌ی انگلیسی آن زیر عنوان «ابعاد افراط‌گرایی جناح راست جدید» منتشر شده است، ما را به یاد درگیری سیاسی آدورنو در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ می‌اندازد. این سخنرانی هم‌چنین باید به‌عنوان تصحیح تصور غلط عمومی از سوی آدورنو -به‌عنوان فیلسوفِ ظلمت بی‌پایان و منفیت (negativity)، که به آنچه گئورگ لوکاچ با تمسخر «گراند هتل مغاک» توصیف کرد، پناهنده شد- عمل کند. پس از سال‌ها تبعید در ایالات متحده و بازگشت به فرانکفورت، آدورنو خود را نه‌تنها به فلسفه، که همچنین به بازسازی جمهوری فدرال آلمان، وقف کرد و مرتب، حضوری و از طریق رادیو، صحبت می‌کرد و مخاطبانش را به پذیرش آرمان‌های دموکراتیکِ خودنکوهی، آموزش و پرورش، و روشنگری تشویق می‌کرد.

برای کسانی که ظهور مجدد جنبش‌های اقتدارگرایانه در سراسر جهان را درک می‌کردند، موج اولیه‌ی شور و شوق نئوفاشیستی در اواسط دهه‌ی ۶۰ آلمان غربی، ممکن به‌عنوان تأیید هوشیارانه‌ی ادعای آدورنو به‌کار رود مبنی بر این‌که جنبش‌های فاشیستی برای لیبرال‌دموکراسیْ نه استثنایی، که نشانه‌های داخلی و ساختاری شکست و ناکامی آن هستند. این بینش -که حتی ممکن است ما آن را بن‌مایه‌ی اصلی ارزیابی دیالکتیکی مکتب فرانکفورت از فاشیسم بدانیم- بدون تردید بد فهمیده شده است؛ نه لزوماً فقط از سوی مدافعان محافظه‌کار، که نیروهایی را که اکنون دموکراسی را تهدید می‌کنند، توانمند می‌سازند. برخی از منتقدان چپ، تمایلی به دیدن فاشیسم به‌عنوان تهدیدی دیرپا ندارند، اما آن را به گذشته‌ای بلاموضوع محدود می‌کنند و ترس از تجدید حیاتِ آن را به‌عنوان نشانه‌ی هیستری لیبرال کنار می‌گذارند. هر کسی که آدورنو را خوانده باشد، می‌داند که این برداشتْ دقیق نیست. خوانش سخنرانی او در دوران کنونیِ احیای نئوفاشیسم، می‌تواند به ما کمک کند تا قدرت ماندگار ادعاهای او را درک کنیم.

از میان بسیاری از بازنمایی‌های نادرست درباره‌ی آدورنو، که در میان منتقدان چپ و کوته‌فکران راستْ دست‌به‌دست می‌شود، شاید ماندگارترین آنْ این تصور باشد که او آدم ثروتمندی بود که ترجیح می‌داد در ساخته‌های غامض مدرنیسمِ بالا خوش بگذراند و تاب یا استعداد ناچیزی در سیاست عملی داشت. داستان واقعی آدورنو پیچیده‌تر است. آدورنو در ۱۹۰۳ در فرانکفورت زاده شد و در یک خانواده‌ی طبقه‌ی متوسط ​​بزرگ شد. پدرش، یک تاجر شرابِ یهودی‌تبار، دارای زندگی آسوده‌ای بود، اما به‌سختی می‌شد او را ثروتمند قملداد کرد.

«تدی» جوانْ آموزش‌های جدی موسیقی را از مادر و عمه‌اش، که هردو موسیقی‌دان‌های چیره‌دستی بودند، دریافت کرد. اما او هم‌چنین به‌سمت فلسفه‌ی مدرن و اندیشه‌ی اجتماعی -آثار کلاسیک (کانت و هگل) و آثار عصیان‌گران (کیرکگارد، مارکس، نیچه و فروید)- کشانده شد که آن‌ها را به سبکی که ویژه‌ی خودش گردید، خواند؛ آثارشان را مقابله می‌کرد و تناقضات آن‌ها را نشان می‌داد، تا جایی‌که دکترینِ ثابت به یک دیالکتیک بی‌پایان تبدیل می‌شد.

