نگرانی‌های یک دانش‌آموز از بازگشت امارت اسلامی

ساعت درسی تعلیمات است. فضای حاکم بر صنف حاکی از سکوت دانش‌آموزان و سخنان معلم است. قرار است امروز درباره‌ی انواع نظام‌های حکومتی بخوانیم. بحث از نظام استبدادی به‌میان می‌آید و استاد از حکومت طالبان به‌عنوان مثال صحبت می‌کند. ناخودآگاه سؤالی که از چندی بدین‌سو ذهنم را به‌خود مشغول ساخته است به ذهنم خطور می‌کند. این‌که اگر طالبان بیایند باید چه کنم یا قرار است چه کنم؟ حسی ناشی از کنجکاوی مرا وا می‌دارد تا جواب آن را از هم‌صنفانم بپرسم. جواب‌ها متفاوت‌اند. یکی می‌گوید: من حاضرم خود را به دار بزنم اما دیگر آن چادری را نپوشم. دیگری می‌گفت: حاضرم بمیرم اما نگذارم سرنوشتم را دیگران تعیین کنند. سومی می‌گفت: حاضرم خود را در ملأ عام بسوزانم به‌جای این‌که با عقاید افراطی دیگران زندگی کنم و به آن‌ها اجازه دهم آنچه را نمی‌خواهم بر من تحمیل کنند.

دیدم بسیاری از دوستانم به این سؤال جواب خویش را پیدا کرده‌اند اما این‌جا من بودم که هنوز ذهنم درگیر بود. نمی‌توانستم تصمیم بگیرم از میان آن همه دیدگاه‌هایی که به ذهنم خطور می‌کنند کدام یکی را انتخاب کنم. هر بار که کلمه‌ی «طالبان» به ذهنم خطور می‌کند یا به گوشم می‌رسد حسی حاکی از ترس و ناامیدی همه وجودم را فرا می‌گیرد و باعث می‌شود به یاد سخنان مادر و پدرم بیفتم. از چیزهایی که تا کنون از پدرم و دیگران شنیده‌ام، بر علاوه‌ی کتاب‌هایی که خوانده‌ام، فقط می‌توانم یک نتیجه را بگیرم. این‌که طالبان افراد افراط‌گرایی هستند که با استفاده از روپوش مذهب سال‌ها دختران و زنان را از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌شان محروم ساختند.

مادرم می‌گوید وقتی طالبان آمدند دیگر خبری از درس و تعلیم دختران نبود. طالبان در اوایلْ که بر کابل تسلط یافتند زنان را از گشت‌وگذار در بازارها منع کردند اما زمانی‌که تمامی شهرها تحت تسلط طالبان درآمدند در تحمیل این قواعد تا حدی سختگیری به خرج دادند که زنان را در جاده‌ها با شلاق می زدند. در استدیوم‌ها آن‌ها را اعدام می‌کردند و زمانی همین استدیومی که حال به‌نام استدیوم غازی مسمی گردیده است، جایی بود که در آن زنان را شکنجه می‌کردند، با قمچین می‌زدند و حتی اعدام می‌کردند. آن‌ها قانونی را وضع کرده بودند که در آن از مردم خواسته شده بود تا شیشه‌های پنجره‌های خود را سیاه کنند تا زنان از بیرون قابل دید نباشند و زنان نیز نتوانند بیرون را نگاه کنند. آن‌ها با این کارشان، دختران را در پشت دروازه‌های خانه زندانی ساختند.

پدرم می‌گوید در زمان طالبان داخل ملی‌بس‌ها را پرده گرفته بودند و به دو قسمت تقسیم کرده بودند. زنان در پشت سر و مردان در پیش رو می‌نشستند. علاوه بر این‌ها در زمان طالبان هیچ کس حق پوشیدن بوت سفید را نداشت زیرا آنان به این باور بودند که چون بیرق‌شان سفیدرنگ است، هیچ‌کس حق ندارد آن را زیر پا کند. به آتش کشیدن خانه‌ها، کوچ‌های اجباری، قتل، تیر باران کردن، خفه‌کردن مردم در کانتینرهای سربسته و به اسارت گرفتن مردم از چیزهایی بودند که جزء واقعیات روزمره‌ی زندگی شده بودند. قوانین سختگیرانه‌ی طالبان تمامی ندارد. هر چه بگویم کم است. آن‌ها همچنین با موسیقی، رادیو، … مخالف بودند و اگر کسی از قوانین منع این‌ها سرپیچی می‌کرد با ضرب شلاق شکنجه‌شان می‌کردند.