آدورنو پس از ختم آموزش‌های ثانوی، وارد دانشگاه فرانکفورت شد و در آن‌جا غرق فلسفه شد و درباره‌ی پدیدارشناسی و روان‌کاوی هوسرل نوشت. در آن‌جا بود که با ماکس هورکهایمر آشنا شد، که به‌زودی ریاست انستیتیوت تحقیقات اجتماعی (به‌اصطلاح مکتب فرانکفورت) را به عهده می‌گرفت، و وارد حلقه‌ای از روشنفکران چپ‌گرا و منتقدان اجتماعی، به‌شمول والتر بنیامین، گردید. بنیامین به آدورنو انگیزه داد تا تیغ نقدش را تیز کند و آن را بی‌رحمانه در جزئیات سرمایه‌داری و زندگی مدرن به‌کار بَرَد. اولین کتاب آدورنو، مطالعه‌ی کی‌یِرکِگارد، از لحاظ سبک و روشْ تا آن‌جا شبیه به مطالعه‌ی بسیار دشوارِ بنیامین درباره‌ی درام باروک آلمان بود که گرشوم شولم مورخ، آشنای هردو، آن را نوعی سرقت ادبی نامید.

آدورنو فعال سیاسی نبود، اما آشکارا منتقد سیاست‌های لیبرالِ سال‌های بین دو جنگ بود و او و هم‌دانشگاهیان همفکرشْ خانه‌ای فراخور در انستیتیوت تحقیقات اجتماعی بر پا کردند که در بین دانشجویان در فرانکفورت به «کافه مارکس» معروف بود. در آن‌جا آن‌ها حتی انتزاعی‌ترین بینش‌های فلسفی خود را در زمینه‌ی مشکلات عینی در تاریخ و جامعه تدوین کردند و صرف نظر از این‌که چقدر از آجندای مارکسیستی یا نیومارکسیستی بنیانگذاران انستیتیوت منحرف شدند، درکی دیالکتیکی از رابطه‌ی فلسفه و تجربه‌ی زیسته، موضوع ثابتی در کار آن‌ها باقی ماند.

آدورنو و بسیاری از همکارانش در مکتب فرانکفورت، که در ۱۹۳۳ به‌اجبار تبعید شدند، سرگرم فاشیسم، به‌عنوان یک موضوع تحقیق فرهنگی و جامعه‌شناسی، شدند. در واقع، نظریه‌ی انتقادی از این آزمون دشوار بیرون آمد. آدورنو و سایر اعضای مؤسسه تلاش کردند تا توضیح دهند که چگونه فاشیسم مستولی می‌شود، چگونه در انتخابات دموکراتیک به حوزه‌های مختلف انتخاباتی متوسل می‌شود و چگونه، پس از رسیدن به قدرت، دولت را دگرگون می‌کند. اگرچه آدورنو به‌ندرت از تحلیل فلسفی به تحلیل نهادی فرود آمد، اما با همکارانش در این عقیده اشتراک نظر داشت که فاشیسم فقط یک مسأله‌ی آلمانی نیست، بلکه مسأله بشریت است؛ آسیبی است که تمام جوامع مدرن را تهدید می‌کند و فقط با ابزارهای چندرشته‌ای، که ترکیبی از علوم سیاسی، جامعه‌شناسی و حتی روان‌شناسی است، قابل توضیح است. این تلاش‌ها این خطر را به همراه داشت که در استفاده از چنین روشی، فاشیسم خاص‌بودگی‌اش را از دست دهد، و در یک مصیبت جهانی با چند مشخصه‌ی متمایز از زمان و مکان، بزرگ‌نمایی شود. با این‌حال، آدورنو و همکارانش در شاهکارشان، تمرکز خود را بر آنچه او نقد «موشکافانه» (micrological) می‌خوانْد، و یک [رابطه‌ی] دیالکتیک بین عام و خاص را حفظ کردند.

این تأکید بر خاص، زمانی بلافاصله آشکار می‌شود که ما توجه خود را از کلاسیک‌های بلندپرواز و نظری، مانند دیالکتیک روشنگری، از آدورنو و هورکهایمر، به کارهای تجربی‌تری مانند مطالعات نازیسم از فرانتس نویمان و اوتو کرشهایمر -اعضای مکتب فرانکفورت، که امروزه اغلب اوقات از کنار نام‌شان سرسری عبور می‌شود اما آثارشان روزگاری در مرکز برنامه‌ی ضد فاشیستی مؤسسه قرار داشتند- تغییر دهیم. هم‌چنین نباید از مطالعاتی در روان‌شناسی اجتماعی، مانند شخصیت اقتدارگرا و تجربه گروهی (Group Experiment) غفلت کرد. در این آثار، آدورنو و پژوهشگران همکارش داده‌های کمی و کیفی را برای دستیابی به درکی جامع از پتانسیل فاشیسم در شهروندان دموکراتیک، جمع‌آوری و تحلیلْ و روان (psyche) را موشکافی می‌کنند، اما هرگز از این توجه به نکته غافل نمی‌شوند که اقتدارگرایی به روان‌شناسی فردی قابل کاهش نیست، بلکه در نهایت شرایط عینی جامعه‌ی مدرن را منعکس می‌کند. مقیاس F مشهور، که در ۱۹۵۰ معرفی شد، به‌عنوان مقیاسی برای روندهای گسترده -مثل متعارف‌گرایی، سخت‌گیری، و دشمنی با تخیل- طراحی شده بود که وعده داد توضیح دهد که چرا سوژه‌های مدرن ممکن است به‌سمت فاشیسم کشیده شوند یا تدابیر انتقادی کمی برای مقاومت در برابر آن دارند.

اکنون با خوانش شخصیت اقتدارگرا و تجربه گروهی، تحت تأثیر غنای جزئیات تجربی، و آمادگی آن برای تشخیص تمایلات اقتدارگرایانه نه‌تنها در نهادهای سیاسی خاص بلکه در معمول‌ترین ویژگی‌های زندگی روزمره، قرار می‌گیریم. در این مطالعات استدلال می‌شود که فاشیسم شر متعالی یا آسیبی نیست که یک راه‌حل ساده برای آن وجود داشته باشد. فاشیسم چیزی بسیار تأمل‌برانگیزتر و هراس‌آور است: ویژگی پنهان اما فراگیر مدرنیته‌ی بورژوازی. با این تعریف گسترده‌شده، به‌سختی می‌توان به شکست فاشیسم در پایان جنگ دل بست. در آن سخنرانی ۱۹۵۹، آدورنو این نکته را صریح بیان کرد: «گذشته‌ای که انسان می‌خواهد از آن گریز بزند، هنوز با قوت تمام زنده است».

از نظر آدورنو، پایداری ژرف‌تر فاشیسمْ غیرقابل انکار است. صدها و حتی هزاران مقام سابق حزب نازی موفق شده بودند از تحقیق درباره‌ی رفتارهای خود در جریان جنگ جلوگیری کنند و بی هیچ‌گونه تعلیق و انقطاع کارشان را در جمهوری فدرال آلمان ادامه دهند. اما به‌گفته‌ی او، فاشیسم نیز از «وضعیت عمومی جامعه» ناشی شده است. دموکراسی لیبرال در خود انگیزه‌ای برای استانداردسازیِ برآمده از شکل کالا داشت که ابژه‌ها و نیز سوژه‌های انسانی را به اقلامِ برای مبادله فرو می‌کاست. افراد، که از دگرسانی‌های خود تهی شده بودند، به توده‌ای فاقد اندیشه تبدیل شدند که از اندیشه واقعی مقاومت نفرت داشتند و آماده برای تسلیم بودند. اگر فاشیسم فقط به‌عنوان نقطه‌ی مقابل لیبرالیسم -یک عامل بیماری‌زای عجیب و غریب که از خارج آمده است- دیده شود، هرگز قابل حل و یا شکست نیست. این ماده، نه از عناصر کم‌یاب، بلکه از فلزات پایه تشکیل شده است که مصالح جهان مشترک ما را می‌سازد. در یک سخنرانی در سال ۱۹۵۹، آدورنو اظهار داشت: «من بقای ناسیونال سوسیالیسم در درون دموکراسی را بیش از بقای گرایش‌های فاشیستی علیه دموکراسیْ تهدیدآمیز می‌دانم».