زندگی در عصر طالبان برای مردان و پسران هم عاری از مشکلات نبود. با این وجود قوانینْ برای پسران و مردان به‌اندازه‌ی زنان سختگیرانه نبوده است. در زمان طالبانْ مردان باید ریش می‌داشتند، دستار به‌سر می‌بستند و تنها لباس مجاز در زمان طالبان پیراهن و تنبان بوده است.

طالبان از زمان ورودشان تا شکست‌شان و تشکیل دولت انتقالی، جز تباهی، ویرانی و خرابکاری چیزی به‌جا نگذاشتند. چنانچه آنان با اعدام‌نمودن داکتر نجیب، رئیس‌جمهور آن زمان، به حکومت‌شان نقطه‌ی آغازین بخشیدند. با آمدن طالبان ترس و وحشت همه‌جا را فرا گرفته و آرامی و خوشبختی از کشور رخت بسته بود. آن‌ها در سال ۱۳۷۹ با منفجرساختن مجسمه‌های بودا در بامیان نه‌تنها یکی از میراث‌های تاریخی و فرهنگی کشور را از بین بردند بلکه هویت یک نسل را نیز با آن با خاک یکسان کردند.

برعلاوه، طالبان در نقاط شمال و مرکزی کشور قتل عام‌هایی را انجام دادند که اسناد آن نیز موجود است. طالبان با ورودشان نه‌تنها کشور را به یک ویرانه مبدل کردند بل باعث شدند تا کشور ما نسبت به کشورهای دیگر عقب بماند. در زمان طالبان فقر و بیچارگی در هر سو بیداد می‌کرد در حالی‌که تاریخ بعد از داکتر نجیب می‌توانست تاریخ بهتری باشد اما طالبان با ورودشان همه چیز را از بین بردند.

حال اگر دوباره طالبان بیایند نه‌تنها وضعیت بهتر نخواهد شد بلکه حتی ممکن است وضعیت از آنچه که فکرش را می‌کنیم هم بدتر شود. برای من به‌عنوان یک دانش‌آموز حتی فکرکردن به این مسأله دردناک است چه رسد به تجربه‌ی آن. فکرکردن به این‌که دیگر نمی‌توانی به مکتب بروی و مجبور هستی تمام عمرت را با عقاید و قوانین تحمیل‌شده‌ی افرادی زندگی کنی که حتی نمی‌خواهند تو را به‌عنوان عضوی از جامعه بپذیرند. زندگی‌ای که قرار است تو در آن چون برده‌ای باشی که باید هر آنچه دیگران برایت تصمیم گرفته‌اند را زندگی کنی که هیچ فایده‌ای ندارد. حتی اندیشیدن به آن هم آزاردهنده است. اما امیدوارم دیگر هرگز با این شرایط روبه‌رو نشویم و شاهد تکرار تاریخ نباشیم.

طالبان همان‌طور که در دوره‌ی حاکمیت پنج‌ساله‌ی‌شان به دختران و زنان فقط حق نفس‌کشیدن را دادند، نه حق زندگی را؛ از این پس نیز نخواهند داد. حال آن‌که زندگی به‌هیچ‌وجه فقط به خوردن و خوابیدن خلاصه نمی‌شود بل دربردارنده‌ی چیزها و ارزش‌های دیگری نیز می‌باشد. طالبان به‌عنوان انسان‌هایی که حتی حاضر نیستند به تو به‌عنوان یک انسان احترام بگذارند چگونه ممکن است با آمدن‌شان به تو اجازه دهند درس بخوانی و مهم‌تر از همه، آن‌گونه که می‌خواهی زندگی کنی؟

آن‌ها با آمدن‌شان قرار است صدای یک نسل را خاموش بسازند؛ نسلی که قرار است آورنده‌ی تغییر در جامعه باشد.

***

چاپ کنید
ایمیل کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

مدیر مسوول: رقیه صادقی

سردبیر: علی جلالی تمرانی

مسوول وب‌سایت: علی محبی

ویراستار: محمد محمدی

صفحه‌آرا: سیف‌الله فیروزی

© تمام حقوق مطالب این وب سایت برای هفته‌نامه پیرامون محفوظ می باشد.