این فهم از فاشیسم به‌عنوان چیزی درونیِ (نه بیگانه با) لیبرال دموکراسی، ممکن است سرگذشت آدورنو را نیز منعکس کند. حتی قبل از ظهور هیتلر و نازی‌ها، او از خشونت نهفته‌ای که در رگ‌های جامعه‌ی بورژوایی جریان داشت، آگاه بود و در سال‌های بعد خجالت نمی‌کشید که حتی از اتفاقی‌ترین خاطرات به‌عنوان مدرک کار گیرد. او در مجموعه‌ی پاره‌گفتارهایش پس از جنگ، اخلاق صغیر، قلدرهای حیاط مدرسه‌ی دوران کودکی‌اش را به‌یاد آورد و نوشت: «پنج میهن‌پرستی که به یک هم‌مدرسه‌ای‌شان حمله کردند، او را کتک زدند و هنگامی که او نزد معلم شکایت کرد، او را به‌عنوان یک خائن به کلاس بدنام کردند- آیا آن‌ها همانند کسانی نیستند که زندانیان را برای تکذیب ادعاهای بیگانگان مبنی بر شکنجه‌ی زندانیان شکنجه می‌کردند؟» این اشاره ممکن است نادرست به نظر برسد، اما تنها در صورتی که فرد به این حیله و توهم وفادار باشد که نازیسمْ سیاست عالی و بی هیچ ریشه‌ای در رفتارهای روزمره بود. آدورنو که شاهد ظهور نازی‌ها بود، چنین توهماتی را در سر نداشت. مدت‌ها قبل از آن‌که نازی‌ها قدرت را به‌دست گیرند، آدورنو در چنگ یک «ترس ناخودآگاه»، از این‌که آینده آبستن فاجعه‌ای است، گرفتار شده بود.

و فاجعه آمد. وقتی نازی‌ها به قدرت رسیدند، قوانین جدید رایش سوم آدورنو را به تبعید وادار کرد. آدورنو ابتدا تلاش کرد کار خود را دوباره در آکسفورد آغاز کند، سپس بی‌خیال این تلاش شد و به هورکهایمر و سایر همکارانش از مؤسسه در ایالات متحده پیوست. والدین‌اش فقط با شانس اندکی توانستند زنده بمانند. آن‌ها، که پس از اقامت‌گزینی فرزندشان در نیویورکْ در آلمان ماندند، در جریان موجی از آزار و شکنجه‌ای که به‌دنبال «شب شیشه‌های شکسته» (همه‌کشی تحت حمایت دولت علیه کسب‌وکار و خانه‌های یهودیان)، به راه افتاد، دستگیر شدند. پدرش مورد ضرب و شتم قرار گرفت و از ناحیه‌ی چشم آسیب جدی دید و دفاتر شرکت خانوادگی غارت و مصادره شدند؛ دولت می‌توانست به‌سادگی دارایی‌های یهودیان را مطالبه کند. سرانجام والدینش آزاد شدند، هرچند این تجربه آن‌ها را شوکه کرد. آن‌ها از طریق کوبا به ایالات متحده گریختند، اما شبح فاشیسم هم‌چنان در تعقیب این خانواده بود.

چنین تجاربی آدورنو را با حسی درونی‌ای درگیر کرد که فاشیسم فقط یک فُرم سیاسی نیست بلکه گونه‌ای از سیر قهقرایی (رگرِسیون) است، هبوط خشونت‌آمیز به شیوه‌های قدیمی رفتار جمعی که صرفاً با توسل به مقوله‌های انسان‌شناسی و روان‌کاوی قابل درک است. مقاله‌ی فروید، «روان‌شناسی گروهی و تحلیل ایگو»، او را به این باور وا داشت که گروه‌های انسانی در برابر تغییرْ مقاومت غریزی و نسبت به اقتدارْ میل وافر نشان می‌دهند. فروید نوشت که این گروه «می‌خواهد تحت حاکمیت و ستم باشد»، و قهرمانانش را نه برای روشنگری، بلکه «برای قدرت، یا حتی خشونت» می‌دانند. آدورنو از روان‌کاوی همچنین این درس مهم را گرفت که مایه‌گذاری (cathexis) بین یک گروه و رهبر آن اساساً لیبیدویی است، نه عقلانی، و هر گونه تلاش برای توضیح سیاست‌های توده‌یی صرفاً از نظر نهادی یا به‌عنوان تجلی منافع منطقی شخصی، فاکتورهایی اساسی‌ای را، که استبداد را به فریبی پایدار تبدیل می‌کند، نادیده می‌گیرد.

تجزیه و تحلیل فاشیسم به‌عنوان یک تهدید همیشگی در درون لیبرال‌دموکراسی یک موضوع تکراری در کار آدورنو است. این، درباره‌ی شخصیت اقتدارگرا و آزمایش گروهی و در سخنرانی‌های عمومی که پس از بازگشت به آلمان ایراد کرد، صادق است. او از ظهور سازمان‌های نیوفاشیست، مانند حزب دموکراتیک ملی به‌شدت نگران بود، زیرا این، از نظر او، نشانه‌ی این بود که روح فاشیسم قدیمی هرگز به‌طور واقعی از بین نرفته است. او به همان اندازه از این واقعیت نگران بود که مردم علاقه‌ی زیادی به تعهد به روند دشوار «پرداختن به گذشته» نشان ندادند. او در سخنرانی‌هایش، اگر نه در فلسفه‌ی منتشرشده‌اش، با وضوح و اصرار اخلاقی به این نگرانی‌ها پرداخت. سخنرانی ۱۹۶۷ در مورد افراط‌گرایی راست جدید تنها یک نمونه‌ی ساده ​​و نسبتاً کوتاه از این کار است، اما این سخنرانیْ ماهرانه بیان‌گر دیدگاه کلی او است که فاشیسم هرگز شکست نخورده است، بلکه در لایه‌های روزمره‌ی ساختار اجتماعی و رفتارهای شخصی قرار دارد و باید همیشه از نو با آن مبارزه شود.

در آن سخنرانی، آدورنو نسبت به نگرش صرفاً «تماشاگرمآبانه» به وقایع اخیر هشدار داد، گویی که سیاستْ مجموعه‌ای از پدیده‌های طبیعی است، «مانند گردبادها یا فاجعه‌های آب‌وهوایی». اتخاذ چنین موضعی، به‌گفته‌ی او، پیشاپیش نشانه‌ی استعفا است، گویا شخص می‌تواند خود را به‌عنوان یک سوژه‌ی سیاسی نادیده بگیرد. او اظهار داشت: «این‌که چیزها چگونه پیش بروند و مسئولیت در برابر این‌که چگونه پیش بروند، در نهایت امر بر عهده‌ی ماست».

در بهار ۱۹۶۷، تعداد کمی از چپ‌ها نسبت به چشم‌انداز دموکراسی واقعی در آلمان غربی خوش‌بین بودند. از زمان تأسیس در ۱۹۴۹، آلمان غربی در چنگال اتحادیه دموکرات مسیحی و کنراد آدناور -محافظه‌کار پروپاقرص که وقتی صدراعظم کشور شد، ۷۳ ساله بود- باقی مانده بود. جانشین او، سیاستمدار دیگری از اتحادیه دموکرات مسیحی، لودویگ ارهارد، شد که در ۱۹۶۶ با همکارش، کورت گئورگ کیزینگر، جایگزین شد. کیزینگر با «حزب سوسیال دموکرات» که به‌تازگی تجدید سازمان یافته بود، دولت ائتلافی تشکیل داد.

تجدید حیات حزب سوسیال دموکرات ممکن مانند نیم‌نگاهی به نور به نظر رسیده باشد. اما در ۱۹۶۶ و ۱۹۶۷، زمانی که رکودی اقتصادیْ «معجزه‌ی اقتصادی» معروف آلمان غربی را به تحلیل برد، آلمان غربی اولین شکست بزرگ‌اش را متحمل شد. در اوایل ۱۹۶۷، بیکاری دستکم به نیم از میلیون نفر افزایش یافت و زمانی‌که حزب حاشیه‌ایِ دموکرات ملی شروع به رشد کرد، عضویت آن در ۱۹۶۸ افزایش پیدا کرد.

حزب دموکرات ملی به‌هیچ‌وجه اولین حزب راست افراطی نبود که در آلمان غربی پدیدار شد. حزب رایش سوسیالیست، گروهی که ادعا می‌کرد نئونازیست‌اند، پس از جنگ تاسیس شد اما در ۱۹۵۲ بسته شد. حزب رایش آلمان و گروه‌های وابسته به‌دنبال آن ظاهر شدند، اما در اواسط دهه‌ی ۶۰ حزب رایش منحل شد. با این وجود، حزب دموکرات ملی بسیاری از رهبران و اعضایش را از گروه‌های قدیمی‌تر جذب کرد و تهدید بسیار بزرگتری را ایجاد کرد. آدولف فون تادن، نجیب‌زاده برجسته‌ای که در زمان جنگ یک نازی فعال بود، افسار قدرت حزب را در دست گرفت. گرچه او در ابتدا رئیس رسمی حزب نبود، پس از مبارزات داخلی، در ۱۹۶۷ کنترل حزب را بدست آورد. در نشست‌های محلی و زمانی‌که مطمئن می‌شد رسانه‌های ملی مطلع نمی‌شوند، حزب دموکرات ملی علیه «یهودیت بین‌المللی و مطبوعات یهودی» جبهه می‌گرفت و اصرار می‌داشت که رایش سوم هیچ جنایتی علیه بشریت مرتکب نشده است. آن‌ها ادعا می‌کردند که نازیسم از سوی «بهترین عناصر آلمانی» حمایت شده بود و اکنون این مأموریت حزب دموکرات ملی بود که مردم را از سرافگندگی ملی‌شان رهایی بخشد و آلمان را دوباره بزرگ بسازد. در ۱۹۶۶، این حزب به لندتاگ‌ها، یا پارلمان‌های منطقه‌ای، در هسن و بایرن ورود پیدا کرد و به نظر می‌رسید که برای ورود به پارلمان‌های دیگر در سراسر آلمان غربی آماده‌ی پیروزی است.

برای آدورنو، حزب دموکرات ملی بعضی از گرایش‌هایی را که او در کارهای قبلی‌اش در مورد فاشیسم و ​​اقتدارگرایی مورد بررسی قرار داده بود، نشان می‌داد و او ظهور آن را در یک زمینه‌ی جهانی، که تمایزهای هویت ملی اهمیت و اعتبار سیاسی خود را از دست می‌داد، مورد ملاحظه قرار داد. احزابی مانند حزب دموکرات ملی، که با یک ناسیونالیسم «بیمار» در عصر بلوک‌های ابرقدرت‌ها جان می‌گیرند، «دقیقاً هنگامی‌که وضعیت عینیْ جوهره و ماهیت آن‌ها را از آن‌ها سلب می‌کند، سرشت شیطانی و کاملاً مخرب خود را به خود می‌گیرند». به‌طور متناقضی، این عنصر ناواقع‌بودگی ممکن است متمایزترین ویژگی فاشیسم باشد: سیاست را از محتوای آن تهی می‌سازد و آن را به صرفْ گردش پروپاگندا تقلیل می‌دهد. فاشیسم قدیمی و جدید در استفاده‌ی ماهرانه از پروپاگندا، بدون هیچ هدف والاتری، شبیه استند، گویی که تنها هدفْ کمالِ روانشناسی توده به‌خاطر خود آن است. آدورنو می‌گفت: «در فاشیسم هیچگاه نظریه‌ای واقعاً و کاملاً مدَون وجود نداشته است». در عوض، فاشیسمْ سیاست را از هرگونه معنای والاتری تهی می‌سازد، و آن را به قدرت محض و «سلطه بی قید و شرط» تقیل می‌دهد.

چنین ملاحظاتی به توضیح این‌که چرا جنبش‌های فاشیستی چنین انعطاف‌پذیری در ایدئولوژی یا آنچه آدورنو «عمل فاقد اندیشه» (conceptless praxis) می‌نامد، کمک کرد. فاشیسم که از جامعه‌ای هم‌نوا (conformist) -که ظرفیت مقاومت را تضعیف کرده بود- سر برآورده بود، بیشترْ رادیکالیزه‌کردن جامعه‌ی مدرنْ با ویژگی‌های خودش -سرد، سرکوب‌گر، فاقد اندیشه- بود تا یک فُرم سیاسی متمایز. بنابراین، فاشیسم از نظر آدورنو، غده‌ای نبود که بتوان آن را به‌سادگی از یک ارگانیسم سالم حذف کرد.

ترجمه‌های دیگر

البته آدورنو نسبت به این واقعیت که برخی افراد ممکن است به دلایل روان‌شناختی به سمت افراط‌گرایی راست گرایش پیدا کنند، بی‌تفاوت نبود. او اذعان کرد که هر جامعه‌ای، تفاله‌های «اصلاح‌ناپذیر»ش را دارد. اما یک جنبش توده‌یی تنها از آن‌ها ساخته نشده است: این جنبشْ از مردان و زنان عادی‌ای تشکیل شده است که بیش از جهانی که در آن زندگی می‌کنند، ناعقلانی نیستند. اگر سیاست آن‌ها ناعقلانی است، فقط به این دلیل است که آن‌ها ناعقلانیت نظام‌مند کلیت اجتماعی را تصریح می‌کنند.

طرفداران لیبرالیسم میانه‌رو اصرار خواهند کرد که فاشیسمْ از بین برود تا دموکراسی مانند گذشته عمل کند. اما از نظر آدورنو، دموکراسی یک واقعیت تمام‌عیار نیست که فاشیسم به آن آسیب رسانده باشد؛ دموکراسی یک ایده‌آل است که هنوز محقق نشده است و تا زمانی‌که به وعده‌اش خیانت کند، همچنان بذر جنبش‌های نفرت و عصیان‌های پارانوئید را خواهد پاشید. برخی از منتقدان آدورنو -و حتی برخی از ستایش‌گرانش- همچنان به او به‌عنوان یک بدبین رادیکال می‌نگرند که آرمان‌های روشنگری را تحقیر می‌کرد و احساس می‌کرد پیشرفتْ خودْ یک افسانه است. اما او در تفکرش بسیار دیالکتیک بود: می‌خواست بر ایدئولوژی دروغین پیشرفت غلبه کند تا حقیقت آن آشکار شود. مهم نیست که او تا چه حد از ارتدوکسی‌های توضیحی نیومارکسیسم فاصله گرفته باشد، اما او تشخیص داد که دموکراسی در بیان مدرن آن صرفاً صوری باقی مانده است و نه انضمامی. آدورنو تأکید کرد که سیستم‌هایی که اکنون به‌عنوان «دموکراتیک» به‌خود می‌بالند، تا زمانی‌که مبتنی بر ناعقلانیت و محرومیت باشند، هرگز متناسب با ایده‌آل اعلام‌شده‌شان نخواهند بود. بهترین جمع‌بندی آدورنو از تصورش از جنبش‌های فاشیستی، این ادعای ۱۹۶۷ اوست که جنبش‌های فاشیستی «زخم‌ها، زخم‌های دموکراسی»ای هستند «که تا به امروز، مطابق مفهوم خاص خودش عمل نکرده است».

امروزه خوانندگان سخنرانی آدورنو حتماً در هشدارهای او بازتابی از وضعیت کنونی جهان را تشخیص می‌دهند. در آلمان یک تجدید حیات نئوفاشیستی بار دیگر با «آلترناتیو برای آلمان» (Alternative für Deutschland)، یک جنبش راست افراطی و ضد مهاجر، که در ۲۰۱۷، ۹۴ کرسی را در بوندستاگ به دست آورد و تبدیل به سومین حزب بزرگ در مجلس شد، پا گرفته است. در سراسر اروپا و سایر نقاط جهان، این روند در سیاست نئوفاشیستی یا اقتدارگرایانه اکنون صعودی است (در ترکیه، اسرائیل، هند، برزیل، روسیه، مجارستان، لهستان و ایالات متحده). این تصور عجیب و غریبْ که گذشته کاملاً گذشته است -که گوناگونی آن ما را از ترسیم هرگونه شباهت میان اختلافات زمانی و مکانی باز می‌دارد- تنها در صورتی ما را در چنگال خود نگه خواهد داشت که به تاریخ به‌عنوان دوره‌های مجزا از هم -که هر کدام از قوانین کاملاً منحصر به خود پیروی می‌کند- ببینیم.

اگرچه آدورنو نسبت به «این‌همانی‌های شماتیک» هشدار می‌داد، اما همچنین می‌دانست که تصویر گذشته به‌عنوان یک کشور خارجی اشتباه است. همان‌گونه که مورخان نژادپرستی آمریکا مدت‌هاست نشان داده‌اند، پیوستگی‌های بیشتری نسبت به آنچه مدافعانْ بخواهند اعتراف کنند، بین گذشته و حال وجود دارند. (همچنین نباید فراموش کنیم که نازی‌ها از سیاست‌های نژادپرستانه در ایالات متحده الگو می‌گرفتند.) فاشیسم نیز سایه‌ای طولانی به‌وجود می‌آوَرَد و نمی‌توان آن را به گذشته سپرد، به‌ویژه وقتی دوباره سر بلند کند. مدت‌ها بعد از مرگ آدورنو در ۱۹۶۹، مورخان محافظه‌کار در آلمان شکوه کردند که چپ، از یادآوری جنایات کشور به معاصران دست بر نخواهد داشت. به‌گفته‌ی ارنست نولته، مورخ، نازیسم «گذشته‌ای است که هرگز در نخواهد گذشت». یورگن هابرماس، فیلسوف، که شاگرد آدورنو بود، در بحث و جدال این مورخان مداخله کرد و تأکید کرد که پیوستگی و مقایسه باید به‌عنوان ابزار انتقاد عمل کند، نه ابزار دفاعی.

مطمئناً هیچ چیز دقیقاً مانند گذشته اتفاق نمی‌افتد. همانندی‌ها مانع اختلاف‌ها نمی‌شوند. اما هر همانندی‌ای باید ما را متوجه این واقعیت کند که در زیر نشانه‌های ظاهریِ تحول تاریخی، همه‌چیز آن‌طور که باید تغییر نکرده است. سایه‌های گذشته به زمان حال کشیده می‌شوند و دقیقاً مانند مجسمه‌هایی در پارک‌های عمومی، سایه‌ی تاریکی روی آگاهی عمومی می‌اندازند. شهروندان آلمانی (یا به هر حال، بیشتر آن‌ها) سرانجام فهمیدند که یادبودهای فاشیسم می‌توانند به‌جای اهداف دفاعی-اعتذاری، اهداف انتقادی -تذکارهایی برای این‌که فاشیسم هرگز نباید اجازه‌ی بازگشت داده شود- داشته باشند. زمانی‌که «آلترناتیف برای آلمان» به مرکز سیاست‌های پارلمانی راه پیدا می‌کند، این درس یک بار دیگر فوریت جدیدی به خود گرفته است. همین‌گونه است در ایالات متحده، جایی که به نظر می‌رسد تعداد زیادی از مجسمه‌های گذشته به‌جای انتقاد از نژادپرستی زمانه‌ی خود ما، آن را تأیید می‌کنند. گذشته، حقیقتاً، درنمی‌گذرد.

***

پانوشت: مقاله‌ی فوق با عنوانِ

«The Scars of Democracy; Theodor Adorno and the Crises of Liberalism»

به‌تاریخ ۱۵ دسامبر ۲۰۲۰ در سایت «مجله‌ی نیشن» نشر شده است. برای خواندن متن اصلی، روی عنوان انگلیسی کلیک کنید.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:

Share on facebook
Share on twitter
Share on telegram
Share on print

نوشته‌های مرتبط:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.